
هیچ وقت جوابی برای این سؤال نداشتم؛ همان که می پرسد: «اگر تنها، برای مدتی نامعلوم در جزیره ای گیر بیفتی و فقط بتوانی یک فیلم با خودت ببری، چه فیلمی است؟» نمی توانستم میان این همه فیلم خوبی که دیده بودم، انتخاب کنم؛ تا روزی که فیلم روزهای عالی...

در زندگی ام لحظه ای هست که مرز جدا کننده ی بین «قبل» و «بعد» ی را نشان می دهد. تقریباً دوازده ساله بودم، چهار زانو روی موکت کرمی رنگ اتاق پذیرایی خانه مان در اُتاوا نشسته بودم که کتاب بزرگ، سنگین، و نا آشنایی را در دستان لاغرم گرفتم....

در دهه ی ۸۰ شمسی، آیینی به نام «نوروزبل» در مناطق کوهستانی شرق گیلان و بخش هایی از غرب مازندران، جایی که گالش ها قرن ها با دام و طبیعت هم نفس بوده اند، دوباره سر از خاکستر تاریخ برآورد. این جشن، که در سال ۱۳۹۶ به ثبت ملی رسید،...

از زندگی لعنتی خوشم نمی آید. این را از دو سالگی می دانم. روزی در میان یکی از روزها، به ناگاه تصمیم گرفتند دیگر نمی خواهند محصولاتی که تولید می کنم را بسته بندی و ارسال کنند. با من حرف زدند. سعی کردند راضی ام کنند قبل از تولید محصول...

وقتی پیر و سالخورده می شوی، ارزشِ زمانِ حال برایت کم رنگ و کم رنگ تر می شود و گذشته است که در ذهنت می درخشد؛ زمانی که زیبا بودی، سرشار از جوانی و توانایی جسمی. این روزها «عزت» هر چیزی را بهانه می کند تا یک خاطره از جوانی...

پایین تپه ی گوگردی در ارتفاع ۵۲۰۰ متری روی تخته سنگی ولو شدم و احساس کردم دیگر توان یک قدم بیشتر را هم ندارم. بالاتر زردی تپه های گوگردی را می دیدم و سد لار را که آن پایین شبیه یک دریاچه ی کوچک شده بود؛ اما نای حرکت نداشتم....

صدا و لحنش هنوز در گوشم مانده است. همان صورت حق به جانب، همان خونسردی ای که هرچه بیشتر بر خواسته ات پافشاری کنی، او را محق تر نشان می دهد. آرامشی لجد رآر که مدیون یقینی ازپیش ساخته است و خودش را نماینده ی نظمی می داند که نیازی...



من یک جعبه ی پاندورا در سرم دارم که تو در آن زندگی می کنی. یک هیولای سیاه و بزرگ! خیلی بزرگ! بزرگ تر از تمام هیولاهای دنیا. همه می گویند فقط ۱۲ روز طول کشید. من هنوز جرئت نکرده ام دست به جمع و تفریق عددهای روزشمارم بزنم؛ ولی...

آقابزرگ من را گماشت تا بچه را بکشم. گفت: «کشتن یه الف بچه کاری داره؟ عین آب خوردنه. کله ش رو بکوب زمین، بعد که از حال رفت، بندازش تو حوض و وانمود کن کله ش به کف حوض خورده و توی آب خفه شده.» گفتم: «مگه شهر هِرته؟ پس...

پشت تجیر نشسته بودی؛ یکی از زانوهایت بالا بود و آن یکی خوابیده روی زمین. یک دستت سیگار بود و آن یکی لیوان چای. یکی درمیان چایت را هورت می کشیدی و پک می زدی به سیگارت؛ پک عمیق، از آن پک ها که لب هایت را محکم جمع می...