
افلیا فصیحی
هیچوقت جوابی برای این سؤال نداشتم؛ همان که میپرسد: «اگر تنها، برای مدتی نامعلوم در جزیرهای گیر بیفتی و فقط بتوانی یک فیلم با خودت ببری، چه فیلمی است؟» نمیتوانستم میان این همه فیلم خوبی که دیده بودم، انتخاب کنم؛ تا روزی که فیلم روزهای عالی را دیدم. انگار مخصوص...

جوانا پکاک
در زندگیام لحظهای هست که مرز جداکنندهی بین «قبل» و «بعد»ی را نشان میدهد. تقریباً دوازدهساله بودم، چهارزانو روی موکت کرمیرنگ اتاقپذیرایی خانهمان در اُتاوا نشسته بودم که کتاب بزرگ، سنگین، و ناآشنایی را در دستان لاغرم گرفتم. بافت کاغذش عجیب بود؛ کاغذ مات، کلمهای که آن زمان نمیدانستم. جوهرش...

علی خوشتراش
در دههی ۸۰ شمسی، آیینی به نام «نوروزبل» در مناطق کوهستانی شرق گیلان و بخشهایی از غرب مازندران، جایی که گالشها قرنها با دام و طبیعت همنفس بودهاند، دوباره سر از خاکستر تاریخ برآورد. این جشن، که در سال ۱۳۹۶ به ثبت ملی رسید، قرار بود یادآور سنتهای کهن کوهنشینان...

عاطفه شهربندی
از زندگی لعنتی خوشم نمیآید. این را از دو سالگی میدانم. روزی در میان یکی از روزها، به ناگاه تصمیم گرفتند دیگر نمیخواهند محصولاتی که تولید میکنم را بستهبندی و ارسال کنند. با من حرف زدند. سعی کردند راضیام کنند قبل از تولید محصول به دستشویی بروم و پس از...

آسیه رضایی
وقتی پیر و سالخورده میشوی، ارزشِ زمانِ حال برایت کمرنگ و کمرنگتر میشود و گذشته است که در ذهنت میدرخشد؛ زمانی که زیبا بودی، سرشار از جوانی و توانایی جسمی. این روزها «عزت» هر چیزی را بهانه میکند تا یک خاطره از جوانیاش بگوید. گفتوگوهایمان از راه تلفن است. کیلومترها...

مینا افشاری
پایین تپهی گوگردی در ارتفاع ۵۲۰۰ متری روی تختهسنگی ولو شدم و احساس کردم دیگر توان یک قدم بیشتر را هم ندارم. بالاتر زردی تپههای گوگردی را میدیدم و سد لار را که آن پایین شبیه یک دریاچهی کوچک شده بود؛ اما نای حرکت نداشتم. انگار از جنگ تنبهتن با...

علی فرامرزیراد
صدا و لحنش هنوز در گوشم مانده است. همان صورت حقبهجانب، همان خونسردیای که هرچه بیشتر بر خواستهات پافشاری کنی، او را محقتر نشان میدهد. آرامشی لجدرآر که مدیون یقینی ازپیشساخته است و خودش را نمایندهی نظمی میداند که نیازی به توضیح نمیبیند. با خودم میگویم: «چرا با مشت نزدمش؟.....


«پس از مصیبتها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را میرفت و میآمد گفت. مانتوی بلند مشکیاش تنش بود و مقنعهی چانهداری سرش که به جدی بودنش میافزود. میگهای عراقی شبها آسمان برایمان نگذاشته بودند و روزها هم که حرفشان پر میکرد دهن همه را،...
سحر بکائی

«پس از مصیبتها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را میرفت و میآمد گفت. مانتوی بلند مشکیاش تنش بود و مقنعهی چانهداری سرش که به جدی بودنش میافزود. میگهای عراقی شبها آسمان برایمان نگذاشته بودند و روزها هم که حرفشان پر میکرد دهن همه را،...
سحر بکائی
فاطمه مرادمند
من یک جعبهی پاندورا در سرم دارم که تو در آن زندگی میکنی. یک هیولای سیاه و بزرگ! خیلی بزرگ! بزرگتر از تمام هیولاهای دنیا. همه میگویند فقط ۱۲ روز طول کشید. من هنوز جرئت نکردهام دست به جمع و تفریق عددهای روزشمارم بزنم؛ ولی میدانم ۱۲ روزی که میگویند،...

غزل بیضاوینژاد
آقابزرگ من را گماشت تا بچه را بکشم. گفت: «کشتن یه الف بچه کاری داره؟ عین آبخوردنه. کلهش رو بکوب زمین، بعد که از حال رفت، بندازش تو حوض و وانمود کن کلهش به کف حوض خورده و توی آب خفه شده.» گفتم: «مگه شهر هِرته؟ پس پلیس چی میشه؟»...

نیلوفر حقی
پشت تجیر نشسته بودی؛ یکی از زانوهایت بالا بود و آنیکی خوابیده روی زمین. یک دستت سیگار بود و آنیکی لیوان چای. یکیدرمیان چایت را هورت میکشیدی و پک میزدی به سیگارت؛ پک عمیق، از آن پکها که لبهایت را محکم جمع میکنی که شیرهی سیگار را بکشی به جان....

«پس از مصیبتها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را میرفت و میآمد گفت. مانتوی بلند مشکیاش تنش بود و مقنعهی چانهداری سرش که به جدی بودنش میافزود. میگهای عراقی شبها آسمان برایمان نگذاشته بودند و روزها هم که حرفشان پر میکرد دهن همه را،...
سحر بکائی

«پس از مصیبتها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را میرفت و میآمد گفت. مانتوی بلند مشکیاش تنش بود و مقنعهی چانهداری سرش که به جدی بودنش میافزود. میگهای عراقی شبها آسمان برایمان نگذاشته بودند و روزها هم که حرفشان پر میکرد دهن همه را،...
سحر بکائی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد