icon
icon

شماره‌ی ۴۵ — نوروزبل — شوروم ۴۵

45
icon
45
نوروزبل، طرح از حدیث نجفی
shurum enlarge
نوروزبل، طرح از حدیث نجفی
نوروزبل، طرح از حدیث نجفی
shurum enlarge
نوروزبل، طرح از حدیث نجفی
45
icon
45

روزهای عالی

افلیا فصیحی

هیچ‌وقت جوابی برای این سؤال نداشتم؛ همان که می‌پرسد: «اگر تنها،‌ برای مدتی نامعلوم در جزیره‌ای گیر بیفتی و فقط بتوانی یک فیلم با خودت ببری، چه فیلمی است؟» نمی‌توانستم میان این همه فیلم خوبی که دیده بودم، انتخاب کنم؛ تا روزی که فیلم روزهای عالی را دیدم. انگار مخصوص...

روزهای عالی

خطرِ زیبایی

جوانا پکاک

در زندگی‌ام لحظه‌ای هست که مرز جدا‌کننده‌ی بین «قبل» و «بعد»‌ی را نشان می‌دهد. تقریباً دوازده‌ساله بودم، چهار‌زانو روی موکت کرمی‌رنگ اتاق‌پذیرایی خانه‌مان در اُتاوا نشسته بودم که کتاب بزرگ، سنگین، و نا‌آشنایی را در دستان لاغرم گرفتم. بافت کاغذش عجیب بود؛ کاغذ مات، کلمه‌ای که آن زمان نمی‌دانستم. جوهرش...

خطرِ زیبایی

نوروزبل؛ از یک آیین گالشی تا یک نمایش توریست‌پسند

علی خوشتراش

در دهه‌ی ۸۰ شمسی، آیینی به نام «نوروزبل» در مناطق کوهستانی شرق گیلان و بخش‌هایی از غرب مازندران، جایی که گالش‌ها قرن‌ها با دام و طبیعت هم‌نفس بوده‌اند، دوباره سر از خاکستر تاریخ برآورد. این جشن، که در سال ۱۳۹۶ به ثبت ملی رسید، قرار بود یادآور سنت‌های کهن کوه‌نشینان...

نوروزبل؛ از یک آیین گالشی تا یک نمایش توریست‌پسند

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید

عاطفه شهربندی

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید. این را از دو سالگی می‌دانم. روزی در میان یکی از روزها، به ناگاه تصمیم گرفتند دیگر نمی‌خواهند محصولاتی که تولید می‌کنم را بسته‌بندی و ارسال کنند. با من حرف زدند. سعی کردند راضی‌ام کنند قبل از تولید محصول به دستشویی بروم و پس از...

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید

عزت

آسیه رضایی

وقتی پیر و سالخورده می‌شوی، ارزشِ زمانِ حال برایت کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود و گذشته است که در ذهنت می‌درخشد؛ زمانی که زیبا بودی، سرشار از جوانی و توانایی جسمی. این روزها «عزت» هر چیزی را بهانه می‌کند تا یک خاطره از جوانی‌اش بگوید. گفت‌وگوهای‌مان از راه تلفن است. کیلومترها...

عزت

دماوند، پدرم

مینا افشاری

پایین تپه‌ی گوگردی در ارتفاع ۵۲۰۰ متری روی تخته‌سنگی ولو شدم و احساس کردم دیگر توان یک قدم بیشتر را هم ندارم. بالاتر زردی تپه‌های گوگردی را می‌دیدم و سد لار را که آن پایین شبیه یک دریاچه‌ی کوچک شده بود؛ اما نای حرکت نداشتم. انگار از جنگ تن‌به‌تن با...

دماوند، پدرم

اذنی برای یک دخول معمولی

علی فرامرزی‌راد

صدا و لحنش هنوز در گوشم مانده است. همان صورت حق‌به‌جانب، همان خونسردی‌ای که هرچه بیشتر بر خواسته‌ات پافشاری کنی، او را محق‌تر نشان می‌دهد. آرامشی لجد‌رآر که مدیون یقینی ازپیش‌ساخته است و خودش را نماینده‌ی نظمی می‌داند که نیازی به توضیح نمی‌بیند. با خودم می‌گویم: «چرا با مشت نزدمش؟.....

اذنی برای یک دخول معمولی
گوشت گرم
صداها

گوشت گرم

«پس از مصیبت‌ها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را می‌رفت و می‌آمد گفت. مانتوی بلند مشکی‌اش تنش بود و مقنعه‌ی چانه‌داری سرش که به جدی بودنش می‌افزود. میگ‌های عراقی شب‌ها آسمان برایمان نگذاشته بودند و روزها هم که حرفشان پر می‌کرد دهن همه را،...

سحر بکائی

شوروم ۴۵
صداها

گوشت گرم

«پس از مصیبت‌ها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را می‌رفت و می‌آمد گفت. مانتوی بلند مشکی‌اش تنش بود و مقنعه‌ی چانه‌داری سرش که به جدی بودنش می‌افزود. میگ‌های عراقی شب‌ها آسمان برایمان نگذاشته بودند و روزها هم که حرفشان پر می‌کرد دهن همه را،...

سحر بکائی

هیولایی بیدار می‌شود

فاطمه مرادمند

من یک جعبه‌ی پاندورا در سرم دارم که تو در آن زندگی می‌کنی. یک هیولای سیاه و بزرگ! خیلی بزرگ! بزرگ‌تر از تمام هیولاهای دنیا. همه می‌گویند فقط ۱۲ روز طول کشید. من هنوز جرئت نکرده‌ام دست به جمع و تفریق عددهای روزشمارم بزنم؛ ولی می‌دانم ۱۲ روزی که می‌گویند،...

هیولایی بیدار می‌شود

بچه باید بمیرد

غزل بیضاوی‌نژاد

آقابزرگ من را گماشت تا بچه را بکشم. گفت: «کشتن یه ‌الف بچه کاری داره؟ عین آب‌خوردنه. کله‌ش رو بکوب زمین، بعد که از حال رفت، بندازش تو حوض و وانمود کن کله‌‌ش به کف حوض خورده و توی آب خفه شده.» گفتم: «مگه شهر هِرته؟ پس پلیس چی می‌شه؟»...

بچه باید بمیرد

یک شب کامل خفگی

نیلوفر حقی

پشت تجیر نشسته بودی؛ یکی از زانوهایت بالا بود و آن‌یکی خوابیده روی زمین. یک دستت سیگار بود و آن‌یکی لیوان چای. یکی‌درمیان چایت را هورت می‌کشیدی و پک می‌زدی به سیگارت؛ پک عمیق، از آن پک‌ها که لب‌هایت را محکم جمع می‌کنی که شیره‌ی سیگار را بکشی به جان....

یک شب کامل خفگی

مواجهه

آزاد

در قاب

صداها

گوشت گرم
صداها

گوشت گرم

«پس از مصیبت‌ها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را می‌رفت و می‌آمد گفت. مانتوی بلند مشکی‌اش تنش بود و مقنعه‌ی چانه‌داری سرش که به جدی بودنش می‌افزود. میگ‌های عراقی شب‌ها آسمان برایمان نگذاشته بودند و روزها هم که حرفشان پر می‌کرد دهن همه را،...

سحر بکائی

شوروم ۴۵
صداها

گوشت گرم

«پس از مصیبت‌ها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را می‌رفت و می‌آمد گفت. مانتوی بلند مشکی‌اش تنش بود و مقنعه‌ی چانه‌داری سرش که به جدی بودنش می‌افزود. میگ‌های عراقی شب‌ها آسمان برایمان نگذاشته بودند و روزها هم که حرفشان پر می‌کرد دهن همه را،...

سحر بکائی

صداها

داستان

گردآورندگان

حدیث نجفی
علی خوشتراش
افلیا فصیحی
غزل بیضاوی‌نژاد
عاطفه شهربندی
فاطمه مرادمند
علی فرامرزی‌راد
آسیه رضایی
اسما انصاری
مهدی صادقی
آدینه صالح‌نژاد
نیلوفر حقی
علیرضا معصومى
میترا بهمنى
زهرا درویش امیرى
مینا افشاری
شادی ندیمی
مونا مقدم
سحر بکائی
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram