icon
icon
نمایی از فیلم روزهای عالی
shurum enlarge
نمایی از فیلم روزهای عالی
روزهای عالی

از تکرار در توکیو تا تغییر در تهران

نویسنده
افلیا فصیحی
زمان مطالعه
13 دقیقه
نمایی از فیلم روزهای عالی
shurum enlarge
نمایی از فیلم روزهای عالی
روزهای عالی

از تکرار در توکیو تا تغییر در تهران

نویسنده
افلیا فصیحی
زمان مطالعه
13 دقیقه

هیچ‌وقت جوابی برای این سؤال نداشتم؛ همان که می‌پرسد: «اگر تنها،‌ برای مدتی نامعلوم در جزیره‌ای گیر بیفتی و فقط بتوانی یک فیلم با خودت ببری، چه فیلمی است؟» نمی‌توانستم میان این همه فیلم خوبی که دیده بودم، انتخاب کنم؛ تا روزی که فیلم روزهای عالی را دیدم. انگار مخصوص همین سؤال است. روایتی آرام و درخشان از لذتِ تنهایی، از زندگی کردن به شیوه‌ای دلخواه، از اتصال به طبیعت و از مهارت شنیدن، توجه و مکث. این فیلم نه برای تماشا، بلکه برای «زیستن» ساخته شده است.

در ازدحامِ روزهای پرشتاب و بی‌وقفه، داستانی است بی‌ادعا و بی‌هیاهو؛ از مردی که در سادگی و در تکرارهای کوچک روزمره، معنایی عمیق‌تر می‌یابد. فیلم پنجره‌ای آرام به درون است. پنجره‌ای که مخاطبش را وامی‌دارد میان هیاهوی کارها و پیام‌ها و دقایق تلف‌شده، لحظه‌ای بایستد، گوش بسپارد، نور را ببیند، بو بکشد و به آسمان نگاه کند؛ یک یادآوری شاعرانه که زندگی می‌تواند همین‌قدر بی‌سر و صدا، اما «رضایت‌بخش» باشد.

چیزی که این روزها، بیش از هر زمان دیگری دنبالش هستیم. برای آن «حس رضایت»، ۱۰۰۰ کلاس و دوره و تراپی و محتوا ساخته‌اند؛ تلاشی بی‌وقفه برای یافتن آرامش درونی در جهانی مدام در حال تغییر. در انگلیسی عبارت Being content را داریم،‌ یعنی رضایتی عمیق و پایدار. همان آرامشی که از درون می‌جوشد و هیچ عامل بیرونی قادر به ساختنش نیست. هیرایامای روزهای عالی، تصویرِ زنده‌ی همین مفهوم است: نه ثروت دارد، نه روابط پیچیده، نه جاه‌طلبی‌های بزرگ؛ اما در هر لحظه، در هر کار کوچک، آرام است. او از زندگی‌اش «راضی» است، چون آگاهانه انتخاب کرده با ریتم ساده‌ی روزهایش هماهنگ شود. روزهای عالی،‌ نمایشی ساده اما عمیق است از شادیِ در لحظه بودن؛ کلاسی بی‌ادعا برای چگونه راضی زیستن.

فیلم در حال‌وهوای عشق را در صفحه‌ی اینستاگرامم، استوری کرده بودم و مست موسیقی و داستانش بودم که یکی از فامیل‌های فیلم‌بازم پیام داد: «اگر این فیلم را دوست داشتی، حتماً فیلم روزهای عالی را هم ببین.» در گوگل جست‌وجویش کردم؛ فیلمی ژاپنی از کارگردان آلمانی، ویم وندرس. در جشنواره‌ی کن ۲۰۲۳، برنده‌ی نخل طلای بهترین بازیگر مرد شده بود (برای نقش هیرایاما) و نامزد بهترین فیلم سال نیز بود.

دیدم به زبان ژاپنی است؛ یعنی از آن فیلم‌هایی که باید باحوصله نشست و دید. برای من، فیلم غیرفارسی یا غیرانگلیسی یعنی تمرکز کامل؛ چون باید زیرنویس بخوانم و هم‌زمان تصویر را از دست ندهم. برای کسی مثل من که مدام در حرکت است، دیدن چنین فیلمی شبیه فرو رفتن در آبِ ساکن است؛ نوعی درمان برای بی‌قراری درونی. قدیم‌ها که سینما می‌رفتم،‌ مشکل نبود؛ کاری جز دیدن فیلم نداشتم. اما حالا در خانه، با لپ‌تاپ ۱۱ اینچی کوچکی که همه‌جای خانه همراهم است، وسوسه‌ی چندکارگی همیشه هست. این توجهِ پاره‌پاره، این نگرانی از عقب‌ماندن؛ هم‌زمان غذا خوردن، اتو کردن و آشپزی با فیلم و سریال. اما نه روزهای عالی.

هیرایاما، مردی میان‌سال و آرام است که در خانه‌ای کوچک در محله‌ای ساده و نسبتاً فقیر زندگی می‌کند. نه حمام دارد، نه آشپزخانه‌ی درست‌وحسابی. دو اتاق کوچک در طبقه‌ی بالا و زیرپله‌ای که یخچال و سینک و پکیجش در آن جا گرفته و تنها به‌اندازه‌ی حرکت یک آدمِ ایستاده فضا دارد. هر روز صبح، موقع طلوع آفتاب با صدای جارو زدن خانم همسایه از خواب بیدار می‌شود. در اتاق کناری به گلدان‌هایش با دقت آب می‌دهد. مسواک می‌زند. اصلاح می‌کند. لباس کارش را می‌پوشد.

در را که باز می‌کند، نفسی عمیق می‌کشد و نگاهی مشتاق به آسمان می‌اندازد. انگار با جهان سلام و علیک می‌کند. صبحانه‌اش یک قهوه‌ی قوطی است که از دستگاه کنار خانه‌اش می‌خرد. بعد سوار ون کوچک دو‌نفره‌اش می‌شود که شبیه ماشین‌های اسباب‌بازی است. نوارهای کاستش را بررسی می‌کند. یکی را در ضبط می‌گذارد و راه می‌افتد. از خانه‌اش برج مخابراتی شهر پیداست؛ نمادی از مدرنیته در برابر جهان بی‌تکنولوژی او؛ جایی که هیچ وسیله‌ی الکترونیکی نیست جز یک ضبط قدیمی و نوارهای کاست.

زمانی بود که من هم مثل او صبح‌ها با صدا از خواب بیدار می‌شدم، اما نه با جاروی همسایه؛ با زنگ ساعت. صدایی که بیدارم نمی‌کرد، پرتم می‌کرد وسط امورات روزانه. همه‌جای خانه‌مان ساعت بود. کافی بود سرت را به هر سو بچرخانی تا زمان بهت زل بزند؛ انگار چیزی مدام یادآوری می‌کرد که عقبم، همیشه عقبم. صبح باید پسرم را آماده می‌کردم و بدوبدو می‌بردم مهدکودک. بعد، سریع می‌رفتم سر کار. بعدازظهر با عجله کارهایم را جمع می‌کردم تا زودتر برسم مهد؛ نه از سر شوق دیدنش، از ترس این‌که دیر شده باشد. خانه که می‌رسیدم، تازه نوبت رسیدگی به کارهای خانه و پسرم بود. هیچ‌کدام انتخاب نبود؛ همه واکنش بود. باز صبح، روز از نو، روزی از نو.

یک بار، از شدت خستگی و عجله، ایستادم. ایستادم؛ نه برای فکر کردن، چون حتی فکر هم وقت می‌خواست. دیدم فقط دارم می‌دوم؛ برای همه چیز، برای همه جا؛ نه برای رسیدن، فقط برای عقب نماندن. از هیچ چیزی لذت نمی‌برم. اصلاً نمی‌فهمم چطور بیدار می‌شوم، چطور غذا می‌خورم، چطور زندگی می‌کنم.

از همان لحظه ساعتم را باز کردم. حرکتی نمایشی بود؛ چیزی شبیه اعتراف، نه درمان. قرار پیدا نکردم، فقط کمی از سرعت ناآگاهانه‌ی زندگی‌ام کاستم. هنوز زندگی جلوتر از من حرکت می‌کرد. وقتی زندگی‌ام این‌چنین در شتاب بود، دیدن آرامش هیرایاما مثل تماشای خودی دیگر بود؛ نه الگویی که بتوانم دنبالش کنم، بلکه امکانی که می‌دانستم وجود دارد، اما در جهانم فعلاً دست‌نیافتنی است؛ جهانی موازی که در آن زندگی نمی‌کردم.

هیرایاما ناهارش را در پارک می‌خورد و به درختان نگاه می‌کند. انعکاس آدم‌ها یا سایه‌ی درختان روی دیوار را تماشا می‌کند. یک دوربین عکاسی قدیمی دارد که فقط از درختان عکس می‌گیرد (از همان نگاتیوی‌ها که باید می‌بردی عکاسی تا ظاهر کنند). هنگام شام در رستوران همیشگی‌اش به آدم‌ها می‌نگرد. مکث در زندگی‌اش یک عادت است. کارش را آرام و بی‌عجله انجام می‌دهد. در لحظه، همان کاری را می‌کند که باید؛ نه بیشتر، نه کمتر. ذهنش جای دیگری نیست.

پشت لباس کارش نوشته: «توالت‌های توکیو». شغل هیرایاما‌ تمیز کردن توالت‌های عمومی شهر توکیوست. هر روز سر ساعت معین حاضر می‌شود، توالت‌های در برنامه‌اش را تمیز می‌کند و وقتی کارش تمام شد، برمی‌گردد خانه. نه با کسی سروکله می‌زند و نه اضافه‌کاری می‌کند. چنان متعهدانه و با دقت کارش را انجام می‌دهد که حیرت می‌کنم. من توالت خانه‌ی خودم را این‌طور تمیز نمی‌کنم. نظافتچی هیچ جایی را، حتی خصوصی، هرگز ندیده‌ام که این‌قدر تمیز و متعهد باشد. بدون صحبت،‌ بدون وقت‌تلف کردن. هم‌صحبتی‌اش در حد اشاره‌ی سر است یا در حد یکی، دو جمله. حتی پای تلفن هم که یک موبایل دکمه‌ای قدیمی است —فقط برای رفع نیاز— حرف نمی‌زند. سکوتش باعث می‌شود دیگری شروع به صحبت کند.

وقتی فیلم را در صفحه‌ام با هزار آب‌وتاب معرفی کردم، تعداد زیادی کامنت برایم آمد: «حالت خوبه؟»، «این چی بود؟»، «فقط روزمرگی‌های مردی که عاشق توالت است.» نوشته بودم این فیلم زندگی‌ات را تغییر می‌دهد. کلی کامنت داشتم که دیدن توالت‌شویی یک مرد ژاپنی چه لذتی داشت؟

اولش عصبانی شدم؛ از این‌که انگار چیزی را دیده بودم که بقیه نمی‌دیدند یا نمی‌خواستند ببینند. اما مرا به فکر فرو برد. اگر از زیبایی توالت‌های عمومی توکیو و تمیزی شگفت‌انگیزشان بگذریم، توجه‌ام رفت سمت تعهد کاری هیرایاما.

او عاشقانه کار نمی‌کرد، متعهد بود. کارش را درست انجام می‌داد، نه بیشتر، نه کمتر. و همین «نه بیشتر» ناگهان برایم سؤال شد. من معمولاً یا کارم را سرسری انجام می‌دهم، یا آن‌قدر به آن می‌چسبم که هویتم می‌شود. هیرایاما هیچ‌کدام نبود. این شغل، با تمام محدودیت‌هایش، آزادی‌هایی به او می‌داد که می‌توانست آن‌طور که دوست دارد زندگی کند: یک روتین مشخص روزانه. وقتی با استعفای ناگهانی همکارش این روتین به هم می‌ریزد، ناراحت می‌شود، اما خونسردی‌اش را از دست نمی‌دهد. نه قهر می‌کند، نه فداکاری قهرمانانه نشان می‌دهد. راه‌حلی پیدا می‌کند، چون زندگی دلخواهش از شغلش مهم‌تر است. شغلش شخصیت و هویتش را تعریف نمی‌کند. صرفاً کاری است که انجام می‌دهد و خوب هم انجام می‌دهد. نگاه تحقیرآمیز دیگران برایش اهمیتی ندارد. و همین‌جا بود که ناخودآگاه یاد خودم افتادم.

در حال بارگذاری...
نمایی از فیلم روزهای عالی

یاد روزهایی که در شرکت مشاور، همه‌ی آقایان را «مهندس» صدا می‌کردند و خانم‌ها را نه. چقدر ناراحت می‌شدیم. انگار اگر به این عنوان صدایمان نمی‌کردند، چیزی از ارزشمان کم می‌شد. انگار بدون نام، بدون تأیید، کار کردن بی‌معنا بود. هیرایاما برایم تبدیل به الگو نشد؛ تبدیل به معیار شد. معیاری که نشانم داد مسئله فقط «درست کار کردن» نیست، بلکه این است که من چرا این‌قدر به دیده‌شدن، به عنوان، به تأیید دیگران گره خورده بودم. شاید یک هیرایاما کافی نباشد تا دنیا را عوض کند، اما کافی است تا آدم بفهمد کجای کارِ خودش می‌لنگد.

چند هفته پیش، برای کاری مجبور به گرفتن رمز ثنا شدم. وقتی متصدی ازم پرسید: «شغل؟» با کمی مکث گفتم: «خانه‌دار». در آنی که این کلمه را به زبان آوردم، تمام آن سؤالات در مورد این‌که چه‌کاره‌ام، مهندس بودم، نویسنده هستم، نمی‌خواهم خانه‌دار باشم، از ذهنم گذشت. اما انتخابم در آن لحظه خانه‌دار بود. شگفت‌زده شدم که دیگر در دهانم طعم تلخ نداشت؛ کلمه‌ای که همیشه برایم مظهر نامولّدی و حقارت بود. شاید آن لحظه‌ای بود که از بند نقش‌ها رها شدم. مهندس، نویسنده، خانه‌دار و شاید خیلی چیزهای دیگر. «من» همه‌ی آن‌ها هستم و نیستم. من با آن‌ها تعریف نمی‌شوم، بلکه در هر لحظه انتخاب می‌کنم. مهم «درست کار کردن» است و زندگی آگاهانه‌ی دلخواهم، نه این‌که دیگران مرا با چه عنوانی می‌پسندند یا نه. آیا می‌توانم به آن وفادار بمانم؟ هنوز برایم سؤال است.

هیرایاما مهربان است. آن‌جا که پسربچه‌ای را که در دستشویی گیر کرده بود درآورد و دنبال مادرش گشت. با این‌که با بی‌ا‌دبی مادر روبه‌رو شد، حرفی نزد. وقتی همکار جوان آس‌وپاسش می‌خواست برای قرار با دوست‌دخترش کاست‌های او را بفروشد، از جیبش بهش پول داد، در حالی که پول بنزین ماشینش بود. به پیرمرد بی‌خانمان سلام می‌کرد. همه جا با خوش‌رویی و صورتی بشاش وارد می‌شد.

هیرایاما با آرامش و احترامش، مرا یاد رفتار خودم در موقعیت‌های مشابه انداخت؛ جایی که نه از سر بدی، که از بی‌حوصلگی و شتاب، از مهربانی فاصله گرفته بودم. نه چون آدم بی‌ادبی بودم، بلکه چون عجله داشتم زودتر از موقعیت رد شوم.

آن قدیم‌ها که هنوز دوربین‌ها زیاد نشده بودند، پلیس برای کنترل طرح زوج‌وفرد در ورودی‌های محدوده می‌ایستاد. خانه‌مان داخل طرح بود. درست سر خیابان پلیس جریمه می‌کرد. برنامه‌ام این بود که روزهای زوج، خیلی شیک و مجلسی از کوچه‌ی خودمان رد شوم و روزهای فرد، با احتیاط و نذرونیاز، از یک فرعی قبل‌تر یواشکی بپیچم. یک روز، بی‌توجه و ریلکس، از خیابان خودمان رفتم. پلیس اشاره کرد بزن کنار. من هم طلبکار شیشه را کشیدم پایین. نه سلامی، نه علیکی؛ فقط گفتم: «بله.» گفت: «خانم مجاز نیستی.» گفتم: «نخیر، درست آمدم. من زوجم.» آن‌قدر مطمئن حرف می‌زدم که انگار حق با من است، حتی قبل از این‌که فکر کنم. وسط همان بحث سرد و خشن، یادم افتاد آن روز سه‌شنبه است. ناگهان صدایم توی گوشم غریبه شد. گفتم: «وای، امروز سه‌شنبه است.» بعد با شرمندگی اضافه کردم: «ببخشید، خونمون همین جاست.» گفت: «برو! چه طلبکار هم هست.» ۲۰ سال گذشته، اما هنوز قیافه‌اش یادم است؛ نه عصبانی، بیشتر خسته. تازه حق با او بود. من نه فقط اشتباه کرده بودم، بلکه بی‌دلیل، بارِ عجله‌ام را روی شانه‌ی او گذاشته بودم. مهربان نبودم؛ نه این‌که بلد نبودم، چون وقتش را به خودم نداده بودم.

هیرایاما وقتی کاست را در ضبط می‌گذاشت یا گلدان‌هایش را آب می‌داد، فقط همان کار را می‌کرد. وقتی کار می‌کرد، هدفون در گوش نداشت و حواسش جای دیگری نبود. انگار دنیا در همان لحظه جمع می‌شد. این نوع بودن را، از زاویه‌ی تجربه‌ی خودم، نزدیک به چیزی می‌بینم که امروز ذهن‌آگاهی نامیده می‌شود؛ شیوه‌ای که هر بار چند کار را با هم انجام می‌دهم و بعد می‌بینم که از هیچ‌کدام چیزی نفهمیدم، مرا به یادش می‌اندازد. صورت هیرایاما جلوی چشمم می‌آید؛ آن‌جا که به خواهرزاده‌اش می‌گوید: «بعداً، بعدنه. الان، الان.»

خانه‌ی هیرایاما، لباسش، خوراکش، حتی سرگرمی‌هایش ساده است. این سادگی، محدودیت نیست؛ انتخاب است. پاکیزگی در فیلم فقط به تمیز کردن توالت‌ها محدود نیست. هر روز بعد از کارش به حمام عمومی نزدیک خانه‌اش می‌رود. هر هفته لباس کارش را در لباس‌شویی عمومی می‌شوید. در تعطیلی آخر هفته خانه‌ی فسقلی‌اش را تمیز می‌کند. به معبد می‌رود. به عکاسی سر می‌زند. فیلم پرشده‌اش را می‌دهد و عکس‌های ظاهرشده‌اش را می‌گیرد. هر وقت کتابی را تمام می‌کند، به کتاب‌فروشی دست‌دوم می‌رود و یک کتاب دیگر می‌گیرد؛ فقط یک کتاب. زیر نور آفتاب دراز می‌کشد و به موزیک جاز مورد علاقه‌اش گوش می‌دهد.

می‌دانم در این‌جا، در دلِ واقعیتی پرآشوب و ناپایدار، نمی‌شود با حقوق کارگری یا حتی کارمندی، زندگی‌ای شبیه هیرایاما ساخت. حتی با درآمدهای بیشتر هم، برنامه‌ریزیِ بلندمدت روی آب نوشته می‌شود. او در کشوری جهان‌اول زندگی می‌کند، تنها و رها از پیوندهای خُرد و درشت اجتماعی؛ ما اما در میانه‌ی خانواده‌ها و دوستان، در شبکه‌ای از مسئولیت‌ها و توقعات، در کشوری که هر صبحش با بی‌ثباتی تازه‌ای آغاز می‌شود. پس قیاسِ میانِ ما و او منصفانه نیست.

اما روزهای عالی برایم تنها یک فیلم نیست؛ آینه‌ای است که تصویرِ گم‌شده‌ام را در آن می‌بینم. آینه‌ای که نشان می‌دهد حتی در شلوغ‌ترین شهرها و مدرن‌ترین زمانه‌ها، می‌توان آرام و معنا‌دار زیست.

زندگی همیشه در «رخدادهای بزرگ» اتفاق نمی‌افتد؛ بلکه انعکاس نور خورشید بر برگ درختان است، در صدای آب، در لبخندهای گذرا، در سکوت‌های بی‌ادعا. لذت‌بردن می‌تواند کوچک باشد، اما واقعی؛ بی‌هیاهو اما عمیق.

هنوز نمی‌دانم می‌شود در این زندگیِ شتاب‌زده، واقعاً شبیه هیرایاما زندگی کرد یا نه. نمی‌دانم اگر جای او بودم، می‌توانستم این‌همه سکوت، تکرار و سادگی را تاب بیاورم یا نه. فقط بعد از دیدن این فیلم می‌دانم، راضی و شاد زیستن می‌تواند ساده‌تر از چیزی باشد که فکر می‌کنم. هر بار که حواسم پرت می‌شود، هر بار که چند کار را هم‌زمان انجام می‌دهم و از هیچ‌کدام چیزی نمی‌فهمم، تصویر مردی به ذهنم می‌آید که می‌گوید: «بعداً، بعدنه. الان، الان.» همین یادآوریِ کوتاه، همین مکثِ کوچک، فعلاً برایم کافی است.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد