برای عمران روشنیمقدم و آسیه پناهی
پشت تجیر نشسته بودی؛ یکی از زانوهایت بالا بود و آنیکی خوابیده روی زمین. یک دستت سیگار بود و آنیکی لیوان چای. یکیدرمیان چایت را هورت میکشیدی و پک میزدی به سیگارت؛ پک عمیق، از آن پکها که لبهایت را محکم جمع میکنی که شیرهی سیگار را بکشی به جان. بعد، دود را حلقهحلقه میدادی بیرون؛ مثل سواریهای اسقاطی که فشارِ بهزور رفتن را با دود بیرون میدهند، تو هم فشارِ بودن را دود میدادی.
من آنطرفتر درازکشیده خیره به سایهی تو روی تجیر بودم. سرت آویزان بود از گردنت؛ مثل سر عیسی بود بالای دار. من چشمهایم را بستم که تو را آنطور نبینم؛ اما صدای هورتکشیدنت هنوز میآمد. یاد عیسی افتادم که لابد بالای دار خرخر کرده بود. هورتکشیدن و خرخر شبیه هم نیستند. یکی هوا را میکشد تو، آنیکی میخواهد هوا را بدهد بیرون؛ اما صدای هورتکشیدن تو در دلش صدای خرخر عیسی را داشت، شاید صدای خرخر عیسی هم آن شب در دلش صدای هورتکشیدن تو را داشت.
روز اولی را که عیسی از شهرک سجادیه با یک ساک کوچک ورزشی آمده بود ترمینال آزادی خوب یادم است. من را از مدرسه برداشتی، سوار موتور هوندای هندلیات از میدان منیریه گاز دادیم تا ترمینال آزادی و عیسی را، که تازه از اتوبوس کرمانشاه پیاده شده بود و روی آن نیمکتهای سیمانیِ خیس از باران منتظر نشسته بود که برویم دنبالش، پشت موتور سوار کردیم و آمدیم تا تعمیرگاه. من را با خودت بردی که عیسی غریبی نکند؛ اما عیسی غریبی کرد. سلام کرد و دست شلوولی به هردومان داد و تمام. در مسیر که سرش را چسباند پشت گردنم، که از قطرههای باران در امان باشد، با نفسهای کوتاه گرمش پشت گردنم را قلقلک میداد. از نوک انگشتهای دستهای یخزده از سرمایش هم، که چنگ زده بود به جیب کاپشن برزنتی پومای آسترپاره و آستینسوراخم، ترس از افتادن از روی موتور را میریخت در پهلوهایم.
به تعمیرگاه که رسیدیم من را فرستادی خانه چاشتتان را بیاورم و به عیسی هم گفتی همان لحظه بایستد وردستت. عیسی از آن روز که از درگاه مغازه با آن لباس فوتبال راهراه آبیاناری سوراخ بارسلونایش وارد شد همانجا ماند و فقط چند بار دیگر از آن خارج شد. یک بار رفتیم بازار برایش کفش خریدیم، دو بار بردیاش سلمانی، یک بار بردیاش درمانگاه و چند بار هم میخواستی مهمان بیاوری خانهمان، اما خجالت میکشید و نیامد. مادرش سپرده بود نگذاری جای دور برود. گفته بود عین پسرت مراقبش باشی که گموگور نشود در شهر غریب و مثل پدرش و آنیکی برادرش یکوقت معتاد نشود. تو تعمیرگاه را شبها کردی خانهاش و روزها محل کارش و هر وقت که باید جایی میرفت سوار موتورت کردی که تکوتنها نرود گموگور و معتاد شود. چند باری هم گذاشتی عصرهای بیکاری جلو تعمیرگاه سوار دوچرخهکورسی من شود و تا جگرکی وسط خیابان معیری رکاب بزند و برگردد. چند بار هم توپ فوتبال کوچک پلاستیکی دولایهاش را، که داخل ساکش لای چند دست لباسش از کرمانشاه با خودش آورده بود، با هم جلو مغازه پاسکاری کردیم که آخرسر آن هم افتاد داخل چال وسط تعمیرگاه و گموگور شد لای ابزارهای داخل آنجا.
در هر حال، عیسی هم خودش جایی نمیرفت و روزها وردستت ماشین و موتور تعمیر میکرد و شبها هم با دستوبال سیاه میچپید لای آتوآشغالهای روغنیِ باقیمانده از ماشینها، که ته تعمیرگاه روی هم سوار بودند، روی تخت چوبی کهنهای که برایش برده بودی و تشک از کاموا پرشده سرش را زیر آن کهنهپتوی رنگورورفته میکرد و میخوابید تا صبح که تو برسی دم تعمیرگاه.
خودم زیر پتو دیده بودمش. یکجور از لرز پاهایش را در شکمش جمع میکرد و سرش را میرساند به زانوهایش که انگار کاغذ مچاله بود آن زیر. اگر صدای نفس ضعیفش نمیآمد، هر کسی که او را آنطور میدید فکر نمیکرد پسربچهی ۱۴سالهای زیر آن است. من یکی از شبهایی که آمده بودم قابلمهی شامش را بدهم، بعدش منتظر ماندم تا تو کرکره را بکشی و قفل بزنی به در و عیسی بماند در دهانِ بسته و قفل مغازه و ما بمانیم اینطرف زیر هوای بارانی که قطرهقطرههایش با نسیم روبهسرد پاییزی پراکنده میشد. همان شب فکر کرده بودم اگر عیسی مچاله زیر پتو خوابیده باشد و بخاری برقی ماج کنار تختش آتش بگیرد و شعلهاش بکشد به کل مغازه، او قبل از اینکه دستش به آن تلفننمرهایِ سبزرنگ قابشده روی دیوار برسد و شمارهی تو را بگیرد تا برسی دم مغازه و در را باز کنی و او را از دل آتش بکشی بیرون، ممکن است تن نحیفش در هوای خشک مغازه مثل کاغذ سوخته شود و خاکسترش در چال وسط تعمیرگاه بماند.
مغازه هیچوقت آتش نگرفت. عیسی هم هیچوقت نیمهشب تلفننمرهای را برنداشت و شمارهی تو را نگرفت که نه برای آتشسوزی و نه برای هیچ مشکل دیگری بگوید بروی کمکش. حتی آن شب هم که مادرش پشت تلفن به او گفت شهرداری بولدوزر آورده آلونک کاهگلیشان را روی سرشان آوار کرده، باز عیسی به تو زنگ نزد. حتی آن شبی که شام ماند سرِ دلش و رودل کرد و بالا آورد کف مغازه هم به تو زنگ نزد. حتی آن شب که مشتری ظهرِ آن روز نصفهشبی ماشین پتپتیاش را کشانده بود تا دم تعمیرگاه و ضرب گرفته بود روی شیشه و کرکرهی آهنی زنبوری و عیسی را ترسیده از خواب پرانده و گفته بود زنگ بزند به تو که بروی ماشینش را که درست تعمیر نکرده بودی تعمیر کنی، باز عیسی به تو زنگ نزد، حتی وقتی همان مشتری عربده کشیده بود و به عیسی گفته بود اگر زنگ نزند، شیشه را میشکند، باز هم عیسی زنگ نزده بود. حتی آن شب که آنقدر برف بارید که سوز از لای درز شیشه تا عمق استخوانهای او نفوذ کرد و پتو و بخاری برقی ماجش جواب سگلرزش را نداد، باز عیسی به تو زنگ نزد. حتی آن شب، آن شب آخر هم با آن دستهای لاغرش آن طناب کتوکلفت بکسل را خودش گرهی به آن محکمی زد و به تو زنگ نزد بگوید: «علیآقا، شما دستت قوی است. بیا این طناب را یکطور گره بزن که بتوانم تا صبح از میلهی وسط چال روی گردنم آویزان بمانم؛ تا صبح که شما میرسی دم تعمیرگاه و قفل در را باز میکنی و کرکره را بالا میکشی و میگذاری نور بیجان آفتاب راه پیدا کند تا تن مچاله از سرمایم.»
آن غروبی که صبح فردایش او را تابخوران وسط چال پیدا کردی، من قابلمهمسی شامش را مثل همیشه آوردم دم مغازه. تو داشتی دستهای روغنیات را میشستی و عیسی آمد تا قابلمه را از من بگیرد. همیشه دوست داشتم ببینم وقتی تو درِ تعمیرگاه را که قفل میکنی و کرکرهی آهنی زنبوریاش را پایین میدهی، عیسی بعدش چه میکند، اول غذا میخورد یا میرود سراغ تلفننمرهای و شمارهی مادرش را میگیرد و با او حرف میزند یا از دلتنگی میزند زیر گریه یا مثل من که توی اتاقم تکوتنها بازی میکنم، او هم تکوتنها لابهلای خرتوپرتها بازی میکند؛ اما عیسی همیشه موقع بستن در و پایینکشیدن کرکره میچپید داخل دستشویی و نمینشست به تماشای بستهشدن درِ خانهی پر از بوی روغنسوخته و بنزینش. نمیدانم همیشه آن موقع میچپید در دستشویی که چهکار کند. تو یک بار گفته بودی عیسی دستوصورتش صبحها هم همیشه سیاه است از روغنسوخته و خودش را نمیشورد؛ اما آن غروب هم مثل همیشه چپید داخل دستشویی که شاید نبیند ما میرویم و او میماند پشت کرکرهی بسته. البته قبلش یک دور سوار دوچرخهی من شده بود. وقتی تو دستهایت را میشستی، آمد بیرون، دستهای سیاهش را کشید روی بدنهی مشکی دوچرخهام و گفت: «رنگش کردی؟» من هم گفتم آنیکی را فروختم و این را نو خریدم. بعدش تعارف کردم که سوار شود. او هم سوار شد و رکاب زد، رکاب زد و از جگرکی گذشت، از نانوایی هم، از مسجد هم و از آنیکی مغازهی تعمیر ماشین هم، رکاب زد تا ته خیابان معیری، آنقدر که نقطهی کوچکی شد آن دوردورها، بعد، بهجای اینکه دور بزند و برگردد سمت تعمیرگاهمان، پیچید داخل کارگر جنوبی. همیشه نهایتش تا دم دکان جگرکی میرفت و برمیگشت. تو گفته بودی فقط تا آنجا حق دارد رکاب بزند و او هم هیچوقت زیرآبی نمیرفت؛ اما اینبار رفت و پیچید و در همان پیچ چند دقیقهای ماند و من هم هاجوواج مانده بودم که بدوم دنبالش یا بپرم داخل مغازه و تو را خبر کنم که عیسی دررفت؛ اما کار به آنجاها نکشید و عیسی دوبار پیچید در معیری و نقطه شد ته خیابان و رکاب زد از مسجد و نانوایی و جگرکی گذشت تا شد یک عیسیِ سرومروگنده دم مغازه. از دوچرخه که پایین میآمد گفت: «آنیکی خیابان چمن فوتبال دارد.» گفتم: «میدانم. خانهی ما همان بغل زمین چمن است دیگر.» گفت: «ترسیدی بدزمدش؟» گفتم: «نه، فکر کردم دررفتی.» گفت: «جایی را بلد نیستم که دربروم.» این را که گفت، قابلمه را از دستم قاپید و چپید داخل دهان گشاد مغازه و بعد هم همان آیین همیشگی اجرا شد؛ او رفت داخل دستشویی، نه برای شستن دستوصورتش، برای کاری که نمیدانستم و تو در را بستی و کرکره را کشیدی پایین تا صبح.
صبح که برگشتی، عیسی را آویزان وسط چال پیدا کردی و نمیدانستی صورتش از روغنسوختههای روز قبلش آنهمه سیاه بود یا از کبودیِ یک شب کامل خفگی.