سیلوینا اوکامپو
من آرژانتینیام. روزگاری جزو خدمهی کشتیای شدم. در مارسی پزشکی پیدا کردم که مدرکی را امضا کند؛ مدرکی که گواهی میداد دیوانهام. این کار آسان برایش بود؛ چون گویا خودش هم دیوانه بوده است. اینطور بود که توانستم کشتی را ترک کنم؛ اما از سوی دیگر، آنها در دارالمجانینی حبسم...
نیلوفر حقی
پشت تجیر نشسته بودی؛ یکی از زانوهایت بالا بود و آنیکی خوابیده روی زمین. یک دستت سیگار بود و آنیکی لیوان چای. یکیدرمیان چایت را هورت میکشیدی و پک میزدی به سیگارت؛ پک عمیق، از آن پکها که لبهایت را محکم جمع میکنی که شیرهی سیگار را بکشی به جان....
خوابآلوده بلند میشوم و قوزکرده روی رختخوابم مینشینم. خستگی زیر پوستم وول میخورد. آخر، خستگی را چه به اینهمه وولخوردن! پلکهایم آنقدر سنگین است که نمیتوانم خوب بازشان کنم. در اتاقِ تاریکِ آفتابنزده چشمان باز به چه دردم میخورد؟ خودِ سیاهیِ پشت پلکهایم از ظلمات اتاق دوسه درجه روشنتر است....
من آرژانتینیام. روزگاری جزو خدمهی کشتیای شدم. در مارسی پزشکی پیدا کردم که مدرکی را امضا کند؛ مدرکی که گواهی میداد دیوانهام. این کار آسان...
پشت تجیر نشسته بودی؛ یکی از زانوهایت بالا بود و آنیکی خوابیده روی زمین. یک دستت سیگار بود و آنیکی لیوان چای. یکیدرمیان چایت را...
خوابآلوده بلند میشوم و قوزکرده روی رختخوابم مینشینم. خستگی زیر پوستم وول میخورد. آخر، خستگی را چه به اینهمه وولخوردن! پلکهایم آنقدر سنگین است که...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد