icon
icon
ایران، دهه‌ی ۲۰ شمسی
shurum enlarge
ایران، دهه‌ی ۲۰ شمسی
بچه باید بمیرد
نویسنده
غزل بیضاوی‌نژاد
زمان مطالعه
13 دقیقه
ایران، دهه‌ی ۲۰ شمسی
shurum enlarge
ایران، دهه‌ی ۲۰ شمسی
بچه باید بمیرد
نویسنده
غزل بیضاوی‌نژاد
زمان مطالعه
13 دقیقه

آقابزرگ من را گماشت تا بچه را بکشم. گفت: «کشتن یه ‌الف بچه کاری داره؟ عین آب‌خوردنه. کله‌ش رو بکوب زمین، بعد که از حال رفت، بندازش تو حوض و وانمود کن کله‌‌ش به کف حوض خورده و توی آب خفه شده.»

گفتم: «مگه شهر هِرته؟ پس پلیس چی می‌شه؟» 

آقابزرگ گفت: «تو این سگ‌درّه پلیس کجا بود؟ پلیس مال وقتیه که مشکوک به قتل باشن، نه وقتی بچه با پای خودش افتاده تو حوض.» 

نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم؛ مغزم خالی از کلمه شده بود. آقابزرگ ادامه داد: «بعد مادرش دیگه نمی‌تونه توی این خونه بمونه و ارباب مجبور می‌شه زنش رو ببره یه خونه‌ی دیگه. اون‌وقت تو رو می‌ذاره اینجا نگهبانی و خونه عملاً می‌شه مال تو. با یه تفنگ ساچمه‌ای تمام گنجشک‌های درخت‌های اطراف می‌شن طعمه‌ت. هر روز لخت توی آفتاب دراز می‌کشی و گنجشک شکار می‌کنی.»

گفتم: «آخه از کجا معلوم این کار رو بکنن؟ اومدیم و نرفتن، موندن. بعد من با خون این بچه که به گردنمه چی‌کار کنم؟»

آقابزرگ وسط حرفم پرید: «گوش کن به من! من سی ساله راننده‌ی این خانواده‌م. این خانواده رو مثل کف دست می‌شناسم. خانم‌جون خدابیامرز رو که می‌شناسی؟ مادر نازی‌خاتون. بیست سال پیش که پسر معتادش، داداش بزرگ نازی‌خاتون، تو خونه‌ی قبلی اُوِردوز کرد و مُرد، دیگه نتونست تو اون خونه بمونه. می‌گفت خونه پر از خاطره‌های پسرمه. هرجا می‌رم روحش رو می‌بینم. این‌قدر آه‌وناله کرد تا بالاخره مجبور شدن خونه رو بفروشن و اینجا رو بخرن. نازی‌خاتون دختر همون مادره، شک نکن همین کار رو می‌کنه.» 

زیر لب گفتم: «آخه من که گنجشک شکار نمی‌کنم.»

حرف‌های آقابزرگ زیر پوستم رفته بود. با یک حرکت حساب‌شده می‌توانستم زندگی‌ام را از این‌رو به آن‌رو کنم. ارباب خانه را به اسم دخترش کرده و همین شروع سلسله‌دعواهای او با همسرش شده بود. مردن آن شراره‌ی شیطنت، آن ابلیس دامن‌قرمز، می‌توانست یک‌شبه زندگی نوکری من را به زندگی اربابی تبدیل کند. می‌توانستم بالاخره صاحبِ خانه‌ای بشوم که یک عمر فقط نگهبانش بودم. 

بچه من را دوست داشت و همه اعتماد داشتند که در کنار من و از من آزاری نخواهد دید. من تنها همبازی او و تنها کسی بودم که به سؤال‌های بی‌پایانش جواب می‌داد. گاه ساعت‌ها باهم بازی می‌کردیم تا کُلفت‌ها به استراحتشان برسند و این چند ساعت کار بی‌مزد، خستگی را از تنم بیرون می‌کرد.

آن روز بعدازظهر وقتی دایه‌اش او را به من داد تا به حمام خانم رسیدگی کند، آقابزرگ از آن‌سوی اتاق نگاهی به من انداخت که خون را در رگ منجمد می‌کرد. اضطراب تمام وجودم را می‌لرزاند. بچه دامن قرمزی با گل‌های ریز سفید پوشیده بود و یک بلوز سرخابی که از صد فرسخی چشمت را می‌گرفت. تمام بعدازظهر در حیاط باغ باهم گرگم‌به‌هوا بازی کردیم. جیغ می‌کشید، می‌پرید و از درخت آویزان می‌شد. لباسش به شاخه‌ها گیر می‌کرد و من او را پایین می‌آوردم. صبر می‌کردم بدَود، دور شود و سپس بازی دوباره از سر گرفته می‌شد. او میان کپه‌برگ‌های خشک‌شده می‌پرید و برگ‌ها را روی خودش می‌ریخت، اما پاهایش هنوز معلوم بود و صدای نفس‌نفس‌زدنش به گوش می‌رسید. وانمود می‌کردم او را ندیده‌ام و بلند می‌گفتم: «کجا رفت؟ همین الآن اینجا بود!»

و او از ذوق جیغ  می‌کشید، از زیر برگ‌ها بیرون می‌پرید و پا به فرار می‌گذاشت. بالاخره او را گرفتم، روی شانه‌ام انداختم و بعد که از تب‌وتاب افتاد، پایین آوردمش و برگشتیم سمت عمارت. او را به دستشویی بردم، روی رانم نشاندمش تا قدش به روشویی برسد و دست‌وصورت خاکی‌اش را بشوید. بعد به اتاق بردمش و چون کُلفت‌ها مشغول رسیدگی به لباس خانم و سلمانی آقا بودند، خودم لباسش را عوض کردم تا برای شام آماده‌اش کنم. بی‌تاب شده بودم و مدام دست‌های عرق‌کرده‌ام را روی ران‌هایم می‌مالیدم و دندان‌هایم را به‌هم فشار می‌دادم. با هزار دوز و کلک، غذا را قاشق‌به‌قاشق تا آخر در دهانش گذاشتم تا سنگین شود و به خواب عمیقی فرو برود. 

تازه شام بچه تمام شده بود که ارباب و زنش راهی مهمانی شبانه شدند. می‌دانستم تا دم صبح برنمی‌گردند یا حتی شاید تا فردا ظهر. با رفتن آقا و خانم، بچه را که توی اتاق به خواب رفته بود به دایه‌اش نشان دادم و گفتم می‌تواند به اتاقش برود و استراحت کند. او هم خوشحال شد و بدون کوچکترین تأملی قبول کرد. 

پشت پنجره‌ی اتاق بچه ایستادم و از لای پرده، کُلفت‌ها را شمردم که یکی‌یکی به اتاقشان در انتهای باغ می‌رفتند. آقا و خانم دوست نداشتند کُلفت‌ها شب را در خانه‌ی اربابی بخوابند و برای همین در انتهای باغ برایشان اتاقک‌هایی بنایی کرده بودند.  

عمارت که خالی شد، ماه تازه بالا آمده بود و جیرجیر چندش‌آور جیرجیرک‌ها شروع شده بود.  خواب بچه عمیق و ضرباهنگ نفس‌کشیدنش منظم بود. به پهلو و پشت به مهتاب خوابیده بود و صورتش در تاریکی عمیقی فرورفته بود. قفسه‌ی سینه‌اش آهسته بالاوپایین می‌رفت و دست‌هایش را به حالت دعا دَرهم قفل کرده بود. برای لحظه‌ای چقدر دلم ‌خواست جای او باشم؛ فارغ از همه‌چیز دراز بکشم و هیچ‌چیز نباشد که بخواهم نگهبانی‌اش را بدهم، در خواب عمیقی فرو بروم و درحالی‌که مطمئنم کسی مراقبم است، رؤیا ببینم. به یاد حرف آقابزرگ افتادم و به خودم تشر زدم، هرکس که با خیال راحت سرش رو روی بالش بذاره، یه روز تو خواب گلوش بریده می‌شه.  

نمی‌خواستم به شیوه‌ای که آقابزرگ گفته بود به سرش ضربه بزنم. نمی‌خواستم زخمی‌اش کنم؛شاید هم از خون می‌ترسیدم. خفه‌کردن بهترین راه برای من بود. دست‌های زمختی داشتم که به‌راحتی ازپسِ این کار برمی‌آمد. بالای سرش رفتم و بی آنکه به او نگاه کنم، دست‌هایم را دور گردنش قفل کردم، اما به‌محض اینکه فشار آوردم، او بیدار شد و به تقلا افتاد؛ انگار گردنش برای دست من بیش‌ازحد باریک بود. صورتش سرخ شده بود؛ سرخی‌ای که در نور آبی ماهِ کبود دیده می‌شد. می‌خواست برگردد و به من نگاه کند که یک دستم را روی صورتش گذاشتم و نگذاشتم نگاهش به من بخورد. لگد می‌پراند و با انگشتان کوچکش تلاش می‌کرد دست من را پس بزند. درمیان صدای نامفهوم خفگی، گویی می‌خندید؛ خنده‌ای که مو به تنم راست می‌کرد. پس از مدتی که برایم تا بی‌نهایت طولانی بود، تسلیم شد و از تقلّا افتاد. بدنش مثل ماهی‌ای که از آب بیرون افتاده باشد، می‌جهید. صبر کردم تا کاملاً شل و بی‌حرکت شد. دستان عرق‌کرده‌ام را به شلوارم مالیدم و متوجه شدم مدتی است که درست نفس نمی‌کشم. تپش قلبم را در گوش‌هایم حس می‌کردم. 

به حیاط رفتم و زیر نور ماه سیگاری روشن کردم. نفسم سرِ جایش نیامده بود و نم عرق، پیراهن و شلوارم را مرطوب کرده بود؛حالتی که از آن منزجر بودم. احساس کثیفی می‌کردم و می‌خواستم هرچه زودتر به حمام بروم. 

در حال بارگذاری...
ایران، دهه‌ی ۲۰ شمسی

وقتی به اتاق برگشتم، نمی‌خواستم به او نگاه کنم. پاهای کودکانه‌اش که از زیر دامن خامه‌دوزی‌شده بیرون آمده بود، زیر نور مهتاب برق می‌زد. هنوز بی‌حرکت روی تخت افتاده بود. از اینکه دختربچه‌ای نحیف چنین قلبم را به شماره انداخته بود، غرورم جریحه‌دار شد. با خودم گفتم بهتر بود اول دهانش را می‌بستم تا سروصدایش این‌قدر رعشه به تنم نیندازد. بعد با خودم گفتم، دیگه تموم شد و از گوشه‌ی چشمم سایه‌ای را دیدم که پاورچین به‌سمت در ورودی می‌رفت. برای کمتر از یک هزارم لحظه خیال کردم کسی شاهد این قتل بوده و حالا دارد فرار می‌کند. در کسری از ثانیه برقی از فرق سرم رد شد و تا کف پایم رسید. دامن قرمز را که دیدم، درجا میخکوب شدم. او زنده بود؟! 

به اتاق رفتم و تا تختخواب خالی را ندیدم، یقین نکردم. داشت می‌رفت توی کمد قایم شود، با همان هیجانی که موقع بازی داشت. او را در هوا قاپیدم و لحظه‌ای که جیغش بلند شد، دستم را بر دهانش گذاشتم و ساکتش کردم. این بار تلاش کردم گردنش را بشکنم، اما او همچون خمیری نرم و منعطف بود؛ انگار فکر می‌کرد داریم باهم کشتی می‌گیریم. او هم به من مشت می‌زد و لگد می‌انداخت. وزنم را روی پاهایش انداختم تا مانع تقلای او بشوم. اول دهانش را با آن جوراب‌شلواری که از کمد روی زمین افتاده بود بستم و بعد دست‌ها و پاهایش را. روی شکم خواباندمش و نگذاشتم چشمش به من بخورد. با موهای براق ژولیده که در صورتش ریخته بود، تقلّا می‌کرد و کم‌کم به گریه افتاد. من هم محکم سرش را به زمین کوبیدم و او از حال رفت. نمی‌دانم چرا چشمانش را نبستم؛ شاید چون چشم‌هایش را دوست داشتم، شاید چون از نابیناشدن می‌ترسیدم.

ناله‌کنان و وحشت‌زده به‌سمت انباری دویدم. دنبال سیم بودم یا طناب محکمی که با آن بتوانم دارش بزنم. باید روش‌های مختلف را برای مردنش امتحان می‌کردم. او حالا من را شناخته بود و تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که نمی‌توانست زنده بماند. تصمیم گرفتم سیم را دور گردنش بپیچم و تا طلوع آفتاب او را آویزان کنم و بعد بیندازمش داخل حوض، اما به ذهنم خطور کرد که ردّ سیم روی گردنش می‌افتد و رسوایم می‌کند. پس یک طناب نایلونی برداشتم. یک سر طناب را روی شاخه‌ی تنومند درختی انداختم که بالای حوض آویزان بود و سر دیگر آن را دور گردنش. همین‌که او را بالا کشیدم، همان‌طور که آویزان بود، به هوش آمد و شروع کرد به وول‌خوردن. برای یک لحظه چشمم به چشمان خشمگین و پرسشگر او افتاد که نمی‌دانست دارد چه اتفاقی می‌افتد. دستم را روی چشمانش گذاشتم و صورتش را به یک سمت هل دادم. رویم را برگرداندم و از او فاصله گرفتم. دور خودش می‌چرخید؛ همچون ماهی‌ای که از قلاب ماهی‌گیری آویزان باشد، تا بالاخره چشمانش سفید شد، از تقلّا ایستاد و از طناب معلق ماند. 

مدتی از دور به او خیره شدم تا مطمئن شوم تکان نمی‌خورد. می‌خواستم نزدیک بروم و دستم را روی سینه‌اش بگذارم تا خاطرجمع شوم نفس نمی‌کشد، اما می‌ترسیدم چشم باز کند. او دو بار از مرگ برگشته بود و حالا موهایش زیر نور ماه طوری برق می‌زد، انگار قدیسی دست‌نیافتنی بود. ناگهان سوزش شدیدی بالای معده‌ام حس کردم. خواستم به دستشویی بروم که در همان چند قدم اول بالا آوردم. احساس می‌کردم دل‌وروده‌ام دارد بیرون می‌ریزد. چشم‌هایم سیاهی رفت و با صورت زمین خوردم. 

وقتی دوباره سرِپا شدم، باغ در سکوت عمیقی فرو رفته بود. برگ‌ها در سکون کامل بودند و هیچ بادی نمی‌وزید. حتی جیرجیرک‌ها هم ساکت بودند و ماه کامل همه‌چیز را بی‌رحمانه روشن کرده بود. به حوض وسط باغ که رسیدم، پشت زانوهایم خالی شد و همان‌جا نشستم. درِ باغ باز بود و او رفته بود. از لای در به بیرون سرک کشیدم. رفتگر پیری که دستمال کثیفی به دماغ و دهانش بسته بود و سرفه‌های خلطی می‌کرد، بی‌حوصله درحال جاروزدن برگ‌های خشکیده‌ی کنار کوچه بود و متوجه حضورم نشد.

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که به آقابزرگ چه بگویم؟ بگویم نتوانستم یک ‌الف بچه‌ی سه‌ساله را سربه‌نیست کنم؟ چطور بهش بقبولانم که این بچه نمردنی است؟! به ارباب و زنش چه بگویم؟ درست است که آن‌ها چندان سر و کاری با بچه‌ی خودشان ندارند، اما به‌هرحال نبودش را که می‌فهمند. تا صبح هزار بار دور باغ را گز کردم و هزار بهانه برای ناپدیدشدن دختر تراشیدم تا وقتی ارباب و زنش از راه می‌رسند، نقشم را خوب بازی کنم. می‌خواستم بگویم بدخواهانِ آقا شبانه به عمارت حمله کرده‌اند و بچه را دزدیده‌اند یا بچه خواب‌نما شده و در خواب راه افتاده و از عمارت خارج شده یا چند اسباب و وسیله‌ی خانه را خرد کنم و بگویم دزد به خانه زده و بچه از ترس فرار کرده و از خانه بیرون رفته. بعد تصمیم گرفتم به آقابزرگ هم بگویم که او قبل از اینکه خفه‌اش کنم از خانه فرار کرده بود. داشتم دیوانه می‌شدم. 

تا طلوع آفتاب نتوانستم چشم روی‌هم بگذارم و آخرِ سر یقین کردم که هیچ راهی جز فرار ندارم. دست‌هایم سرد بودند و پلک‌هایم سنگین شده بودند. یک لحظه چشم‌هایم را روی‌هم گذاشتم و وقتی باز کردم، آفتاب ظهر مستقیم روی شقیقه‌ام می‌تابید. سراسیمه از جا پریدم و گوش تیز کردم؛ سکوت بود و ارباب و زنش هنوز از مهمانی برنگشته بودند. 

سه روز تمام‌نشدنی در بیداری کابوس‌واری گذشت، اما خبری از ارباب و زنش نشد. هرکدام از کُلفت‌ها که سراغی از بچه گرفت، گفتم  فضولی‌اش به او نیامده. به دیگری گفتم عمه‌اش صبح زود آمده و بچه را با خودش برده. کُلفت‌ها شایعه کرده بودند که دعوای ارباب و زنش قبل از مهمانی ظاهراً بر سر زنی بوده که هیچ‌کدام اسمش را نشنیده بودند. خانم قبل از مهمانی حسابی گریه کرده بود و آخرِ سر لباسی را پوشیده بود که می‌دانست آقا را غیرتی می‌کند. درحالی‌که سوار ماشین می‌شدند، خانم گفته بود: «امشب شب آخریه که خونه‌ی تو می‌مونم. بعد از مهمونی می‌رم خونه‌ی مامانم.»

و آقا جواب داده بود: «به‌درَک! برو! بچه‌ت رو هم با خودت ببر.» 

یک ماه گذشت و من همچنان نگران بودم مبادا ارباب یا زنش دلشان برای دخترشان تنگ بشود و بخواهند از او خبری بگیرند، اما پس از یکی‌دو سال بی‌خبری، آسوده شدم و با خودم فکر کردم حتی اگر سراغی از او بگیرند، می‌گویم او از خانه فرار کرده، که دروغ هم نبود و مسئولیت همه‌چیز را از گردن خودم باز می‌کردم. 

خانه‌ی اربابی بالاخره مال من شده و تمام کُلفت‌ها را فرستاده‌ام دهاتشان و فقط آقابزرگ مانده که زمانی شوفر ارباب بود. او به مرسدس بنز قراضه‌ی ارباب قناعت کرده و چیز بیشتری نخواسته. خانه به دست من افتاده. درِ اتاق خانم و آقا را قفل کرده‌ام، کلیدش را در چاهِ ته باغ انداخته‌ام و بقیه‌ی خانه را مال خودم دانسته‌ام، اما هرگز نه یک گنجشک شکار کرده‌ام، نه توانسته‌ام به حوض وسط باغ نگاه کنم. شب‌ها هم نمی‌توانم بخوابم و اگر هم بخوابم، کابوس جسد ورم‌کرده‌ی بچه در حوض‌خانه گریبانم را می‌گیرد. گاهی جسد را می‌بینم که خیس و آب‌چکان از درِ باغ وارد می‌شود؛ با همان دامن قرمز گلدار و چشم‌هایی که حفره‌ای بیش نیستند. خودم را در خانه حبس کرده‌ام؛ در خانه‌ای که مال من است، اما من هنوز نگهبانش هستم و هنوز نمی‌توانم بی‌دغدغه در آن زندگی کنم. هر بار که کسی زنگ در را می‌زند، دلم می‌لرزد که اوست و پشت در است، پدر و مادرش را پیدا کرده و برگشته تا خانه‌اش را پس بگیرد. 

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد