icon
icon
عکس از شادی ندیمی
shurum enlarge
عکس از شادی ندیمی
هیولایی بیدار می‌شود
نویسنده
فاطمه مرادمند
زمان مطالعه
14 دقیقه
عکس از شادی ندیمی
shurum enlarge
عکس از شادی ندیمی
هیولایی بیدار می‌شود
نویسنده
فاطمه مرادمند
زمان مطالعه
14 دقیقه

من یک جعبه‌ی پاندورا در سرم دارم که تو در آن زندگی می‌کنی. یک هیولای سیاه و بزرگ! خیلی بزرگ! بزرگ‌تر از تمام هیولاهای دنیا.

همه می‌گویند فقط ۱۲ روز طول کشید. من هنوز جرئت نکرده‌ام دست به جمع و تفریق عددهای روزشمارم بزنم؛ ولی می‌دانم ۱۲ روزی که می‌گویند، برای من از ساعت ۷:۳۰ صبح یک روز جمعه شروع شد. صبح جمعه‌ای که قرار بود با دوستانم به دشت بابونه در منطقه‌ی سیلوانای ارومیه برویم و سر و چشمانمان را به دستان نوازشگرش بسپاریم. وقتی اولین خبر را خواندم، با هر کلمه‌ای گوش‌هایم پر از آب می‌شدند. دست‌هایم بالا و پایین می‌رفتند. پاهایم تکان‌تکان می‌خوردند. سرم به چپ و راست حرکت می‌کرد. حباب‌هایی را که از دهان و بینی‌ام بیرون می‌زدند می‌دیدم ولی نمی‌توانستم سرم را از آب بیرون بیاورم. دست سنگین جنگ روی سرم سنگینی می‌کرد.

صبح ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، با چشمانی نیمه‌باز پیام‌های گروه دوستی‌مان را می‌خواندم. متوجه حرف‌هایشان نمی‌شدم. با دستانی لرزان آخرین خبر را جست‌وجو کردم و اخبار را یکی‌یکی خواندم. حمله و جنگ در سرم جولان می‌دهند و کوک وصله‌هایم را یکی‌یکی می‌شکافند و تکه‌تکه می‌شوم. دیگر آن کل منسجم همیشگی‌ام نیستم؛ کل منسجمی که طی سالیان زندگی‌ام شبیه پارچه‌های چهل‌تکه از وصله‌پینه‌ی تکه‌های زیادی شکل پیدا کرده بود. انگار موشک‌ها به جای جای‌جای وطن به مغز من اصابت کرده‌اند و مغزم مثل مغز آن دو مأمور در کودکی‌ام روی زمین پخش شده است. ۷ یا ۸ ساله بودم. روز بود یا شب، یادم نیست ولی صدای انفجار شنیدیم. دو مأمور برای سرکشی وارد خانه‌ای در انتهای کوچه‌ی پشتی‌مان شده بودند. برای چه‌اش را نمی‌دانم ولی بمبی در آن خانه منفجر شده بود. من ندیدم ولی راست یا دروغ، می‌گفتند مغز یکی‌شان ترکیده و به دیوار چسبیده بود. حتی اگر دروغ هم باشد، مغز کودکی من نیز با آن ماجرا ترکید. هر شب ناشناس سیاه‌پوشی از دیوار خانه‌مان بالا می‌آید. روی دیوار می‌نشیند و می‌خواهد بمبی را داخل خانه‌مان پرت کند. من فریادزنان بلند می‌شوم تا پدر و مادر و برادرهایم را از حضور آن سیاه‌پوش باخبر کنم تا قبل از این که مغزهای ما نیز به دیوار بچسبند فرار کنیم. با تن ترسیده و قلبی که می‌خواهد از جایش کنده شود چشم‌هایم را باز می‌کنم. سیاهی دهان باز کرده و چشم‌هایم را بلعیده ولی خبری از انفجار و آن ناشناس روی دیوار نیست. می‌ترسم دوباره چشم‌هایم را ببندم و پیدایش شود. بعد از آن روز، کابوس انفجار نیز به تروماهای کودکی‌ام اضافه و تا سال‌ها مهمان شبانه‌ام شده است. انفجار می‌تواند بودن من یا عزیزانم را در چشم به هم زدنی به نبودن تبدیل کند.

به ۸ ساعت پیش فکر می‌کنم. دیشب همگی خانه‌ی مادرم مهمان بودیم. بحث‌های جاری مثل همیشه برپا بود. هر کسی از دری حرف می‌زد؛ از اوضاع سیاسی روز و احتمال توافق بین ایران و آمریکا و وابستگی قیمت دلار و تورم به این توافق و وضع معاش گرفته تا پچ‌پچ‌های خانه‌داری مادردختری‌مان که چند کیلو شوید و جعفری برای مصرف سال نیاز داریم تا خشک کنیم و آذوقه‌ی زمستانمان را جمع کنیم. در این میان گوشه‌ای از صحبت‌هایمان هم خاطرات سفر هفته‌ی پیشمان به شمال و اتراق در روستایی نزدیک آبشار لاتون بود و وصف این لذت که چقدر طعم زندگی بدون اینترنت و به دور از سرعت تکنولوژی به زیر زبانمان مزه کرده. همه‌ی این قاب ما بودیم و به خیالمان قرار بود تا ابد این قاب تکراری ما باشد؛ ولی همه‌ی این قاب در این فاصله‌ی ۸ ساعته در هم شکسته.

دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. انگار وقتی خواب بودم پاندورا در جعبه را باز کرده و همه‌ی رنج‌ها و سیاهی‌ها بیرون ریخته‌اند. صدای زوزه‌ای هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود. هیولا بیدار شده است. انگار سر طناب زندگی‌ام را قطع کرده‌اند و طناب دیگری با سری ناپیدا دستم داده‌اند. روزهایم در جست‌وجوی پروکسی تلگرام می‌گذرد؛ در حال سرک کشیدن از این کانال به آن کانال خبری! گاهی حتی هیچ خبری هم نمانده ولی گوشی را هم نمی‌توانم زمین بگذارم. انگار عضوی از بدنم شده باشد. می‌خوانم پدافند هوایی فلان جا فعال شد. پدافند برایم کلمه‌ی غریبی است. تنها چیزی که از پدافند می‌دانم معنی حدودی لغوی آن است یعنی ضدحمله. ولی این روزها معنی پدافند برایم گسترده‌تر شده. با خواندن کلمه پدافند، پهپاد و انفجار و مرگ و جنگ هم برایم بالا می‌آید.

انفجار یعنی تکه‌تکه شدن. قرار است در کسری از ثانیه خودت یا یکی از عزیزانت جوری نیست شوید که حتی فرصت برای ترسیدن هم نداشته باشید.

عزیزانم؟ اگر نیست شوند چه؟! جنگ یعنی رفتن عزیزانم، خالی شدن خانه‌هایمان، هم‌نشینی با یاد غایبانمان. من از خالی شدن و هم‌نشینی با یاد غایبان می‌ترسم! من خودشان را به جای یادشان می‌خواهم.

اگر یاد غایبان مرا قوی کند چه؟! من تازه یاد گرفته‌ام که از پوستین گرگور سامسای‌1ام بیرون بیایم و قوی نباشم. گرگوری که آن‌قدر خودش را ندیده که یک روز از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند خودش نیست! مسخ شده و پوستین سخت سوسک‌مانندی به تن کرده. ترسی در من هوار می‌کشد؛ ترس از دوباره قوی شدن و خاک‌سپاری منِ ضعیف امروزم. می‌ترسم دوباره مجبور شوم قوی باشم و هر چه شد بگویم اصلاً هم درد نداشت. می‌ترسم حالا که یاد گرفته‌ام اگر دردم بیاید می‌توانم هر جا و پیش هر کسی گریه کنم، جرئت گریه کردن پیدا نکنم و مجبور شوم لیوان لیوان آب بنوشم! آب گریه را قورت می‌دهد.

روز سوم جنگ است. تحمل لحظه‌ها برایم سنگین است. آخرین بازمانده‌ی این جعبه‌ی سیاه توی سرم وادارم می‌کند کاری کنم. امید، این آخرین بازمانده، جرقه‌ی کوچکی توی سرم روشن کرده. چشم‌هایم را که باز می‌کنم خودم را جلوی آرایشگاه خانم حیدری می‌بینم. روی صندلی نشسته‌ام و موهایم را داده‌ام دستش. با هر تار مویی که روی زمین می‌ریزد سرم سبک می‌شود. با سرِ سبک‌شده به خانه برمی‌گردم. غبار سکونی را که تک‌تک وسایل خانه را گرفته می‌تکانم. کتاب می‌خوانم و دوباره اخبار را چک می‌کنم. تنها نقطه‌ی راستین اتصال من به جنگ همین اخبار کانال‌های تلگرامی است.

ششمین روز، چهارشنبه ساعت ۵ عصر توی ماشین نشسته‌ایم و راهی خانه‌ی خاله‌ی همسرم هستیم. اینجا در شهر من همه‌جا آرام است. از دود انفجار و جنگ خبری نیست. انگار جنگ فقط در نمایشگرها جریان دارد. تنها چهره‌ی غیرمعمولی که شهر به خود گرفته صف‌های طولانی بنزین و نانوایی‌ها و قفسه‌های خالی از آذوقه‌ی فروشگاه‌هاست. در حال چک کردن اخبار هستم که پیام connecting to proxy روی نوار آبی بالای تلگرام جا خشک می‌کند و تا مدت‌ها ماندگار می‌شود. دیگر هیچ دسترسی به اخبار ندارم. احساس می‌کنم مثل توپ فوتبال شده‌ام که هر لحظه پای ترسی توی صورتم کوبیده می‌شود. تا می‌خواهم به ضربه‌ی قبلی عادت کنم پایی دیگر به صورتم می‌کوبد. صورت احساسم ورم کرده است. من از بی‌خبر ماندن، از شنیدن اخبار سانسورشده می‌ترسم. می‌ترسم اتفاقی بیفتد و مثل همیشه ما را در بی‌خبری نگه دارند. من همیشه از بی‌خبری بیشتر از خبر بد می‌ترسم.

روز نمی‌دانم چندم! دیگر در بی‌خبری کامل به سر می‌برم. بی‌خبری مرا مجبور کرده تا در حوالی پایان قدم بزنم؛ پایان روزهای قبل از ۲۳ خرداد ماه! انگار روزها به زور دستم را بالا برده و به چپ و راست تکانش می‌دهند. من راهی جز تسلیم و وداع ندارم. دلم برای طناب قطع‌شده‌ی زندگی‌ام تنگ شده است. در میانه‌ی آهستگی نفس‌گیر لحظه‌ها تجربه‌ی غریبی شاخک‌هایم را تکان می‌دهد؛ این که نکند این لحظه که در آن هستم آخرین یا یکی از آخرین‌ها باشد! ترکش‌ها تهِ توبره‌ی زندگی‌ام را پاره کرده‌اند. دوباره ترسی در من متولد شده است؛ ترس از نشتی و تمام شدن که مثل سایه چسبیده به تنم و رهایم نمی‌کند. سعی می‌کنم سایه‌ام را بپذیرم. لحظه‌ها برایم غم ملایمی دارند. آخرین لمس ظرف‌های خانه‌ام، آخرین کنار هم بودن، آخرین صدایی که می‌شنوم، آخرین قدمی که می‌زنم، آخرین کتابی که می‌خوانم، آخرین نوازشی که می‌کنم... مثل آن خرس قطبی شده‌ام؛ روی لایه‌های یخی ضخیم اما شکسته و متزلزل زندگی قدم برمی‌دارم. کاری برای این تزلزل نمی‌توانم بکنم جز روی آوردن به لحظه‌ی اکنون و سپردن خودم به دستانش!

در حال بارگذاری...
عکس از شادی ندیمی

در همان آهستگی نفس‌گیر لحظه‌هایم ظرف‌های مهمانی شب گذشته را می‌شویم که راوی شروع به روایت می‌کند: «من یک کلکسیونرم. عکس عروس جمع می‌کنم...» چشم‌هایم روی تکه استخوان‌ها، دانه‌های سرخ زرشک و برنج روی بشقاب توی دستم گیر می‌کند. به دیشب فکر می‌کنم؛ به صدای خنده‌هایمان و ترک‌های ریز ترس که پشت برق چشمانمان پنهانش کرده بودیم وقتی که دوستم می‌گفت: «هیچی نمی‌شه. نترسین بابا! ما اینجا خیلی دور از جنگیم. جنگ تو شهرهای بزرگه. تا بیاد برسه به ما می‌ریم یه جای دورافتاده گم و گور می‌شیم. بد به دلتون راه ندین. فعلاً که اینجا خبری نیست.»

من قبلاً داستان نادیا را شنیده‌ام ولی مثل قاصدکی با وزش اولین نسیم روزمرگی میان پیچ و خم حافظه‌ام پرپر شده بود.

«برادرم گفت: آمدند. بالاخره رسیدند. راست می‌گفت آن‌ها بالاخره آمده بودند. نه پیشمرگان کرد جلودارشان بودند نه آمریکایی‌ها.»

نادیا مراد، دختری ایزدی هم‌سن و سال من، اهل روستای کوجو در سنجار عراق که مورد اسارت و تجاوز مکرر نیروهای خلافت اسلامی قرار گرفته بود. شاید شب قبل از آمدن نیروهای داعش آن‌ها هم مثل ما سایه‌ی سیاهی‌ها را دور از خودشان می‌دیدند. سرگذشت او قاصدک‌های پرپرشده در حافظه‌ام را به ساقه‌هایشان برگردانده است. قصه، قصه‌ی تجاوز است. تو بیدار شده‌ای. توی سرم نشسته‌ای. نمی‌دانم از کی ولی سال‌هاست در سرم زندگی می‌کنی. سال‌هاست حافظه و خاطرات دور و نزدیکم را وجب به وجب کندوکاو می‌کنم ولی چیزی دستگیرم نشده است جز این که پدربزرگم همیشه به مادرم می‌سپرد که: «دخترت را نباید دست من هم که پدرت هستم بسپاری. باید خیلی مواظبش باشی.» مادرم در تمام سال‌های کودکی‌ام تمام و کمال این حرف پدرش را گوشواره‌ی گوشش و جزء اصول فرزندِ دخترپروری‌اش کرده بود. نمی‌دانم این اصل دخترپروری مادرم بود که نطفه‌ات را در سرم کاشت یا داستان جور دیگری بوده ولی هر چه هست تو در سرم خانه کرده‌ای.

در آن ۱۲ روزی که می‌گویند، من تمام این لحظات را گذراندم. ولی همه‌ی این‌ها فقط نیمی از من بودند. نیم دیگرم را تو بلعیده بودی. از همان اولِ اولش که اخبار را خواندم در نیمکت ردیف اول سرم نشسته بودی، شکل آن افسر عراقی با آن خنده‌ی کریه و نگاه‌های کریه‌ترش که زل‌زده به سمیره، کمربندش را باز می‌کرد تا تنش را غارت کند.

من سمیره شده‌ام، زن فیلم روز سوم؛ یک زن خرمشهری که وقتی نیروهای بعثی شهر را محاصره و خانه‌به‌خانه‌اش را اشغال می‌کردند، با پای شکسته در چاله‌ای پنهان شده بود تا تن و روحش غارت نشود.

وقتی از جعبه‌ات بیرون می‌آیی دیگر کسی یا جایی برایم امن نیست. آن‌قدر بزرگ می‌شوی که تمام سرم را پر می‌کنی. از آنجا راه می‌افتی. می‌رسی به گلویم و با دندان‌هایت گلویم را می‌دری تا از خودم تهی شوم و ذره‌ذره به سمت مرگ خیز بردارم. سرم پر می‌شود از یک صدا؛ صدایی که هر لحظه بلندتر می‌گوید: اگر جسمی نداشته باشی تجاوزی هم در کار نیست.

می‌شوم زنان سودانی؛ تمام آن ۱۳۰ و چند نفری که با کشته شدن مردان روستایشان به دست شبه‌نظامیان در السریحه‌ی سودان، مرگشان را به دست خودشان رقم زدند تا اسیر سلاح‌های سرد نرینگی نشوند.

تو همان تهدید سلاح سرد نرینگی2 هستی که هر نری (نر، نه مرد) هر لحظه با خودش حمل می‌کند و هر وقت دلش خواست می‌تواند از آن استفاده کند.

سال‌هاست جامعه‌ی مردان برایم ترسناک بوده و هستند. در مواجهه با مردان ذهنم یک دستگاه آنالیزگر بزرگ شده است که تمام وجوهشان را ارزیابی و از فیلتر هیولاسنجش ردشان می‌کند. انگار هیچ وقت نتوانستم جامعه‌ی مردان را در همان نگاه اول در قامت خودی‌ها و نه دیگری‌ها ببینم. شاید این نگاه ریشه در فرهنگی دارد که همیشه آن را تنفس کرده‌ایم و همه‌جا حاضر بوده است؛ در همان سؤال کلیشه‌ای همیشگی که می‌پرسید: «چرا تنها بیرون می‌ری؟» فرهنگی که مردانگی را با مالکیت همسان می‌داند و بدن زن را آخرین سرزمینی که باید فتح شود. هیولای درون جعبه در واقع فرزند نامشروع همین فرهنگ است و جنگ تنها ماشه را می‌چکاند. تفنگ را فرهنگ از پیش نشانه گرفته است.

جنگ بزرگ‌ترین و مشهودترین عرصه‌ی آن‌دیگری‌سازی است. در جنگ، ما زنان آن دیگری‌هایی هستیم که به راحتی می‌توانیم غنایم جنگی به حساب آییم. غنایم جنگی یعنی فرمانِ آزادباشِ استفاده از هر نوع سلاحی!

در تاریکی روزهای بلعندگی‌ام دست و پا می‌زنم. کاش می‌شد تمام تنم را زیر تیغ جراحی بدهم و تمام آنچه را که مرا به عنوان آن دیگری به حساب می‌آورد از بین ببرم. بشوم یک انسان بدون جنسیت که تنها چیزی که می‌تواند تهدیدش کند بمب و گلوله است. یا اگر ماجرای جنگ بیخ پیدا کند و تهدید هیولایی‌ات بالا بگیرد سیانوری چیزی گیر بیاورم تا خودم را خلاص کنم. من نمی‌توانم نادیا باشم و رد دستان کثیف و سیاهت روی تنم جا بماند. ران پایم هنوز که هنوز است بعد از ۱۲ سال ضربه‌هایی را که ران آن نر در تاکسی به پایم می‌زد فراموش نکرده است. ولی می‌توانم زنان سودانی باشم و در حاشیه‌ی ۱۳۰ و چند نفره‌شان خودم را در آغوش تاریک و امن مرگ گم کنم.

ما همه نادیاهایی هستیم یا زنان سودانی که حتی اگر تنمان خراشیده نشده، حداقل یک بار روانمان از این دست توحش‌ها خون‌ریزی کرده است؛ مثل همان دست‌های پرزدار کثیفِ درازشده سمت بدن محاصره‌شده‌ی دخترکان دبیرستانی میان هیولاها، جلوی ورزشگاه تختی ارومیه! سال اول دبیرستان، از طرف مدرسه آمده‌ایم برای دیدار ریاست‌جمهوری. نزدیک ورزشگاه تختی خندان و لاک‌پشت‌وار در حال حرکت هستیم. نمی‌دانم چطور ولی موجی از جمعیت ما را هل می‌دهد. محاصره شده‌ایم. دخترکان مانتوطوسی میان گله‌ای از نران! مثل برگ‌هایی اسیر گردباد. دستی روی ران پایم می‌نشیند. می‌ترسم. بدنم را کنار می‌کشم. صدای زنانه‌ای فحش می‌دهد. تازه می‌فهمم چه شده. ما را گیر انداخته‌اند تا دست‌های گرسنه‌شان را با تن و بدنمان سیر کنند.

تا بوده همین بوده. تو رد پای منحوست را در جای‌جای تاریخ جا گذاشته‌ای. همان‌جا که «مغولان مردان را کشتند و زنان را به بردگی با خود بردند.» یا آن‌جا که سربازان ژاپنی در فیلم گل‌های جنگ وارد صومعه شدند. چهره‌هایشان دیگر شباهتی به چهره‌ی هیچ انسانی نداشت. حتی حیوان هم نبودند. هیولا بودند و مثل یک هیولا جان غنایمشان را می‌بلعیدند و با چنگ‌هایشان تن و روانشان را می‌خراشیدند؛ حتی جان نداشته‌ی غنایم مرده‌شان را!

خسته‌ام. دیگر چیزی برای روایت ندارم. همیشه هیولای بزرگ زندگی‌ام تجاوز بوده و هست. شاید در زندگی معمول بتوانم این هیولا را ساکت کنم ولی در جنگ نه! در جنگ من به عنوان یک انسان نیستم؛ یک آن دیگری هستم. یک غنیمت جنگی به حساب می‌آیم. غنیمت هم که جزء دارایی است. می‌توانی هر کاری که دلت خواست با دارایی‌ات بکنی.

روی تختم دراز کشیده‌ام. نفس عمیقی می‌کشم. دوست دارم خودم را در آغوش لالایی کیهان کلهر3 رها کنم. اینجایی که هستم امن است. جنگ ۱۲ روز بوده و تمام شده است و من الان به اندازه‌ی سالیان دراز از آن روزها دورم. جعبه‌ی پاندورا هنوز هم در سرم باز است؛ اما شاید، فقط شاید در این دوری نسبیِ سایه‌ی جنگ، این بار بتوانم درون آن را با نگاهی دور از ترس ورق بزنم. شاید این، خود نوعی امید باشد.

1.نام شخصیت اصلی کتاب مسخ از فرانتس کافکا

2.ترکیب سلاح سرد نرینگی را از یاسین حجازی در پادکست نیوفولدر وام گرفته‌ام.

3.لالایی کردی که توسط کلهر در کنسرت رویال فستیوال هال لندن به کودکان کرد تقدیم شده است.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد