icon
icon
عکس از زهرا درویش امیری
shurum enlarge
عکس از زهرا درویش امیری
گوشت گرم
نویسنده
سحر بکائی
زمان مطالعه
9 دقیقه
عکس از زهرا درویش امیری
shurum enlarge
عکس از زهرا درویش امیری
گوشت گرم
نویسنده
سحر بکائی
زمان مطالعه
9 دقیقه

«پس از مصیبت‌ها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را می‌رفت و می‌آمد گفت. مانتوی بلند مشکی‌اش تنش بود و مقنعه‌ی چانه‌داری سرش که به جدی بودنش می‌افزود. میگ‌های عراقی شب‌ها آسمان برایمان نگذاشته بودند و روزها هم که حرفشان پر می‌کرد دهن همه را، حتی پشت میز مدرسه.

معلم گفت بعد از مصیبت باید شعری سرود تا ماندگار شود اندوهِ مصیبت، وسعتش، عمقش و تأثیرش. برایمان شعری خواند که هیچ در خاطرم نیست، اما خوب به یاد دارم که نگاهش را دزدید از کلاس، از ما. معلم همان روز بود که گفت تنها پیامد بزرگ جنگ فقدان است. می‌گفت فقدان یعنی با خاک یکسان شدن. معلم می‌گفت: «مصیبت‌ها آن‌قدرها هم بد نیستند، اگر هم باشند، می‌توان شعری سرود. من در مصیبت‌ها بیشتر شعر می‌گویم. بر ویرانه‌ها شعر گفتن مثل این است که بر جای خالی عکس معشوق از دست‌رفته‌ات شعری بسرایی. ویرانه‌ای بر ویرانه‌ای دیگر شعر می‌سراید.»

درست همین حالا جنگ شده بود. در همین صبح.

کلاغ‌ها زودتر از همه از جا پریده بودند، و آوازشان همه‌ی خانه‌ها را پر کرده بود.

من اما ترسیده بودم. به محض شنیدن صدای بومب از جا پریدم. پس‌پس رفتم. درِ بالکن را باز کردم تا ببینم چه خبر است. حالا دیگر صحبت از جنگنده‌های اف-۳۵ بود و نه میگ‌های عراقی و نه بدوبدو پله‌ها را پایین دویدن و در خیابان ایستادن‌ها. همه از پشت پنجره‌ها و حتی از پشت‌بام‌ها نظاره می‌کردند جنگنده‌های دشمن را.

جنگ بود دیگر. آمده بود. و من و ما و شما و ایشان نداشت. همه بودیم زیر همان آسمان در کل کشور.

دست از تقلا برای بیشتر شنیدن صداها برداشتم. گوشم پر بود از این صداها. حتی از این جمله که بالاخره زدند.

کلاغ‌ها همهمه‌ای به پا کرده بودند که نگو. ترکش‌های جنگ زودتر از همه به آن‌ها برخورد کرده بود. قارقارشان را که می‌شنیدی تازه می‌فهمیدی چیزی شده واقعاً.

همان موقع‌ها بود که دست از نوشتن برداشتی و بیرون آمدی. داشتی مطلبی درباره‌ی خودکشی می‌نوشتی، از خیلی وقت پیش‌ها مشغولش بودی. پنجره‌ی اتاقت باز بود همیشه و می‌دیدمت که طوری نشسته‌ای که نور از سمت چپت می‌افتد روی کیبورد لپ‌تاپت. و پرده‌ دل‌دل می‌کند برای کنده شدن. مصمم بودی بیشتر اوقات، از بیرون اتاق، از سمت راستت که می‌دیدمت، این‌طور به نظر می‌آمد، اما گاهی هم رنج می‌کشیدی. آمدی بیرون از اتاق و گفتی زدند. آن موقع تصوری از تهران لانه‌زنبوری نداشتم: جابه‌جا بزنند و بروند و حالا دیگر آوارها باشند که برافراشته می‌شوند. اما شهر شد فستیوال آوارها. توی سکوت غرق بودی که صدایی از دور یا نزدیک‌تر می‌آمد. این‌ها که خیلی ساده‌اند، این‌ها که دارم می‌گویم. نمی‌فهمم اصلاً چرا دارم این‌ها را می‌گویم. خودت بهتر از من می‌دانی. جنگ این‌ها نبود که اصلاً.

آن روزها ما داشتیم روزهای سخت و دردناک چندی پیش را هنوز که هنوز بود پشت سر می‌گذاشتیم. روزهای مرگ. جنازه بر جنازه، جنازه کنار جنازه. جنازه‌ها که دیگر نمی‌توانستند دروغ بگویند، حتی اگر میگ و اف-۳۵ و آوارها دروغ بودند. اولین بار بود که می‌دیدم مرگ این‌طور آمده به شهر. این‌طور علنی و صریح، با گام‌های بدون تردید. همه‌ی تردیدها را شکسته بود و خود را عیان کرده بود.

می‌دانی من اولین بار کی با مرگ چهره‌درچهره شدم؟ حتماً گفته‌ام بهت. وقتی پدربزرگم را با روانداز سفید وسط اتاق وسطی خانه‌شان دیدم. پنج سالم بود. پدربزرگ مرده بود و من وسط حیاط یواشکی به آن هیئت سفید نگاه می‌کردم. نمی‌دانستم اجازه دارم نگاه کنم یا نه. می‌ترسیدم و احساسی داشتم شبیه ترس از بزرگ‌ترها، خجالت و انگار نوعی شرم. انگار داشتم کاری می‌کردم که اجازه‌اش را نگرفته بودم. اجازه‌اش را نداشتم، و برای بچه‌ها ممنوع بود. شرمی از آن‌جا که پدربزرگ چیزی را دیگر نداشت که باید می‌داشت، که او حتماً چیزی کم دارد که آن‌جا افتاده، زیر پارچه‌ی سفید. شرمی به جای او، ترسی از او، خجالت از او و از همه.

این اولین بار بود. مرگ را در هیئت سفیدی وسط اتاق وسطی می‌دیدم.

جنازه‌های آن روزها بودند خونین و لخت و کبود و بی‌رنگ. چیزی کم نداشتند که من بتوانم در ذهنم جای خالی‌اش را پر کنم. همه‌چیز مثل یک داستان بلند گویا بود. تن‌ها دراز و کشیده بودند. بلند بودند. هیچ تنی کوتاه‌قامت نبود انگار.

صبح روز چندم اسفند بود نمی‌دانم. با صدای بومب شدیدی از تخت جست زدم. و این بار دود از روی بالکن خانه‌ی ما هم دیده می‌شد. همان‌طور که دود را نگاه می‌کردم و انعکاس تصویر عکس‌ها بر شیشه‌ی پنجره‌ی همسایه‌ی روبه‌رویی، صدای آمبولانس‌ها را شنیدم که سرمی‌رسیدند.

جایی همین نزدیکی است دیگر. به خودم گفتم.

کلانتری را زده بودند به سیاق دیگر کلانتری‌ها. جمعیت بود که آوار شد بر سر خیابان. با نوار زردرنگی بسته بودند آن‌جا را وقتی من سررسیدم. تا چشم کار می‌کرد شیشه بود. اگر دقت می‌کردی، انعکاس برخی چیزها را بر آسفالت خیابان می‌دیدی حتی. اغراق نمی‌کنم. خرده‌شیشه‌ها تا کجا که نبودند و نریخته بودند. برخی عمودی بودند و بر زمین ننشسته بودند.

ترسناک بود. حالا دیگر جنگ کمی نزدیک‌تر آمده بود. کسانی جمعیت را متفرق می‌کردند. ده بیست قدمی با محل حادثه فاصله داشتم. و درست نمی‌دیدم آوار و دیگر چیزها را. از کنار مسجد که رد شدم، دوباره چشمم به این نوشته خورد: محل الصاق اعلامیه‌ی ترحیم. یعنی این‌که اعلامیه‌ترحیم‌ها را همین‌جا بزنید نه جای‌جای دیوار مسجد. سرم را که چرخاندم باران شروع شده بود. از آن باران‌های شدید آخر اسفندی. کسی به پشتم زد و پرسید «می‌دونید کسی هم مرده یا نه؟» همه داشتند حرف می‌زدند. جنگ از آسمان به زمین این خیابان هم آمده بود.

گفته‌ام برات. بچه که بودم عادت داشتم بعد از کمی راه رفتن خودم را به خستگی بزنم تا پدرم بغلم کند. خوشم می‌آمد از آن بالا همه‌چیز را ببینم. انگار شکل دیگری داشتند. خب پدرم خیلی قدبلند و چهارشانه بود و وقتی می‌رفتم آن بالا تو بغلش بر همه‌چیز اشراف داشتم. بعضی چیزها که موقع پایین بودنم نمی‌دیدم آن بالا دیده می‌شد. من نه از راه رفتن خسته می‌شدم و نه تنبلی‌ام می‌آمد که راه بروم، من دلم می‌خواست بروم آن بالابالاها. و بتوانم همه‌چیز را ببینم. آن بالا خنک‌تر هم بود، و دستانم به جای این‌که بی‌کار کنار بدنم بیفتند آن بالا جنب‌وجوش داشتند و مدام چیزی را نشان می‌دادند. پدرم با آن عینک شیشه‌بزرگ مشکی‌اش که صورت استخوانی و کشیده‌اش را شبیه هنرپیشه‌های دهه‌ی ۶۰ آمریکا می‌کرد می‌خندید و طوری که من و خودش فقط می‌شنیدیم چیزهایی می‌گفت. نمی‌دانم چرا حرف به این‌جا کشید. اما حالا که این‌ها را گفتم بگذار این را هم بگویم. آدم تا وقتی بچه و آن‌قدر کوچک است که کسی می‌تواند او را بغل کند و راه ببرد هرگز نمی‌فهمد چرا خاطرات این‌قدر سنگدل‌اند.

آن سال‌ها، وقتی آژیر خبر آمدن میگ‌های عراقی را می‌داد، پدرم مرا بغل می‌کرد با مادرم که دستان برادرم در دستانش بود بدوبدو پله‌ها را پایین و از خانه بیرون می‌رفتیم. برای من باز هم لحظه‌ی ترسیدن نبود. من مجالی پیدا نمی‌کردم بترسم. و در بغل پدرم که با همسایه‌ها مشغول حرف زدن می‌شد آسمان را نگاه می‌کردم، از آن بالا. خب قرار است آن‌جا همین کار را کنی دیگر؛ ببینی، اوج بگیری و بخندی. مثل وقتی که از این چرخ‌وفلک‌های دوره‌گرد سوار می‌شدم، به ذوق این‌که وقتی به آن بالاترین جا می‌رسم، از آن بالا حیاط خانه‌ی مادربزرگم را دید بزنم و آن‌ها را صدا بزنم. اما حالا دوباره آوارها بودند که برافراشته شده بودند و از بالای هر بلندی‌ای دیده می‌شدند. می‌گفتند پیرزن و پیرمردی در کوچه‌ی کنار کلانتری از ترس سکته کرده و مرده‌اند. سقف خانه‌شان از وسط طوری ریخته بود که کناره‌ها هنوز سر جایش بود. خانه‌ی ویلایی قدیمی به‌سان مخروبه‌ای بین‌راه‌مانده شده بود. آن‌ها زیر آوار نمانده بودند، آن‌ها قلبشان وایستاده بود. کودکی هم در سوی دیگر مرده بود. زیر آوار بود که درش آورده بودند. حتماً بدنش گرم بوده هنوز. خون زیر گوشتِ گرم تنش وقتی زیر سنگ و آجر قرار گرفته سریع، گوشه‌گوشه، توی رگ‌ها سفت شده و تنش کبود.

می‌دانی، بی‌جان شدن سه آدم درست بیخ گوشت این‌طوری یک‌هویی با بمب یک‌جور عجیبی است. نمی‌دانم چطور توضیح بدهم. مرگ انگار خودپسندانه خودش را به تویی که خبر را می‌شنوی نشان می‌دهد. آن پسربچه‌ای که پدرش آن شب او را روی شانه‌هایش گذاشته بوده و میان جمعیت راه برده بود چه؟ او اصلاً آمده بوده که بماند، اما مرگ آن‌جا با گلوله خودش را به او نشان داده بود، وسط خیابان. خیلی عریان است نه؟ اصلاً عریان بودن مرگ یعنی چه؟ مرگ امری جبران‌ناپذیر است، انگار هستی مرتکب جرم جبران‌ناپذیری می‌شود.

می‌دانی این قصه پایان نداشت اما. همه‌چیز تازه شروع شده بود. تازه و گرم بود همه‌چیز، مثل گوشت گرم مردگان و کشته‌شدگان.

بعد از حدود ۸۰ روز از آن اولین صدا، پیرزنی تو اتوبوس پای موبایلش گفت که از آوارگی خسته شده‌ام. خانه‌ی او هم قربانی شده بود، تر و خشک با هم می‌سوزند دیگر. او از آوارگی خسته شده بود. از یخچال سوراخ‌شده، از فرش‌هایی که آن‌قدر درش خرده‌شیشه هست که دیگر نمی‌توان پهنشان کرد، از این‌جا و آن‌جا ماندن تا پیدا شدن خانه‌ای. او خسته بود. خیلی عمیق و اصیل گفت این را، که «خسته شده‌ام».

در حال بارگذاری...
عکس از زهرا درویش امیری
متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد