icon
icon
عکس از مهدی صادقی
shurum enlarge
عکس از مهدی صادقی
اذنی برای یک دخول معمولی
نویسنده
علی فرامرزی‌راد
زمان مطالعه
9 دقیقه
عکس از مهدی صادقی
shurum enlarge
عکس از مهدی صادقی
اذنی برای یک دخول معمولی
نویسنده
علی فرامرزی‌راد
زمان مطالعه
9 دقیقه

صدا و لحنش هنوز در گوشم مانده است. همان صورت حق‌به‌جانب، همان خونسردی‌ای که هرچه بیشتر بر خواسته‌ات پافشاری کنی، او را محق‌تر نشان می‌دهد. آرامشی لجد‌رآر که مدیون یقینی ازپیش‌ساخته است و خودش را نماینده‌ی نظمی می‌داند که نیازی به توضیح نمی‌بیند. با خودم می‌گویم: «چرا با مشت نزدمش؟.. اصلاً مگه میشه؟»

غروب جمعه خودش به اندازه‌ی کافی سنگین است؛ حالا هشت ساعت رانندگی در جاده‌ی کویری را هم بگذار رویش. بدن کرخت، گردن خشک و ذهنی که فقط یک چیز می‌خواهد: خانه، دوش، شامی مختصر، خوابی آرام و آماده شدن برای یک روز کاری. محیا برای سبک‌تر کردن حال‌وهوا، آهنگ را به سمت قِری می‌برد. به محض ورود به تهران، محمد طبق عادت مسیریاب را روشن کرد و همان مسیر همیشگی: بزرگراه امام علی، خروجی میدان امام حسین، خیابان انقلاب، میدان فردوسی، خیابان سپهبد قرنی و در نهایت پل کریم‌خان. خانه‌ی ما بالای پل کریم‌خان است.

همه‌چیز تا میدان فردوسی عادی پیش می‌رفت. تا اینکه فهمیدیم پلیس راهنمایی و رانندگی خیابان قرنی را بسته و با حرکت دست، ماشین‌ها را به جهتی نامعلوم هدایت می‌کند. توضیحی در کار نبود؛ فقط اشاره‌ای کوتاه و موجی از خودروهایی که ناچار مسیرشان را تغییر می‌دادند. چاره‌ای نداشتیم. انقلاب را گرفتیم و به خیابان ولی‌عصر پناه بردیم اما نخستین خیابان شرقی‌ـ‌غربی هم بسته بود. هر مسیری که روی نقشه راه فرار به نظر می‌رسید، در عمل به بن‌بست می‌خورد. شیشه را پایین دادم و پرسیدم:

ـ سرکار چه خبره؟

بی‌آنکه نگاهم کند گفت:

ـ حرکت کن آقا، مراسمه.

مراسم؟! کلمه‌ای که همه‌چیز را توضیح می‌دهد و در عین حال هیچ‌چیز را توضیح نمی‌دهد. طالقانی را به سمت شرق رفتیم. تمام راه‌های منتهی به شمال و پل کریم‌خان مسدود بود. ترافیک آن‌قدر سنگین بود که عابران پیاده سریع‌تر از خودروها پیش می‌رفتند. دوباره به تقاطع قرنی رسیدیم و از محمد خواستم توقف کند. پیاده شدم و خودم را به یکی از مأمورها رساندم و دلیل راهبندان را پرسیدم. گفت:

ـ جشن امام رضاست. رفت‌وآمد ماشین‌ها ممنوعه.

ـ ما از راه دور اومدیم. خبر نداشتیم.

با تعجب گفت:

ـ چطور خبر نداشتین؟! همه‌جا اعلام کردن.

ـ کجا؟

ـ تلویزیون. اخبار. زیرنویس.

از نظر او، همه‌جا یعنی تلویزیون. اگر از تلویزیون نشنیده‌ای، انگار در شهر زندگی نمی‌کنی و بیرون از محدوده تعریف‌شده‌ای. ما که چند سال است تلویزیون را فقط برای وصل کردن HDMI به لپ‌تاپ روشن می‌کنیم چه گناهی کرده‌ایم؟ برگشتم داخل ماشین. محیا فوراً سرچ کرد و گفت: «درسته! نوشته جشن بزرگ امام‌رضایی‌ها در تهران، جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۳، حدفاصل میدان هفت‌تیر تا میدان ولی‌عصر. از ساعت ۱۶ تا ۲۲.» ساعت را نگاه کردم، ۱۷ بود. من، خواهر و برادرم و البته خانه‌مان وسط یک شادی بزرگ گیر افتاده بودیم.

فکر کردیم اگر محدوده تا ولی‌عصر باشد، می‌توانیم از خیابان وصال بالا برویم و جشن را دور بزنیم. با زحمت خودمان را به وصال رساندیم. پشت چراغ قرمز تقاطع وصال و بلوار کشاورز ایستادیم. ترافیک قفل بود و موتورها مثل موجوداتی رها از لابه‌لای ماشین‌ها می‌گریختند. خسته و گرسنه و کلافه بودیم. حتی آهنگ‌های قِری را هم قطع کرده بودیم. آنجا تازه ابعاد ماجرا از قاب شیشه‌ی ماشین بیرون زد. پرچم‌های زرد و سبزی از تیرهای چراغ برق و درختان آویزان بودند که روی آن‌ها نوشته شده بود: «ایران حرم است». در امتداد بلوار کشاورز موکب‌های پذیرایی ردیف شده بودند؛ ظرف‌های یک‌بارمصرف روی هم چیده شده بود و دست‌هایی که بی‌وقفه لیوان چای و شربت و آش تعارف می‌کردند. صدای مداحی شاد و بیس‌داری از دور در هوا می‌پیچید. لابه‌لای آن، صدای گنگ مجری‌ای که از روی استیج چیزی را اعلام می‌کرد در همهمه‌ی جمعیت حل می‌شد. خانواده‌ها موج‌موج حرکت می‌کردند. شهر برای عده‌ای قرق شده بود و برای عده‌ای دیگر بسته. در این میان پدری بچه‌اش را با هدبندی مزین به نام امام رضا روی کولش نشانده بود؛ کودک دیگرش را به بغل داشت و با دست دیگر کالسکه‌ی نوزادش را هل می‌داد. دو سه تا کودک و نوجوان قدونیم‌قد دیگر هم با بادکنک و ظرف‌های چندتایی غذا در دست، دوروبرش می‌پلکیدند. چراغ سبز شد و از مسیرهای فرعی غرب مراسم امتحان کردیم. تصورمان این بود که اگر از پشت منطقه‌ی جشن وارد شویم، بالاخره راهی به خانه پیدا می‌کنیم. اما هر کوچه‌ای که می‌توانست ما را نزدیک‌تر کند با مانعی موقت بسته شده بود. از میدان فاطمی گذشتیم و وارد خیابان تخت‌طاووس (مطهری) شدیم، اما خیابان لارستان هم مسدود بود. از ماشین پیاده شدم و با لحنی که خستگی در آن پیدا بود گفتم:

ـ آقا نزدیک یک ساعت و نیمه داریم دور خودمون می‌چرخیم و نمی‌تونیم بریم خونه‌مون.

نگاهی کرد و گفت:

ـ بیا برو. ولی پایین‌تر دوباره راهت نمیدن‌ها.

در حال بارگذاری...
عکس از مهدی صادقی

همین «بیا برو» برای ما حکم دری آهنی را داشت که باز شده باشد. انگار یک مرحله را پشت سر گذاشته بودیم؛ شهر شبیه اتاق فرار شده بود و هر تقاطع یک قفل تازه. هرچه جلوتر می‌رفتیم، امید پررنگ‌تر می‌شد و عبور برایمان بیشتر شبیه امتیاز بود تا یک حق. وارد لارستان که شدیم پیانوها را از پشت ویترین مغازه‌ها می‌دیدم و در ذهنم صدای فتح بهشت ونگلیس پخش می‌شد. بهشت برای ما نه وعده‌ای اخروی، که وعده‌ای غذایی بود و البته قضای حاجت. از ابتدای حافظ که پیچیدیم، بلوک‌های مجتمع مسکونی بهجت‌آباد در دیدرس قرار گرفت و این یعنی سلام بر خانه. اما همان لحظه دیدیم که حافظ به سمت کریم‌خان با دو ماشین راهنمایی بسته شده است. محمد زیر لب گفت:

ـ بازم؟!

ـ نگه دار، میرم صحبت می‌کنم.

حس می‌کردم قلق حرف زدن با پلیس‌ها دستم آمده. باید مثل مراجعه‌کننده‌ای مؤدب حرف بزنم، نه کسی که حقش را مطالبه می‌کند. حافظ تا آن نقطه دوطرفه بود و بعد یک‌طرفه می‌شد. سمت راست، زرتشت شرقی؛ آن هم یک‌طرفه. از نظر هندسی، خانه چند ده متر بیشتر فاصله نداشت اما از نظر مقررات، دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. پیاده شدم و این بار گرم‌تر از قبل:

ـ خسته نباشید آقا، واقعاً خدا قوت.

برایش توضیح دادم که از شهرستان آمده‌ایم، که نزدیک دو ساعت است دور خودمان می‌چرخیم، که خانه‌مان همین است که می‌بینید. کوتاه گفت:

ـ از اینجا نمیشه. شما رو بذارم بری، بعد همه میخوان برن.

پرسیدم:

ـ پس ما چیکار کنیم؟

ـ برو از سمت زرتشت بیا. بگو من دستور دادم.

هوا تاریک شده بود و گرسنگی و دستشویی عجولم کرده بود. چاره‌ای نبود. دور زدیم. از خیابانی فرعی خلاف آمدیم و با عبور از کنار پمپ‌بنزین زرتشت وارد ولی‌عصر شدیم. چند ده متر دیگر به سمت چپ خلاف پیچیدیم تا رسیدیم به نوار زردی که عرض خیابان زرتشت شرقی را بسته بود. پیاده شدم و همان توضیح‌ها و همان اصرارها را تکرار کردم. مأمور بی‌درنگ گفت:

ـ نمیشه. قدغنه.

گفتم:

ـ جناب سرهنگ گفتن دستور ایشونه.

خونسرد جواب داد:

ـ اگه می‌خواست اجازه بده، از همون ور می‌ذاشت بری. و با همکارش پوزخندی ردوبدل کردند. نزدیک‌تر شدم و پنجره‌ی خانه‌مان را نشانش دادم:

ـ اون پنجره‌ی خونه‌مونه. فقط کافیه نوار رو یه دقیقه بدین بالا، ما مستقیم میریم تو پارکینگ و هیچ اتفاقی هم نمی‌افته. بی‌اعتنا سر تکان داد. محمد پیاده شد و با صدای بلند گفت:

ـ آقا یه دقیقه بذار رد شیم بریم خونه‌مون دیگه. این چه وضعشه؟

مأمور صاف ایستاد:

ـ قانونه آقای محترم. میخوای بابت خلافی که اومدی جریمه‌ت کنم، ماشینتم بره پارکینگ؟

قانون! واژه‌ای معلق در آسمان که هر وقت لازم باشد آن را به زمین می‌کشند. پرسیدم:

ـ پس ما چجوری بریم خونه‌مون؟

ـ ماشین رو همین‌جا بذارید. آخر شب بیاید بردارید.

شنیده بودم در زمان حکومت نظامی مردم را در خانه‌هایشان حبس می‌کنند و رفت‌وآمد در شهر ممنوع می‌شود اما اینکه تو را در خودِ شهر نگه دارند و اجازه ندهند به خانه‌ات برگردی واقعاً برایم تازگی داشت. محیا که رنگش پریده بود جلو آمد و با بغض گفت:

ـ آقا حالم خوب نیست. دلم درد می‌کنه، نمی‌تونم راه برم. خواهش می‌کنم بذارید بریم خونه‌مون.

پلیس نگاهی انداخت و گفت:

ـ شالت رو سرت کن.

محیا صدایش را بالا برد:

ـ می‌گم حالم بده. تو دختر داری؟ می‌فهمی حال بد دختر یعنی چی؟

مأمور بدون تغییر در چهره گفت:

ـ بی‌حیا.

خون در گوش‌هایم می‌کوبید. نه فقط مانع خانه شده بود، که توهین هم می‌کرد. چرا با مشت نزدمش؟ مگر می‌شود؟! اما سکوت کردم. ترس از جریمه، از پارکینگ، از سناریوهایی که می‌توانست از یک تخلف کوچک داستانی بزرگ بسازد، دهانم را بست. بچه‌ها را به ماشین برگرداندم و دوباره سراغ سرهنگ رفتیم. صدایم را انداخته بودم روی سرم و به او گفتم آن مأمور راه نمی‌دهد، ما برای اینکه به خانه‌مان برویم باید چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ هنوز صحبتم شکل نگرفته بود مردی میان‌سال با پلاکاردی که رویش نوشته بود «امام رضا، امام مهربانی‌ها» جلو آمد و از سرهنگ خواست اجازه بدهد عبور کنیم. سرهنگ مکثی کرد و با لحنی که بوی لطف می‌داد به سرباز گفت:

ـ بذار اینا برن.

بالاخره از آخرین مانع هم گذشتیم و وارد مجتمع شدیم و من حس آهویی را داشتم که کسی ضامنش شده باشد. آهویی که نه آزاد شده و نه پیروز، فقط موقتاً بخشیده شده تا شاید روزی دیگر، در جایی دیگر شکار شود.

ما که قرار بود ساعت پنج برسیم، ساعت نه شب کلید انداختیم و وارد خانه شدیم. وسایل را رها کردیم، شام مختصری خوردیم و فقط می‌خواستیم بخوابیم که ناگهان حدود ۱۱ شب، صدای مهیب تیر و فشفشه و نورافشانی مراسم بلند شد و نورهای رنگی از لای پرده روی سقف اتاقم افتاد.

۱ اسفند ۱۴۰۴

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد