icon
icon
دماوند، عکس از متیو تراور
shurum enlarge
دماوند، عکس از متیو تراور
دماوند، پدرم
نویسنده
مینا افشاری
زمان مطالعه
15 دقیقه
دماوند، عکس از متیو تراور
shurum enlarge
دماوند، عکس از متیو تراور
دماوند، پدرم
نویسنده
مینا افشاری
زمان مطالعه
15 دقیقه

پایین تپه‌ی گوگردی در ارتفاع ۵۲۰۰ متری روی تخته‌سنگی ولو شدم و احساس کردم دیگر توان یک قدم بیشتر را هم ندارم. بالاتر زردی تپه‌های گوگردی را می‌دیدم و سد لار را که آن پایین شبیه یک دریاچه‌ی کوچک شده بود؛ اما نای حرکت نداشتم. انگار از جنگ تن‌به‌تن با دیو سپید برگشته بودم. می‌خواستم تا ابد همان‌جا بمانم، نه توان بالا رفتن داشتم و نه بازگشت. کمبود اکسیژن، سردرد، احساس ضعف و گیجی را برایم به ارمغان آورده بود. من و رؤیای رسیدن به سیمرغ، هر دو روی یک تخته‌سنگ، مات و خسته کوهنوردها را تماشا می‌کردیم که مصمم بالا می‌رفتند یا با غرور از صعود بازمی‌گشتند.

چقدر آن‌جا نشستم؟ چند بار پیش خودم حساب‌وکتاب کردم که کدام مسیر را برگردم تا زودتر به بارگاه سوم برسم؟ یادم نیست. زمان را گم کرده بودم.

روی تراس خانه کمی به جلو خم می‌شوم و به شرقی‌ترین نقطه‌ی تهران نگاه می‌کنم. هوا تمیز است و آسمان لاجوردی. دوباره رخ نشان داده، همان‌قدر جذاب و خواستنی. ابری روی قله‌ی برفی‌اش سایه انداخته است. مثل تمام روزهایی که می‌شود دیدش، گوشی را برمی‌دارم و عکسی می‌گیرم و بعد چشمم را می‌بندم و خودم را آن بالا تصور می‌کنم. باور دارم که کلمه می‌تواند رؤیا بیافریند و دو بال به آدمی بدهد برای پرواز. صعود به قله‌ی دماوند رؤیایی بود که روزی با یک کلمه در من آغاز شده بود.

سال‌ها بود که قله‌هایی را صعود کرده بودم، اما رفتن به دماوند با آن هیبت و عظمتش در خیالم هم نمی‌گنجید. دیدار دماوند آیینی می‌طلبید و رخصتی.

آرزوی این صعود در سفر اورامانات شکل گرفت و گروهی برای صعودهای هفتگی همراه شدیم. یادم نمی‌آید هفته‌ی چندم خرداد بود که وسوسه‌ی دیدار دماوند را یکی از همنوردان توی سرمان انداخت. در آن گروه این تنها من بودم که پای دامنه‌ی این قله نایستاده بودم.

زمزمه‌ی کلمه‌ی صعود، مانند ذره‌ی نوری در قلبم به دنیا آمد. تقلای همین ذره باعث شد تا تمام جمعه‌ها، قبل از طلوع پا بگذارم بر دامنه‌ی کوه‌ها.

کوه‌ها برای من شخصیت دارند؛ مثلاً دماوند همواره برایم شبیه پدر بود، پدری که از مهربانی‌اش درکی نداشتم. پدرم عکسی بود میان یک قاب چرمی قدیمی. او سال‌ها بود که روی طاقچه جا خوش کرده بود و فقط می‌شد از پشت شیشه لمسش کرد، نه لمس کردنی از جنس پوست و پوست. می‌شد با او حرف زد، نه از جنس حرف زدن دو صدا؛ گوش دادن به او یعنی سکوتی بی‌نهایت و خیال صدایی که نبود، و لمس کردنش خیال دستی روی موها، که نبود. شاید همین باورم از پدر باعث شده بود که از دماوند دور بایستم و نخواهم که تعاملی با او داشته باشم.

اما حالا همراه گروه، هفته‌های متمادی مقدمات صعود به دماوند را مثل هر امر مقدسی مرحله به مرحله اجرا می‌کردم. با همنوردان به دیدار قله‌ها می‌رفتم تا از آن‌ها بپرسم و یاد بگیرم چگونه برای دیدن سیمرغ زیبای رؤیایی پای در راه بگذارم.

آن ذره‌ی کوچک نور توی دلم و سرم می‌چرخید و تک‌تک سلول‌هایم را به حرکت وامی‌داشت.

من برای دیدن ستاره‌ها در دامنه‌ی کوه‌های سرکچال و خرسنگ و پرسون، بالا و بالاتر می‌رفتم. برای دیدن زندگی، برای یافتن رؤیایم؛ رؤیایی که در بلندترین قله انتظارم را می‌کشید.

قله‌های چشمه‌شاهی و بارو مهربان بودند؛ می‌شد در مسیر صعودشان نرم‌نرمک قدم برداشت و گل‌ها را تماشا کرد و کنار کوهنورد غریبه‌ای ایستاد تا همان‌طور که پرنده‌ای را توی آسمان نشانت می‌دهد بگوید: «اون عقابه! ببین چجوری هوا رو انداخته زیر بالش و سُر می‌خوره. کارش رو بلده. این‌قدر دوست داشتم عقاب باشم.» می‌شد بر قله‌ی آن‌ها ایستاد و به مردی فکر کرد که توی آسمان پرواز می‌کند.

صعود کلوم‌بستک و خرسنگ، لذت‌بخش و زیبا بود. می‌شد در میانشان نشست، پرنده‌ها و آسمان را تماشا کرد و با شکل ابرها، نقاشی‌ای را وسط آبیِ بی‌کران خیال کرد.

سبلانِ زیبا و توچال، دست‌هایشان برای در آغوش کشیدن باز بود و مهرشان در تمام فراز و فرودها نمایان.

اما همه‌ی صعودها فقط مهربانی و زیبایی و آغوش نبودند؛ سختی، ترس و خستگی هم روی دیگرِ سکه‌ی بعضی از آن‌ها بود. مثل صعود قله‌های خلنو و عبور از دیواره‌ی ژاندارم، که وسط تمام صعودها فراموش‌نشدنی ماند.

برای صعود به خلنو ساعت یک شب از خانه راه افتاده بودیم، باید ۲۲ کیلومتر می‌رفتیم. سبزی و زیبایی‌های روستای لالون را در تاریکی رفتیم و در تاریکی برگشتیم. دست به هر گیاهی می‌زدیم از عطر آن می‌فهمیدیم گلپر است یا پونه و اگر می‌سوزاند حتماً گزنه‌ای را لمس کرده بودیم و در روشنی باید دنبال موچین می‌گشتیم تا خار گزنه را از نوک انگشتمان بیرون بکشیم.

بعد از این‌که روی خلنوی بزرگ در ارتفاع ۴۳۷۴ متری ایستادیم، آن‌قدر دیر بود که فرصت نداشتیم تا درنگ کنیم و قهوه‌ای بنوشیم. مسیر طولانیِ برگشت، فرصت مکث کردن را گرفته بود. اما زندگی را جز با مکث و درنگ مگر می‌شود مزه‌مزه کرد؟

در مسیر برگشت خستگی با تاریکی یار شده بود. باید از داخل دره برمی‌گشتیم، رودخانه در کنار ما جاری بود و صدایش می‌خورد به کوه و چندبرابر می‌شد. تاریکیِ شب با تاریکیِ صبح خیلی فرق دارد. تاریکیِ صبح امیدِ روشنی را همراه دارد و همین امید به پاها توان می‌دهد. نور هدلامپِ همنوردی را که ۱۰ متر از من جلوتر بود می‌دیدم. هر چند قدمی که برمی‌داشتم، صدایش می‌کردم: «داریم اشتباه می‌ریم. گم می‌شیم‌ها.» دو دقیقه بعد دوباره صدایش می‌کردم: «به نظرم گم شدیم.» و سه بارِ «چند نفر دارن میان. نگاه کن اون نورها رو پشت سرمون.» و چهار بارِ «بهتر نیست مسیر اون نورها رو بریم؟» مدام صدا می‌کردم و چیزی می‌گفتم.

می‌ترسیدم. از گم شدن در مسیری که تاریکی آن را کش آورده بود می‌ترسیدم. شاید همین ترس بود که هی حرف می‌زدم. هرگز نفهمیدم صدایم به او می‌رسید یا نه. حرف زدن نمی‌گذاشت تا مغزم شروع کند به خیال‌های ناجور بافتن. چند جایی باید از رودخانه رد می‌شدیم و اگر چند قدمی از مسیر اصلی دور می‌شدیم، مجبور بودیم برگردیم تا راه درست را پیدا کنیم و راه چند بار گم شد تا بالاخره رسیدیم به ماشین‌ها و ساعت یک شب در خانه‌هایمان بودیم.

توی تخت که دراز کشیدم رودخانه هنوز توی سرم جاری بود و مرغ شب روی درختی کنار رودخانه لالایی می‌خواند.

صبح از سوزش آفتاب‌سوختگیِ دست‌هایم بیدار شدم.

داشتم به دیدن دماوند نزدیک می‌شدم و در این مسیر با بخش‌های ناشناخته‌ای از خودم مواجه می‌شدم.

کلمه کار خودش را کرده بود، من آیین ابتدایی را به جا آورده بودم، کوه‌های مرتفع و غیرمرتفع را دیده بودم، از آن‌ها پند گرفته بودم و حالا وقتش بود که برای دیدن سیمرغ راهی شوم. من صعودنکرده به دماوند آن را در خیالم رفته بودم.

درست مثل پدرم؛ من به پدرم جان داده بودم. او را شبیه پازلی از کلماتی که خواهر، برادر و مادرم درباره‌ی او می‌گفتند توی خیالم ساخته بودم. پدرم در خاطره‌ی سه سالگی‌ام تار بود و خیلی دور، روی پاهایش نشسته بودم و انگشت شست دست راستم باندپیچی شده بود. یک جفت چکمه‌ی لاستیکیِ قرمز روی پاهایم بود، حتماً جایزه‌ی گریه نکردنم توی بیمارستان. بعدها توی این خاطره دست‌های پدرم را گذاشتم روی دستم که چکمه را نگه داشته بود و سرم را چسباندم به سینه‌اش و میان تکان‌های ماشینی که ما را به خانه برمی‌گرداند از خیال بودنش راحت خوابیدم. من خاطره را خیال کرده بودم یا پدرم خیال مرا ساخته بود؟

ظهر پنج‌شنبه‌ای آفتابی، در شهریورماه حرکت کردیم. قرار بود از جبهه‌ی جنوبی دماوند صعود کنیم. ماشین‌ها را در قرارگاه کوهنوردی گذاشتیم و با نیسان راهی شدیم. پشت نیسان باد به صورتم می‌خورد و هی رخ دماوند را از سمتی تماشا می‌کردم.

در بارگاه دوم ۱۱ نفر بودیم. زیراندازها را کنار مسجد پهن کردیم، کتلت و الویه خوردیم. قاطرها با کوله‌هایی که روی پشتشان بود به بارگاه سوم می‌رفتند و قاطرهایی با کوله‌های خاکی از قله برمی‌گشتند. باد ملایم بود و آفتاب کم‌رمق‌تر از یک ساعت قبل. کوله‌ها را برداشتیم و بر دامنه پا گذاشتیم. کلمه مرا رسانده بود تا آن‌جا. وزن کوله‌ها یادمان رفته بود و خستگی فراموشمان شده بود. بالا رفتیم، عرق ریختیم، لباس‌های گرم را کم کردیم.

نشستیم، سردمان شد، لباس‌های گرم پوشیدیم و آجیل خوردیم. چند ساعت بالا رفته بودیم؟ آفتاب غروب کرده بود و فقط هدلامپ‌ها مسیر پیش‌رو را روشن می‌کرد. در تاریکی مطلق، دور از همهمه و روشنایی شهر، روی صخره‌ها نشستیم و ستاره‌ها را تماشا کردیم و بعد پا به پای بقیه‌ی همنوردها به بارگاه سوم رسیدیم.

بارگاه سوم پر بود از چادرهای رنگارنگ و کوهنوردانی که حتماً روزی کلمه‌ای از جنس نور آن‌ها را به تکاپو انداخته بود و به ارتفاع ۴۲۵۰ متری رسانده بود.

در حال بارگذاری...
دماوند، عکس از متیو تراور

جایی پیدا کردیم و چادرها علم شد. شام خوردیم، باید می‌خوابیدیم تا صعود را پیش از طلوع شروع کنیم. سرد بود، خیلی سرد. بلوز پلار و کاپشن پوشیدیم. من هر دو جورابم را روی هم پوشیدم و بخاری جیبی را با خودم توی کیسه‌خواب بردم. کلاهم را تا بالای ابروها کشیدم، باید می‌خوابیدم. خواب خوب یکی از بال‌های صعود خوب است. توی کیسه‌خواب با آن شال و کلاه حالا همان بچه‌ی کوچک دبستانی شده بودم که خیال اردوی فردا نمی‌گذاشت بخوابم. در دامنه‌ی دماوند، به هر چیز این صعود فکر می‌کردم جز خواب و این به قول همنوردی بد بود، خیلی بد.

صدای سرگروه که از چادر کناری بلند شد، باید آماده می‌شدیم برای حرکت. جنب‌وجوش در بارگاه سوم شروع شده بود، هوا هنوز تاریک بود. نور هدلامپ‌های کوهنوردانی که صعود را زودتر از ما شروع کرده بودند شبیه رشته‌های درخشان مروارید به آسمان وصل شده بود. باید صبحانه می‌خوردیم. بال دیگر صعود، تغذیه‌ی مناسب است، اما دهانم به صبحانه خوردن باز نمی‌شد. فقط چند جرعه از نسکافه‌ای که دوستی به دستم داد، نوشیدم. گروه هشت‌نفره‌ی ما صبحانه‌خورده یا نخورده راه افتاد. کوله‌هامان حالا سبک‌تر بود، وسایل اضافه همان‌جا می‌ماند. دو سه نفر از همنوردان که به خاطر سردرد و ارتفاع‌زدگی دیگر نمی‌توانستند با ما همراه باشند، با حسرت نشستند به تماشا و ما حرکت کردیم. هر یک ساعت حرکت، پنج دقیقه استراحت. راه می‌رفتیم، حرف می‌زدیم و من از اخوان می‌خواندم:

«بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند

گرفته کوله‌بار زاد راه بر دوش

فشرده چوب‌دست خیزران در مشت

گهی پرگوی و گه خاموش

در آن مه‌گون فضای خلوت افسانگی‌شان راه می‌پویند

ما هم راه خود را می‌کنیم آغاز»

ما باید ۱۴۰۹ متر ارتفاع می‌گرفتیم تا به قله برسیم. هنوز آفتاب درنیامده بود و سرما ساز خودش را می‌زد. بادگیر و کلاه و دستکش جزئی از ما بودند مثل عضوی از بدن. رؤیای این صعود برای من طعمی داشت شبیه شربتی که توی کمل‌بگ داشتم. شوریِ آمیخته با شیرینی با ته مزه‌ای از لیموترش، که هر چند گامی که برمی‌داشتم در دهانم پخش می‌شد.

از یک جایی به بعد اما نخوابیدن و بی‌اشتهایی داشت کار خودش را می‌کرد. به همین خاطر تمام آن پنج دقیقه‌ها داشتم چرت می‌زدم. دیدن سیمرغ کار راحتی نبود، این را در چهره‌ی تک‌تک همنوردها و کوهنوردانی که صعود می‌کردند می‌دیدم؛ صعود اول یا چندم فرقی نداشت. آمیخته‌ای بود از حس‌های متفاوت: شیرین! تلخ! ترش!

تک‌وتوک کوهنوردانی از صعود منصرف شده بودند و به بارگاه سوم برمی‌گشتند. چشم‌ها و لب‌هایشان شبیه خواستن در اوج خستگی بود و پاها، دست‌ها و شانه‌هایشان شبیه رها کردن در اوج خواستن. یکی می‌گفت: «می‌خوام با حال بهتری صعود کنم، یه وقت مناسب‌تر.» و من فکر کردم حال خوب دقیقاً چه شکلی‌ست؟

هنوز به تپه‌های گوگردی نرسیده بودیم، خسته بودیم و کمتر حرف می‌زدیم. حالا نگاه هر کسی به گام‌های پیش‌رو بود؛ به قول اخوان «نگه جز پیش پا را دید نتواند.»

خستگی طوری چنگ انداخته بود به پاهایم که به جای یک ساعت رفتن و پنج دقیقه استراحت، در هر فرصتی روی سنگی یا صخره‌ای در حال استراحت بودم! بیشتر همنوردان رفته بودند و فقط دو نفر پا به پای من صعود می‌کردند. دهانم خشک شده بود، قطره‌قطره شربت می‌خوردم اما بی‌فایده بود. دیگر از دست مزه‌ها هم کاری ساخته نبود.

روی تخته‌سنگی در حال استراحت بودم، کوهنوردی که از قله برمی‌گشت بالای سرم ایستاد و رو به همنوردم گفت: «می‌تونه؟ برنامه‌ی تمرینی داشتید؟»

او بدون مکث جواب داد: «حتماً می‌تونه.»

مرد کوهنورد اسکارف را از جلوی دهانش پایین داد و گفت: «تصمیمت رو بگیر، اگه می‌خوای صعود کنی از نوشابه‌ای که همراهت داری بخور و آروم‌آروم برو بالا. اگه نه برگرد.»

چهارساله بودم، توی راه‌پله‌ی بیمارستانی که پدرم در اتاق روبه‌روی راه‌پله خوابیده بود، مثل گنجشک بی‌‌پناهی کز کرده بودم کنار نرده‌ها؛ از آن‌جا پدرم را روی تخت می‌دیدم، چرخیده بود به سمت در، لب‌هایش می‌خندید و دست‌هایش به سمتم دراز بود، یعنی بیا. دور ایستاده بودم و دست‌هایم نرده‌ها را محکم چسبیده بود. به سمت آن دست‌ها که برای آخرین بار به سمتم دراز شده بود رفتم یا برگشتم پایین؟

برگشتن؟ حالا که این‌قدر به او نزدیک بودم؟ اگر دستم را دراز می‌کردم، می‌توانستم قله را لمس کنم. مهربانیِ همنوردانم و تأثیر کلمات آن مرد، ذره‌ی نور ته قلبم را از پس خستگی‌ها هول داد جلوی چشمم و تمام صعودهای هفتگی را یادم انداخت. تمام آن جمعه‌هایی که برای رسیدن به امروز پشت سر گذاشته بودم. کلمه به پاهایم توان داد. دستم را گرفت، بلندم کرد و آرام به پشتم زد و دم گوشم گفت: «برو، می‌رسی.» بلند شدم و مثل کودکی تاتی‌تاتی‌کنان وارد تپه‌های گوگردی شدم؛ متوجه بوی بد گوگرد نمی‌شدم. ایستادم و به ستون‌های دودی که جا‌به‌جا از زمین بیرون می‌آمد نگاه کردم و هی نوشابه خوردم. قله را می‌دیدم و آن ذره‌ی نورانی در وجودم به چرخش درآمده بود و خودش را به دیواره‌های قلبم می‌کوبید. باد آرام بود و جنب‌وجوش آدم‌ها زیاد. دیگر حرف‌ها را نمی‌فهمیدم و صداها را نمی‌شنیدم. نوشابه می‌خوردم و شهدی توی دهانم پخش می‌شد و من بالاتر می‌رفتم تا بالاخره پا بر قله گذاشتم؛ حالا صخره‌ای که نام دماوند بر روی آن نصب شده بود مرا نگاه می‌کرد. من به قله رسیده بودم. فتح اتفاق افتاده بود.

روی بلندترین نقطه‌ی ایران ایستاده بودم و آن ذره‌ی کوچک نورانی توی وجودم هزار تکه شده بود.

او دماوند بود یا پدرم؟ دوباره دختربچه‌ی چهارساله‌ای بودم بر شانه‌های پدرم. با چنان اشتیاقی از آن بالا همه‌جا را تماشا می‌کردم که انگار بار نخست است که دنیا را می‌بینم. دلم قرص بود. دلم قرص بود به مهربانیِ پدرِ هزارساله، می‌توانستم مثل چهارسالگی خودم را در آغوشش جا بدهم و سرم را به سینه‌اش تکیه بدهم و نترسم. می‌توانستم دست‌هایش را که به طرفم دراز شده محکم‌تر از همیشه بچسبم و ببینم که دارد از همان جایی که ایستاده به من لبخند می‌زند. آن بالا من حتی می‌توانستم پرواز کنم. رابطه‌ی پدر و فرزند حتماً این شکلی بود. همین که بودنِ یک نفر، دنیای تو را عوض کند و با مهربانی، بالی برای پروازت بسازد.

روی سنگی ایستادم، بی‌اعتنا به بادی که حالا تندتر می‌وزید زیباییِ مطلق را تماشا کردم؛ ابرها را که تا نزدیک صورتم می‌رسیدند و از لابه‌لای آن‌ها می‌شد سواد شهرها و کوه‌ها و دریاچه‌ها را دید. چشم‌هایم را بستم و فکر کردم آرش کمانگیر کدام سوی قله ایستاده بود؟ کدام سنگ وزن او را لمس کرده بود؟ آن هنگام که جانش را در کمان گذاشت و زه را کشید، کدام کلمه در آسمانِ سرش چرخیده بود؟

انفجارِ آن ذره‌ی نور، توانِ غیرقابل وصفی به بدنِ خسته‌ام بخشیده بود. سیمرغ زیبا را دیدم و وجه تازه‌ای از خودم را در آغوش کشیدم. کنارش ایستادم و با او عکس یادگاری گرفتم، با پدر مهربان چندین‌هزارساله. درنگ کردم، برای ثبت این همه زیبایی توی ذهنم و قلبم. باید درنگ می‌کردم؛ مگر زندگی را جز با مکث و درنگ می‌شود مزه‌مزه کرد؟

وقت خداحافظی بود. باید برمی‌گشتیم. توی خیالم دست‌هایش را در دست گرفتم و دم گوشش آرام زمزمه کردم: «به امید دیدار. به امید دیدار.» چند قدم رفته بودم. کسی صدایم کرد. برگشتم. چهارسالگی‌ام بر شانه‌های پدر به من لبخند می‌زد.

قد کشیدم، آن‌قدر که از همه‌ی آدم‌های اطرافم بلندتر شدم. راه افتادم، قدم‌هایم سبک بود و پاهایم پرتوان. باز اخوان می‌خواندم، با صدای بلند:

«بیا ره توشه برداریم.

قدم در راه بگذاریم.

به‌سوی سرزمین‌هایی که دیدارش،

بسان شعله‌ی آتش،

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ی بیدار.»

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد