icon
icon

برچسب:پدر

sort
مرتب‌سازی
sort
مرتب‌سازی
شوروم 50

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟

مهتاب شریعتی

پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم می‌شود؛ پدرم را می‌گویم. {تا حالا شده بری دم مغازه‌ی دوست بابات، یا کارگاه خیاطی‌پسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمه‌ای که اتفاقی تو خیابون...

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟
شوروم 48

گرسنگی بزرگ

نسرین شیرین‌نیاز

خانه از نور روز به‌آرامی خالی می‌شود. عجله‌ای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر می‌کنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغ‌ها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد. حالا اما روی کاناپه در...

گرسنگی بزرگ
شوروم 48

بارانِ اشکم می‌رود

حمید کاظم‌زاده

المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران می‌شنید، زنگ می‌زد یا پیام می‌داد و هر بار باید کلی با هم بحث می‌کردیم که چرا من می‌گویم نه. نمی‌شد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر بار غر زد که هرچه هم...

بارانِ اشکم می‌رود
شوروم 45

دماوند، پدرم

مینا افشاری

پایین تپه‌ی گوگردی در ارتفاع ۵۲۰۰ متری روی تخته‌سنگی ولو شدم و احساس کردم دیگر توان یک قدم بیشتر را هم ندارم. بالاتر زردی تپه‌های گوگردی را می‌دیدم و سد لار را که آن پایین شبیه یک دریاچه‌ی کوچک شده بود؛ اما نای حرکت نداشتم. انگار از جنگ تن‌به‌تن با...

دماوند، پدرم
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram