مهتاب شریعتی
پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم میشود؛ پدرم را میگویم. {تا حالا شده بری دم مغازهی دوست بابات، یا کارگاه خیاطیپسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمهای که اتفاقی تو خیابون...
نسرین شیریننیاز
خانه از نور روز بهآرامی خالی میشود. عجلهای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر میکنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد. حالا اما روی کاناپه در...
حمید کاظمزاده
المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران میشنید، زنگ میزد یا پیام میداد و هر بار باید کلی با هم بحث میکردیم که چرا من میگویم نه. نمیشد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر بار غر زد که هرچه هم...
مینا افشاری
پایین تپهی گوگردی در ارتفاع ۵۲۰۰ متری روی تختهسنگی ولو شدم و احساس کردم دیگر توان یک قدم بیشتر را هم ندارم. بالاتر زردی تپههای گوگردی را میدیدم و سد لار را که آن پایین شبیه یک دریاچهی کوچک شده بود؛ اما نای حرکت نداشتم. انگار از جنگ تنبهتن با...
پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم...
خانه از نور روز بهآرامی خالی میشود. عجلهای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر میکنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل...
المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران میشنید، زنگ میزد یا پیام میداد و هر بار...
پایین تپهی گوگردی در ارتفاع ۵۲۰۰ متری روی تختهسنگی ولو شدم و احساس کردم دیگر توان یک قدم بیشتر را هم ندارم. بالاتر زردی تپههای...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد