icon
icon

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟

عکس از دیانا مارکوسیان، از مجموعه‌ی «پدر»
shurum enlarge
عکس از دیانا مارکوسیان، از مجموعه‌ی «پدر»

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟

نویسنده
مهتاب شریعتی
زمان مطالعه
20 دقیقه
عکس از دیانا مارکوسیان، از مجموعه‌ی «پدر»
shurum enlarge
عکس از دیانا مارکوسیان، از مجموعه‌ی «پدر»

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟

نویسنده
مهتاب شریعتی
زمان مطالعه
20 دقیقه

پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم می‌شود؛ پدرم را می‌گویم.

{تا حالا شده بری دم مغازه‌ی دوست بابات، یا کارگاه خیاطی‌پسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمه‌ای که اتفاقی تو خیابون دیدیش، و ازش بپرسی «از بابای من خبری داری؟» یا ناشناس زنگ بزنی بیمارستانی که توش کار می‌کرد و بپرسی آخرین شیفتش کی بوده؟}

تاریخ دقیق روز رفتنش را می‌دانم، با اینکه یادداشتی گذاشته بود نامربوط به رفتنش. حرف نزدن و انتقال حرف‌ها از طریق کاغذ یادداشت‌های پنج‌سانتی در خانه‌ی ما خیلی طبیعی بود؛ اگر مادرم به آن یادداشت خاص اشاره‌ای نمی‌کرد، ممکن بود تا چند روز بعد متوجه‌اش نشویم. اصلاً روی اپن آجری‌رنگ آشپزخانه‌مان فضایی برای ادوات همین کار تعبیه شده بود: روی قلاب‌بافی سفیدی در وسط اپن، کنار جادستمال‌کاغذی خاتم، سبدنانی حصیری پر شده بود با توده‌ی نامنظم کاغذهای خالی، کاغذهایی که قبلاً روی‌شان چیزی نوشته شده و رسید خریدهایی که عمدتاً خواهر بزرگترم برای خانه انجام داده بود. آن یادداشت اما اصلاً طبیعی نبود. ششم فروردین ۹۴ بود. با جمع دوست‌های آن موقع‌ام، در پارک نهج‌البلاغه پیک‌نیک کرده بودیم و وقتی رسیدم خانه بوی دود آتش و ذغال می‌دادم. مادرم روی مبل تکی زیر پنجره نشسته بود. درِ خانه را که باز کردم با او چشم‌تو‌چشم شدم. فکر کردم لابد من دیر برگشته‌ام یا چیزی مربوط به من است که آن جور با پاهای جمع‌کرده در بدن، جزئی از مبل کرم‌رنگ شده و خیره است. بر خلاف بعضی جزئیات وسواس‌گونه‌ای که یادم است، یادم نمی‌آید که خواهرم آمده بود دنبالم یا هم‌زمان رسیده بودیم یا چه. فقط این صحنه را به‌خاطر دارم که شبیه فیلم‌های معمایی، یادداشتی را خواندیم و ابروهایمان بالا رفت:

«دخترای عزیزم آغاز سال جدید مبارکتون باشه، در هر کجا که هستید سالم و تندرست باشید و موفق. امضا، (بدون اسم)»

با اینکه خط‌اش شبیه دکترها بود، اما معلوم بود این بار عجله به دست‌خط همیشگی‌اش تندی بخشیده. انگار وقتی که دم در بوده، یک لحظه برگشته و به خانه‌ی خالی‌مان نگاهی انداخته و چشمش به سبد حصیری خورده، بعد آمده داخل، به سرعت یادداشتی نوشته و روی اپن رهایش کرده و در خانه را برای همیشه بسته و قفل کرده و رفته. با اینکه اکثر اوقات در دو بیمارستان شیفت برمی‌داشت که خانه نیاید، اما از پشت تلفن به هم تبریک گفته بودیم. چرا چیز دیگری ننوشته بود؟ یا لااقل آخرش حتی یک «خداحافظ» ننوشته بود؟ چطور باید با خواندن «دخترای عزیزم» می‌فهمیدیم که ناعزیزانی هستیم ترک‌شده؟ در فرودگاه تصورش می‌کنم، احتمالاً در آخرین لحظه کلیدهایش را در سطل زباله انداخته. او که می‌دانست دیگر برنمی‌گردد، ما نمی‌دانستیم. من حتی منتظر بودم دستبند عیدی‌ای که اسفندماه بهم داده بود را برویم کوچک‌تر کنیم. روزها که گذشت و صدای «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد» در گوش‌هایمان پیچید و ماندگار شد، فهمیدیم عیدیِ زودهنگام و یادداشتی که بوی بهبود اوضاع می‌داد و متعجبمان کرده بود، بر چیزی خارج‌ از مدلول‌هایش دلالت می‌کرد.

{اگه بعد شیش سال، یه شماره از اون‌ور دنیا بهت زنگ بزنه و بگه «سلام بابا»، چی جواب می‌دی؟}

در باشگاه بودم. با ماسک روی دوچرخه‌های ثابت اسپینینگ خودمان را لت‌وپاره می‌کردیم و بعد در اتاق رختکن صدایی از هیچ‌کداممان در نمی‌آمد. روی واتس‌اپ تماس از دست‌رفته‌ای داشتم از شماره‌ای اتریشی. کرونا که شد، از طریق سایت فریلنسر برای کشورهای عربی و آمریکایی کارهای گرافیکی انجام می‌دادم. در آن شش سال همه‌ی چیزی که فهمیده بودم این بود که پدرم در اروپاست. اول فکر کردم لابد یکی از مشتری‌های فریلنسر است. به شماره زنگ زدم. اول چیزی نگفت اما صدای نفس‌هایش می‌آمد. بعد صدایی لرزان با بغض گفت: «سلام بابا». اینترنت خوب آنتن نمی‌داد. گر گرفته بودم. حس می‌کردم صورتم قرمز شده و همه‌ی خون بدنم در سرم می‌چرخد. با کسی خداحافظی نکردم. دستم می‌لرزید. پایم یادش رفته بود که یک ساعت داشت رکاب می‌زد. پله‌ها را آمدم پایین، دوباره گوشی‌ام زنگ خورد و در باشگاه را باز کردم.

خاطره‌ی واضحی از حرف‌هایمان در یادم نیست اما از یادداشت‌هایم می‌دانم که بعد از شش سال، حرف‌هایمان در ۱۲ دقیقه خلاصه شد. آن موقع پرستار خانه‌ی سالمندانی در وین بود و از لابلای حرف‌هایش حدس می‌زدم لابد دیدن مرگ‌های زیاد در کرونا، یا دیدن آدم‌های پیری که کسی به عیادتشان نمی‌آید باعث شده یاد دخترانش بیفتد.

یک سال اول شماره‌اش را ذخیره نکردم. شماره‌ی ذخیره‌شده یعنی رسمیت بخشیدن به حضور کسی مرتبط با تو. همان‌طور که به رفتنش عادت کرده بودم و قبول کرده بودم که نیست، حالا باید با چیز جدیدی دست‌وپنجه نرم می‌کردم که از وضعیت قبلی‌ام هم ناشناخته‌تر بود.

{وقتی کسی که از زندگیت کامل رفته، یهویی برمی‌گرده، چطوری باهاش کنار می‌آی؟}

در یکی از همان اولین تماس‌های تصویری، عکس کوچکی که از من و خواهرم کنار تختش گذاشته بود را نشانم داد. اینکه عکسی از من و مریم بود آن‌چنان حیرت‌زده‌ام نکرد. بالاخره هر پدری با هر میزان احساساتی که باعث شده چنین کاری بکند، ممکن است ته‌احساسی هم به آن انسان‌هایی که از گوشت و پوست خودش زاده شده‌اند داشته باشد. دهانم باز ماند چون عکسی بود متعلق به چند ماه بعد از رفتنش. همیشه فکر می‌کردم عمیق‌ترین خنده‌ای که می‌توانم داشته باشم در این عکس ثبت شده، با اینکه یکی از شب‌های غمگین زندگی‌ام بود. بعد از اینکه بابا رفت، باباهای زیادی داشتم. حتی وقتی نرفته بود هم دایی‌مهدی بیشتر از دایی بود. از خاطره‌ی اولین روز دبستانم در ماشین دایی‌مهدی ثبت شده تا وقتی که اول دبیرستان حمله‌های عصبی مکرر داشتم و به غیر از مادرم و آمبولانس، دایی‌مهدی بود که خودش را به مدرسه‌ام می‌رساند، نه پدرم که بیمارستان محل کارش تا مدرسه‌ام ۱۰ دقیقه هم فاصله نداشت. این عکس را هم دایی‌مهدی گرفته بود. با هم رفته بودیم پارک آب‌وآتش. یادم می‌آید من و مریم روی نیمکت‌های کنار زمین بسکتبال نشسته بودیم و دایی خندانده بودتمان. چیز خنده‌داری نگفته بود، فقط گفته بود «بخندین. آهاا. از ته دل بخندین. چیزی نشده که ناراحت باشین.» و من هم چشم‌ها و دندان‌هایم را محکم روی هم فشار داده‌ام و گوشه‌ی لب‌هایم را تا آخرین جایی که عضلات لپ اجازه می‌دهد کشیده‌ام بالا. استثنائاً مادرم در این عکس نیست. من و مامان و مریم آن سال‌ها زیاد بیرون می‌رفتیم و عکس‌های سه‌نفره‌ی زیادی داریم، خیلی بیشتر از هر سال دیگری تا الآن. مادرم هم در همه‌ی عکس‌ها دارد می‌خندد، اما نه مثل من، خنده‌اش سنگین‌تر است و غرور و شکوه دارد. در همه‌ی عکس‌ها چشم‌های مامان خسته است چون تا عصر سرکار بوده و بعد رفته‌ایم رستورانی یا کافه‌ای، تئاتری یا سینمایی، که ذهنمان فرصت نشخوار پیدا نکند و از آن طرف هم از چهار صبح بیدار بوده تا برای من ناهار تازه درست کند و کیف غذاهای مدرسه‌ام را با نبات‌زعفران و آجیل و میوه پر کند تا دهنم دائماً بجنبد و فرصت افت فشار و افت قند و سردرد و سرگیجه و پنیک پیدا نکنم. وضعیت روان‌ام مربوط به رفتن بابا نبود، اما مربوط به بابا چرا. از شب قبل از اول راهنمایی‌ام که دعوای حسابی‌ای در خانه‌مان راه افتاد و از همان موقع تا چهار سال بعد که راه حل بابا کلاً گذاشتن و رفتن همه‌چیز بود، مامان و بابا با هم صحبت نمی‌کردند و من از آن نوجوان‌ها بودم که از رابطه‌ی سنجاق‌قفلی و خط‌کش آهنی با پوست بدن خوششان می‌آمد و وقتی روبالشتی‌شان را درآور می‌آوردند لکه‌های زرد نم‌گرفته‌ی زیادی روی بالششان مانده بود. دکترها بیشتر رو مخ‌ام بودند، احساس حقارت می‌کردم وقتی ساعت‌ها صرف آزمایش و معاینه و نوار قلب و اکو می‌شد و آخرش می‌گفتند «هیچی نیست، عصبیه». آن «هیچی» اعصاب من بود. نه‌تنها دکترها بلکه بابا هم فکر نمی‌کرد که فضای خانه چه بلایی بر سرم می‌آورد. اگر بگوید که آن موقع‌ها به من پانزده‌ساله و مریم بیست‌ویک‌ساله فکر کرده و همچنان چنین کاری انجام داده، بیشتر تعجب می‌کنم تا با دیدن عکسی از خودم در کنار تختش. هیچ‌وقت نپرسیدم عکس را از کجا پیدا کرده. معلوم بود، هم من و هم مریم عکس را در اینستاگرام پست کرده بودیم. اما خودش به صورت ناشناس صفحه‌هامان را می‌دیده؟ یا شاید یکی از فامیل‌های پدری -که هم‌دیگر را دنبال هم نمی‌کردیم- عکس را دیده و برایش فرستاده؟ او که همیشه با خانواده‌اش در ارتباط بود، ما خانواده‌اش نبودیم؟ زائده‌ای بودیم که باید دور انداخته می‌شدیم؟ لابد همین‌طور بوده که هیچ‌وقت شش عمه ‌و تنها‌ عمویم نه سراغی از ما گرفتند و نه خبری از پدرم دادند. آن عکس از «دخترای عزیز» پدرم، وقتی گرفته شده بود که دیگر منتظرش نبودیم، وقتی که مطمئن شده بودیم دیگر کفش‌هایش را جلوی در نمی‌بینیم.

{اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی، می‌شناسیش؟}

برخلاف بقیه‌ی سؤال‌هایم، این یکی را بلند‌بلند از بقیه هم می‌پرسم. دلهره دارم و فکرم می‌پرد. دست به دامن بقیه شده‌ام تا آشفتگی‌ام را پنهان کنم. اصلاً به این سفری که پدرم از یک سال قبل برنامه‌ریزی کرده تا من و مریم را ببیند، حس خوبی ندارم. این دفعه‌ی دومی بود که پیشنهاد سفر را می‌داد و دیگر نمی‌شد بهانه بیاوریم. پارسال کنکور ارشد من را بهانه کرده بودیم. بعد، از همان پارسال برای این تاریخ مرخصی گرفته بود و به ما هم زودتر گفته بود تا برنامه‌ی دیگری نگذاریم. از یک ماه قبل که بلیط‌هایمان به ایروان را خریدم، هر روز با لیستی از سناریوهای ممکن در سرم کشتی می‌گیرم: «اگه عمه‌ها رو هم دعوت کرده باشه چی؟» «چرا یه سوییت هفتادمتری گرفته واسه سه‌نفر؟» «چرا ووچر هتل رو نفرستاد؟» «یه کلمه به من حرف بزنه تا دهنشو سرویس کنم» «ببین، فقط منتظرم یه گیری چیزی بده.» «خوش‌ان‌خوش‌ان فکر کرده حالا الآن دختراشیم و داریم می‌ریم سفر با بابامون؟»

هیچ‌چیز پیش‌بینی‌پذیر و زمین محکمی برای تصور ندارم. به جای آینه، زل می‌زنم توی صورت درسا، حورا و خواهرم مریم. «اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی، می‌شناسیش؟»

درسا با مادر و پدرش زندگی می‌کند. عمر دوستی‌مان دوازده‌ساله است و دیده که چه از سر گذرانده‌ام. می‌گوید «یازده سال… یه‌ذره… زیاده». مکث می‌کند و از آن لبخند‌های معذبی می‌زند که گوشه‌های لب به طرفین کشیده می‌شوند و لب‌ها به هم فشار داده می‌شوند و می‌چسبند روی دندان‌ها. آب‌دهنش را قورت می‌دهد. قفسه‌سینه‌اش تندتر از قبل بالا و پایین می‌شود. صدایش کمی می‌لرزد. می‌گوید پدرش در این سال‌ها آن‌قدری عوض شده که ممکن بود اگر جای من بود، نمی‌شناختش. اما از طرفی هم آن‌قدر عوض نشده و خصوصیاتش را حفظ کرده.

حورا را نمی‌شناسم. هم‌کلاسی جدیدم در کلاس جستار است و فقط می‌دانم تجربه‌ی چهارپنج سال ندیدن پدرش را دارد. در زمان استراحت کلاس مزاحمش می‌شوم. نگران می‌شوم که با این سؤال پایم را از گلیمم درازتر کرده باشم. خودم خوشم نمی‌آید که دختر دیگری با وضعیتی مشابه خودم را گوشه‌ای گیر بیندازم و بخواهم که درباره‌ی رابطه‌ با پدرش فکر کند. یاد دبیرستانم می‌افتم که تنها دختری با «این وضع» بودم و احتمالاً اگر در آن زمان حورایی در مدرسه‌مان بود، چه‌قدر زندگی برایم راحت‌تر می‌شد. این فکر خودخواهانه‌ از خودم بیزارم می‌کند. چرا باید دلم بخواهد کس دیگری مثل من در دفتر آن مدرسه‌ی کذایی، یا اتاق مشاور‌ی که مشاور نبود، یا پشت تلفن از مادر دوستش جمله‌ی «پدر بالاسرت نبوده این شدی» را بشنود؟ من اگر جای حورا بودم به این دختر ناشناس جواب نمی‌دادم. وقتی می‌گویم «سؤالم به بابات مربوطه» می‌گوید «حدس می‌زدم» و آرام می‌خندد و سر تکان می‌دهد. خجالت می‌کشم که بدون هیچ شناختی وارد زندگی شخصی‌اش شده‌ام. این بار صدای خودم می‌لرزد و از ته حلقم بیرون می‌آید. دست‌هایش را پشت بدنش گره می‌زند و می‌گوید «به طرز عجیبی آره، اما بیشتر از اون که بابامو بشناسم، شباهت‌های خودم با اون رو می‌تونم تشخیص بدم.» اول دست راستش را از پشتش می‌آورد جلو و موقع حرف زدن تکان می‌دهد. بعدتر دست چپش را هم می‌آورد کنار بدنش و رها می‌شود. می‌گذارد وارد حریم خصوصی‌اش شوم. «عجیبه وقتی با یکی بزرگ نمی‌شی ولی شباهت‌های رفتاری باهاش داری. من از این شباهتا می‌فهمم که اِ، این بابای منه». لبخند جالبی می‌زند، انگار از این فکرش خوشش آمده. من هم از فکرش خوشم آمده اما می‌ترسانتم. من همیشه سعی کرده‌ام که شبیه پدرم نباشم، اما اگر شبیه‌اش شده باشم چه؟

در صف تحویل چمدان فرودگاه امام خمینی، فقط سه ساعت مانده تا یخ گذشته‌ی منجمدمان بشکند. از خواهرم که می‌پرسم، تندی می‌گوید: «نه. قبلاً هم نمی‌شناختمش.» چشم‌ها و بدنش بی‌قرار‌اند و هی می‌خندد و حرف‌های بی‌ربط می‌زند. «من سعی کردم ذهنم رو خالی کنم و ایده‌ای نداشته باشم که چی می‌شه.»

عکس از دیانا مارکوسیان، از مجموعه‌ی «پدر»
عکس از دیانا مارکوسیان، از مجموعه‌ی «پدر»

{می‌دونی نگه‌داشتن یه تیکه یخ زیر دوش آب داغ چه کار عبثیه؟ فرار کردن از یه رابطه‌ی خونی هم همون‌طوره؟}

«همش قرار نیست به هم بچسبیم که، خودمون لازممون می‌شه.» اولین جمله‌ی سفتی که ناراحتش می‌کند را همین اول کاری می‌گویم. بعد از آن که با دو دسته گل پیونی صورتی و بنفش به استقبالمان آمده؛ و بعد از دو ساعت انتظار پشت درهای کشویی فرودگاه زوارتنوتس، در لحظه‌ای که چشمش به‌مان افتاده گریه‌اش گرفته؛ و از صندلی جلوی تاکسی به عقب خم شده و رمز اینترنت هات‌اسپات کرده‌اش را بهمان می‌دهد و می‌گوید که سیم‌کارت ارمنستانی گرفته و من می‌گویم یادمان باشد که ما هم سیم‌کارت بگیریم و می‌گوید «من اینترنت می‌دم بهتون که». ناراحت می‌شود. بهش برمی‌خورد. صورتش در هم می‌رود و مثل قبلاًها لب‌هایش به جلو جمع می‌شوند. حرفم را با حالت افسرده‌کننده‌ای زیر لب تکرار می‌کند: «باشه، همش قرار نیست به هم بچسبیم.»

من وقتی می‌بینمش گریه‌ام نمی‌گیرد. در صورتم هیچ حسی پیدا نمی‌شود جز گنگی. مثل بت در تاکسی نشسته‌ام. نمی‌خواهم همه‌ی وقتم را با او بگذرانم. غریبه‌ای‌ست که می‌شناسمش و آشنایی‌ست که نمی‌شناسمش. عینکش شبیه همان فریم‌های فلزی مستطیلی‌ست که قبلاً می‌زد. موهایش سفیدتر شده اما همان لختی و نازکی گذشته را دارد. او در زمان ثابت نمانده اما در خاطره‌ی من چرا. خودم می‌خواستم. آن سال‌های اول راحت نبود. وقتی یک‌دفعه بدون هیچ خبری، هیچ زنگی و هیچ اطلاعی رفت، ما هم باید از او می‌گذشتیم. دختری که توسط پدرش رها می‌شود، باید خیلی سعی کند تا دختری‌رها‌شده‌توسط‌پدرش نباشد. الآن هم راحت نیست که وقتی تازه داشتم با اسمش روی موبایلم کنار می‌آمدم بدن حجم‌داری بشود جلویم و بخواهد بغلم کند. چهار شب و پنج روز. این همه‌ی زمانی‌ست که داریم. زیاد است؟ خیلی. کم است؟ خیلی. مسأله اما کمیت نیست، تحمل این گوشتِ اضافه‌ است روی زخمی کهنه‌ که به لباس گیر می‌کند و آدم مورمورش می‌شود.

حالا ۶۱ سالش است. من دهه‌ی پنجاه زندگی‌اش را ندیدم. او هم از منِ پانزده‌ساله یک‌هو رسیده به منِ بیست‌وشش‌ساله. چند روز قبل از سفر، در بازارچه‌ی پارک لاله یکی از هم‌کلاسی‌های دبیرستانم را دیدم. بعد از ۱۱ سال. اتفاقی به‌هم برخوردیم و گفت که این دیدار اتفاقی «ندیدنت رو غبارروبی کرد». گفت انگار نه انگار که خیلی زمان گذشته و انگار همه‌اش یکی‌دو ماهی بوده. فکر می‌کنم اگر ندیدن دو دوست دبیرستانی غبار است، ندیدن پدر و دخترهایش چه؟ آیا این دیداری که پدرم برنامه‌ریزی‌ کرده، اصلاً چیزی را می‌روبد؟

{می‌دونستی یه گل خشک‌شده هم تغییر می‌کنه؟ مثلاً رنگش می‌پره، یه جوری تو گذر زمان زرد می‌شه که انگار هیچ‌وقت زرشکی تیره نبوده.}

مریم هم همان حرف دوستم را تکرار کرد. گفت «انگار همین دیروز بوده که رفته و اتفاقی نیوفته». انگار از همان ۶ فروردین ۱۳۹۴ کات زده باشند به ۶ شهریور ۱۴۰۴. چه تدوین مغزی شاهکارانه‌ای، همه‌ی تلخی‌ها را حذف کرده‌ و پایان خوش‌وخرمی گذاشته‌.

بابا به ورژن بهتری از خودش تبدیل شده. موسیقی را حرام می‌دانست و اجازه نداد به هنرستان موسیقی بروم. حالا خودش برای ویلون‌سل‌ام سیم مگناکُر خریده. به لباس‌های کوتاه خواهرم در اوایل جوانی‌اش گیر می‌داد و حالا مریم با شلوارک خیلی‌کوتاه و کراپ‌تاپ در کنارش راه می‌رود و حتی بابا دستش را می‌گیرد و شبیه هم راه می‌روند. در وین هنوز هم مسلمانی‌اش را حفظ کرده و روزه‌ و نمازش را انجام می‌دهد و حالا ما جلویش کازموپولیتن سفارش می‌دهیم و میزمان را حساب می‌کند و بر اساس فرهنگ جدید زندگی‌اش انعامی هم می‌دهد. همیشه چیزهایی بوده که بد بودند و برای دختران بدتر. سیگاری می‌پیچم، می‌روم توی تراس هتل و کام می‌گیرم و با هر دودی که از دهانم بیرون می‌آید به لحظه‌ای که برمی‌گردم توی هال فکر می‌کنم. از تراس بیرون می‌آیم و حتی به رویش نمی‌آورد. تیر آخر را می‌زنم،‌ خاطره‌ای که با دوست‌پسرم حامد در سفر بودم و پلیس ماشینم را توقیف کرده، برایش تعریف می‌کنم، باز هم هیچ واکنشی به کلمه‌ی دوست‌پسر نشان نمی‌دهد. آن‌قدر عادی با همه‌ی‌ چیزهای‌ سابقاً غیرعادی برخورد می‌کند که سندی می‌شود بر اینکه نمی‌شناسمش.

خربزه که می‌خورد می‌شناسمش. شب همان دعوایی که کبریتی بود روی هیزم خشک رابطه‌مان هم داشت خربزه می‌خورد. او که دعوا نمی‌کرد، نشسته بود خربزه‌ی مشهدی‌اش را قاچ می‌کرد و می‌خورد و ما خودمان را به آب‌وآتش می‌زدیم. سفر که قطعی شد گفتم برایت خربزه می‌آورم. قبلاً گفته بود که وین فقط خربزه‌‌ مشهدی کم دارد و من در دلم فکر کرده بودم که «فقط؟». پیگیر کتاب‌هایش هم شده بود. گفتم کتاب‌هایت دیگر مال تو نیستند، مال من‌اند، شعرهای فروغ و شاملو و سهراب و مشیری را نمی‌آورم. خربزه را پیچاندم توی دو لایه کیسه‌پلاستیکی و گذاشتم وسط لباس‌هایم.

از رابطه‌اش با مریض‌هایش می‌گوید که دیگر با هم دوست شده‌اند. پرستار ثابت مریض‌های مشخصی‌ در خانه‌شان است. عکس فولکس‌واگن سفید جدیدی که خریده را نشانمان می‌دهد و می‌گوید قبل از سفر ماشین را در پارکینگ خانه‌ی یکی از مریض‌هایش پارک کرده. از خاطرات سفرش به پراگ و پاریس و بوداپست. قبل از ده‌سالگی‌ام با پراید نوک‌مدادی‌اش سفر‌های مثلاً خانوادگی به مشهد و کاشان و اصفهان می‌رفتیم و ‌حالا من از تنهایی به جاده زدن در ایران خوشم می‌آید و او، تنها، در جاده‌‌های اروپا می‌راند. از غذاهایی که می‌پزد و روشی که بادام را تفت می‌دهد و نانی که در فر پخته و شکست‌آمیز بوده. از نحوه‌ای که میله‌ی مترو را می‌گیرد تا دستش خیلی آلوده نشود می‌گوید. من مترو سوار نمی‌شوم، اما اگر گذرم به اتوبوس بیفتد، دستم را همان‌طوری به میله می‌گیرم. پشت گوشش را می‌خاراند و می‌گوید عینکش همانی فریمی‌ست که وقتی در ایران بوده می‌زده و بالاخره دارد اذیتش می‌کند و وقت تعویض رسیده. قبل از رفتن متوجه اولین نقطه‌ی افتراقمان شدم؛ من نمی‌خواستم سورپرایز شوم و او می‌خواست سورپرایزمان کند. پنج بار اسم هتلمان را پرسیدم اما هیچ‌وقت جواب نداد. گفتم من قبل از هر سفری روی نقشه‌ حسابی می‌گردم و آن‌قدر مکان‌های اطرافش را می‌بینم که در بدو ورود، شناختی حداقلی از آن‌جا داشته باشم. نمی‌گفت که نمی‌گفت. اما روز چهارم شباهت‌هایمان زیاد می‌شود، وقتی می‌بینم سه روز گذشته هر بار برای غذا خوردن به همان رستوران شب اول رفتیم و بابا، همان کباب و نان پر شده با سبزی را دو وعده تکرار کرد. فکر می‌کنم این مرد هم مثل من حوصله‌ی انتخاب جا و غذای جدید را ندارد. یادم می‌رود که جهت تأثیر برعکس بوده.

شب آخر وا می‌دهم. از زیر طاق کنار هتل که رد می‌شویم، باد شدید را بهانه می‌کنم و سخنرانی‌ای می‌کنم درباره‌ی اینکه هر بار باد به صورتم می‌خورد از چشمانم اشک می‌آید. بعد جلوی فواره‌ها که می‌رسیم، حرکت آب را مقصر می‌دانم. اما در فروشگاه دستم لو می‌رود. رفته‌ایم که شب آخری سوغاتی‌هایمان را بخریم. صورتم جمع شده. چشمانم قرمز است. بالاخره می‌پرسد چی شده و آن چیزی که ازش فرار می‌کردیم را بالا می‌آورم: «خیلی عجیبه، یکی رو یازده سال نمی‌بینی، بعد یهو می‌بینیش و فردا هم باید برگردی.» آخر حرفم را می‌خورم و «برگردی» حل می‌شود در اشک‌های شورم. او به یک سمتی می‌رود و من به سمتی دیگر. هنوز برنامه سکوت است.

به هتل که می‌رسیم جلوی آینه‌ی دستشویی متلاشی می‌شوم. همه‌ی آن یازده سال از پیش چشم مهتاب نوجوان می‌گذرد. نمی‌تواند بایستد. سرش گیج می‌رود، نفس‌نفس می‌زند و بدنش روی کاشی‌های فیروزه‌ای فرود می‌آید و همه‌ی خون‌اش از چشم‌هایش بیرون می‌آید. حمله که تمام می‌شود فکر می‌کند این آخرینش بوده. دیگر این موضوع آزارش نخواهد داد و پرونده‌ی دختری‌رها‌شده‌توسط‌پدرش بالاخره بسته می‌شود. گوشت اضافه روبیده می‌شود، رد کم‌رنگی از زخم مانده، اما نمی‌خارد و به لباس گیر نمی‌کند. شبیه سلولیت در پوست حل شده و یادآور تغییر است.

از دستشویی که بیرون می‌آیم سردم است، لباس گرم می‌پوشم و می‌روم کنارش روی مبل می‌نشینم. می‌گویم فکر کنم فشارم افتاده. پدر پرستارم هیچ‌وقت بعد از حمله‌های عصبی‌ام نبوده که فشارم را بگیرد، اما حالا بالاخره هست. خودش پیشنهاد می‌دهد فشارم را بگیرد. کمی بعدتر بالاخره بغلش می‌کنم. می‌خواهم بگویم روز اول درست بغلت نکردم، حالا بیا. اما هیچی نمی‌گویم. تا الآن حتی برای عکس‌هایی که جلوی هرجای دیدنی می‌گوید بگیریم هم درست بغلش نکرده‌ام. اما این بار غمگین‌ترین لبخند زندگی‌ام را می‌زنم، پیش‌قدم می‌شوم، دست‌هایم را باز می‌کنم و چند ثانیه‌ای، پشت هم را فشار می‌دهیم.

سردم است و می‌خواهیم برویم بالاتر از میدان اصلی بستنی بخوریم. یک ربع به دوازده آخرین شبی‌ست که پدرم را می‌بینم. در حد فاصل راست تا چپ میدان جمهوری بغلم می‌کند.

فردا که بیدار شوم، چمدانم را برمی‌دارم و از طبقه‌ی هفتم هتل اربونی، به تهران پرت می‌شوم. مادرم پیام می‌دهد: «چیزی جا نذاری». چیزی جا می‌گذارم، مهتاب نوجوان را.

در فرودگاه مریم می‌گوید حالا تو بگو. «می‌شناختیش؟» آب و بغض را با هم می‌بلعم، در بطری آب را می‌بندم و سر تکان می‌دهم. «اوهوم.»

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram