
پریسا وارسته
میتوانم صدای چکش خوردن میخ و دستگاه برش نجاری که کوچهی باریکی با اتاقخوابم فاصله دارد، برخوردهای پشتسرهم توپ چهلتکه و صدای شوت بچهها به دیوار سیمانی پشت خانه، صدای دیگ و قابلمهی آشپزخانه و خراشیدن قاشق ته آنها را فیلتر کنم. همه، به شرطی که سرم فقط یک صدا...

سارا تقیآبادی
مرا بگیر و به هرجایی که میخواهی پرتاب کن؛ زیرا باز هم روحم شاد و راضی خواهد بود—مادامی که وجود و اعمالش موافق طبیعتش باشد. آیا دلیلی دارد که روحم رنجور، خوار، درمانده، نگران و هراسان باشد؟ آیا چیزی را میشناسی که به این بها بیرزد؟ تأملات مارکوس اورلیوس امروز...


پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم میشود؛ پدرم را میگویم. {تا حالا شده بری دم مغازهی دوست بابات، یا کارگاه خیاطیپسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمهای که اتفاقی تو خیابون...
مهتاب شریعتی

پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم میشود؛ پدرم را میگویم. {تا حالا شده بری دم مغازهی دوست بابات، یا کارگاه خیاطیپسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمهای که اتفاقی تو خیابون...
مهتاب شریعتی
فائزه مرزوقی
پانزدهشانزده ساله بودم که عاشق شدم. سالهای اولِ دبیرستان. همان وقتها که باید حواسم جمعِ مثلثات و هندسه میبود، خطبهخطِ ابیات کتاب فارسی را حفظ میکردم تا گلچینشان را توی دفترچهی خاطراتِ گُلگُلیام بنویسم و روزی به او هدیه بدهم. هر صبح، وقتی راهی مدرسه میشدم، میدیدمش. همانجا، سر ایستگاهِ...

زهرا محمدیان فر
«اصالتاً بندری هستم، اما سالهای زیادی از عمرم، آب اصفهان را خوردهام و از زمان دانشگاه به بعد در تهران ماندگار شدهام.» این شاید طولانیترین جملهای باشد که میشود در جواب «کجایی هستی؟» گفت، اما در هر حال، سالهاست که همین جواب را میدهم. این جابهجایی از شهری به شهر...

مرصاد غلامویسی
من اغلب به داییام فکر میکنم. به اینکه چگونه مُرد و معنای مرگش چه بود. داییام جوان بود که مُرد، گمان میکنم حدود چهل سال سن داشت. معمولاً سعی میکنم چهرهاش را به یاد بیاورم. آن روزی که او را خاک کردند، به خودم گفتم روزی چهرهاش را یادم میرود...

ربکا روچ
فیلسوف آمریکایی دیوید لوئیس را به دفاعش از نظریهی واقعگرایی وجهی میشناسند: دیدگاهی مبنی بر اینکه جهانهای ممکن غیرواقعی به همان اندازه واقعی هستند که جهان واقعی. اما در بین کسانی که او را میشناختند او به سکوتهایش نیز به همین اندازه معروف بود. دی اچ ملور (استاد راهنمای رسالهی...

عماد عبادی
به نظرم در ادبیات ما در حق بعضی حروف، اجحاف فراوان شده است چون کمتر اثری از آنها در محاورههای روزمره و متون نوشتاری دیده میشود. چند وقتی است در مورد یک حرف به صرافت افتادم که آخر مگر میشود این حرف اینقدر مظلوم باشد که در طول روز حتی...

بنفشه بابایی
بعد از آن روز، همیشه از صدای در زدن میترسید؛ تقتق، تقتق، تقتق. صبح روز تولد مریم بود و او تکوتنها، مشغول تدارک دیدن سوروسات تولدش. در را باز کرد. دو مرد پشت در بودند. جوری از دیدنش خوشحال شدند که انگار یک سارق حرفهای را دستگیر کرده باشند. هر...

حمیده قمری
مُرد! پشت میز ناهارخوری نشسته بود و دستودلش به هیچ کاری نمیرفت. شکرپاش را برداشت و کمی شکر روی میز ریخت. همهی دانهها را یکجا جمع کرد و بعد با حرکت مُدور انگشت، حفرهای وسط آن ایجاد کرد. به چشمْ حفره بود، اما پس ذهنش حوض بود؛ حوضی آبیرنگ و...

فاطمه پیراوی ونک
چشمهای خیسش را باز میکند. برای چند ثانیه فقط به هم نگاه میکنیم. بعد ناگهان جیغ میکشد. همهی صداهای خانه پایین میریزند. هوا را چنگ میزند. قلبم به استخوانهایم میکوبد. نفس در سینهام حبس میشود. از جا بلند میشوم. هرچه در آغوشش میگیرم، آرام نمیشود. دستهایم خشک شدهاند از بس...


پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم میشود؛ پدرم را میگویم. {تا حالا شده بری دم مغازهی دوست بابات، یا کارگاه خیاطیپسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمهای که اتفاقی تو خیابون...
مهتاب شریعتی

پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم میشود؛ پدرم را میگویم. {تا حالا شده بری دم مغازهی دوست بابات، یا کارگاه خیاطیپسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمهای که اتفاقی تو خیابون...
مهتاب شریعتی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد