

من اغلب به داییام فکر میکنم. به اینکه چگونه مُرد و معنای مرگش چه بود. داییام جوان بود که مُرد، گمان میکنم حدود چهل سال سن داشت. معمولاً سعی میکنم چهرهاش را به یاد بیاورم. آن روزی که او را خاک کردند، به خودم گفتم روزی چهرهاش را یادم میرود و حالا که سعی میکنم صورتش را تصور کنم میبینم که اشتباه نکردم. چهرهاش را بهخاطر نمیآورم. تصویری کدر به ذهنم میآید اما جزئیات از کفم میروند. زخمی کهنه را بر روی آرنج دست راستش به یاد میآورم. به من گفته بودند که بچهی گستاخ و شری بوده و به حرف کسی گوش نمیداده، آن زخم هم مهر تأییدی بر ادعاهایشان بود. میگفتند که مدام دیگران را دست میانداخته و تا گریهی بچهها و حتی گاه بزرگترهای دیگر را درنمیآورده دست برنمیداشته. تا کلاس پنجم بیشتر درس نخوانده بوده، که البته برای من تعجبی ندارد. نه اینکه خنگ باشد، نه، در نظر من که خیلی هم باهوش بود. ولی خب مدرسه است دیگر، چندان با عقل سلیم جور درنمیآید. و داییام در چهلسالگی مرد بدون آنکه چیزی را تجربه کند. او هیچوقت شهر کوچکمان را ترک نکرد. شهر کوچکی است در پای یک کوه نهچندان بلند، بدون دریاچه یا رودخانه یا چیزی شبیه آن. بدون هیچ جنگلی. بدون هیچ شخصیت یا واقعهی مهم تاریخی. شهر کوچکی که هنگام تولد داییام حتی تاکسی و تلویزیون هم نداشته است. گمان میکنم داییام اولین بار نوجوان بوده که تلویزیونی دیده است. و او مرد، و همین. درست مانند شهرمان چیز مهمی دربارهی زندگیاش وجود ندارد. نه داستانی، نه درامایی، خب شاید دراماهای بیاهمیتی. نه درس زندگیای، نه ماجراجویی، نه شهودی بنیانافکن. به یاد دارم که شغل سخت و درآمد کمی داشت. مشکل نوشیدن الکل داشت، دلیلی که آنقدر جوان مرد. چهرهی مردانی که در مراسم دفنش بودند را به یاد ندارم اما یادم است تعدادشان زیاد بود، فقط پنج یا شش مرد بزرگهیکل بر روی بدنش خاک ریختند. یادم میآید که آن آدمها را برای بار اول بود که میدیدم و البته برای بار آخر. مادرم تا به امروز غمش را با خود حمل میکند. گاهی به او فکر میکند و آه ریزی میکشد و گاهی اشک میریزد. فکر میکنم مادرم سعی میکند معنایی به مرگ داییام بدهد؛ معنایی که تا زمانی که مادرم زنده است، وجود دارد.
داییام مُرد بدون اینکه حتی یک بار وافلی بخورد. بدون اینکه دربارهی هالیوود یا لسآنجلس چیزی بداند. بدون اینکه هگل یا مارکس را بشناسد. بدون اینکه کوندرا یا جویس بخواند، بدون اینکه گُل بکشد، بدون اینکه کفش کانورس بپوشد یا آیفونی در دستش بگیرد. بدون اینکه هرگز سوار شورلتی شود یا چیزی دربارهی سیاستگذاری اجتماعی بداند. بدون اینکه چیزی دربارهی فیزیک کوانتوم، سفر در زمان یا تِرافورمینگ بداند. او مُرد بدون اینکه چیزی دربارهی تاریخ شهرش، مردمش یا دینش بداند. من اغلب به مرگش فکر میکنم و سعی میکنم معنایش را به چنگ بیاورم. بعد به این فکر میکنم که چند نفر دیگر اینگونه مردهاند یا خواهند مرد؟ سعی میکنم به آن فکر کنم، چه فرقی میکند؟ نه برای او، برای من. چه فرقی میکند که من تمام اینها را میدانم و او نمیدانست؟ در ابدیت چه فرقی میکند؟ چه تفاوتی در زندگی شما ایجاد میکند؟ منظورم این است که زندگیاش جوری نیست که دستمایهی یک کتاب بشود، اما حتی اگر تلاشم را هم کردم، حتی اگر داستانی از زندگیاش نوشتم، چه تفاوتی ایجاد میکند؟ مگر هملت چه تفاوتی در زندگی داییام ایجاد کرد؟ «از کتاب رهایی نداریم!» چه شعار پوچ و مسخرهای. معلوم است که از کتاب رهایی داریم. از همهچیز رهایی داریم، جز زیستن و مردن، مگر نه داییجان؟
مسئله این نیست که از کتاب رهایی نداریم، چون کتاب «خوب» و «ارزشمند» و از اینجور خزعبلات است، نه؛ مسئله این است که در مقابل ابدیت، در مقابل این «همه» که کلمهای برای نامیدنش نداریم، مفری جز کتاب نداریم. کسی که شروع به خواندن میکند در مسیری روبهشکست پا مینهد، گمان کنم این را زود خواهد فهمید، اما ادامه میدهد چون میداند که اگر از مسیرش خارج شود، همهچیز به او هجمه خواهند آورد. کتاب، از هر نوعش؛ داستانی، فلسفی، علمی و حتی آن مزخرفاتِ زرد، راهی برای ترجمهپذیر کردن تمام این «همه»ای است که داریم از سر میگذرانیم. گمان نمیکنم کتابخواندن دردی را از داییام دوا میکرد، اما زندگیاش را کش میآورد. منظورم کشآمدن زمانی نیست، منظورم کشآمدن تجربهاش است. و این است گرهگاه اصلی زندگی: تجربه. کتاب تجربه را ورز میدهد، و این همان چیزی است که کتاب را هم لذتبخش و هم دشمن ملعون زندگی میکند. آدورنو میگوید: «زندگی بد را نمیشود خوب زیست» اما اشتباه میکند. زندگی بد را میشود درون کتاب، خوب زیست. داییام را فرض کنید که دارد ارباب حلقهها میخواند. در آن وضع بد مالی، با گریههای دخترش که مریض است و آن غرغرهای متهمانند زنش. تصور کنید هر چه فرودو به «کوه دووم» نزدیکتر میشود، هر چه به پیروزیای که قرار است تا صلح را به «سرزمین میانه» بیاورد نزدیکتر میشود، داییام بیشتر و بیشتر در منجلاب زندگیاش در «خاورمیانه» دستوپا میزند. فکر کنید زمانی که هیچچیز هیچ معنایی ندارد، همهچیز دلش را بههم میزند و سرش گیج میرود، روی تخت بیمارستان خوابیده است و معدهاش را شستوشو دادهاند، به «شازده احتجاب» گوش میدهد. اینکه چگونه آنقدر هنرمندانه شازده وارد عکسها میشود و زندگی زیستهاش را دوباره مرور میکند و داییام که چیزی از گذشتهاش به یاد ندارد با او همراه میشود تا آخرین ساعتهای عمرش را با آخرین ساعات عمر شازده جابهجا کند. نمیدانم اگر داییام «روح سرمایهداری و اخلاق پروتستان» میخواند چه میشد؟ فرض کنید میفهمید که دلیل اینکه اینهمه کار میکند و باز آه در بساط ندارد را وبر برایش توضیح میداد. وبر میگفت: «ببین داییجان، این کالونیستها آمدند خود را وقف کار برای خدا کنند، زمینهساز سرمایهداری شدند؛ همان چیزی که الان پدر تو را درآورده است.» داییام بهاحتمال زیاد چند ناسزا بار کالون و پیروانش میکرد و ساعتش را کوک میکرد که فردا صبح برای کار دیرش نشود. یا حداقل یک کتاب خودیاری میخواند و به باشگاه پنجصبحیها میپیوست و شب وقت خواب عزمش را برای یک زندگی بهتر جزم میکرد و ساعتش را بهجای شش صبح، روی پنج صبح کوک میکرد. باز چه تفاوتی میکرد؟

بله درست است، «از کتاب رهایی نداریم!» اما تنها به این دلیل که بفهمیم در برابر ابدیت، در برابر این «همه» تنها نیستیم. یادم است دوستی کتاب «نظر در رنج دیگران» را خوانده بود و یک بار بهم گفت: «الان میفهمم چرا از خواندن ادبیات لذت میبرم!» کتاب که میخواند میفهمید هیچ تنها نیست و هستند افرادی که با رنج دارند زندگی میکنند، که حتی رنج برخیشان بسیار بیشتر از چیزی است که او بتواند تصور کند. چه کاتارسیسی بالاتر از این؟ بنجامین لاباتوت در «آنگاه که از فهم جهان درمیمانیم» صحنهای از زندگی شرودینگر مشهور را به تصویر میکشد که چند ماهی است که پشت سرم لانه کرده. شرودینگر که بهخاطر بیماری سل در بیمارستانی بستری است، از صبح تا شب صدای سرفههای دخترکی دوازدهساله را میشنود که در اتاق بغلیِ شرودینگر بستری است و شرودینگر به او ریاضی درس میدهد. صحنه، با آن توصیف بُرّان لاباتوت، باز ساده است. سرفههایی قطعنشدنی، از شب تا صبح. این توصیف، آن تجربه را سلاخی میکند. هفت یا هشت ساعت شنیدن صدای سرفه، هفت یا هشت ساعت احساس نگرانی و ترس و غم. هفت یا هشت ساعت پردهی گوشی که با صدای سرفهای میلرزد و اضطرابی که از ته شکم شرودینگر شروع میشود و قلبش را میفشارد و دستهایش را سرد میکند. تمام این هفت یا هشت ساعت در توصیف لاباتوت از آن صحنه یک یا دو جمله و در توصیف من سه یا چهار جمله. منظورم را میفهمید؟ هیچ کتابی، هیچ متنی نمیتواند آن تجربه را آنگونه لخت منتقل کند، تنها کاریکاتوری از آن تجربه را سمتمان پرت میکند. البته واضح است که من کتاب لاباتوت را میپرستم. نکتهی رهایی نداشتن از کتاب دقیقاً همین است. اگر لاباتوت این یک خط را هم ننوشته بود، تمام آن تجربهی هولناک نابود میشد. کتابها ما را دمِ درِ تجربههای هولناک میبرند، ما را دمِ درِ تجربههای پیروزمندانه میبرند و ما را آنجا رها میکنند. درست است که بهقول چوران «هر کتاب یک خودکشی است»، اما این خودکشی هزاران هزار تجربه را ورز میدهد و زندگی را کش میآورد. زندگی در کُنهِ خودش بیمعناست اما این کتاب است که میتواند آن را کش دهد و کاری کند بفهمیم «همه»مان در برابر این «همه» تنها نیستیم و میتوانیم با کتابها در کنار هم تجربه کنیم.
از کتاب رهایی نداریم نه چون کتاب مفید است، بلکه اگر کتابها بهجایمان خودکشی نکنند، همهمان خودمان را خواهیم کشت.
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد