icon
icon

فریم‌های موازی

عکس از زهرا محمدیان‌فر
shurum enlarge
عکس از زهرا محمدیان‌فر

فریم‌های موازی

نویسنده
زهرا محمدیان فر
زمان مطالعه
11 دقیقه
عکس از زهرا محمدیان‌فر
shurum enlarge
عکس از زهرا محمدیان‌فر

فریم‌های موازی

نویسنده
زهرا محمدیان فر
زمان مطالعه
11 دقیقه

خانم «میم»

«اصالتاً بندری هستم، اما سال‌های زیادی از عمرم، آب اصفهان را خورده‌ام و از زمان دانشگاه به بعد در تهران ماندگار شده‌ام.» این شاید طولانی‌ترین جمله‌ای باشد که می‌شود در جواب «کجایی هستی؟» گفت، اما در هر حال، سال‌هاست که همین جواب را می‌دهم. این جابه‌جایی از شهری به شهر دیگر، از کودکی همراه من بوده و تأثیرات زیادی داشته است؛ مهم‌ترینش این بوده که باعث شده به هیچ‌کجا عِرق خاصی نداشته باشم و هم‌زمان، همه‌ی شهرهای ایران وطنم باشد. این ذاتاً چیز بدی نیست؛ اما وقتی روزهای جهنمی این شهرها را زندگی کنی، احساسات پیچیده‌تر می‌شوند و هر بار یک گوشه از قلبت می‌سوزد. دبیرستانی بودم که آتش به جان اصفهان و مردمش افتاد. یک روز شوم، خانم «میم» در ماشینش نشسته بود که یک موتورسوار با کلاه‌کاسکت روی سرش، کنار او می‌آید و با انگشت به شیشه‌ی پنجره می‌زند تا خانم «میم» شیشه را پایین بدهد. خانم فکر می‌کند موتورسوار باید آدرسی را گم کرده باشد و شیشه را تا نیمه پایین می‌دهد و همان نیمه، فاجعه می‌آفریند. دبیرستانی بودم که اسیدپاشی جان مردم اصفهان را می‌گرفت و خبرهایش جانِ همه‌ی مردم ایران را. در بهشت چهارباغ، خاک مرده ریخته بودند و من آن روزها روی خاک مرده پا می‌گذاشتم تا کلاس کنکور بروم. البته که از تاکسی تا داخل ساختمان و از ماشین سرویس تا دم در مدرسه، هر چند قدمی که باید طی می‌شد، با هزار پوشش و کلاه و عینک و با یک عالم ترس و دلهره و عذاب سپری می‌شد تا مبادا در آن چند ثانیه اتفاقی برایمان بیفتد. خبرها وحشتناک‌تر از آن بودند که یک دختر ۱۶-۱۷ساله بتواند با آن‌ها روبه‌رو شود. اما من، هم‌کلاسی‌هایم و شاید تمام مدرسه، در بطن ماجرا بُر خورده بودیم. هر روز باید دنبال چاره می‌گشتیم تا «ف» را که در نیمکت پشت من می‌نشست و خواهرزاده‌ی خانم «میم» بود، کمی آرام کنیم. «ف» بعد از آن اتفاق، هر روز با صورت ورم‌کرده و چشم‌های پف‌دار، از بیمارستان به مدرسه می‌آمد. موبه‌مو از جزئیات اتفاق، جراحی‌ها و حال روحی خانم «میم» گزارش می‌داد. ما گوش می‌دادیم و بعد، سرمان را روی شانه‌اش می‌گذاشتیم و هماهنگ با حرکت شانه‌ها گریه می‌کردیم. یک روز «ف» تعریف کرد که تمام آینه‌ها را در خانه‌هایی که ممکن است خاله‌اش بعد از ترخیص در آن‌ها پا بگذارد و همین‌طور تمام عکس‌های خانم «میم» را از آلبوم‌های خانوادگی جمع کرده‌اند تا مبادا یک‌وقت چهره‌اش را در آینه ببیند و با عکس‌های عقد و قبل از آن مقایسه کند. تازه‌عروس بود و چند هفته قبل از فاجعه، «ف» عکس‌های عقد خاله‌اش را به کلاس آورده بود تا به ما نشان دهد. هنگام دیدن عکس‌ها، یکی از بچه‌ها گفت که «میم» از همسرش سر است و همه با او موافق بودند و شاید زیباترین نوعروسی بود که همه‌ی ما تا آن سن دیده بودیم. روزهای بعد از اتفاق، با وجه دیگری از معنای «سر بودن» مواجه شدیم. همسر «میم» را تحسین می‌کردیم که چه مردانه پای او ایستاده است و برای شوهر، زنی که دیگر شبیه عکس‌های عقدش نبود، هنوز ارزش ماندن داشت. آن روزها، هیچ‌کدام از اعضای خانواده نتوانسته بودند مجرم را پیدا کنند، انگیزه‌اش را بدانند یا از او شکایت کنند، اما پرونده بسته شده بود. «میم» مانده بود و چهره‌ی نیمه‌سوخته‌اش و داغی که خنک نشد. هنوز که می‌بینم «ف» استوری‌ام را دیده یا پستی را لایک کرده است، نمی‌توانم با او حال‌واحوال کنم و بپرسم که خانم «میم» کجاست؛ چه می‌کند و آن داغ چه شد.

عکس از زهرا محمدیان‌فر
عکس از زهرا محمدیان‌فر

فریم‌های موازی

شب شده و چراغ‌ها کم‌کم دارند روشن می‌شوند. در بالکن ایستاده‌ام و به برج‌های دودگرفته‌ی اطراف نگاه می‌کنم. گوشی تلفنِ خانه را بین شانه و گردن نگه‌داشته‌ام و با انگشت، پنجره‌هایی را می‌شمارم که لامپ روشن یا سایه‌ی در حرکت دارند. پشت خط، مامان دارد دعوا می‌کند که چرا بعد از انفجار دیشب هنوز خانه‌ام. این دهمین تماسی است که از صبح داشته‌ام و همه همین را گفته‌اند. روی بعضی پنجره‌ها نوارهای پهن و کج‌ومعوجی می‌بینم که به شیشه چسبانده شده‌اند؛ درست همان‌طور که قبلاً در فیلم‌ها دیده بودم و فکر نمی‌کردم روزی یک تصویر عادی باشد خارج از قاب مانیتور. من به پنجره‌های خانه چیزی نچسبانده‌ام. حتی گاهی آن‌ها را باز می‌گذارم تا وقتی که صدایی بشنوم یا چیزی بلرزد؛ بعد می‌بندمشان. آخر نمی‌خواهم هوای اسفند را از خودم دریغ کنم. بماند که مدت‌هاست آسمان تهران را تا این اندازه شفاف و ابرها را این‌طور واضح ندیده‌ام.

از دور صدای انفجار می‌آید. برای آن‌که صدا تا آن‌طرفِ خط نرود و مامان چیزی نشنود، برمی‌گردم داخل. هنوز خداحافظی نکرده‌ام که خانه شروع می‌کند به لرزیدن. لامپِ آویزان از سقف را نگاه می‌کنم که هماهنگ با حرکت جنگنده‌های بالای سرش چپ و راست می‌شود. یک‌آن خانه محکم‌تر تکان می‌خورد و لامپ می‌شکند. ترکش‌هایش زخمی جدی به‌جا نمی‌گذارند، اما تکه‌ای ریز روی گونه‌ام می‌پرد و زیر چشمم خراش می‌اندازد. پلک‌هایم را به هم فشار می‌دهم و روی زمین دراز می‌کشم. چیزی راه گلویم را بسته و نمی‌گذارد نفس بکشم. دست‌وپاهایم سنگین‌تر از همیشه‌اند و نمی‌توانم تکانشان بدهم. با چشم بسته، سناریوهایی را کنار هم می‌چینم که یک چیز در همه‌ی آن‌ها مشترک است: «موشک دیگری وسط خانه فرود می‌آید و من نمی‌توانم از جایم تکان بخورم.» خوشبختانه هیچ‌کدام از سناریوها واقعی نمی‌شوند. مدتی که می‌گذرد و حمله‌ی عصبی، دست از گردنم برمی‌دارد، خودم را کشان‌کشان به اتاق می‌رسانم. قرص‌های ضداضطرابم را با لیوان آبی که از دیشب بالای تخت مانده سر می‌کشم و بریده‌بریده تا کمدی می‌روم که چمدانم آنجاست. پنجره‌ی کوچک کنار کمد هم شکسته و خرده‌هایش روی زمین ریخته، اما من چیزی نشنیده بودم. شاید چون صدای ترس خودم از هر صدای دیگری بلندتر بود. اگر من هم به پنجره چیزی چسبانده بودم، شاید شیشه به این روز نمی‌افتاد. همچنان پاهایم را روی زمین دراز کرده‌ام و نشسته، مشت‌ها را در سبد لباس فرو برده‌ام. بدون آن‌که بدانم چه برمی‌دارم، لباس‌ها را در چمدان می‌اندازم. در همین حال هستم که آرام‌آرام در سرم صدایی شروع به خواندن می‌کند. بخشی از یک آهنگ که دوران دبیرستان، آن را در تیتراژ سریالی شنیده‌ام: «آخر قصه‌مه اما قصه‌ی آخرم این نیست. آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست.» چرا میان آن همه ترس، سوزش یک خراش کوچک مرا به سال‌های دبیرستان برگرداند؟ به روزهایی که برای «ف» همان ترانه را می‌خواندم.

چند روز گذشته است. به چمدانم نگاه می‌کنم که چاق‌تر از همیشه گوشه‌ای از خانه‌ی بی‌بی افتاده. سال دارد تحویل می‌شود، اما هیچ‌چیز شبیه عیدهای گذشته و حال‌وهوای سال نو نیست. یکی از اقوام پشت خط دارد برایم آرزوی سلامتی و برکت می‌کند و می‌گوید که بندر بمانم، چون فعلاً از تهران امن‌تر است. به سفره‌ی هفت‌سینِ روی گنجه نگاه می‌کنم. هرکس، سین‌های کیف و چمدانش را جدا کرده و توی سفره گذاشته، اما در چینش سین‌ها هم اثری از ذوق نوروز نیست. صدای ساز و دهل از تلویزیون بلند می‌شود. همه آغوششان را باز می‌کنند و لبخندزنان، عید را تبریک می‌گویند، اما طولی نمی‌کشد که باز دورِ آن مستطیل لعنتی جمع می‌شوند تا اخبار را دنبال کنند. من اما، جای دیگری از هال، روی مبل لم داده‌ام و سعی می‌کنم هرآنچه را می‌شنوم، از گوش دیگر بیرون کنم. این کار را خوب بلدم و از بچگی بارها انجامش داده‌ام؛ از همان وقت‌ها که بابا اخبار می‌دید و من نمی‌خواستم ببینم که آدم‌ها با مرگشان، تنها چند روز تیتر خبری باشند و روزهای بعدش آب از آب تکان نخورد. حالا هم نمی‌خواهم سوگ را میان حرف‌ها، تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌ها گم کنم. اگر پرونده‌ی این روزها هم به‌زودی بسته شد چه؟ اگر ما ماندیم و داغ دل و خانه‌های بدون سقف و دیوار و پنجره چه باید کرد؟ پیش‌بینی‌ها قرار است به دادمان برسند؟

به خودم می‌آیم. انگشت‌هایم در کلاف موهایم گیر کرده‌اند و دوباره فراموش کرده‌ام این‌طور مواقع نباید به‌شان چنگ انداخت. زن جوانی از فامیل، می‌نشیند کنارم و بی‌مقدمه سر صحبت را باز می‌کند: «موهایت سشوار لازم دارند.» پوزخند می‌زنم: «فکر نمی‌کنم کسی از جنگ‌زده‌ها با خودش سشوار آورده باشد ولی خوب است از مامان بپرسم.» می‌خندد و می‌گوید: «اتفاقاً اولین چیزی بود که برداشتم. عید است دیگر. بزرگ‌ترها دوست دارند جنگ‌زده‌ها را هم ترگل‌ورگل و سرحال ببینند.» سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم و به این فکر می‌کنم که کاش من هم می‌توانستم مثل او فکر کنم.

عکس از زهرا محمدیان‌فر
عکس از زهرا محمدیان‌فر

شروه

پشت میز نشسته‌ام و از پنجره به گنجشک روی درخت نگاه می‌کنم که شاخه را می‌لرزاند و به ته‌مانده‌ی توت‌ها نوک می‌زند. حواسم به مراجعان پشت در و صفحه‌ی کامپیوتر روبه‌رویم نیست. گرسنه‌ام، اما غروب که برسم خانه، مامان حتماً چیزی برای شام بار گذاشته است. نوروز، من مهمان مامان و بابا و بی‌بی بودم و حالا، بعد از گذشت چهار ماه، آن‌ها مهمان من شده‌اند. توی سالن مطب، چندین نفر روی صندلی نشسته‌اند و منتظر نوبت‌هایشان هستند، اما از میان آن‌ها، زن پیر و خمیده‌ای که انگار حوصله‌اش از انتظار سر رفته، نگاهش را روی من قفل کرده است. نگاهش می‌کنم و سنگینی نگاهم، او را به حرف وامی‌دارد. می‌پرسد: «شما جنوبی هستی؟» نمی‌دانم پوست سبزه‌ام باعث شده بود چنین سؤالی بپرسد یا پلاک گردنبندم که یک دایره بود با خط‌های مواج داخل آن و هر وقت توش نور می‌افتاد یا تکان می‌خورد، شبیه موج‌های در حرکتِ دریا می‌شد. جواب همیشگی را تحویل پیرزن می‌دهم. با لحن ترحم‌آمیزی که دلم را ریش می‌کند، می‌گوید: «آااخی. من هیچ‌وقت بندر نرفته‌ام، اما در خبرها شنیده‌ام که این روزها خیلی خرابی داشته.» کمی جلو می‌آید و با صدای آرام‌تر ادامه می‌دهد: «به عمر ما که قد نمی‌دهد، اما اگر این‌ها مملکت را ول کنند و آنی که باید، بیاید، همه‌چیز درست خواهد شد.» احساس ضعف، به استخوانم می‌رسد و در تمام تنم می‌پیچد. می‌پرسم: «آنی که باید، یعنی چه کسی؟» به پشتیِ صندلی تکیه می‌دهد و دیگر چیزی نمی‌گوید. لجم می‌گیرد از بعضی آدم‌ها که هرچه می‌گذرد، باز به دنبال قهرمان‌هایی جز خودشان می‌گردند. حسی باعث می‌شود هارد دیسکم را از کشوی میز بردارم، آن را به کیس وصل کنم و به دنبال عکس‌های بندر و ساحل دریا بگردم. نمی‌دانم خشم است یا مقابله‌به‌مثل، اما می‌خواهم به پیرزن نشان دهم که بندرِ تَش‌گرفته‌ام قبلاً چه شکلی بوده و چه بر سر جگرگوشه‌مان آورده‌اند. می‌خواهم به او نشان دهم که او نیست که باید برای من دل بسوزاند. منم که باید دلم برای زن بسوزد که تا این سن، هیچ‌وقت ساحل بندر و نخل‌ها و اسکله‌اش را ندیده و هیچ‌وقت در سوگِ چیزی شروه نخوانده یا نشنیده است. در پوشه و فایل‌ها به دنبال عکس، تندتند کلیک می‌کنم، اما چیزی پیدا نمی‌کنم. هرچه از بندر هست، عکس‌های خودم و خانواده و دوستان است که روی خودمان فوکوس شده و تنها در پس‌زمینه یک دریای محو و کمرنگ دیده می‌شود. چرا از مردم و ساحل و ساختمان‌ها بیشتر عکس نگرفته‌ام؟ چرا وقتی که مدرسه‌ی میناب را زدند، به ذهنم نرسید که ممکن است بندر را هم بزنند و چرا عید که آنجا بودم، در و دیوار و بالا و پایین زادگاهم را در جایی ثبت نکردم؟ اگر دیگر هیچ‌وقت نتوانم بندرِ قبل از جنگ را به کسی نشان دهم چه؟ باز، ضعف ابراز وجود می‌کند و شکمم به صدا می‌افتد. درِ اتاق دکتر باز می‌شود. مراجع قبلی بیرون می‌آید و پیرزن داخل می‌شود؛ بدون آن‌که عکسی دیده یا حتی کلمه‌ای از شروه‌خوانی‌های توی سرم را شنیده باشد.

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram