icon
icon

خط زرد روشن

 عکس از زینب زمانلو
shurum enlarge
عکس از زینب زمانلو

خط زرد روشن

این اثر جز برگزیدگان دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» بوده است.

نویسنده
سحر محمدیان فر
زمان مطالعه
9 دقیقه
 عکس از زینب زمانلو
shurum enlarge
عکس از زینب زمانلو

خط زرد روشن

این اثر جز برگزیدگان دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» بوده است.

نویسنده
سحر محمدیان فر
زمان مطالعه
9 دقیقه

روی تخت دراز کشیده بودم و به سقفی نگاه می‌کردم که سفید بود و خالی از هر چیزِ دیگر. گردن و شانه‌هایم بسته بودند و نمی‌توانستم تکانشان دهم؛ به ناچار به کلمه‌های پخش‌شده در فضا اجازه دادم بیایند درِ گوشم جم بخورند. زنی در کابینِ کناری از مصائب زندگی زناشویی می‌نالید و در جای دیگری، مردی داشت از ارزش پول ملی گلایه می‌کرد. خسته بودم. احساس کردم دلم برای اتاقم تنگ شده. همان اتاقی که روزی از دیوارهایش زندان ساخته بودم؛ همان دیوارهایی که اگر پنجره‌ی کوچک کنارِ تخت‌خواب نبود، از نفس می‌افتادند و من را هم از نفس می‌انداختند. پنجره جانِ دیوار است؛ چون پای نور را به خانه باز می‌کند و عصرهای پاییزی، آسمان را می‌نشاند لبِ طاقچه تا شمعدانی‌ها را از باران، تَر کند. معمولاً کسی در مدح یک چهارگوشِ توخالی چیزی نمی‌نویسد اما آن روزها، پنجره‌ی مشرف به خیابان روبه‌رو، یک چهارگوشِ تهی نبود؛ بلکه تنها جایی بود که می‌توانستم خودم را به محیطِ بیرون از خانه گره بزنم و سیگاری دود کنم تا زمان داشته باشم آنچه توی خیابان و لابه‌لای آدم‌هایش می‌بینم را در ذخیره‌ی تجربیات زیسته‌ام ثبت کنم؛ بچه‌های دبستانی که با کوله‌های آویزان بر دوش، فریادزنان دنبال همدیگر می‌دویدند، ماشین‌های بزرگ و کوچکی که هرکدامشان یک قصه داشتند یا ماه، که بعضی شب‌ها لبِ پنجره‌ی اتاق می‌آمد و با من هم‌نشین می‌شد.

درد، ناگهان تکه‌پاره‌های حواسم را از روزهای دور جمع می‌کند و دوباره روی تخت می‌اندازد. صدای زن و مرد همچنان شنیده می‌شود. نمی‌دانم مخاطبشان چه کسی است؛ با تلفن صحبت می‌کنند یا کس دیگری توی کابین، کنارشان نشسته، به حرف‌هایشان گوش می‌دهد و هیچ نمی‌گوید. شاید هم بلندبلند دارند با خودشان حرف می‌زنند؛ آخر آدم‌های تنها با خودشان هم حرف می‌زنند. نمی‌دانم اما در هر حال، گلایه هنوز تمام نشده و گویا هیچ‌وقت تمام نخواهد شد. زن، شروع به گریه می‌کند. هق‌هق‌کنان سعی دارد حرف بزند؛ نفسش را تندتند بیرون می‌دهد و چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم. چون در واقع آنچه می‌گفت، تنها واژه‌هایی مقطع و نامفهوم بودند که از دل تنگش برمی‌آمدند. شبیه مامان گریه می‌کرد و مرا یاد او انداخت. به مامان فکر کردم که هیچ‌وقت با سیگار کشیدنم کنار نیامد. آن روزها گاهی صدایش را از پشت در می‌شنیدم که با کلمه‌های بریده‌بریده و نامفهوم، ‌شِکوه و با خودش اختلاط می‌کرد؛ چون آدم‌های تنها با خودشان هم اختلاط می‌کنند. تا صدای گریه‌اش را می‌شنیدم سیگار را خاموش می‌کردم و در اتاق عطر می‌پاشیدم. این واکنشی غیرارادی شده بود برای آن‌که بگویم بوی سیگار از بیرونِ خانه می‌آید و حال من خوب است؛ اما حقیقت آن بود که او می‌دانست چه وقت‌هایی بیشتر سیگار می‌کشم و چه وقت‌هایی از من خواهد شنید که هیجان‌زده بگویم: «دیگه می‌خوام ترک کنم!» و باور نکند. شب‌هایی که باران می‌زد هر دو می‌دانستیم باید به تراس برویم؛ او چادر نمازش را سر کند و تا هوا هنوز بوی خاک نم‌گرفته می‌دهد، دو رکعت نماز شکر بخواند؛ من هم دو فنجان چای بریزم و تا وقتی که نمازش تمام می‌شود، به لب‌هایش نگاه کنم که تندتند ذکر می‌گویند؛ و به چشم‌هایش که درخشش قبل را ندارند و انگار یک لایه‌ی ضخیم از غم روی آن خوابیده و مدت‌هاست بیدار نشده. بعدش با هم حرف بزنیم و از زمین و زمان، جز آن بحث ممنوعه، تعریف کنیم تا وقتی که کسی زنگ خانه را بزند و من، باز بپرم توی اتاق و در را روی خودم قفل کنم. آن وقت مامان می‌ماند و مهمان‌هایش. چه دلتنگ می‌شد غروب‌هایی که باران می‌آمد و مامان مهمان داشت. از وقتی بابا رفته بود، فامیل و اقوام به فکر تنهایی مامان افتاده بودند و به خانه می‌آمدند تا سراغی از او بگیرند. این باعث می‌شد بیشتر توی اتاق بمانم چون خُلقم از حرف‌ها و دلسوزی‌های متظاهرانه تنگ می‌شد. یا از این‌که بخواهند سراغ عماد را بگیرند و حکم صادر کنند که دوری من و او فایده‌ای ندارد؛ که باید تکلیف خودم و او را روشن کنم. یا ببخشمش و یا از هم جدا بشویم. نمی‌دانم اگر چنین فقدانی برای خودشان هم رقم خورده بود، می‌توانستند این‌چنین مسلط تصمیم بگیرند و یا حتی درباره‌اش صحبت کنند. ولی مامان صبر می‌کرد و می‌گفت: «برای صله‌ی رحم آمده‌اند و کارشان ثواب دارد.» این زن، صبورترین کسی است که در زندگی می‌شناسم و با همه‌ی اتفاقاتی که برای من، نیما، عماد و در آخر بابا افتاده بود، او همچنان زنده بود؛ شوق زندگی داشت و با جوانه‌های جدید درختچه‌ی نارنج ذوق می‌کرد. می‌گفت که درد و غم را نمی‌شود از زندگی کَند و دور انداخت؛ که آدم هیچ‌وقت خوشحالی را جایی پیدا نمی‌کند و باید بسازدش. خودش هم خوب بلد بود در روزهای سرد دلتنگی، سوپ خوشحالی درست کند و به خوردِ خودش و من بدهد. اما من مثل او نبودم. نمی‌توانستم فراموش کنم. نمی‌توانستم آن شب و آن صدا را از ذهن بیرون کنم؛ صدای جیغ‌های بی‌امانی که حنجره‌ام را می‌خراشید و آن‌قدر ادامه‌دار بود که رنگ را از چشم‌هایم برد و همه چیز را سیاه کرد. وقتی به هوش آمدم، مامان و بابا روبه‌رویم نشسته بودند. نمی‌دانم چه مدت بی‌هوش مانده بودم اما مامان و بابا سال‌ها پیر و پیرتر شده بودند. دلِ تنگِ بابا نتوانست نبودِ نیما را تاب بیاورد. مدت زیادی نگذشته بود که چمدانش را برداشت؛ آن را از عکس‌های یادگاری نیما و بوی سنگک داغ پُر کرد و برای همیشه رفت تا پسرش تنها نماند. بعد از او، دیگر نه کسی به عکس‌ها نگاهی انداخت و نه صبح‌های جمعه کسی بود که با سنگک کنجدیِ توی دستش بیاید و آن‌قدر سربه‌سرمان بگذارد تا از خواب بیدار شویم و دور هم صبحانه بخوریم.

 

 عکس از زینب زمانلو
عکس از زینب زمانلو

من هنوز در آن شب زندگی می‌کنم. هر صبح که از خواب بیدار می‌شوم، خودم را برای آن دعوا آماده می‌کنم. سر نیما را روی پاهایم می‌گذارم و به چشم‌های بسته‌اش خیره می‌شوم که هرچه فریاد می‌زنم، بازشان نمی‌کند. هنوز نگاه هراسان و ناباور عماد، وقتی که نیما را از روی پاهایم بلند می‌کرد و ملتمسانه می‌گفت «تو رو خدا پاشو به روشنک بگو چیزیت نشده»، یک نقش است روی دیوار سنگیِ حافظه‌ام.

چشم‌هایم را می‌بندم تا کمی استراحت کنم. انگار داروها دارند اثر می‌کنند. پلک‌ها دارند آهسته گرم می‌شوند و سرم سنگین شده اما شوربختانه خواب سبکی دارم و حتی مُسَکن‌ها هم نمی‌توانند کاری کنند که سنگین و عمیق به خواب بروم. می‌شنوم که پرده کنار می‌رود و کسی وارد می‌شود. زحمت باز کردن چشم‌ها را به خودم نمی‌دهم. صدای نفس‌هایش را می‌شناسم. عماد است. پرده دوباره کنار می‌رود و پرستار داخل می‌شود. احوال می‌پرسد و بی‌آنکه جواب برایش اهمیتی داشته باشد، نگاهی به من و تختم می‌اندازد و بالش را زیر سرم تکان می‌دهد. سپس می‌رود و من با خودم، کلاف سردرگم افکارم، عماد و بوی الکلی که گویا در تک‌تکِ مولکول‌های دیوارهای کابین و وسایلش رسوخ کرده تنها می‌مانم. صدای زنِ کابین کناری دیگر به گوش نمی‌رسد. حتماً رفته است اما چطور متوجه قطع شدن صدای گریه‌اش نشده بودم؟ گوش‌هایم را تیز می‌کنم. صدای مرد را هنوز می‌شنوم اما دورتر از آن است که بفهمم چه می‌گوید.

عماد می‌آید روی صندلی کنارم می‌نشیند. دستش را آهسته روی موهایم می‌کشد و شروع می‌کند به نوازش کردن. چند دقیقه‌ می‌گذرد. سرش را می‌آورَد نزدیک گوشم و زمزمه می‌کند: «روشنک جان؟ خانم جان؟» نگاهم را روی صورتش، فریم گردِ عینکش و مو و ریش‌هایش می‌چرخانم که امروز کمی سفیدتر شده‌اند. چقدر ردِ سفید این سالیان، چهره‌اش را افتاده‌تر کرده است. اگر او را نمی‌شناختم و با او زندگی نکرده بودم، یا اگر ندیده بودم وقت‌هایی که با نیما کار دارد، دست روی شانه‌‌اش بگذارد و برادر من را «داداش کوچیکه» خطاب کند، هرگز نمی‌توانستم آن شب و آن اتفاق را باور کنم. هرگز نمی‌توانستم تصور کنم که می‌شود خون، جلوی چشم آدم‌های مهربان و ساده‌دل را هم بگیرد و بعدش، دیگر هیچ نفهمند.

می‌گویم: «چه شده؟» می‌گوید که کم‌کم آماده‌ی رفتن بشوم. وسایلم را از گوشه و کنار کابین برمی‌دارد و داخل کیفم می‌گذارد. کیف را روی دوشش می‌اندازد. آرام از تخت بلند می‌شوم. عماد دستم را می‌گیرد و آهسته قدم برمی‌دارد تا مبادا از من جلو بیفتد. در راهرو و در گوشه‌ای از بیمارستان، صدای آشنایی را می‌شنوم. ناخودآگاه سرم را برمی‌گردانم تا ببینم صدا از کجا می‌آید. زنی را می‌بینم که مشغول صحبت با مردی فرتوت و چاق است و به نظر می‌رسد زن و شوهر باشند. زن با فشار و هیجان مشغول صحبت است و شوهرش سعی دارد او را آرام کند. بیشتر که حرف می‌زنند، مطمئن می‌شوم همان زن کابین کناری است که از زندگی مشترک گلایه داشت و گریه می‌کرد. شوهر، ناگهان همسرش را در بغل می‌گیرد. زن بالاخره آرام می‌شود و دیگر خبری از کلمه‌های تند و تیزی که محکم از دهانش به بیرون پرتاب می‌شدند، نیست. آدم باورش نمی‌شود چیزی که آن‌همه اشک و بغض را آرام کرده تنها یک آغوش ساده است! که گاهی یک آغوش یا لبخند یا یک فنجان چای کنار مامان، مثل نوری است که از پنجره توی خانه بتابد و گوشه‌ای از اتاقِ نحسِ تاریک را زرد و روشن و گرم کند.

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram