سحر محمدیان فر
روی تخت دراز کشیده بودم و به سقفی نگاه میکردم که سفید بود و خالی از هر چیزِ دیگر. گردن و شانههایم بسته بودند و نمیتوانستم تکانشان دهم؛ به ناچار به کلمههای پخششده در فضا اجازه دادم بیایند درِ گوشم جم بخورند. زنی در کابینِ کناری از مصائب زندگی زناشویی...
روی تخت دراز کشیده بودم و به سقفی نگاه میکردم که سفید بود و خالی از هر چیزِ دیگر. گردن و شانههایم بسته بودند و...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد