icon
icon

آبادی، ویرانی است

عکس از حسین امینی
shurum enlarge
عکس از حسین امینی

آبادی، ویرانی است

نویسنده
مریم پاچنگ
زمان مطالعه
10 دقیقه
عکس از حسین امینی
shurum enlarge
عکس از حسین امینی

آبادی، ویرانی است

نویسنده
مریم پاچنگ
زمان مطالعه
10 دقیقه

دانشگاه ما ساختمانی بدقواره و متروک در گلشهر جنوبی است. معماری‌ای که هر روز آجرهای گوشه و کناره‌اش پودر می‌شوند و می‌ریزند. این ساختمان میان دفتر املاکی‌هایی با بنای رومی و آسمان‌خراش‌هایی به سبک مدرن گیر کرده و به‌تنهایی به حال‌وهوای متمدنانه‌ی شهرک گلشهر احساس ویرانگی می‌دهد.

عصری که از خواب بیدار شدم، رفتم دستشویی. اینجا قبل از دستشویی‌رفتن باید فشار آب را چک کنی و حین دستشویی باید کارت را خیلی سریع تمام کنی. چون هر لحظه ممکن است آب قطع شود و وسط‌های عملیات بی‌ذره‌ای آب در دستشویی تنها بمانی. محافظه‌کارترینمان دستشویی‌ای را انتخاب می‌کند که آفتابه‌ای هم داشته باشد که اگر حین عملیات آب قطع شد، از آن استفاده کند.

وارد دستشویی می‌شوم و شیر آب را بالا می‌کشم. آب فواره‌وار به هوا می‌رود و یک‌جوری فشار دارد که در این دانشگاه کم‌سابقه که نه، بلکه بی‌سابقه است. مقداری از آب می‌پاشد روی دیوار. آبِ بی‌رنگ بالای دیوار، در حین پایین‌آمدنش مدام تیره و تیره‌تر می‌شود. از دستشویی بیرون می‌آیم. راهرو روشویی پر از دانشجوهایی است که صف کشیده‌اند و هراسان دست‌های خود را می‌شویند تا به کلاس‌هایشان برسند. اگر در صف بایستم کلاس ستوده‌نیا را از دست خواهم داد. ساعتم را می‌پایم، پنج دقیقه تا شروع کلاس مانده. یکی از روشویی‌ها خالی است و کسی سمتش نمی‌رود. از میان صف می‌گذرم و به سمت روشویی خالی می‌روم. شیر را باز می‌کنم و در برابر نشتی لوله‌هایش خودم را به ندیدن می‌زنم. تعدادی سر می‌بینم که با دیدن حرکتم تکان می‌خورند. اگر توجه کنم کلاس را از دست می‌دهم. دو تا پله‌ی دستشویی را که یکی از سرامیک‌هایش لق می‌زند یکی می‌کنم و همان‌طور که از دانشجوها تنه می‌خورم، به راهرو می‌رسم. راهرو پر از صدای وهمناک تقه‌ای است که به یک در می‌خورد. وارد خوابگاه صد و بیست و پنج می‌شوم و به ریحان که هم‌اتاقی‌ام هست می‌گویم:

«این صداها چیه؟»

می‌گوید:

«خوابگاه ۱۱۹ درش کیپ شده و هیچ‌جوره هم باز نمی‌شه. یه مشت دانشجو اون‌تو گیر کردن و در تقلان که بیان بیرون، یه مشت هم این پشت موندن و در تلاشن که برن تو.»

از تخت روبه‌رویی‌ام صدای حانیه می‌آید که با لهجه‌ی یزدی‌اش می‌گوید:

«اسم این دانشکده رو باید ویران‌گاه می‌ذاشتن.»

ریحان همان‌طور که موهای فرفری‌اش را زیر مقنعه جا می‌دهد، سعی می‌کند لهجه‌ی یزدی به خود بگیرد و می‌گوید: «نِ، خراب‌گاه خفن‌تره.»

حانیه هم دو تا فحش رکیک می‌گذارد زیر بغل ریحان. و ریحان هم سرش درد می‌کند برای این‌جور بحث‌ها. تمام طول پله‌ها تا کلاس با پاس‌کاری فحش بین ریحان و حانیه و خنده‌های ما می‌گذرد. ریحان هم ته حرفش می‌رسد به معنای اسم حانیه که می‌شود دوستدار در حق همسر. و باز سینگلی حانیه را عین پتک می‌کوبد توی سرش و می‌گوید:

«این دانشگاه، نِ، ببخشید خراب‌گاه بیشتر از همه با تو یکی اشتراک داره، جفتتون ترشیده‌هایی هستین که در حال خراب‌شدنین و کسی نمیاد نجاتتون بده.»

حانیه تا می‌آید در دفاع از نام تحمیلی‌اش چیزی بگوید، به کلاس می‌رسیم و بحث خاتمه می‌یابد.

با تقه‌ای کلاس ۲۰۶ را باز می‌کنیم. ستوده‌نیا یک دستش را پشت کمر بسته و با دست دیگرش روی تخته منحنی‌هایی با سیر صعودی می‌کشد. و همان‌طور که رویش به تخته است و منحنی را کامل می‌کند، می‌گوید:

«از کلاس بغلی واسه خودتون صندلی بیارین.»

و بدون آن‌که به ما نگاهی بیندازد، منحنی دیگری می‌کشد.

ریحان جلو می‌رود و حانیه هم دنبالش به راه می‌افتد. در مسیر آوردن صندلی‌ها حانیه باز چیزهایی حواله‌ی ریحان می‌کند که کلماتش را یادم نمی‌آید، چون مشغول انتخاب صندلی‌ای هستم که پایه‌اش لق نزند و بشود روی دسته‌اش وقت نوشتن حساب کرد.

صندلی‌ها را یکی پس از دیگری پشت هم می‌کشیم و برای خود جا باز می‌کنیم و پشت سر سرهای سیاه می‌نشینیم.

منحنی‌ها از عناوینی می‌گوید که آمریکا را آمریکا کرده، کشورهای اسکاندیناوی را اسکاندیناوی، ما را ما. ستوده‌نیا از نقش سیاست در سرعت ما به سمت ویرانی می‌گوید و چند منحنی دیگر می‌کشد. بعد، وسط توضیحش، از دانشجویی ایرانی می‌گوید که سال‌ها پیش در یوگسلاوی درس می‌خوانده. قصه‌اش را طوری تعریف می‌کند که انگار دارد یک چیز مسخره تعریف می‌کند، صورت گردآلوی شبیه هاردی‌اش که با رژیم غذایی سعی کرده متناسب نگهش دارد، هر قضیه‌ی جدی‌ای را خنده‌دار می‌کند.

می‌گوید بعد از این‌که یوگسلاوی از شوروی سابق منفک می‌شود، یک نفر می‌رود پیش رئیس‌جمهور و می‌گوید در کابینه‌ات جاسوسی هست که برای آمریکایی‌ها کار می‌کند. رئیس‌جمهور دستور می‌دهد تلفن‌های اعضای کابینه را شنود کنند و رفت‌وآمدهایشان را زیر نظر بگیرند.

پنج سال می‌گذرد. پنج سال تمام، کسی پیدا نمی‌شود. رئیس‌جمهور بالاخره آن آدم را احضار می‌کند و می‌گوید: «ما پنج ساله همه رو زیر نظر داریم، هیچ جاسوسی پیدا نکردیم. اگه حرفت درسته، حداقل اسمش رو بگو.»

مخبر می‌گوید:

«معاون اولتون.»

ستوده‌نیا مکث می‌کند. بعد می‌گوید:

«رئیس‌جمهور معاون اولش را می‌برد داخل اتاق، اسلحه را روی شقیقه‌اش می‌گذارد و از او می‌پرسد جاسوس است یا نه.»

معاون اول اعتراف می‌کند.

همه منتظرند بفهمند چطور پنج سال جاسوسی کرده و هیچ‌کس نفهمیده است.

ستوده‌نیا می‌گوید:

«رئیس‌جمهور از او می‌پرسد: “چطوری تو جاسوس بودی؟ نه با کسی ارتباط داشتی، نه تونستیم ردتو بزنیم.”»

معاون اول می‌گوید:

«وقتی دانشجو بودم، بهم گفتن وقتی رفتی اونجا و پست گرفتی، سعی کن آدم‌هایی رو که غیرمتخصص‌ان بذاری سر کار.»

چند نفر می‌خندند. ستوده‌نیا هم می‌خندد و بعد می‌گوید: «مثل شهردار شهرمون که رشته‌ش فقهِ.»

این‌بار کلاس منفجر می‌شود.

من هم می‌خندم و به این فکر می‌کنم که ویرانی، همیشه از جایی شروع نمی‌شود که دیوارش ترک بردارد یا سقفش شکافته شود، گاهی آدمی را جایی می‌گذاری و بعد، خیلی آرام، چیزهای دیگری شروع می‌کنند به خراب‌شدن.

 

عکس از حسین امینی
عکس از حسین امینی

ستوده‌نیا با نصف دوم کلاسش که بحث‌های خارج از درس دارد، چشمانمان را روی خیلی از واقعیت‌ها باز می‌کند و به‌مثابه‌ی بازشدن درهاست که دردها بیشتر می‌شود. عینک فریم مشکی‌ای می‌گذارد که قیافه‌اش را شبیه خرخوان‌ها می‌کند و بدنی که با رژیم و باشگاه روی فرم نگهش داشته، اما چربی‌هایی هم دارد که نشان از ناپرهیزی‌اش دارد. همیشه قبل از کلاس یک شات اسپرسو می‌زند که خمیازه‌اش نگیرد. این توصیه را به ما هم می‌کند و می‌گوید: «قبل کلاس یه شات اسپرسو بزنین که انقد سراتون نیفته رو گرداناتون.»

کلاس که تمام می‌شود، صندلی‌ها را دوباره می‌کشیم سمت کلاس بغلی.

ریحان می‌گوید: «با این وضع جیب‌هامون، اسپرسوی ستوده‌نیا بیشتر از این‌که خواب را از سرمون بپرونه، ما رو به سمت افکار خودکشی سوق می‌ده.»

حانیه باز با همان لهجه‌ی یزدی‌اش می‌گوید: «اگه ما رو آدم‌های بیداری دوست داره، خودش واسمون قهوه بیاره.»

از همان راهرویی رد می‌شویم که چند ساعت قبل دانشجوها به در آن تقه می‌زدند تا باز شود. از دانشگاه بیرون می‌زنیم.

در بندر به‌خاطر گرمای هوا و شرجی‌ای که آدم را می‌فرساید هر چه زودتر هوا رو به تاریکی رود، خیابان‌ها شلوغ‌تر می‌شود. از کنار داروخانه‌ی رسالت که نور نئونی تابلوهایش سوسو می‌زند و بخشی از نور تابلویش سوخته می‌گذرم. ساختمان‌های نوساز یکی‌یکی چراغ‌هایشان روشن می‌شود. از کنارشان که رد می‌شوم به حرف ستوده‌نیا فکر می‌کنم. به همان منحنی‌هایی که با سیر صعودی روی تخته کشید و اسم کشور ما را در قعر آن نشاند و کشورهای اسکاندیناوی و جهان اول را در صدر آن. آن موقع حواسم بیشتر پی صندلی لق و شوخی‌های حانیه و ریحان بود. حالا که روی سنگ‌فرش‌های این آسمان‌خراش ایستاده‌ام، آن منحنی‌ها ول‌کنم نیستند. مخصوصاً آن قسمت از حرف ستوده‌نیا که درباره‌ی آدم‌های نالایق گفت: «این‌که یک نفر سال‌ها می‌تواند جاسوس باشد، نه از روی هوش بلکه به‌خاطر استفاده از یک فرمول ساده اما دور از فکر؛ هر جا رفتی، آدم‌های نالایق رو بذار سر کار.»

ریحان کنارم راه می‌رود و بند کیفش را مدام روی شانه‌اش جابه‌جا می‌کند. جایی میان گفتن و نگفتن گیر کرده. دهانش برای گفتن چیزی باز می‌شود، اما حرفی بیرون نمی‌آید. سه بار این حرکت را تکرار می‌کند، مانند تکه پازلی که شک داری بچسبانی‌اش به جایی که باید یا نه. حانیه تنه‌ای به ریحان می‌زند. به خود می‌آید و یک‌هو انگار به برق وصلش کرده باشند حرفش را می‌زند:

«ولی من هنوز تو کف شهردارمونم که رشته‌ی تحصیلیش فقهِ.»

حانیه می‌گوید:

«تو اگه جای اون بودی چیکار می‌کردی؟»

ریحان که انگار با شخصیت سر کلاسش فرسنگ‌ها فاصله دارد، جدی می‌شود و می‌گوید:

«معلومه که استعفا می‌دادم.»

حانیه می‌خندد، انگار هضم این‌جور مسائل برای او راحت‌تر است. انگار عادت دارد ببیند آدم‌ها سر جایشان نباشند. برای ریحان که حالا قوز کرده و مانند کسی پایش را روی زمین می‌کشد که انگار دو تن بار حمل ‌می‌کند، هضم این‌جور مسائل راحت نیست. گویی که آن قد ۱۷۵ سانتی‌متری‌اش که همیشه خدا به آن می‌نازد، حالا نصف شده باشد.

از جلوی تعمیرگاه رد می‌شویم. چند ماشین گوشه‌ی پیاده‌رو ردیف شده‌اند. کاپوت یکی بالاست و مردی سرش را تا کمر داخل موتور کرده. رنگ بدنه‌ی ماشین از چند جا پریده و چراغ سمت راستش ترک خورده.

ریحان چشمش به ماشین می‌افتد و با همان شانه‌های قوزکرده‌اش می‌گوید:

«این یکی دیگه حتی واسه فروخته‌شدنم امیدی نداره.»

حانیه با لبخند پت‌وپهنی که گوشه‌ی لبش دارد می‌گوید:

«ایرانیه دیگه.»

ریحان می‌خندد و خنده‌اش مثال گریه‌ای است که جلویش را گرفته باشد.

چند متر جلوتر یک پارس مشکی کنار خیابان خاموش شده. مرد با دست‌های روغنی روی ماشین خم شده. روی صندلی جلو زنی نشسته که بچه‌ای روی پاهاش خوابش برده. مرد با پشت دستش عرق روی پیشانی‌اش را پاک می‌کند و در کاپوت را می‌بندد. سوار ماشین می‌شود و چشمانش را ریز می‌کند. با تمرکز استارت می‌زند، ماشین روشن نشده دوباره خاموش می‌شود. با ریحان نگاه ریزی به هم می‌اندازیم و سریع نگاهمان را می‌دزدیم. معنای این نگاهمان، زدن خودمان به آن راه است؛ خودمان را به ندیدن می‌زنیم و جوری وانمود می‌کنیم که انگار وجود نداریم. منحنی توی ذهنم با همان جزئیاتی که ستوده‌نیا کشیده بود، تصویر می‌شود. مردی که جلویم ایستاده، ایران می‌شود و در قعر آن قرار می‌گیرد. حرف ستوده‌نیا توی سرم زنگ می‌زند:

«چه‌جوری ممکنه یه کالا که خودرو باشه آدم رو مصرف کنه؟»

ریحان هنوز کنارم راه می‌رود. هنوز بند کیفش را روی شانه جابه‌جا می‌کند و چیزی نمی‌گوید. شبح ویرانی در سرم پرسه می‌زند.

با خودم فکر می‌کنم ویرانی همیشه شبیه ساختمانی نیست که آجرهایش ریخته باشند و گوشه‌ای رمبیده باشد، گاهی آدمی است که کنار تو راه می‌رود و کم‌کم قوز می‌کند، گاهی مردی است وسط خیابانی شلوغ که سعی می‌کند نامرئی باشد.

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram