مهشاد فرنوش
دلخور بودم که اسفند تهران را از دست دادهام؛ اسفندِ -اگر بشود اسمش را گذاشت- بیتشویش و آسودهی شهر را. اسفند سال قبل را، وسط وقفههایی که میشد از آزمایش و دیالیز و شیمیدرمانی گرفت، توی خیابانها پرسه زدم، بیاینکه لحظهای حواسم از این پرت شود که مامان چند ماه...

نغمه پروان
با دومین گاز از شیرینی دارچینی، دهانم تلخ میشود و حسی از حسرت میافتد به جانم. شیرینی را از یکی از چادرهای جشن روز ملی محلهمان «ترانِبَری» برداشتهام. هر سال در چنین روزی، میان کارناوال و بازی و موسیقی، خیمهای برپا میشود برای نمایش عکسهای محله؛ از صد سال پیش...

مریم ابراهیمی
سرم را بالای قابلمه میگیرم، عطر برنج میخورد توی صورتم، نفس میکشم. دانههای برنج قد کشیدهاند. هیچوقت فکر نمیکردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر میکنم چه خوب از پسش برآمدهام. از دیدن دانههای کشیده و سفید برنج کیف میکنم. دستمریزاد دختر! چه کردهای. صدای انفجاری دلم را میلرزاند. از...

الهام خطایی
صبح جمعه است. میخواهم زردهی تخممرغ همزده و پنکیک درست کنم. ناگهان همزن پِتپِت میکند و خاموش میشود. هرچه کلیدش را جابهجا میکنم فایده ندارد. فکر لذتِ مزهی قدیمی صبحانهی روزهای تعطیل در دهانم بیات میشود. مادربزرگم حدود پنجاه سال پیش، این همزن را از مرگ نجات داده بود. اوایل...

امیرحسین نوبهار
شمار دفعاتی که در کودکی به این شهر سفر کردهام را نمیدانم اما دستکم ده سالی میشد که بندرلنگه را ندیده بودم. لنگهی کودکی من فقط یک گذرگاه بود. برای وقتی بلیت هواپیما از دبی به لار یا شیراز گیر نیامده بود و ما باید با ماشین از مسیر نه...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد