

سرم را تکیه دادهام به شیشهی ماشین. زن راننده ازم میپرسد: «بهتری دخترم؟»
فکم هنوز منقبض است. دستهای مشتشدهام روی پاهایم قرار دارند و پاهایم را یکضرب به کف ماشین میکوبم. سر تکان میدهم. مادر و دختری که با هم همراه شدهایم، زیرچشمی نگاهم میکنند. دلم میخواهد زیر هیچ ذرهبینی نباشم؛ هیچکس من را نبیند.
مادرِ دختر نوجوان نگاه از من میگیرد و به زن راننده میگوید: «خدا شما رو رسوند خانم.»
هنوز از شوک این چند ساعت درنیامدهام تا از زنِ راننده بپرسم که چطور مثل کاراکتر قهرمان فیلمها، یکدفعه سروکلهاش در آن بازار شام پیدا شد.
دختر نوجوان هنوز به من نگاه میکند.
سرم را پایین میاندازم و بیآنکه عبرت گرفته باشم، باز با انگشترِ توی دستم بازی میکنم.
عادتِ بازیکردن با انگشتر از وقتی پا به تهران گذاشتهام در من متولد شده؛ وقتهایی که توی ایستگاه منتظر مترو و اتوبوس میمانم، یا توی ادارهها، بانکها، دانشگاه و مطب دکترها. تهران آنقدر شلوغ است که برای رسیدگی به همهی آدمها وقت کم میآورد. عادت کردهام که انتظار را با چرخاندن انگشتر در انگشتم و عوضکردن جایش سر کنم. دست میکشم روی انگشترم و فکر میکنم اگر پیدا نمیشد، تهران غنیمت بزرگی از من میگرفت.
وقتی جای خالیاش را توی انگشتم دیدم، تمام بدنم یخ کرد. انگشتر یادگار بابا و هدیهی قبولی دانشگاهم بود. دویدم به سمت کافهای که چند ساعتی را آنجا گذرانده بودم.
چند روز پیش هفتصد هزار تومان ناقابل را خرج رزرو صندلی کافهای در نازیآبادِ تهران کرده بودم تا تنها چند ساعت پای درس نویسندهای که دوستش داشتم بنشینم.
از پسر جوانی که پشت صندوق ایستاده بود سراغ انگشترم را گرفتم. دست توی موهای فرفریاش برد و سرش را خاراند. گفت: «نه. فعلاً که چیزی پیدا نکردیم.»
بعد سرش را جلو آورد و آرامتر از قبل ادامه داد: «اگه میخواهی، شمارهت رو بده تا وقتی پیداش کردیم، بهت خبر بدم.»
از او که دستش را از لای موهایش بیرون آورده بود و به سمت گوشیاش میبرد، فاصله گرفتم. رفتم کنار میز. خم شدم و زیر تکتک صندلیها را نگاه کردم.
دختر جوانی که داشت روی میز بغلی را تمیز میکرد، پرسید: «چیزی گم کردی؟»
سرم را تکان دادم. نزدیکش رفتم و گفتم: «انگشترم رو. طلا بود.»
دختر برای ثانیهای دست از کار کشید و گفت: «اوه!» بعد دوباره دستمال نمدارش را روی میز کشید و خردههای بیسکویت و کیک را زمین ریخت.
یکدفعه امیدوار پرسید: «سرویس نرفته بودی؟»
نرفته بودم. با ضربهای که به شانهام خورد، نگاه از میز گرفتم.
دختر جوان گفت: «حواست کجاست؟ گفتم من سرویس رو گشتم، نبود. شیفتم تموم شده باید برم، ولی اگه بخواهی، میمونم باز هم بگردیم.»
از روی صندلی بلند شدم. گفتم: «خیلی تلاش کردم عادتم رو ترک کنم، ولی دائم از دستم درش میآرم.»
چیزی توی مغزم جرقه زد. کولهام را از روی شانهام پایین آوردم و گذاشتمش روی میز. نزدیک بود دکوریِ روی میز را زمین بیندازم. زیپش را باز کردم و زیر لب گفتم: «کاش اینجا باشه.»
دختر جوان که داشت اطراف باقی میزها را میگشت، گفت: «فکر کردم کیفت رو گشتی.»
وسایل کوله را خالی کردم روی میز. به جامدادی که رسیدم، قلبم توی دهانم میزد. جامدادی را باز کردم و خودکارها را کنار زدم. دستم که به نگین انگشترم خورد، داد زدم: «پیدا شد!»
دختر جوان بعد از دم و بازدم عمیقی بلند گفت: «خب خدا رو شکر!»
وقتی از کافه بیرون میرفتم، پسر موفرفری نزدیکم آمد. چشمکی زد و پرسید: «پس شیرینی ما چی میشه؟» دور شدم؛ از کافه و از او که وقتی چشمک زد، خندید و دندانهای نیشش را نشانم داد.
زن راننده سرعتش را کم میکند. نرم رانندگی میکند، اما متوجه کاهش سرعتش میشوم. سر میچرخانم و دنبال دلیلی میگردم که زن بهخاطرش سرعت را کم کرده. دختر نوجوان هم متوجه شده است و برایم شانهای بالا میاندازد.
ماشین که توقف میکند، زن راننده رو به ما «ببخشید»ی میگوید و شیشهاش را پایین میکشد.
دختر جوانی کنار خیابان ایستاده و توجهش به ما جلب میشود. دستهایش را به هم گره زده و لابد دارد خودش را گرم میکند.
زن راننده سرش را نزدیک شیشه میبرد و میپرسد: «دخترم، میخواهی جایی بری؟»
دختر لبخندی میزند و میگوید: «نه. ممنون!» و نگاه از ماشین میگیرد.
ما اما راه نمیافتیم. زن راننده هنوز به دختر نگاه میکند. دوباره میپرسد: «مطمئنی؟ دیروقتهها. اگه میخواهی، برسونمت.»
دختر جلو میآید. نگاهی به ما میاندازد و به زن راننده میگوید: «نه، نه! منتظرم دوستم ماشینش رو بیاره.» بعد با انگشتش به پژوی سیاهی اشاره میکند و میگوید: «آها! اومد.»
دختر میرود و ما هنوز ایستادهایم. هیچکداممان چیزی نمیگوییم. پژو که راه میافتد و دختر برایمان دست تکان میدهد، ما هم بالاخره حرکت میکنیم.
نزدیک سهراه جمهوری هستیم. مادرِ دختر نوجوان، پسر موتورسواری را نشان میدهد و میگوید: «اوناهاش! پسرم اونجاست.»
زن راننده «باشه»ای میگوید و ماشین را کنار موتور پسر نگه میدارد.
مادرِ دختر نوجوان کیف پولش را بیرون میکشد و میپرسد: «چقدر باید تقدیم کنم؟»
زن راننده نگاهش به روبهروست. میگوید: «هیچی. برید به سلامت!»
دختر نوجوان میگوید: «اینطوری نمیشه که!»
زن راننده برمیگردد عقب و به دختر لبخند میزند. میگوید: «فقط برای الههم دعا کنید. همین.»
مادر و دختر پیاده میشوند. پسر از موتورش پایین میآید و نزدیک ماشین میشود. شبیه خواهر و مادرش است. خم میشود و سرش را نزدیک شیشه میآورد. از زنِ راننده تشکر میکند. وقتی لبخند میزند و خداحافظی میکند، حالم به هم نمیخورد. میرود سمت موتورش و خم میشود و جاپایی را برای مادر و خواهرش باز میکند. مادر مینشیند وسط و دختر کمر مادرش را محکم میگیرد. وقتی که میروند، ما هم راه میافتیم.
تازه دارم خودم را پیدا میکنم. نشستهام توی پراید سفید زنی همسنوسال مامان که کمی پیش من را از مهلکهای نجات داده. نمیشناسمش. تنها میدانم که وقتی دختری جوان یا زنی تنها را توی خیابان میبیند، سرعتش را کم میکند و به آنها میگوید اگر میخواهند، او میتواند به خانه ببردشان. از توی آینه نگاهش میکنم. خیره است به مسیر پیشرویمان. روسری سیاهی به سر دارد که با گیرهی روسری از زیر چانه، ساده آن را بسته است. فرمان را دودستی میگیرد و به قانون ساعت ده و ده دقیقهی رانندگی پایبند است. من از او هیچچیزی نمیدانم. تنها واقعیت موجود این است که او من را از بازار شام بیرون کشیده و نجاتم داده است.
انگشتر را که پیدا کردم، یکربعی دم در لوتوسمال انتظار آمدن اسنپ را کشیدم، ولی حتی یک ماشین هم حاضر نشد من را به خوابگاه نزدیک دانشگاهم برساند. نشان را باز کردم و به مسیر پیشرویم تا میدان انقلاب نگاهی انداختم. مقصد اتوبوسهای ایستگاهِ میدان بازار دوم که کمی با لوتوسمال فاصله داشت، میدان انقلاب بود. از میان مغازههای لباس زنانه و دستفروشهایی که در بساطشان هرچیزی پیدا میشد، گذشتم و بالاخره ایستگاه اتوبوس را پیدا کردم. نشستم روی یکی از صندلیها و چشم دوختم به مسیری که قرار بود اتوبوس از آنجا بیاید. جز من فقط سه نفر دیگر توی ایستگاه منتظر اتوبوس نشسته بودند.
برای ما اتوبوسسوارهای قهار این تصویر دو معنی داشت؛ یا اتوبوس بهتازگی حرکت کرده و رفته بود و یا هیچ اتوبوسی در کار نبود. عقربهها همینطور پشتسرهم حرکت میکردند. من سیندرلا نبودم و به خودم اطمینان داشتم، اما میدانستم که با رفتن خورشید، طلسم باطل میشود و شب چهرهی واقعی خیلی از آدمها را نمایان میکند؛ این بود که من را از تاریکی شب میترساند.
در چند قدمی ایستگاه اتوبوس میدان کوچکی وجود داشت که ماشینها آنجا توقف میکردند و پشتسرهم بوق میزدند. صدای بوق ماشینها دلم را شور انداخت. وقتی ماشینی جلوی ایستگاه اتوبوس ترمز کرد، زنی که کنار من نشسته بود به دختر نوجوانش گفت: «نگاهشون نکن!»
من به ماشین و رانندهاش نگاه کردم. فکر کردم لابد اینجا رانندههای بومیِ خودش را دارد که هیچ تاکسی اینترنتیای جوابگویم نیست.
بلند که شدم، مادرِ دختر نوجوان به من گفت: «تاکسی نیستندها!»
راننده قهقههای زد و بلند گفت: «شما بخواهی، تاکسیت هم میشیم.»
عقبعقب رفتم و خودم را انداختم روی صندلی ایستگاه، کنار آن زن. راننده خیره شده بود توی چشمهایم و وقتی میخندید، دندانهای نیش پسر موفرفریِ توی کافه از توی دهانش بیرون میزد. پشت سرش ماشینها ایستاده بودند و برایش بوق میزدند؛ انگار که آنجا صف غذای رایگان باشد یا چیزی شبیه آن. ماشینهای پشت او هم میترسیدند غذا تمام شود و چیزی به آنها نرسد.
پسر بلندتر از قبل گفت: «فکرهات رو بکن. میآم.»
وقتی داشت میرفت، سرش در تمامی جهات میچرخید و بوق ماشینش کنار هر زنی به صدا درمیآمد.
دستم را گرفتم به لبهی مانتوام و بهزور تا روی زانوهایم پایینش کشیدم. زنی که کنارم نشسته بود، حواس دخترش را از ماشینهایی که جلوی ایستگاه اتوبوس میایستادند پرت میکرد تا نگاهشان نکند.
ماشین شاسیبلند سفیدرنگ برای بار چهارم جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاد. طلسم باطل شده بود؛ این را از دندانهای نیشی که توی دهان همهی آنها بود فهمیدم.
راننده همسنوسال آقاجان بود. تمام موهای سرش سفید شده بودند و پیشانیاش پر بود از چینهای عمیق. فکر کردم بهش میآید که بابابزرگ مهربانی برای نوههایش باشد. چشمهایش رویم بالاوپایین شدند و دست دراز کرد سمت من. انگشت اشارهاش را خم و راست کرد که یعنی بیا. ناهار نخورده بودم، بااینحال چیزی به گلویم نزدیکتر میشد. هیچ هم به او نمیآمد که بابابزرگ خوبی باشد.
پیرمردی که توی ایستگاه اتوبوس کنار ما نشسته بود، هرازگاهی چشمهایش را باز میکرد و چرتش که پاره میشد، چیزی زیر لب زمزمه میکرد و دوباره چشمهایش را میبست.
اولش داشتم چهرهی همهی کسانی که توی ماشینها بودند را حفظ میکردم. بعد فکر کردم شاید بهتر باشد صدایشان را ضبط کنم و پلاکهایشان را بردارم، اما وقتی مادرِ دختر نوجوان بهم گفت: «اینجا همیشه این شکلیه.» دست از کار کشیدم. فکر اینکه من چهچیزی بودم، داشت دیوانهام میکرد؛ یک پرس غذا که آنها برای گرفتنش صف کشیده بودند؟ یا لباسی توی ویترین مغازه که آدمها برای لمسِ جنسِ پارچهاش پا به مغازه میگذاشتند یا یک بیت شعر روی دیواری در محلهای قدیمی که آدمها برای خواندنش میایستادند، اما هیچکس معنی واقعیاش را نمیفهمید.
نیم ساعت بود که همراه آن مادر و دختر روی صندلی نشسته بودم و ثانیهبهثانیهی آن نیم ساعت دندانهای نیش را توی گلویم قورت میدادم تا بیرون نریزند.
چهار پنج بار عدد شمارهی ایستگاه اتوبوس را به کد دستوری روی پوستر پیامک کردم، اما جوابی نیامد.
دختر نوجوان سرش را روی شانهی مادرش گذاشت و پرسید: «حالا چیکار کنیم؟»
مادرش جواب داد: «داداشت گفت یک ساعت دیگه کارش تمومه و میآد دنبالمون.»
پیرمرد راحت خوابیده بود. نگاهش کردم. به او میآمد که از قماش همینهایی باشد که ما را با سوت و حرکتِ دست و کلماتی که حتی معنیشان را هم نمیدانستم، اذیت میکردند؟ نمیدانستم. لابد داشت خواب هفت پادشاهی را میدید که ازقضا یکی از آنها خودش بود؛ درحالیکه تاجی بر سر گذاشته و روی تخت سلطنتیاش لم داده بود، زنهای حرمسرایش را صدا میزد و برایشان آواز میخواند. بعد زنها را دور خودش جمع میکرد و وقتی قهقهه میزد، زنها از او فاصله میگرفتند. روی صندلیام جابهجا شدم تا دیگر نگاهم به پیرمرد نیفتد.
بلند شدم. نمیخواستم آنجا بمانم. حتی دیگر برایم مهم نبود که مسئولان خوابگاه توبیخم کنند. میخواستم از آنجا بروم. راه افتادم سمت میدانی که رفتهرفته شلوغتر میشد. لابد آنجا تاکسیای که رانندهاش موجه باشد و من را نه به خاطر زنبودنم بلکه به خاطر مسافربودنم سوار بکند، پیدا میشد.
شاسیبلند سفیدرنگ از جلویم رد شد و کنار پای دو دختر جوان که چند کیسهی خرید دستشان بود، توقف کرد.
پیرمرد باز انگشتش را تکان داد که یعنی بیایید.
دخترها دویدند سمت مغازهها و از میدان و پیرمردی که بهش نمیآمد پدربزرگ خوبی باشد، دور شدند.
بوقبوق ماشینها انگار تیری بود که از هرطرفسرم را میشکافت. ماشینها راه را بند آورده بودند و موتوری که بار پیتزا و فستفود داشت، به هر طرف میچرخید و راهی برای فرار کردن پیدا نمیکرد.
میخواستم برگردم به لوتوسمال و از حراست آنجا بخواهم برایم آژانس پیدا کند.
۲۰۶ سفیدی آرام کنارم حرکت میکرد. تازه متوجهش شده بودم. چهار پسر جوان داخلش نشسته بودند که سر هرکدام قابلیت چرخش ۳۶۰ درجهای داشت. پا تند کردم که دور شوم، اما لبهی پایین مانتوام که بهزور تا روی زانوهایم پایین کشیده بودم، کشیده شد و به سمت ماشین منحرف شدم. پسری که روی صندلی شاگرد نشسته بود، تا کمر از شیشه بیرون آمد و بند کولهام را گرفت و کشید.
داد زدم: «چه غلطی میکنی؟!»
ماشین راهش را کج کرد که بایستد. داشتم زمین میخوردم. بند کولهام توی دست پسر جلویی بود و هی کشیده میشد. خواستم بزنم توی گوششان، ولی زورم نرسید. من لباس توی ویترین شده بودم و مشتری داشت جنس پارچه را لای دستانش ورانداز میکرد.
یکی پرسید: «چند؟»
آن یکی گفت: «ارزون حساب کن مشتری شیم!»
دو تا پسری که عقب نشسته بودند خودشان را چسباندند به درِ ماشین و جا باز کردند.
من افتادم وسط میدان و ماشینها شروع کردند به چرخیدن. پیراهن طلاییام توی آسمان تکان میخورد و همهجا را روشن میکرد. تمام پیراهنم پر بود از اکلیل و زر که پخش میشد توی هوا، الّا آن لبهی چروکِ پایینش که رنگ چرکِ عرقِ دست پسر را به خود گرفته بود. پسر موفرفریِ توی کافه سوار عطارد شده بود و چشمک میزد. پسری که بند کولهام را توی دست داشت، چسبیده بود به زهره و دستش را دراز میکرد و میگفت: «کف دستم اکلیل بپاش.»
یکدفعه کسی فریاد کشید و بوی سوختن گوشت پیچید همهجا. دست پسر که به پیراهن طلاییام خورد، آتش گرفت و یکباره از تنش جدا شد. سیارهها یکییکی از مدار خارج شدند و به هم خوردند. هیچچیز سر جایش نبود. پسر جیغ میکشید و بوی گند دست سوختهاش داشت خفهام میکرد. دامن طلاییام را جمع کردم تا به دست سوخته برخورد نکند. پسر موفرفری خندید و دندان نیشش روی دامنم افتاد. چشمهایم را بستم و جیغ کشیدم. سیارهها همه در یک آن منفجر شدند و خاکسترشان ریخت توی میدان؛ روی ماشین سفید پیرمردی که حق نداشت بابابزرگ شود.

چشمهایم را باز کردم. تکیه داده بودم به تنهی درختی و پاهایم روی چمنهای بوستان کنار میدان دراز شده بود. همهچیز بالای سرم در چرخش بود.
یکی بغل گوشم گفت: «پنیک کرده!»
صدای داد کشیدن زنی آمد. زن جیغ نمیکشید، فریاد میزد.
نمیفهمیدم چه میگوید. عطسهام گرفت. عطسه کردم؛ یک بار، دو بار، تندتند و پشتسرهم. از چشمهایم بیاختیار اشک میآمد. یک مشت آب پاشیده شد توی صورتم. بالای سرم را نگاه کردم. ابری در کار نبود.
«پنیک چیه؟»
بوی گوشت سوخته از بینیام بیرون نمیرفت. صدای بوقبوق ماشینها میآمد. زنی آمد جلوی صورتم و انگشتش را نشانم داد. شالش را پیچیده بود روی صورتش. پرسید: «این چندتاست؟»
گفتم: «یکی!»
مثل انگشت اشارهی پیرمرد بود که تکانش میداد و میگفت: «بیا!»
صدای فریاد آن زن را دوباره شنیدم. داشت میگفت: «گورتون رو گم کنید بیشرفها!»
شیشهی جلوی ۲۰۶ سفید که سوارههایش جایی برای من باز کرده بودند پر شده بود از ترکخوردگی. ماشین راه افتاد و راننده پایش را روی پدال گاز فشار داد و بهسرعت از آنجا دور شد.
زن قفل فرمان را توی یک دست چرخاند و اسپریای که در دست دیگر داشت را تکان داد و سمت ما آمد.
دختر نوجوانی که توی ایستگاه اتوبوس دیده بودمش، کوله را داد دستم و گفت: «وسایلت پخشوپلا شده بود.»
او هم صورتش را پوشانده بود.
باز سرفهام گرفت. مادرِ دختر نوجوان شالم را پیچید دور دهانم. گفت: «اسپری فلفل زده!» و با چشمهایش زن را نشانم داد.
زن اسپری و قفل فرمان را داخل پرایدی گذاشت و خودش هم سوار ماشین شد. رو به ما گفت: «سوار شین بریم.» مادرِ دختر نوجوان دست دخترش و دست من را محکم گرفت. دستش سرد بود. به دستم نگاه کردم. انگشترم سر جایش بود. دیگر ماشینی کنارمان توقف نمیکرد و کسی برایمان بوق نمیزد.
مادرِ دختر نوجوان پرسید: «آژانساید؟»
زن گفت: «یهجورهایی.»
مادر و دختر زیر بغلم را گرفتند و بلند شدیم. برای آخرین بار به میدان نگاه کردم. ترسیدم دست سوختهی پسر را کف زمین ببینم. رو برگرداندم و دیگر به چیزی جز آن زن نگاه نکردم.
زنِ راننده ضبط ماشینش را روشن میکند. ازم میپرسد: «اذیت که نمیشی؟»
میگویم: «نه.»
شروع میکند به همخوانی با خواننده: «باز ای الــههی نـــاز، با دل من بساز.»
بدنم از حالت آمادهباش فاصله گرفته. حالا راحت تکیه دادهام به صندلی. از دهانم میپرد: «گفتید دخترتون بیماره؟»
صدای ضبط را کم میکند. میگوید: «نه. گمش کردم. پنج سال و شش ماه و ۲۹ روز پیش.»
سکوت میشود. دیگر چیزی نمیگویم. چند دقیقه میگذرد و آرام میگوید: «الان ۲۴ سالشه.»
من هم ۲۴ سالهام.
دستش را به سمت ضبط میبرد و صدا را بلند میکند، طوری که دیگر صدایم را نشنود. قاب خالی کوچکی از آینهی وسط ماشین آویزان است و تکان میخورد.
زن بلند میخواند: «اینهمه بیوفایی ندارد ثمر.»
معذبم. تا جایی که میشود، سعی میکنم نگاهش نکنم تا او را یاد دخترش نیندازم.
آهنگ به آخر میرسد و دوباره و چندباره تکرار میشود. این تنها آهنگ پلیلیست ماشین زن است.
میپیچد داخل کوچهی خوابگاه و میپرسد: «اینجاست؟»
میگویم: «بله. خیلی ممنونم خانم. هیچوقت شما رو فراموش نمیکنم.»
میخواهم در را باز کنم و پیاده بشوم که چشمم میافتد به عکسی کف ماشین. عکس سهدرچهاری روی زمین افتاده است. صورت دختر زیر کفش کسی مچاله و لک شده. عکس را جلوی دهانم میگیرم و ها میکنم. بعد با آستین مانتوام صورتش را پاک میکنم. پشت عکس نوشته شده: الهه در ۱۸ سالگی.
الهه را سمت زن راننده میگیرم و میگویم: «اینجاست.»
زن عکس را از دستم بیرون میکشد و بلافاصله سمت دهانش میبرد؛ میبوسدش. زیر لب میگوید: «الهی فدای صورت ماهت بشم مادر.»
میخواهم پیاده بشوم که دستم را میگیرد. میگوید: «خدا برای پدر و مادرت حفظت کنه دخترم. ممنونتم.» عکس را میگذارد داخل قاب خالی آویزان از آینه.
از ماشین پیاده میشوم و به سمت خوابگاه میروم.
دستش را از شیشه بیرون میآورد و برایم تکان میدهد. میگوید: «برو خدا به همراهت دخترم.»
تا وقتی به گیت خوابگاه میرسم، نگاه از من برنمیدارد. وارد ساختمان میشوم. صدای استارتخوردن ماشینش را میشنوم. بلافاصله صدای تنها آهنگِ پلیلیستش توی خیابان سوتوکور پخش میشود. میدانم که حالا دارد همراه خواننده زمزمه میکند: «باز ای الــههی نـــاز.»
روی تختم مینشینم و گوشی را از کولهام بیرون میآورم. گوگل را باز میکنم و مینویسم: گمشدن الهه. پنج سال پیش.
اولین وبسایت خبری را باز میکنم: الهه، دختر جوانی که بعد از آزمون کنکور به همراه دوستانش به پارک ملت رفته بود، به طرز مشکوکی ناپدید شده و تاکنون اثری از او یافت نشده است.
گزارشها را میخوانم و جلوتر میروم: مادر الهه از تمام مردم ایران خواست تا برای پیداکردن الهه به او کمک کنند.
این اخبار مربوط به پنج سال قبل است. دوباره به صفحهی سرچ گوگل برمیگردم و «مادر الهه» را به عبارت قبلی اضافه میکنم. فیلمی از او، مادر الهه، در اینترنت پخش شده است. فیلم را پلی میکنم: من مادر الههم! دخترم بعد از کنکور با دوستهاش برای تفریح و استراحت به پارک ملت رفت، ولی هیچوقت برنگشت. آخرین چیزی که میدونم اینه که دخترم موقع برگشت سوار ماشینی شد تا اون رو به خونه برسونه. این آخرین باری بود که تصویر دخترم توی دوربینهای شهری ضبط شد. از اون روز تا حالا من آوارهی تهرانم؛ شبها با ماشین توی خیابونها پرسه میزنم و دخترهایی که مثل الههی من دنبال راهی برای رسیدن به خونهاند رو سوار میکنم. دعا میکنم بین اونها یک روز الههی خودم رو ببینم. شما هم دعا کنید الههی من زنده باشه و برگرده.
*
لپتاپم را روشن میکنم. میخواهم از مادر الهه بگویم. ابتدای فایل وردم مینویسم: تقدیم به الهه و مادرش که شبهای تهران را در جستوجوی تمام الههها روشن میکند.
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد