فائزه مرزوقی
پانزدهشانزده ساله بودم که عاشق شدم. سالهای اولِ دبیرستان. همان وقتها که باید حواسم جمعِ مثلثات و هندسه میبود، خطبهخطِ ابیات کتاب فارسی را حفظ میکردم تا گلچینشان را توی دفترچهی خاطراتِ گُلگُلیام بنویسم و روزی به او هدیه بدهم. هر صبح، وقتی راهی مدرسه میشدم، میدیدمش. همانجا، سر ایستگاهِ...
پانزدهشانزده ساله بودم که عاشق شدم. سالهای اولِ دبیرستان. همان وقتها که باید حواسم جمعِ مثلثات و هندسه میبود، خطبهخطِ ابیات کتاب فارسی را حفظ...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد