icon
icon

از پشت پنجره تا خیابان

عکس از حسین امینی
shurum enlarge
عکس از حسین امینی

از پشت پنجره تا خیابان

نویسنده
فائزه مرزوقی
زمان مطالعه
6 دقیقه
عکس از حسین امینی
shurum enlarge
عکس از حسین امینی

از پشت پنجره تا خیابان

نویسنده
فائزه مرزوقی
زمان مطالعه
6 دقیقه

از پشتِ پنجره تا خیابان

پانزده‌شانزده ساله بودم که عاشق شدم. سال‌های اولِ دبیرستان. همان وقت‌ها که باید حواسم جمعِ مثلثات و هندسه می‌بود، خط‌به‌خطِ ابیات کتاب فارسی را حفظ می‌کردم تا گلچین‌شان را توی دفترچه‌ی خاطراتِ گُل‌گُلی‌ام بنویسم و روزی به او هدیه بدهم. هر صبح، وقتی راهی مدرسه می‌شدم، می‌دیدمش. همان‌جا، سر ایستگاهِ تاکسی و اتوبوس، جایی که مینی‌بوسِ مدرسه‌ام سوارم می‌کرد. چشم توی چشم، شاید یک روز در میان. اصلاً مهم نبود، چون من او را در تمام محله‌ی تازه‌مان می‌دیدم. پشتِ پنجره می‌ایستادم و منتظر می‌ماندم. حرفی نبود، گفت‌وگویی اتفاق نمی‌افتاد، اما چشم‌هایم مثل تلسکوپِ فضایی ناسا دقیق و حساب‌شده رصدش می‌کرد. من عاشق شده بودم و او هم به‌گمانم مشتاقِ همان دیدارهای بی‌صدا بود.

دبیرستان تمام شد و ماجرای ما بی‌هیچ حرفی به پایان رسید. دانشگاه برایم مسیری تازه شد، راهی برای کنار زدن خاطرات و خیره‌شدن به آینده. با این‌که هیچ‌وقت در خم کوچه‌ای یواشکی حرف نزده بودیم، پشت خط هیچ تلفنی برای هم فوت نفرستاده بودیم، اما از حال او کاملاً باخبر بودم. یکی از آن رابط‌ها مادرم بود. مادرم با مادرش دوست شده بود و زیاد از احوال او برایم می‌گفت و همسایه‌شان هم دوستِ پدرم از آب درآمده بود که این اتفاقِ خوشی برایم حساب می‌شد. به‌جرئت می‌توانم بگویم از روزگارش کاملاً باخبر بودم تا این‌که ناگهان در مسیر بزرگ‌شدن گمش کردم؛ چه گم‌کردنی. مثل فراموشی بعد از بیهوشی در ریکاوری. انگار در گیرودار زندگی و دردسرها، خیالش را جا گذاشته باشم.

وقتی که به‌هوش شدم، اسمش را در تمام صفحه‌های مجازی جست‌وجو کردم. کاوشگری ناکام شده بودم تا چهار سال پیش. روزی که مهمان داشتم. نمی‌دانم چه شد که ویرم گرفت اسمش را دوباره توی اینستاگرام بنویسم. روی همان کادر خالی با ذره‌بینی در کنارش. ذره‌بین مرا به صفحه‌ی مردی رساند که غریبه بود، اما چشمانش آشنا. نگاهِ توی عکس همان نگاه بود. صفحه‌اش را باز کردم. شانه‌هایش درشت شده بود، سینه‌اش فراخ‌تر، موها کم‌پشت‌تر و قدوبالا همان قامت. آخرین پستش یک میدان بود. شب با چراغ‌های نئون و یک شعار کوتاه زیر عکس، چیزی درباره‌ی آزادی. همان جمله‌های آشنایی که آن روزها همه می‌نوشتند. زیر عکس را فقط سه‌چهار نفر لایک کرده بودند. مکانِ ثبت‌شده‌ی بالای همه‌ی عکس‌ها خیلی دور بود، خیلی دور. او مهاجرت کرده بود و من نفهمیده بودم. او رفته بود و بخشِ اعظم خاطراتِ خوب و پاکِ مرا با خودش برده بود. سال‌ها زور زدم تا شاید سلامی برایم بفرستد، قلبِ قرمزِ ناچیزی یا قدمی فراتر از لایک‌هایش بردارد. نه تصاویرِ جشن‌های تولدم، نه تلاش‌های مذبوحانه‌ی من برای دیده‌شدن، به چشمش نیامد که نیامد.

عکس از حسین امینی
عکس از حسین امینی

تا این‌که خبر پشتِ خبر به همه‌جای دنیا رسید که مردم دوباره توی خیابان‌ها آمده بودند. شعار داده بودند، معترض شده بودند و گرانی دمار از روزگارشان درآورده بود. این تصاویر، این ویدیوها آتشی بود که خون خیلی‌ها را به‌جوش می‌آورد. لایک پشتِ لایک، استوری پشتِ استوری. آن‌جا فهمیدم او هم مثل بسیاری از مردهای خاورمیانه، عاشق خبر و سیاست بود. پس باید کاری می‌کردم. مثلاً بیانیه می‌نوشتم یا منِ ترسوی سال‌ها پیش را در پستوی خانه جا می‌گذاشتم و شبیه آدم‌هایی می‌شدم که او می‌پسندد. چند شب فقط صفحه‌اش را بالا و پایین کردم. هر استوری سیاسی‌ای که می‌گذاشت را می‌دیدم و با خودم فکر می‌کردم اگر من هم کاری کنم، شاید از جانب او توجهی ببینم. اما خوب می‌دانستم من میان آن آدم‌هایی که او عکس و فیلم‌هایشان را می‌گذاشت، جایی نداشتم. استوری‌هایش پر بود از خبر، تحلیل و تصویر خیابان‌ها. گاهی گوشی را کنار می‌گذاشتم، خاموش می‌کردم و دوباره از نو دست می‌گرفتم. دلم می‌خواست شبیه آدم‌هایی باشم که او تحسین می‌کرد، همین خواستن آزارم می‌داد. شب‌ها کنار پنجره می‌رفتم، بیرون را در ظلمت نگاه می‌کردم، همان خیابانی که سال‌ها بود جای خالی کسی را فریاد می‌کشید.

پس به خیابان رفتم. نه از سر شجاعت، نه به‌خاطر ایمانِ سیاسیِ راسخ، بیشتر شبیه کسی که خودش را هُل می‌دهد وسط جمعیت تا چیزی را ثابت کند. با موج آدم‌ها راه افتادم. صداها فریاد بود و شعارها تکراری، اما بدن‌ها همگی تازه بودند. می‌دویدند، می‌ترسیدند، می‌ایستادند و دوباره جلو می‌رفتند. من هم یکی از همان بدن‌ها بودم. قلبم مثل همیشه نمی‌زد، تندتر شده بود. کفِ دست‌هایم خیس از عرق بود و مدام به این فکر می‌کردم اگر اتفاقی بیفتد چه؟ راستش از خودم خجالت می‌کشیدم. مردم داشتند زخمی می‌شدند، می‌مردند و من در ته ذهنم فقط دنبال یک نگاه بودم. مگر می‌شود آدم رنج دیگران را خرجِ دلِ خودش کند؟ بااین‌وجود، استوری گذاشتم. از کفِ خیابان، از پاهای در حال دویدن، از دود و از فریادِ بریده‌ی زنِ کناری‌ام. هیچ‌کدام قاب‌بندی هنرمندانه نداشت. تصویرها کج بودند، صداها خش‌دار. هر بار که «ادد تو استوری» را می‌زدم، انگار یک قدم از خودِ قدیمی‌ام فاصله می‌گرفتم. از همان دخترِ پشتِ پنجره، از همان نگاهِ بی‌صدا. انگشتم روی قسمت پست مکث می‌کرد، یک ثانیه، دو ثانیه. همان مکثی که آدم قبل از فرستادن پیامی به کسی دارد که هنوز جوابش را نداده. انکار نمی‌کنم، تهِ ذهنم او بود. برای این‌که شاید توقف می‌کرد، اما تلاشم برای دیده‌شدن بسیار کودکانه بود.

شب که به خانه برمی‌گشتم، کفش‌هایم خاکی بود و گلویم می‌سوخت. روی مبل می‌نشستم و استوری‌هایم را دوباره نگاه می‌کردم. بازدیدها بالا رفته بود. اسم او هم میان‌شان بود، اما فقط می‌دید، بی‌هیچ واکنشی. نه تحسین، نه پیام و نه حتی یک ایموجی.

سومین باری که به خیابان رفتم، گوشی را توی جیبم گذاشتم. یک‌آن وسط جمعیت دستم طبق عادت همیشگی سمت جیبم رفت، ولی همان‌جا ماند. آن شب‌ها چیزی در من جابه‌جا شده بود. نه این‌که شکست خورده باشم یا پشیمان شده باشم، نه. برگشتم خانه، بازدید استوری‌هایم را بالا و پایین کردم. اسمش را هم دیدم. مثل همیشه فقط نگاه کرده بود و من برای اولین‌بار گوشی را بستم، نه از سر دلخوری بلکه چون یاد زنی افتاده بودم که همان شب کنار دستم بود و میان دود و گاز اشک‌آور دست کودکی را محکم گرفته بود. عجیب بود. تا آن شب من فقط دنبال یک نگاه بودم، اما تصویری که در ذهنم بود دیگر تصویر مردی نبود که قسمت اعظم نوجوانی من با خیالِ او سپری شده بود. تصویر، تصویر آن زن بود که فریاد می‌کشید و کودکی به دنبالش می‌رفت. آن شب فهمیدم خیابان دیگر پلی برای رسیدن به او نیست، جایی است که باید تکلیف خودم را روشن کنم. بعد از آن شب باز هم استوری گذاشتم، اما انگشتم روی اسمش نمی‌ایستاد. اصلاً برایم مهم نبود او دیده است یا نه. بعضی عشق‌ها قرار است ما را به جلو هُل بدهند، نه این‌که مقصدی باشند. آن مرد هم مرا هُل داد، به خیابان، به فریاد و به بدنی که دیگر فقط پشتِ پنجره نمی‌ایستاد.

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram