صبح زود است، ذهنم بیدار است، اما چشم ها هنوز بسته اند. گوشم را در جست وجوی صداهای صبحگاهی خانه تیز می کنم، ولی صدایی نیست. مگر چقدر زود است که مامان هنوز بیدار نشده و تلویزیون کوچک و پرسروصدای آشپزخانه را روشن نکرده؟ می چرخم به سمت در اتاق...

یکی از بخش های پوشه ی سیاه دسته دارِ بالای کُمدِ لباس ها جای مدارک مهاجرت است؛ پوشه ای که وقتی برای مهاجرت اقدام کردیم، به تقلید از پدرم خریدم؛ مهاجرتی که حدود سیزده سال پیش شروع شد و چند سال بعد، از صدقه سرِ جنگ سوریه، به حالت تعلیق...

به مادرم که در آینه زندگی می کرد و شکل پیری من بود. 1 باز هم خواب مامان را دیده ام. جزئیاتش یادم نیست. فقط تصویرش را به خاطر می آورم که در آشپزخانه ی دلباز خانه مان در کرج ایستاده و دارد آش می پزد. آن وقت ها هوا...

یکی از عصرهای پاییز دو سال قبل بود. سه ماه از مهاجرتم می گذشت و پس از یک روز طولانی در دانشگاه به خانه رسیدم. درِ آپارتمان را که باز کردم، چشمم به دو هم خانه ی آمریکایی ام در آشپزخانه و پذیرایی افتاد. تلویزیون روشن بود و بازیگری با...

باید از سین بپرسم که «هری» گربه ی غریبه ی محله شان هنوز سرزده به خانه اش می رود یا نه. فراموش کردم قبلاً از هری بنویسم؛ گربه ای خاکستری که صبح روز اول جنگ، رأس ساعت هفت صبح جلوی درِ خانه ی سین سبز شد. آن قدر از خودش...

«چرا با این وضعیت اومدی ایران؟» «چاره ای نداشتم. اونجا فقط نود روز بهم اقامت دادن.» پاهایش را دراز کرد. دستش را گذاشت روی شکم برآمده اش و حرکت جنینی را حس کرد که نسبتی با وی نداشت. سرش را بالا آورد و نگاهش را دوخت به ستاره که مشغول...

من شهرهای بی شماری را زیسته ام. از جاده های بسیاری عبور کرده ام و در تماشای آدمیان از هرچیز و هرکسی سبقت گرفته ام. خاطرات و تجربیات بسیاری از من رد شده است و من هرگز از آنها عبور نکرده ام. روایتی از واماندگی و درماندگی لایتناهی که انتهای...

خانه تقریباً خالی شده است. دو تا چمدان بزرگ، یک ساک دستی برای داخل هواپیما، و یک کوله پشتی همه ی آن چیزی است که می توانم با خودم ببرم کانادا. یک کارتن شامل وسایل متفرقه و چهار تا کارتن پر از کتاب هم چیده ام گوشه ی هال تا...
