در خانه ی ما هیچ کس نمی گفت «دوستت دارم». می گفتند «بخور». سال ها طول کشید تا بفهمم این دو جمله ترجمه ی هم اند. شبی تابستانی بود و ساعت از یازده گذشته بود. در شرکت جدیدی مشغول به کار شده بودم و عصرش زنگ زده بودم خانه که...

با دومین گاز از شیرینی دارچینی، دهانم تلخ می شود و حسی از حسرت می افتد به جانم. شیرینی را از یکی از چادرهای جشن روز ملی محله مان «ترانِ بَری» برداشته ام. هر سال در چنین روزی ، میان کارناوال و بازی و موسیقی، خیمه ای برپا می شود...

سرم را بالای قابلمه می گیرم، عطر برنج می خورد توی صورتم، نفس می کشم. دانه های برنج قد کشیده اند. هیچ وقت فکر نمی کردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر می کنم چه خوب از پسش برآمده ام. از دیدن دانه های کشیده و سفید برنج کیف می...

صبح زود است، ذهنم بیدار است، اما چشم ها هنوز بسته اند. گوشم را در جست وجوی صداهای صبحگاهی خانه تیز می کنم، ولی صدایی نیست. مگر چقدر زود است که مامان هنوز بیدار نشده و تلویزیون کوچک و پرسروصدای آشپزخانه را روشن نکرده؟ می چرخم به سمت در اتاق...

یکی از بخش های پوشه ی سیاه دسته دارِ بالای کُمدِ لباس ها جای مدارک مهاجرت است؛ پوشه ای که وقتی برای مهاجرت اقدام کردیم، به تقلید از پدرم خریدم؛ مهاجرتی که حدود سیزده سال پیش شروع شد و چند سال بعد، از صدقه سرِ جنگ سوریه، به حالت تعلیق...

به مادرم که در آینه زندگی می کرد و شکل پیری من بود. 1 باز هم خواب مامان را دیده ام. جزئیاتش یادم نیست. فقط تصویرش را به خاطر می آورم که در آشپزخانه ی دلباز خانه مان در کرج ایستاده و دارد آش می پزد. آن وقت ها هوا...

یکی از عصرهای پاییز دو سال قبل بود. سه ماه از مهاجرتم می گذشت و پس از یک روز طولانی در دانشگاه به خانه رسیدم. درِ آپارتمان را که باز کردم، چشمم به دو هم خانه ی آمریکایی ام در آشپزخانه و پذیرایی افتاد. تلویزیون روشن بود و بازیگری با...

باید از سین بپرسم که «هری» گربه ی غریبه ی محله شان هنوز سرزده به خانه اش می رود یا نه. فراموش کردم قبلاً از هری بنویسم؛ گربه ای خاکستری که صبح روز اول جنگ، رأس ساعت هفت صبح جلوی درِ خانه ی سین سبز شد. آن قدر از خودش...
