نهال قربانی چگنی
صبح روز پانزدهم اردیبهشت مادربزرگ از دنیا رفت. یکی از بدیهای اینستاگرام این است که در آن آدم را برای شنیدن خبر بد آماده نمیکنند. همینطور به راحتی آب خوردن میگردند عکس آدمها را پیدا میکنند و زیرش مینویسند که دیگر نیست. تمام شده و رفته. عجیب بود که شب...

سولماز مسعودیان
پنجرهی چت خصوصی باز شد و چارلی براون گفت: «سلام.» توی یکی از چترومهای اِماِساِن بودیم. آنوقتها چترومها بروبیایی داشتند؛ آن سالها که پای اینترنت تازه به خانهها باز شده بود. صدای اینترنت دایالآپ موسیقی متن آن روزهاست. مودم چند بار جیغ میزد، بوق میکشید، خشخش صدا میداد و بعد...

احسان طریقت
در خانهی ما هیچکس نمیگفت «دوستت دارم». میگفتند «بخور». سالها طول کشید تا بفهمم این دو جمله ترجمهی هماند. شبی تابستانی بود و ساعت از یازده گذشته بود. در شرکت جدیدی مشغول به کار شده بودم و عصرش زنگ زده بودم خانه که با همکارهای تازهام برای شام بیرون میرویم....

نغمه پروان
با دومین گاز از شیرینی دارچینی، دهانم تلخ میشود و حسی از حسرت میافتد به جانم. شیرینی را از یکی از چادرهای جشن روز ملی محلهمان «ترانِبَری» برداشتهام. هر سال در چنین روزی، میان کارناوال و بازی و موسیقی، خیمهای برپا میشود برای نمایش عکسهای محله؛ از صد سال پیش...

مریم ابراهیمی
سرم را بالای قابلمه میگیرم، عطر برنج میخورد توی صورتم، نفس میکشم. دانههای برنج قد کشیدهاند. هیچوقت فکر نمیکردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر میکنم چه خوب از پسش برآمدهام. از دیدن دانههای کشیده و سفید برنج کیف میکنم. دستمریزاد دختر! چه کردهای. صدای انفجاری دلم را میلرزاند. از...

آزاده حاجی حسینی
صبح زود است، ذهنم بیدار است، اما چشمها هنوز بستهاند. گوشم را در جستوجوی صداهای صبحگاهی خانه تیز میکنم، ولی صدایی نیست. مگر چقدر زود است که مامان هنوز بیدار نشده و تلویزیون کوچک و پرسروصدای آشپزخانه را روشن نکرده؟ میچرخم بهسمت در اتاقخواب و چشمانم را باز میکنم. بهجای...

سام حاجیانی
یکی از بخشهای پوشهی سیاه دستهدارِ بالای کُمدِ لباسها جای مدارک مهاجرت است؛ پوشهای که وقتی برای مهاجرت اقدام کردیم، به تقلید از پدرم خریدم؛ مهاجرتی که حدود سیزده سال پیش شروع شد و چند سال بعد، از صدقهسرِ جنگ سوریه، به حالت تعلیق درآمد؛ تعلیقی طولانی که انگار پایانی...

ارمغان خرم
به مادرم که در آینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود. 1 باز هم خواب مامان را دیدهام. جزئیاتش یادم نیست. فقط تصویرش را به خاطر میآورم که در آشپزخانهی دلباز خانهمان در کرج ایستاده و دارد آش میپزد. آنوقتها هوا که بارانی میشد، برایمان آش میپخت؛ گاهی آش...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد