خانه تقریباً خالی شده است. دو تا چمدان بزرگ، یک ساک دستی برای داخل هواپیما، و یک کولهپشتی همهی آن چیزی است که میتوانم با خودم ببرم کانادا. یک کارتن شامل وسایل متفرقه و چهار تا کارتن پر از کتاب هم چیدهام گوشهی هال تا هروقت برای سرزدن به خانواده و دوستان آمدم ایران تعدادیشان را با خودم ببرم. میم آمده کمکم. چند روزی میشود که مشغول کاریم. خرتوپرتهای اضافه را رد کردهایم. شش تا بشقاب و یک دست استکان بلور با طرح شاهعباسی را با مشماهای حبابدار جلد کرده و لای لباسها جا دادهایم. بستههای زعفران و زرشک و پسته را چپاندهایم داخل ساک دستی و تا جایی که توانستهایم چمدانها را پر از کتاب کردهایم. حالا هم میخواهیم وزنشان کنیم. میم دستهی یکی از چمدانها را میگذارد داخل قلاب ترازوی دستی و با همهی زورش چمدان را از زمین بلند میکند. نگاهم آونگ میشود بین دستگیرهی چمدان که مثل دهان آدمهای غمگین از ریخت افتاده و عقربهی ترازو که روی عدد بیستودو ثابت مانده است. به میم میگویم هنوز به اندازهی یک کیلو جا هست. چمدان را زمین میگذارد. من درِ یکی از کارتنها را باز و سعی میکنم یکی دو تا کتاب دیگر را هم انتخاب کنم. بعضیهایشان کتابهایی هستند که قبلاً خواندهامشان، اما دلم نیامده بدهمشان به کسی. لحظهی سختی است. چند تا از کتابها را روی زمین میچینم. مادام بوواری کلاه تیرهای به سر گذاشته و با گردن کج و چشمهای غمگین تماشایم میکند. نگاهم را برمیگردانم تا با داستایفسکی، که از روی جلد برادران کارامازوف تا عمق وجود آدم را میکاود، چشمدرچشم نشوم. حتی آیدینِ سمفونی مردگان هم دلخور است. انگار دارد میگوید: «پس تکلیف اونهمه حاشیهنویسی چی میشه؟ اون جملههایی که زیرشون خط کشیدهای؟»
کلافه درِ کارتن دیگری را باز میکنم. این یکی پر از دیوان شعر است. حالا حروف نقرهکوب روی جلد دیوان حافظاند که دارند تماشایم میکنند. دوست دارم بگویم فراموششان نخواهم کرد. فقط از این به بعد قرار است شعرها را در صفحهی گوشیام بخوانم. اصلاً دلم میخواهد قوانین تِرکیش ایرلاینز را برای همهی کتابها توضیح دهم و بگویم دفعهی بعد با خودم میبرمشان. اما انگار خودشان میدانند به این زودیها بهشان سَرنمیزنم و قرار است مدتی طولانی توی کارتنها خاک بخورند. تازه اگر، تا وقت آمدنم، گموگور نشده باشند. آه میکشم. سرِآخر دو تا از رمانهایی که هنوز نخواندهام برمیدارم و از میم میخواهم بگذاردشان داخل چمدان. غم مثل پیچک دور قلبم میپیچد، تا گلویم بالا میآید، و راه نفسم را میبندد. چند روز قبل هم، وقتی بعد از قرار دستهجمعی در کافه و خداحافظی با دوستانم به خانه برگشتم، همین حس را داشتم. توی کافه کلی عکس انداختیم و مذبوحانه تلاش کردیم رو به دوربین لبخند بزنیم. موقع سلفیگرفتن مدام این شعر رسول یونان توی سرم میچرخید: «...میدانستم دیگر به آنجا برنمیگردم،
در آخرین عکسها لبخند زدم.»1
به بوس و بغل آخر که رسیدیم، زدیم به شوخی و خنده تا اشک همدیگر را نبینیم. بعد نشستم توی تاکسی، آسمان تیرهی دم غروب تهران را تماشا کردم و گذاشتم اشکها سُربخورند روی گونههایم. وقتی تاکسی از کنار میدان آزادی رد شد، دلم میخواست مثل نیکی کریمی توی فیلم بوی پیراهن یوسف از راننده بخواهم چند بار دور میدان بچرخد. اما حرفی نزدم. فقط دو تا عکس بیکیفیت از میدان گرفتم تا بعداً به وقت دلتنگی تماشایشان کنم. به خانه که رسیدم، رفتم سراغ کتابخانه که آن شب هنوز سر جایش بود. دیوان حافظ را ورق زدم و کلمهها را پشتسرهم خواندم. دلم گرم شد. مثل همیشه حافظ آغوشش را به رویم باز کرده بود. گنجشک خیس از بارانی بودم که سرپناه امنی پیدا کرده است. اشکها بند آمدند و نفسهایم آرامتر شدند. کتاب را که بستم، هنوز داشتم زمزمه میکردم «خیز و در کاسهی زر آب طربناک انداز/ پیشتر زانکه شود کاسهی سر خاکانداز». حالا ایستادهام وسط خانهی خالی و دیدن ردیف چمدانهایی که میم کنار دیوار چیده است قلبم را مچاله میکند. نگاهم میرود سمت جای خالی کتابخانه و در ذهنم بقیهی شعر را میخوانم: «عاقبت منزل ما وادی خاموشان است/ حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز.»
خیال میکنم دیوان حافظ با آن جلد مشکی کهنه و حروف نقرهای رویش، که در اثر گذشت زمان کمرنگ شدهاند، هنوز دارد نگاهم میکند. سالهاست که دارمش—اولین دیوان حافظی است که از بچگی همیشه جلوی چشمم بوده و بارها و بارها جلد کهنه و صفحههای نازکش را، که حالا رنگشان کمی به زردی میزند، لمس کردهام. آشنایی من و این کتاب برمیگردد به زمانی که برادر بزرگترم هنوز مجرد و یکی از اتاقهای خانه مال او بود. آرش توی آن اتاق بزرگ دو تا کتابخانهی چوبی داشت که به سبک کتابخانههای آن زمان در قسمت بالاییشان دو لنگه درِ شیشهای و در نیمهی پایینیشان دو کمد تعبیه شده بود. وقتهایی که آرش میرفت دانشگاه، پا میگذاشتم توی اتاقش و کتابها را تماشا میکردم. آن اتاق، با کتابهای متنوع و پنجرهی دلبازی که در بهار رو به بوتههای یاس و گلهای سرخ حیاط باز میشد، برایم تکهای از بهشت بود. آرش یک پرترهی طراحیشده از چهرهی فروغ فرخزاد را چسبانده بود روی شیشهی یکی از کتابخانهها. کنار پرتره بخشی از شعر فروغ نوشته شده بود، جملههایی که هنوز هم خواندنشان لبخند به لبم میآورد: «و من چقدر دلم میخواهد که یحیی یک چارچرخه داشته باشد و یک چراغزنبوری، و من چقدر دلم میخواهد که روی چارچرخهی یحیی میان هندوانهها و خربزهها بنشینم، و دور میدان محمدیه بچرخم.»2
کلمههای فروغ تداعیکنندهی یک جور حس رهایی بودند. حالا این من بودم که مثل یحیی داشتم آزادانه نه میان هندوانهها و خربزهها که لابهلای کتابها میچرخیدم و کیف میکردم. یکییکی ورقشان میزدم و از بوی کاغذ مست میشدم. آرش زیاد اهل رمان و داستان کوتاه نبود. آن زمان هنوز کتابهای شریعتی مد بودند و آرش هم بیشترشان را در ردیفهای بالایی نگه میداشت. کتابهای تاریخی قطوری در ردیفهای پایین چیده و برای دکتر سروش هم دو سه ردیف ویژه در نظر گرفته بود. من اما دیوانها را دوست داشتم. حافظ، فردوسی، نظامی، عطار، سعدی، مولانا، و شاعران دیگر موقرانه در میان قفسهها منتظر نشسته بودند تا شب از راه برسد، آرش صدایم بزند، و با هم برویم سراغ شعرخوانی. شیرینترین خاطرههای دورهی نوجوانی من متعلق به همان شب شعرهایمان است. گاهی برادر دوقلویم هم به ما ملحق میشد. آرش شعرها را شمرده و بلند میخواند. بعد هم با حوصله معنیشان میکرد. ما سراپا گوش میشدیم و کلمهها را سبکسنگین میکردیم. بعضی وقتها گلستان سعدی و گاهی هم مثنوی میخواندیم. گاهی هم میرفتیم سراغ دیوان حافظ که جلد مشکی با حروف نقرهای داشت. من و برادر دوقلویم ساکت مینشستیم لبهی تخت. آرش روی صندلی چرمی لم میداد و شروع به خواندن حافظ میکرد: «زلف آشفته و خِویکرده و خندانلب و مست/ پیرهنچاک و غزلخوان و صراحی در دست».
زل میزدم به دهان آرش و میگذاشتم موسیقی باشکوه غزل گوشهایم را نوازش کند. آن زمان معنی خیلی از کلمهها را نمیفهمیدم، حتی بعد از آنکه آرش تلاش میکرد مفهوم شعر را توضیح دهد، هنوز گنگوگیج بودم. اما آن تصویرهای زیبا جوری به عمق جانم نفوذ کردند که بعد از گذشت سالهای زیاد هنوز حال خوش آن شبها را به یاد دارم. وقتی در چهاردهسالگی عاشق شدم، تقریباً هر روز میرفتم سراغ دیوان حافظ. دختر خیالپرداز و کمتجربهای بودم که میخواستم پرده از رازهای جهان بردارم. ذهنم ملغمهای از حسهای تازه بود و توان فهمشان را نداشتم. آن روزها در فضای بستهی خانوادهی ما علاقه به یک پسر آنقدر ممنوعه بود که نمیتوانستم با کسی دربارهی آنچه درونم اتفاق میافتاد حرف بزنم. اما حافظ محرم راز بود و همیشه دستم را میگرفت. هربار لای کتاب را باز میکردم و غزلی از او میخواندم، حس میکردم نشستهام پیش یک رفیق صمیمی، دوتایی داریم چای مینوشیم، و او، بی آنکه نصیحت یا قضاوتم کند، برایم از زندگی و احوال متغیر آدمیزاد میگوید. وقتی میخواندم «جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد/ ما را چگونه زیبد دعویِ بیگناهی»، میدانستم با مرد دنیادیدهای طرفم که از اعتراف به گناههای خود ابایی ندارد و من را هم با وجود همهی کمسوادیها، کمتجربگیها و دیوانهبازیهایم میپذیرد. چند ماه پیش داشتم سکانسی از سریال در انتهای شب را میدیدم که علیرضا داودنژاد در نقش پدر به دخترش میگفت: «درددلت رو به من بگو بابا. با هم حلش میکنیم. نشد هم میشینیم با هم گریه میکنیم».
حالا که فکرش را میکنم میبینم، در آن بحبوحهی عشقوعاشقی، حافظ تلویحاً در غزلهایش چیزی شبیه همین حرفها را در گوشم گفته. در آن زمان بیشتر از هر چیزی نیاز داشتم کسی بگوید که تنها نیستم. حافظ برایم گفت که او هم از جفای روزگار نالان است و اتفاقاً به همین دلیل میتواند کمکم کند تا بهسلامت از آن مرحلهی سخت بگذرم. من همیشه بخشهایی از خودم و حسوحالم را لابهلای آن بیتها پیدا میکردم. حتی با اینکه سواد ادبیام کم بود و متوجه مفاهیم عمیق خیلی از شعرها نمیشدم، حافظ کسی نبود که پسم بزند و از سفرهی پرمهرش محرومم کند. بعدها، که با پیچهای تند و دستاندازهای دیگری در مسیر زندگی روبهرو شدم، باز هم او نجاتدهنده بود.
شانزدهساله بودم که آرش ازدواج کرد و از خانهمان کوچید. خیلی از کتابهایش از جمله دیوان حافظ را به من بخشید و رفت. شب شعرها مثل رؤیاهای خوش کودکی به خاطره تبدیل شدند. من ماندم و جهان پرآشوبی که نمیشناختمش. شاهرخ مسکوب در بخشی از کتاب در کوی دوست دربارهی غزلهای حافظ مینویسد: «هر غزلی شیشهی رنگین عمر دیوی است.»
در سالهای آغازین دههی هشتاد، دیوهای جهان بزرگسالی داشتند یکییکی از راه میرسیدند و همچنان یکی از بزرگترین دلخوشیهایم آن کتاب عزیز با جلد مشکی و حروف نقرهکوبش بود که با هر غزلش به جنگ دیوها میرفتم. حافظ یادآوری میکرد که جهان فقط همین حسها و موقعیتهای زودگذر نیست. او بود که برایم از وسعت روح آدمیزاد و ناپایداربودن دنیا گفت. او بود که با محبتی پدرانه در گوشم خواند: «گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر.» بعدها این واژههای عزیز حریف دیوهای ترسناکتری هم شدند—مهاجرت برادرهایم، بیماری مادرم و حالا هم هجرت از سرزمینم.
میم درِ کارتنها را چسب میزند، کاور روی چمدانها را میکشد و زیپ ساک دستی را میبندد. آفتاب غروب کرده و نور لامپها در قاب خالی پنجره منعکس شده است. من و میم وسط خانهی بیاثاث با دیوارهای لخت و سرامیکهای سفید بیروح میایستیم، لبخند بیرمقی میزنیم، و همدیگر را بغل میکنیم. میگوید نمیخواهد خداحافظی کند. میگوید فردا صبح وقتی روی صندلی سالن ترانزیت نشستم، خودش تماس تصویری میگیرد. بیمعطلی موافقت میکنم. هر دو سادهلوحانه فکر میکنیم خداحافظی از پشت قاب گوشی راحتتر است. بغضم را قورت میدهم و تا دم در بدرقهاش میکنم. در را که پشت سرش میبندم، خودم را در محاصرهی دیوارها و کارتنها و چمدانها میبینم. شب تاریکی غلیظش را از پشت پنجره به داخل خانه کشانده است. سکوت خانه طاقتفرساست. نفسم میگیرد و غم مثل وزنهی سنگینی به قلبم فشار میآورد. چند قدم به سمت کارتنی برمیدارم که میم چسبکاریاش کرده و با ماژیک مشکی رویش نوشته است «دیوان اشعار». چهارزانو مینشینم روی سرامیک سرد و به کارتن روبهرویم نگاهی میاندازم. بعد از توی حافظهی گوشی دیوان حافظ را جستجو میکنم و یکی از شعرهایش را بلندبلند میخوانم: «خیال روی تو در هر طریق همره ماست/ نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست».
چند بیت که میخوانم، وزن غم کمتر میشود. صدای آرش در گوشهایم میپیچد. عطر خوش یاس از پنجرهی باز اتاقش راه میگیرد و مشامم را پر میکند. پرترهی فروغ فرخزاد از روی شیشهی کتابخانه لبخند میزند. یحیی میان هندوانهها و خربزهها وول میخورد و من از غزلی به غزل دیگر سفر میکنم.
1. برگرفته از شعر «در آخرین عکسها»، از مجموعهی «مواظب باش! مورچهها میآیند»، اثر رسول یونان، نشر امرود، ۱۳۹۵.
2.بخشی از شعر «کسی که مثل هیچکس نیست»، از مجموعهی «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، اثر فروغ فرخزاد، نشر دیوار، ۱۴۰۰.