زهرا محمدیان فر
«اصالتاً بندری هستم، اما سالهای زیادی از عمرم، آب اصفهان را خوردهام و از زمان دانشگاه به بعد در تهران ماندگار شدهام.» این شاید طولانیترین جملهای باشد که میشود در جواب «کجایی هستی؟» گفت، اما در هر حال، سالهاست که همین جواب را میدهم. این جابهجایی از شهری به شهر...

عباد غفوری
در جهانی که ارزش کار را اغلب با عدد حساب بانکی میسنجند، پرسش سادهای دوباره پیش رویمان میآید: کار را برای چه میکنیم؟ این نوشته تلاشی است برای بازاندیشی در معنای کار؛ از منظر فلسفه، روانشناسی و تجربههای جمعی امروز . تلاشی برای یادآوری اینکه کار، اگر از چرخهی صرف...

علیرضا زیلوچی
هر بار از کنار نردههای دانشگاه تهران رد میشوم، سلسلهی عکسهای مشاهیر ایران روی این نردهها، رشتهی هر فکری که از آن سوی خیابان تا به اینجا در سرم بوده را از هم میگسلد . معمولاً هر بار که از آنجا رد میشوم، چند ثانیهای میایستم، در یک یا چند...

مهشاد فرنوش
دلخور بودم که اسفند تهران را از دست دادهام؛ اسفندِ -اگر بشود اسمش را گذاشت- بیتشویش و آسودهی شهر را. اسفند سال قبل را، وسط وقفههایی که میشد از آزمایش و دیالیز و شیمیدرمانی گرفت، توی خیابانها پرسه زدم، بیاینکه لحظهای حواسم از این پرت شود که مامان چند ماه...

حمید کاظمزاده
المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران میشنید، زنگ میزد یا پیام میداد و هر بار باید کلی با هم بحث میکردیم که چرا من میگویم نه. نمیشد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر بار غر زد که هرچه هم...
نازیلا دلیرنیا
به دستهایم نگاه میکنم. میگویم: «باید ناخنهایم را کوتاه کنم.» هیچوقت تحمل ناخن بلند را نداشتهام. دستهایم نه زنانهاند، نه ظریف، همیشه شبیه دستِ بچههای دبستانی، با ناخنهایی گرفتهشده از بیخ. میروم سراغ قفسه، ناخنگیر را برمیدارم، اما دستم در یک لحظه متوقف میشود. ناگهان میبینم با همین ناخنها به...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد