

دلدرد عجیب و هولناکم که سالیان درازی با من است، امروز صبح دوباره در میان تنم سر برآورده است. تمام تنم پوشیده از عرقی سرد و لزج شده و پیراهن بلند و سفیدم را به رانها و تیرهی پشتم چسبانده است.
همین که اندکی جابهجا میشوم، پیراهن خیس تنم را میسوزاند و هزار افعی به تنم نیشتر درد فرو میبرند. گمان میبرم هزاران حشرهی سیاه و کوچک کمرم را با نیشهایشان میگشایند و راه به درونم میبرند. تکان بالها و پاهایشان به من حس انزجار میدهند.
هیولایی در من است. در آغاز درد در تنم کرم کوچکی است؛ کرم کوچکی که به قصد نابودیام در میانهی تنم در خود میلولد. آنقدر به دیوارههای درونی شکمم کشیده میشود که درد بزرگ میشود و حجم مییابد.
میسوزم و کرم به هیولا تبدیل میشود. التهابی دردناک همراه با لرزش و سوزش در تمام مفصلهایم میکوبد.
صدایش را میشنوم که درونم را میخورد. از هر تکانی ناتوانم و حقیرانه خودم را کمی به جلو میکشم. تنم را جا کردهام میان یکی از مبلها و میزم. از تختخواب تا اینجا خودم را سینهخیز به سوی تلفن کشاندهام تا به او تلفن کنم. گاه به جلو خم میشوم و با دستهای مشتشدهام بر شکمم میکوبم. عرق سرد از تنم جاری میشود و همینجا بالا میآورم. منتظر او هستم تا برسد و به بیمارستان برویم. درد و غصه همرکاب شدهاند و پاهایم را از کار انداختهاند.
پشت تلفن بیتوجه میپرسد: «باز هم؟ چند دقیقهی دیگر خانهام.»
تلفن که زنگ میخورد، نالهای از دهانم خارج میشود و فکر میکنم اوست؛ اوست که برای آخرین بار برای نجاتم در راه است، اما صدای گریان و مضطرب خواهر کوچکترم را میشنوم. تلفن را روی رانم رها میکنم.
روزی در این دنیا میخواستم دردی نکشم، هیچ هیولایی را در تن و خانهام راه ندهم، اما حالا در این جهان، تنها میان یک مبل و میز از درد زبانم بسته شده و اسیر ژنهای بیمارم شدهام. و کسی که چندین سال با او زندگی کردهام، برای رسیدن به من، برای رهاکردنم دستدست میکند.
دانههای درشت عرق در چشمهایم میغلتند. موجی سوزان و قرمز در چشمهایم میسوزد. میدانم حالا در گوشهای از خیابان منتظر نشسته است تا زمان بگذرد و هنگامی که به خانه میرسد، مرده باشم.
هر صبح، هر عصر که در ایستگاه منتظرم میایستاد، هر بار که لیوانی به دستش میدادم و هر بار که در تاریکی تنم را لمس میکرد، مرگم را انتظار میکشید. مرگ بود که او را از من جدا میکرد و او حریصانه حضور دائمی مرگ را از بوی تن من حس میکرد و انتظار میکشید.
تلفن که دوباره زنگ میخورد، بهسختی به گوشم میچسبانمش. صدای ضعیف خاله را میشنوم. میگوید: «دیدار جان، خوبی خاله؟»
گیجم و تلفن در دستم میلرزد. لبهایم بیحساند. هومهوم میکنم.
میگوید: «دیدار جان، چطور بگویم...»
مکثی میکند و ادامه میدهد: «از دیروز هیچکس زیر بار نمیرود که به تو تلفن کند. هزار بار با دایی و بقیه حرفهایمان را کنار هم چیدیم. اما دادن خبر مرگ از شنیدنش سختتر است.»
میخواهم داد بکشم چه میگویی؟ اما این لبها سالیان درازی است که برای من نیستند. میخواهم چنگ بیندازم و پوست نرم لبهایم را از هم بشکافم و شکافتن را آنقدر ادامه دهم تا صورتم خالی از دهان بماند. زبانم را دربیاورم. دندانهایم را خرد کنم. خون خشم و غیظ را کنار زبان بیکفایت و پارهام تف کنم.
صدایش از دور، از خیلی دورها، از خانهای که روزی خانهام بوده میآید و میشنوم که میگوید: «مادرت دیروز به رحمت خدا رفت.»
تهماندهای از صدای خاله به دهان هیولا میرسد. صدای هر دو یکی میشود و مردن تو را خبر میدهد. زهر ریخته میشود و از سینهام بالا میآید و چشمهایم را میبندد و نفسم را میبُرد.
تو کجا رفتی؟
سپس درد مثل گدازه تنم را طی میکند و به مغزم میرسد. در بیخویشی انگار یکباره تمام اعصاب، سلولهایم و پوستم میسوزند. میسوزم. تنم را از دور میبینم که از درد شکافته و چندی بعد شرحهشرحه میشود؛ تنی ازهمگسیخته و دور از خانه و مادر.
این زنِ بیجانِ میان مبل و میز دیگر من نیستم. روی مبل کنار تنم نشستهام. از زیر دامن پیراهن سفیدم خون جاری است. دست در خونم فرو میبرم و چهرهی مثالیام را به خون تنم آغشته میکنم.
مادرم دوباره به من نارو زده است. سه روز بود که زنگ میزدم، اما هر بار سرم را گرم میکردند. من حیوان آرامی برایشان بودم. من خونی بودم که باید از گردن تنی مظلوم بهآسانی ریخته میشدم و همیشه جوشان میماندم. میتوانستند سرم را گرم کنند.
در ششسالگی مادرم اجازه داد مثل برادرم با پدربزرگم به دشت بروم و شکار مردها را تماشا کنم. حلقهای برای آهوی کوچک تشکیل داده بودند. حلقه را تنگتر کردند. به آسمان تیر انداختند و خندیدند. حلقه بهغایت کشیده شد و مجالی دیگر برای جولان آهوی رمیده نبود.
تمام عمر مادرم در چنین حلقهای گیرم انداخته بود و هر بار ذرهای از خونم را به خاک میریخت.
بعد از شکار به یاد دارم پیران و سالخوردگان نزد پدربزرگم آمدند، دعا گفتند و برای بقای حیوان شفاعت کردند.
کجا بود کسی که نجاتم دهد، دعا بخواند و برای رهایی شفاعتم کند؟
آخرین بار حتی یادم نمیآید مادرم از چه حرف میزد. اغلب از چیزهای بیهوده میگفت. برای گریز از نمایان شدن احساساتش پشت بیهودگی پناه میگرفت.
از کودکی گرمای آتش را احساس میکردم، اما هیچگاه نخواستم روی بگردانم تا خود آتش را ببینم.
اینجا تا دقایقی دیگر میمیرم. دست تن نیمهجانم را در دست گرفتهام. گرمای تن چه گریزپاست! در یک آن دیدم که پس از سالها درد، زنجیر از پاهایم گشوده شده و اکنون باید به خود آتش نگاه کنم.
مادرم همیشه گمان میبرد اگر بمیرد، او را خواهم بخشید، اما اشتباه میکرد. همیشه در دعواهایمان مرا یاد پسربچهی نیکلای ایلیچ اسنیگروف میانداخت. عجیب است که حالا در بیخویشی نامش را یکضرب به خاطر میآورم. پسربچه نامش آلیوشا بود.
سالها پیش در برادران کارامازوف خواندم که چطور دیمیتری از میخانه تا میدان، پدر آلیوشا را با گرفتن ریشش به دنبال خود کشید. پسربچه میگریست و دنبال آنها میدوید و دست دیمیتری را میبوسید. داد میکشید: «پدرم را ببخش. پدرم را ببخش.»

پس از آن ماجرا در مدرسه، همه پسربچه را مسخره میکردند. پدرش را بیعرضهای میدانستند که نمیتواند دیمیتری را به دوئل دعوت کند. حقیقت به درون پسربچه راه یافته بود و او را خرد میکرد.
روزی در پیادهروی به پدرش گفت: «با او آشتی نکن. من بزرگ میشوم و خودم به دوئل دعوتش میکنم. وقتی بزرگ شدم میزنمش زمین. شمشیرش را با شمشیرم از دستش میاندازم. به طرفش حمله میکنم و میگویم میتوانم حالا تو را بکشم، اما میبخشمت.»
حالا دیدی؟ بخششهای مادرم نیز چنین بودند. از بچگی تا همان زمانی که در فرودگاه و چندی بعد در مراسم عروسیام بغلش کردم، نمیتوانستم به بخشش اعتماد کنم. چون یا بیارزشم میکرد یا شمشیری بود که یک عمر بالای سرم نگه داشته بود. انتظار داشت چطور ببخشمش؟
روز عروسیام میزهای چوبی بزرگی را به هم چسبانده بودیم. رومیزی سفید و مخصوص میز پذیرایی از مهمانها را خودش دوخته بود. دو ماه زمان صرف کرد تا رومیزی را بدوزد، لبهدوزی کند و رویش نگین و منجوقهای سفید بدوزد.
صبح آن روز کیلومترها دورتر از خانهمان در شیراز، در مرتعی خالی رومیزی را با کمک دوستانمان روی میزهای بههمچسبیده کشید. مرتع درست به دشت شکار ششسالگیام شباهت داشت. طلسم حلقه در همهجا دنبالم میکرد. مادرم به چشمهایم مستقیم نگاه میکرد. نمیگذاشت از جشنم لذت ببرم. بچهها سیر خورده بودند و با لباسهای سفید و مخملین دور میز میدویدند و گاه از خوشی فریاد میکشیدند، اما من نمیتوانستم حتی به اندازهی آنها از روزی که به من متعلق بود لذت ببرم. در حسرت زدن فریادی کودکانه از خوشی بودم و بغض در گلویم نشسته بود. نگاهش را همهجا، حتی وقتی که پشت او پنهان میشدم، احساس میکردم. وجودم را میکاوید، پاره میکرد، بهآسانی به درونم میخزید و دست در تنم فرو میکرد. خروش خندهی مردها در روز شکار و طعم خاک برخاسته از پاهای رمیدهی آهو در گوشها و دهانم میغلتید.
از من چه میخواستی؟ کجا باید پنهان میشدم؟
وقتی دختر جوانی بودم، فهمیدم در زندگی تنها به دنبال شاهد مطیعی برای خودم هستم. تمام زندگی، مطیع، شاهد و حیوانی رمیده برای مادرم بودم. کسی را میخواستم که در جزءبهجزء زیستن شاهدم باشد و این بار من باشم که حلقه را بر کسی تنگ میکنم. گمان میکردم سدی خواهم ساخت در برابر دردهای دیرینهام؛ سدی پولادین، سدی که هرگز گمان به فروریختنش نبرده بودم.
اگر تو مرا میدیدی، هرگز فراموش نمیشدم. تلاش و کوشش جوانیام بر این بود که قبل از مرگ در هر یادی که میتوانم خود را ثبت کنم. مجنونوار به حافظهی آدمها چنگ میانداختم.
صبح روزی که ۲۶ سال داشتم و سه سال از ترک کشورم میگذشت، او را برای اولین بار تماشا کردم. در دانشگاه، کلاسها، هنگام غذاخوردن، کنار دوستانش بارها دیده بودمش، اما هرگز تماشایش نکرده بودم. آن صبح کلبهی تفریحی دانشجوییمان در ساحل یل آتش گرفت. از همه متنفر بودم. بیشتر وسایل محقرم داشتند میسوختند و ممکن بود پرداخت غرامت به عهدهمان بیفتد. نمیخواستم از مادرم پول بگیرم. خاکستر در گلویم جمع شده بود. صورتم از گرما میسوخت و از وحشت میلرزیدم، اما وقتی که او آن لحظات در آغوشم گرفت، دلم خواست او شاهد همیشگی من باشد.
حیوان مطیع خود را یافته بودم. در پوست خود نمیگنجیدم که بالاخره از نقش محقر خود جدا میشوم و آن را به دوش کس دیگری میاندازم. باید خودم را در یاد او ثبت میکردم. باید تمام حافظهی او را از آن خود میکردم؛ درست مثل مادرم، اما غم و نابسامانی روز عروسیام گویی هرگز تمام نشد.
هر صبح گویی آن آشفتگی و ترس از نو تکرار میشد. نتوانستم. هر بار، خورشید روز عروسیام غروب میکرد و سایهی نارنجیاش روی لباسها و رومیزی سفید مادرم میافتاد و باز بار دیگر از نو طلوع میکرد. بار دیگر زیر نور صبح، میزها را کنار هم میچیدیم، رومیزی مادرم را میانداختیم، بلورها و بشقابها را بادقت و بافاصله کنار هم میگذاشتیم و من در هیأت دختر جوانی گمان میبردم او مفتون و مجذوب من است، اما هر بار نگاه مادرم تنم را رسوخ میکرد، فرصتم را از من میدزدید و دوباره بنده و حقیرم میکرد.
هر بار که جلوی مادرم لمسم میکرد، دستپاچه میشدم؛ مثل همین حالا.
بالاخره به خانه رسیده است، اما من بیخویشم. در انتهاییترین مرز میان مردگان و زندگان ایستادهام و پاهای مثالیام به تیغ تیز مرز چسبیده و به خون رسیده است. تن مردهام لمس دستش را احساس میکند و دستپاچه میشود. دستهای تن مردهام را رها میکنم و دور میایستم.
گویی مادرم تماشایم میکند. او زیر بغلم را میگیرد و صدایم میکند، اما همان موقع که صدایش را از دور میشنوم، بیشتر در تاریکی غرق میشوم. صورتم را به صورتش میفشارد. صورتش مثل من سرد است. از دستپاچگی و وحشتش لذت میبرم. از لرزش دستش کیفور میشوم. از پیشانیاش قطرهی کوچکی عرق بر روی سینهام میافتد. سر مضطربش را روی سینهام میگذارد.
«صدایی میشنوی؟»
کف کفشهایش به خون من آغشته است. دنبال تلفنش میگردد.
چند سال پیش پس از سالها پزشکهای متفاوت را دیدن، دکتری مستقیم به چشمهایم نگاه کرد و شمرده برای من و او دربارهی بیماریام شرح مفصلی داد. تاکید کرد کنترل درد بیشترش بر عهدهی من و مصرف مرتب داروهاست. نام بیماریام ابداً با دردی که هر بار سراغم میآمد سازگار نبود. هنوز صدای دکتر را در گوشم میشنوم که گفت: «شما بیماری تب مدیترانهای یا فامیلیال دارید.»
اکنون که در این تاریکی غرقم، با چشمهایی گشودهتر از هر زمانی میبینم جداییام از او از همان روز عروسی آغاز شده. دستم را خوانده بود که از او چه میخواهم و چرا به او پناه بردهام. او میتوانست تنها شاهد کسان، اجسام و دنیایی باشد که بینقصاند، که جایی در وجودشان برای درد، کینه، نفرت و نقص ساخته نشده است، نه من که موجودی حقیر و مکار بودم، نه من که پشت سایهها پناه میگرفتم تا انتقامم را بگیرم.
هر بار که درد میکشیدم، مرا حیوان محزونی میدید. دست بر سرم میکشید. بر سر درد دست میکشید.
نوع نگاه مادرم به من را خوانده بود؛ همچون مرضی مسری، و مرا با تحقیر مینگریست. او میدانست، احساس کرده بود و با مرض حقیرکردن من درآمیخته بود.
تاریکی به نگاه مادرم مبدل میشود. از انتهاییترین مرز این عالم میگذرم. میشنوم که صدایم میکند و تنم را در آغوش میگیرد، اما میدانم تنها از روی اضطراب و وحشت است.
درد دیگر هویت جسمانی خود در تنم را از دست میدهد. مرا بلعیده و خُرد کرده است. تن مردهی من در تن زندهی اوست. راه خانهی کودکیام را دیگر بلد نیستم. از در که بگذرم، همهچیز تمام شده است. از درِ خانهمان میگذرم و در مرتع خالی دنیا میایستم.
میزی بزرگ با رومیزی سفید و لبهدوزی، جهان را فراگرفته است. تن و صورت مثالیام را قطعهقطعه میکنم و در بشقابهای بلور و درخشان میگذارم. چشمهایم در این ظرف، لبهای شکافته و بیزبانم در آن ظرف. دست میاندازم و شکمم را پاره میکنم و همه را در ظرفی میگذارم. خون رومیزی سفید را از ریخت میاندازد. با اندک وجودم جلو میروم و چهرهی خونین اما بیچشمها و بیدهانم را در ظرف مادرم میگذارم. دستهایم را جدا میکنم و کنار بشقابش به جا میگذارم. شکافتهی خود را بر سر میز عالم میگذارم و منتظر مادرم میایستم. صید آماده است.
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد