

میبینی؟ در این اتاق کوچک که قرار بود یکی شویم، نشستهام. هر روز چقدر به عکس آویختهشدهی عروسیمان به دیوار نگاه میکردم، مثل حالا. تو نمیدانی چقدر به گذشته که هر روز در اینجا از مقابل چشمانم رژه میرود، تنبهتن میآویزم.
هر بار که به ولایات سفر میکردی، دلم میخواست برایت نامه بنویسم. امروز که در سفر هستی، روزی است که اولین نامهام را برایت خواهم نوشت. تو نمیدانی که چقدر نامهنوشتن را زیاد دوست دارم، بهخصوص نامههایی که میخواستم به نزدیکترین و محرمترین فرد به احساسم بنویسم.
امروز اولین نامهام را برای کسی که قرار بود سرم را همچون دندانم در کنارش سفید کنم، مینویسم، اما این نامه، با آن نامهای که میخواستم بنویسم، از شرق تا غرب تفاوت دارد. شاید برایت نامهام ارزشی نداشته باشد. نمیدانم.
کوه را با دلم میکشم. حرفهای نگفته در دلم جیغ میکشند. نفهمیدی چقدر ترسیدم از این جیغها؛ مانند صدای شومی در دل شب تاریک که آدم را درجا خشک میکند و به دعاخواندن میاندازد.
انسان نیاز دارد گپ بزند. به یک همزبان نیاز دارد. چرا با محرم جانودلش گپ نزند؟ با تو گپ نزدم، اما میبینی امروز با دل سیر گپ میزنم.
نمیدانم چه زمانی بود که زندگیام تغییر کرد. به گذشته فکر میکنم. نخستین بار در دورهی نامزدی بود که دستم را گرفت. گفت: «دستت چرا تکان میخورد؟»
من نمیشناختمش. خُب، نباید دلم میلرزید؟ تنم میلرزید؟
خالهام خواستگار را آورد و خانوادهام دیدند و پسندیدند.
یک بار در روز لفظدهی ظاهر شد. آن روز کوشش کردم خوب ببینمش. آخ از چشمانم! کاش واقعاً کور میبود. چرا نچرخید به صورتش؟
روزهایی که دربارهی علایقم سوال میکرد، لحظهای در چشمانش نفوذ میکردم. در جستوجوی خودم بودم. کجا هستم؟ نمیدانم چرا خودم را در چشمانش دیدم و چرا میخواستم دل به دستش بدهم. دانهبهدانه همهی دلخوشیهایم را برایش تعریف میکردم. آن روزها چون علاقهی زیاد به ادبیات دارم، با صدای آرام و نسبتاً مردانهاش بیتهای قشنگی را زمزمه میکرد. مصرعها بودند که صدای درشتش را نرم کرده بودند و من میخواستم باور کنم این آرامش را.
حالا که به آینه نگاه میکنم، میترسم. یکی دیگر را نشان میدهد. دختری پیر با چروکی اطراف چشم و دهان. این چینوچروک به نظرم زیبا نیست. به ناخنهایم نگاه میکنم. دیگر تاب سوهان ندارند. نمیتوانم مرتبشان کنم. همین که سوهان میکشم، میشکنند. چندتایشان از کنارهها شکستهاند. از پیر شدن نمیترسم، اما این علامت پیری نیست که دوستش داشته باشم. موهایم سفید شده؛ من رسم دنیا را به جا آوردهام. موهایم همانند دندانهایم سفید شدند در کنارش. حالا لیلی باید برود. نه؟
از اینکه لیلی بودم، به خودم مینازیدم. خوب به یادم است مادرم یک بار گفت: «میفهمی که بین همنامها یک رابطه است.»
گفتم: «چطور؟»
گفت: «کف دستت را ببین. میگویی چرا این لکهی کوچکِ خینه1 امشو پیدا شد. چرا که وقتی همنام آدم عروسی کند، شو در خواب این لکه در دست میافتد.»
بعد از آن فقط دنبال همنام خود بودم؛ لیلی مشهور قصهها، لیلی مشهور اسطورههای عشق... به کوچکترین جزئیات بین خود و او توجه میکردم. میخواستم یک ربطی بین خود و لیلی بیابم. دیوانه بودم. حس میکردم یک تکهای از او در جایی از وجودم است. راز میان همنامها را باور داشتم. وقتی شعری از نظامی گنجوی، جامی، خسرو دهلوی... که برای لیلی سرودند، میخواندم، دلم از ذوق به خود میبالید، یا وقتی هنرمندان برای شعرهای لیلی گلو میشدند، باغباغ میشدم. کجا این لیلی و کجا آن لیلی!
نمیدانم آوارشدن این باغ چه وقت شروع شد. خواب دیده بودم. نه، خواب نبود. عین واقعیت بود. نه، واقعیت نبود. شبی سیاه و طوفانی بود. گروهی گرد هم جمع آمده بودند. سرتاپا پوشیده. معلوم نمیشدند. من در عقبشان بودم. هر که رد میشد، به آنها میپیوست و نشان آنها بر پیشانیهایشان زده میشد؛ یک نشان سکهمانند، سیاه و بزرگ وسط پیشانیهایشان. میخواستم چیزی بگویم، اما صدایم بلند نمیشد. تنها صدای آنها بود که میشنیدم. میگفتند: «بسوزانید.»
فریاد میزدند: «صراط المستقیم...»
دیدم منظومهی لیلی و مجنون هم ورقورق در آتش میسوزد. انگار من هم با هر ورق میسوختم. از جا پریدم. مادرم گفت: «پادشاهگردشی شد.»
این بار راستیراستی پادشاه آمده بود. امر، امر او بود. نتوانستم دانشگاه بروم. روزها سپری شدند. چند ماه گذشت. صدایم در گلو ماند. نه قورت شد، نه بیرون ریخت.
این قاب عکس که مقابلم است، آیندهای است که نمیدانم دقیقاً کی برایم ساخته، با گفتن اینکه «هر چیزی که در سرت است را بریز بیرون.»
پادشاه بود که گفت؟ یا مادرم؟ در کلهام چه بود؟ چرا نمیتوانستم برای خود انتخاب کنم چه بخورم، چه نخورم، کجا بروم، کجا نروم، کتاب بخوانم، کتاب نخوانم، فکر بکنم، فکر نکنم؟ گذشته نو شد. آینده شد.
مادرم گفت: «دختر باید سایهی سر داشته باشه، آن هم در این زمان. کتابخواندن، شب و روز جانکندن و تلاشکردن بیمعناست. معنای واقعیِ زن زیر سایه است. نامش احسان است. خوشبخت میشوی. نظرت چیست؟»
سکوت کردم. ازدواجکردن در فکرم بود. دوست داشتم یک روزی ازدواج کنم. دِلدِل میکردم اول بشناسمش، بعد... ولی مگر چنین چیزی معمول است؟ سکوت کردم.
دو سال و شش ماه میشود. سایهی سرم نبود. اصلاً سیاهی بر سرم شد. یک تکه ابر سیاه که نمیشد از زیر آن بیرون رفت و مهربانی آسمان آبی را دید. نمیدانستم یکی از سیاهپوشان خوابم است. باور نمیکردم بعضی رویاها حقیقت میشوند. ادامهی زندگی در رویاست یا ادامهی رویا در زندگی؟ در این مدت با یک چیز خود را تسلی میدادم که مردها بعد ازدواج مانند نامزدی نیستند. کم گپ میزنند.
در نامزدی تنها از من سوال میپرسید. تا میخواستم از خودمان بگویم، بحث را تغییر میداد و ازم تعریف میکرد یا مسخرگی میکرد. ساکت میشدم. نامزدی طولانی نبود.
عروسی را هم نمیگذارم برای تو طولانی شود. گرچه برای من کامل شد. بعد عروسی چند ماهی گذشت. دیدم هیچ حرفی جدی بین ما آغاز نشد. شاید من تنها اینطور بحثها را جدی فکر میکردم.
شام بود. غذا خوردیم. زیاد کوشش کرده بودم غذا خوشمزه شود. غذا خوب شده بود. بعدِ غذا دلخوش بودم. صد دل را یکدل کردم. ازش پرسیدم: «به عشق اعتقاد داری؟»
چند لحظهای سکوت کرد. با لبخند تمسخرآمیز گفت: «نه. اینکه گمان میکنی نامت لیلی است، زیاد افسانهای فکر میکنی. بعد عروسی این چیزها معنا ندارد. کدام زن و شوهر را دیدهای که در خیالات زندگی کنند؟ بدون این عشقی که میگویی هم زندگی میشود کرد. زن و شوهر شب با هم جسم خود را شریک میشوند و صبح هم باید کارهای روزمرهی خود را انجام دهند. زندگی واقعی همین است.»
یک نفس این همه جمله را — که بهسختی در حالت عادی یکیدو جمله ازش بیرون میشد — بیرون ریخت. این بار من بند آمدم. همهی شاعران از نظرم محو شدند. هی میخواستم به چیزی بند شوم، اما آرام نمیگرفتم. نه عشقی ماند، نه لیلی ماند و نه شعر، نه آهنگ.

واقعاً چرا من به چیزهایی فکر میکردم که وجود نداشت؟
شاید روح او هم خبردار شده بود که ما برای هم ساخته نشدهایم، مثل روح من. در اولین قدم به این خانه یا نه... اولین بار که در کنارش ایستادم و چشمانم به سویش نچرخید، یک چیزی درست وسط سینهام حس کردم؛ بیقراری عجیبوغریبی که میزد و میزد.
من از روزی که آمدم در این خانه هر شب میخواستم خواب ببینم که در این خانه هستم. این خانه از من است. او از من است، اما نشد. رویای زورزورکی، مگر میشود؟
حتی میگفت: «لفظقلم و کتابی گپ نزن. خوشم نمیآید. از این چیزها بگذر. به فکر آشپزیکردنت باش که خوب شود.»
امروز هم مینویسم و هم کتابی گپ میزنم. تو نیستی که مانع شوی.
از اول هم نتوانست گپزدنم را تغییر دهد. آه امروز چقدر خوشحالم که کارهایم تیری بود که آزارش میداد.
در همان روزهای اولم در این خانه گفت: «برای یک زن رسیدگی به خانه و شوهر و خانوادهی شوهر از همهچیز مهمتر و در اولویت است. بهتر است این کتابهایی را که همراهت آوردهای کمکم فراموش کنی.»
سرش را به طرفم کج کرد و ابروی چپش را بالا برد و خندهی تمسخرآمیز و عصبیای کرد و گفت: «کی این چیزها را جهیز برده است که تو به خانهی من آوردهای؟»
گفتم: «کتابها جهیز نیست.»
حرف من را نادیده گرفت؛ انگار نشنید. ادامه داد: «دخترهای امروزی چهار کتاب میخوانند و نمیخوانند. خود را فیلسوف میدانند و از برابری زن و مرد و مزخرفات که امروز مد است، دم میزنند.»
در شب پایوازی2 خواهرش بود که خواست نامم را تغییر دهد. خانوادهاش غیرمستقیم گفتند: «حالا که زنت لیلی است باید مجنون و مرید شوی. لیلی که به آب سرد و گرم نباید دست بزند.» بعد هرهر و کرکر خندیدند و احسان هم کلهاش داغ شد.
ماجرایی که با رانندهتاکسی آن روز داشت بر این عصبانیت افزوده بود و غیرتش را به جوش آورده بود. رگ غیرتش زود بالا میزد. طبق گفتههای احسان رانندهتاکسی از ترس طالبها تَیْپ را با صدای کم روشن کرده بود. احمد ظاهر لیلیلیلی جان سر داده بود. بعد رو به طرف احسان کرده و برایش گفته بود: «در زندگی هر مردی یک لیلی ضرورت دارد. این شرایط با یک لیلی تحملپذیرتر میشود.»
احسان بعد از حرفهای خانوادهاش و یادآوری ماجرای تاکسی بر پدر هرچه هنرمند و شاعر در تاریخ لعنت فرستاد.
«آدم چقدر بیغیرت باشد که نام زن خود را از دهان چهار حرامی بشنود که با آهنگهای چهار دلاک به شور و شوق میافتند.»
گفتم: «این همنامیها یک راز دارند. انگار همهشان یک چیز مشترک دارند.»
مقابل همه آوازی شنیدم: «نامت را تغییر میتُم.»
از جایم نیمخیز شدم. دیدم احسان با چشمهایش میخواهد من را بکشد. گفتم: «نامم را تغییر داده نمیتوانی. نامم هویتم است.»
دوباره خندهی تمسخرآمیزش با خشم آمیخت: «ادای فیلسوفها را نگیر. تو اولین زنی نیستی که نامش تغییر کرده است. نام بسیاری زنها در خانهی شوهر تغییر کرده است.»
نامم تغییر کرد. شدم سیمین. برای خودم ناشناس. هر بار که سِیمِیْ صدا میزد، میخواستم سیِّمْی شوم که گلویش را خفه میکند. میگفتم اینطور صدا نکن. از سر ضد دو بار صدا میکرد و ابروهای خود را برایم پایین و بالا میانداخت. در آینه که چشمم به خودم میخورد، دیگر نمیشناختم موجود انعکاسیافته در آینه لیلی است یا سیمین یا اصلاً نام ندارد.
وقتی چیزی نام نداشته باشد، میشناسیدش؟ خُب، نمیشناسید. به زنهایی که در قوموخویش بودند، فکر کردم. چند نام تغییر کرده بود؟ نامها بودند که در ذهنم لیست میشدند: یک، دو، سه... همه بعد عروسی تغییر کرده بودند، اما من نمیتوانستم.
امروز گفت: «چرا چای مثل تو بیرنگورو است سیمی؟»
یای سیمی را کشدار گفت و همزمان گردن و کلهی بزرگ خود را به نشانهی تمسخر تکان داد.
تو همهچیز را بیرنگورو کردی.
دیدم دستم میسوزد. گیلاس چایش را سر دستم ریخت و رفت. او تند شد و زمان آهسته.
امروز زمان در این اتاق مقابل این عکس ایستاده. تحمل من هم ایستاده. آب اگر بایستد، میگندد. نه؟
امروز برای احسان مینویسم. نشد زنی شوم که میخواست. این قلم و کاغذ را در زیر تشک تخت، سمتی که میخوابید، گذاشته بودم. شاید برای این روز، برای روز سرگردانی. برای یافتن دوبارهی خودم پنهانش کرده بودم.
من امروز این نامه را برای خودم و برای تو مینویسم. وقتی این نامه را بخوانی، نامم خواهد بود و خودم نه.
«من لیلی بودم و هستم. احسان! خواستی همهچیزم را ازم بگیری که گرفتی، حتی نامم را. میخواستم اولین نامهام برایت شکل دیگری میداشت. از شوق برای زندگی و از تحمل روزگار با تو بنویسم. در این مدت که با تو بودم فقط یک بار گفتی: “چشمهایت چقدر مقبول است، خوشم میآید.”
گیج بودم. نفهمیدم از ته دلت گفتی یا شوخی با قیافهی جدی کردی. بعدها بر خود قبولاندم که از ته دلت بوده است. چه میشد از این شوخیها بیشتر میکردی؟ مثلاً با لبخند به سویم ببینی یا چه میشد وقتی از سرک3 میگذشتیم، نگاهم میکردی که نکند موتوری بهم بخورد. چه میشد؟ واقعاً چه میشد... وقتی این نامه را میخوانی، حتماً به عکس عروسیمان نگاه خواهی کرد که لیلی به دو چشمت خیره شده، نه سیمین. سیمین به خاک میرود، اما لیلی نه.»
حنا
پایوازی (یا انتظار کشیدن برای آمدن کسی) مراسم یا جشنی است که معمولاً خانوادهها برای استقبال از عروس، داماد یا خویشاوندانی که از راه دور یا پس از مدتها میآیند، برگزار میکنند.
خیابان
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد