icon
icon

اتاقی که از آن بیرون نمی‌آمدم

 اتاق خواب در آرل، اثر ونسان ونگوگ
shurum enlarge
اتاق خواب در آرل، اثر ونسان ونگوگ

اتاقی که از آن بیرون نمی‌آمدم

نویسنده
علی حسن‌دوست
زمان مطالعه
7 دقیقه
 اتاق خواب در آرل، اثر ونسان ونگوگ
shurum enlarge
اتاق خواب در آرل، اثر ونسان ونگوگ

اتاقی که از آن بیرون نمی‌آمدم

نویسنده
علی حسن‌دوست
زمان مطالعه
7 دقیقه

حدود یک ماه پیش، لابه‌لای نامه‌های ون‌گوگ1، به بخشی برخوردم که از فرسودگی خود در هیاهوی پاریس گفته بود؛ در نامه‌ی ۲۰ فوریه‌ی ۱۸۸۸ که به برادرش تئو نوشته بود2: «[...] در پاریس نمی‌توان کار کرد، مگر آن‌که شخصی کنج و پناهگاهی برای آرامش و آسودگی خاطر داشته باشد. بدون آسایش خاطر، شخص به بدترین وضع نابود می‌شود.» هشت ماه بعد، از همان اتاق اجاره‌ای، تابلوی اتاق‌خواب را کشید و در نامه‌ای دیگر نوشت: «تئوی عزیز من! این‌بار از اتاق‌خوابم نقاشی کردم. مطلب عمده در این تابلو، حل مسئله‌ی رنگی است که بتواند با سادگی و روانی، وسعت بیان را در محیط ساکت و آرام خواب مجسم کند. از دیدن این تابلو، شخص باید احساس تسکین و حتی تصورات فانتزی و رؤیایی پیدا کند...»

من گمان می‌کردم این نقاشی را پیش از خواندن نامه، در جایی دیده‌ام. بعد، عکسش را از اینترنت پیدا کردم. مدتی به آن خیره شدم؛ چشمانم را بستم و کمی بعد، دوباره به آن چشم دوختم. با خود گفتم که نه! من این نقاشی را پیش‌تر ندیده‌ام. به‌مرور — طی چند روزی که داشتم به نوشتن این متن فکر می‌کردم — آن تصویر مبهم و دوردست حافظه، رفته‌رفته شکل اتاق خودم را به خود گرفت.

کمی بعد از مرگ ناگهانی مادرم در بهار سال ۱۴۰۳، درس و دانشگاهم را در تهران رها کردم و به خانه — تبریز — بازگشتم. وقتی دانشجو بودم، بیشتر روزها، صبح زود هنگام رفتن به دانشگاه و شب دیروقت موقع برگشتن، از ترس این‌که دزدهای طرشت لختم کنند، باید اسنپ می‌گرفتم و هزینه‌ی رفت‌وآمدش هم روی دوشم بود. شب‌ها هم اگر چراغ اتاق روشن بود، تا خوابیدن هم‌اتاقی‌هایم نمی‌توانستم بخوابم. صبح دوباره همه‌چیز از سر گرفته می‌شد و آخرش می‌رسید به کلاس‌هایی که هیچ علاقه‌ای به آن‌ها نداشتم. تا آن وقت این‌ها را سر می‌کردم. بعد از مرگ مادرم، دیگر نمی‌توانستم. خانه برایم ساده‌تر بود: می‌توانستم بمانم، بخوانم و بنویسم.

من تلاش می‌کردم با اتاقم یکی شوم؛ مسیر نور را از صبح تا غروب دنبال می‌کردم و می‌کوشیدم صداهایی را که از آن سوی در، از سقف و از کف اتاق می‌آمدند، نشنیده بگیرم. می‌خواستم اتاق را آن‌قدر از خودم پر کنم که هر گوشه‌اش برایم آشنا شود؛ با مکث نگاهش کنم، نور و سایه‌ی اشیا را ببینم و به چیزهایی توجه کنم که پیش‌تر از کنارشان گذر کرده بودم. بعد، وقتی دوباره به نقاشی اتاق‌خواب آرل نگاه کردم، دیگر احساس نمی‌کردم به اتاق ونسان نگاه می‌کنم. انگار تنها چیزی که میان من و آن اتاق فاصله انداخته بود، سه‌پایه‌ی نقاشی بود.

اتاق من هم چندان بزرگ نیست. بیشتر ساعات روز را، قوز کرده پشت میزتحریرم می‌گذرانم؛ کتاب می‌خوانم و می‌نویسم و سعی می‌کنم از میان نوشته‌های تکه‌پاره، متنی بلند بیرون بکشم. کتاب‌ها، خوانده و نخوانده، روی میز و قفسه‌ها پخش شده‌اند. بعضی هنوز خودکاری میان صفحاتشان دارند؛ انگار خواندنشان تنها برای لحظه‌ای متوقف شده است. انبوه دیگری از کتاب‌ها، طبقات بالای میزم را چنان اشغال کرده‌اند که گاهی خیال می‌کنم اگر بی‌احتیاط تکان بخورم، همه با هم روی سرم فرو خواهند ریخت. تا سال‌ها، نوری که از پنجره داخل می‌شد و تمام میزم را در بر می‌گرفت، آزارم نمی‌داد. اما بعد، دیگر آن روشنایی را تاب نمی‌آوردم. چند ماه قبل، کاغذهای باطله‌ی سال‌های دانشگاه را از کارتنی بیرون آوردم که رویش خاک‌دانی جا خوش کرده بود؛ گلدانی که سال‌ها پیش گلش خشک شده و تنها خاکش باقی مانده بود. شیشه‌های پنجره را با همان کاغذهای پر از معادله و کلمه، و تکه‌های پرشمار چسب نواری، پوشاندم. هنگامی که روی چارپایه ایستاده بودم و کاغذها را به شیشه می‌چسباندم، به یاد اتاق پروست افتادم؛ با این تفاوت که او می‌خواست جلوی صداها را بگیرد و من جلوی نور را. اکنون، اتاقم حتی در میانه‌ی روز هم نیمه‌تاریک است؛ مثل این است که توالی روز و شب پشت آن کاغذها متوقف شده باشد. یک تخت‌خواب تک‌نفره، دو کمد چوبی، صندلی و همان چارپایه‌ای که پدرم سال‌ها پیش در کارگاه نجاری‌اش ساخته و من آن روز برای چسباندن کاغذها رویش ایستاده بودم، باقی فضای اتاق را پر کرده‌اند. حالا هرچه بیشتر به نقاشی نگاه می‌کنم، مرز میان دو اتاق کم‌رنگ‌تر می‌شود.

 

طرح اولیه‌ی نقاشی اتاق خواب در آرل اثر ونسان ونگوک
طرح اولیه‌ی نقاشی اتاق خواب در آرل اثر ونسان ونگوک

می‌کوشم وارد اتاق شوم؛ اما پشت در سمت چپ، صندلی‌ای چوبی راه را بسته است. هر قدر هم زمان بگذرد، از جایش کنار نخواهد رفت؛ ونسان همان لحظه را برای همیشه در قاب نگه داشته است. در دیگر را امتحان می‌کنم. به نظر می‌رسد تختخواب، به دلیل فاصله‌اش از دیوار روبه‌رو — که تنها فضای باریکی برای آویختن لباس‌های ونسان باقی گذاشته — بخشی از مسیر آن را نیز گرفته است. از آن‌جا هم نمی‌توانم وارد شوم. شاید بتوان از پنجره نگاهی به درون انداخت، اما پشت‌پنجره‌های سبز بسته‌اند. هیچ راهی برای ورود باقی نمانده. تازه می‌فهمم تنها جایی که می‌توان ایستاد، همان‌جایی است که ونسان ایستاده بود؛ پشت سه‌پایه‌ی نقاشی.

در اتاق می‌ایستم و فضا را از نظر می‌گذرانم. می‌توانم به دراز کشیدن و خوابیدن روی تخت فکر کنم؛ اما تخت، آن‌گونه که ونسان به تصویر کشیده، چنان به سوی بیننده متمایل است که انگار هر لحظه می‌خواهد از دل بوم بیرون بیفتد. نگاهم میان صندلی‌ها، میز، پنجره و دیوارها می‌گردد. همه‌چیز در جای خود ایستاده است؛ همان‌قدر ساکن که اتاق خودم، در ساعت‌هایی که هیچ اتفاقی در آن نمی‌افتد. تنها یک تفاوت وجود دارد: در اتاق من هیچ صندلی‌ای راه را سد نکرده است، اما با این همه، مدت‌هاست از آن بیرون نرفته‌ام. از خودم می‌پرسم اگر راه باز است، پس چه چیزی مانع رفتن من می‌شود؟

ناگهان، بی‌آن‌که بخواهم، جمله‌ای از نامه به پدر3 کافکا از پس ذهنم عبور می‌کند: «من همیشه خودم را از تو کنار کشیده و پنهان کرده‌ام...» و همان لحظه، روزهایی که گمان می‌کردم از یاد برده‌ام، یکی‌یکی از دل حافظه سر برمی‌آورند؛ روزهایی از گذشته‌ی دور که جهانم به همین چهار دیوار خلاصه می‌شد. در اتاق زندگی می‌کردم؛ درس می‌خواندم و همه‌ی توانم را به کار می‌بستم تا مبادا والدینم را ناامید کنم.

دوباره خودم را در تهران و دانشکده می‌بینم؛ در آن اتاق کوچکی که به من اختصاص داده بودند. فضای اتاق آن‌قدر تنگ بود که انگار تنها به اندازه‌ی من و میز کارم ساخته شده بود. اوایل، برای سیگار کشیدن به فضای مقابل دانشکده می‌رفتم؛ میان درخت‌ها روی نیمکتی می‌نشستم و گاه گپی با هم‌کلاسی‌ها می‌زدم، اما به‌مرور، تمایلم برای خروج کمتر شد.

کار به جایی رسید که برای سیگار کشیدن، کنار پنجره می‌ایستادم؛ پنجره‌ای که فقط کمی باز می‌شد و من دست‌هایم را، انگار که روی پیشخوان گذاشته باشم، به بیرون دراز می‌کردم تا دود سیگار میان انگشتانم در هوا گم شود. پس از مدتی، در اتاق را هم از داخل قفل می‌کردم تا مبادا هیچ‌کس، نه دوستی و نه هم‌کلاسی‌ای، وارد شود. گاهی به نظرم می‌آمد که دو روز تمام پایم از اتاق بیرون نگذاشته‌ام؛ جز برای ضرورت‌های اجتناب‌ناپذیر، از آن‌جا تکان نمی‌خوردم. همان‌جا مطالعه می‌کردم، می‌نوشتم و غذا می‌خوردم. راهروی دانشکده پشت در جریان داشت؛ دانشجوها در حالی که با همدیگر یا استادها صحبت می‌کردند، می‌آمدند و می‌رفتند، اما آن رفت‌وآمدها دیگر نسبتی با من نداشت. احساس می‌کردم اتاق، بیش از آن‌که بخشی از دانشکده باشد، بخشی از ذهن من شده است؛ دیوارهای اتاق، مرز جهانم بودند.

بعد از مرگ مادرم، آن اتاق را هم رها کردم. به خانه برگشتم، اما چیزی تغییر نکرد؛ فقط دیوارها عوض شدند. حالا، هر بار که به اتاق‌خواب ونسان نگاه می‌کنم، گویی سال‌هاست دارم به اتاق‌های خودم نگاه می‌کنم؛ اتاق‌هایی که ترک کرده‌ام، اما هیچ‌کدام مرا ترک نکرده‌اند.

1.

ون‌گوگ، ونسان؛ نامه‌های ون‌گوگ (متن کامل)، ترجمه‌ی رضا فروزی، تهران، نشر نگاه، ۱۳۹۷. ص ۳۲۳.

2.

همان، ص۴۰۲.

3.

کافکا، فرانتس؛ نامه به پدر، ترجمه‌ی فرامرز بهزاد، تهران: نشر خوارزمی، ۱۳۵۵.

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram