icon
icon
عکس از سپند رضازاده
shurum enlarge
عکس از سپند رضازاده

آخرین پاییز او

نویسنده
علی حسن‌دوست
زمان مطالعه
17 دقیقه
عکس از سپند رضازاده
shurum enlarge
عکس از سپند رضازاده
آخرین پاییز او
نویسنده
علی حسن‌دوست
زمان مطالعه
17 دقیقه

هشدار تخلیه!

این اعلانی بود که وقتی در خانه داشت لباس‌هایش را می‌پوشید، روی صفحه‌ی تلفن همراهش ظاهر شد: سازمان هواشناسی به‌علت طوفان قریب‌الوقوع و احتمال طغیان رودخانه‌ی جیحون ـ رودی که از میان شهر می‌گذرد ـ فرمان ترک شهر را صادر کرده است.

اواسط پاییز بود و وزش بادی پرقدرت و سوزناک برگ‌های نارنجیِ کمی خیس‌خورده و فروافتاده را از کف پیاده‌روها و باغچه‌های حاشیه‌ی آن‌ها و نیز از لابه‌لای چمن‌های بی‌رمقِ پارکِ نزدیکیِ آپارتمان، جارو می‌کرد و در گوشه‌هایی که از آماج باد در امان بودند، روی هم تلنبار می‌نمود. اگرچه او قصد داشت از خانه خارج شود، اما این به‌علت گریز از طوفان نبود، بلکه به‌خاطر قرار ملاقاتی بود که با کارگزار ادبی‌اش در کافه‌ی نزدیک پارک تنظیم کرده بود؛ کافه‌ای که می‌توانست با ۱۰ دقیقه پیاده‌روی، خود را به آن برساند.

شب گذشته، پس از ماه‌ها نوشتن، سرانجام بازنویسی رمانش را به پایان رسانده بود و طبق اصولی که داشت، نسخه‌ی نهایی آن را در کیفی پارچه‌ای گذاشته بود تا صبح به دستیارش برساند.

دستیارش که زنی ۳۰ و چندساله بود، پنج سالی می‌شد که کار منشی‌گری را برای او انجام می‌داد و به نامه‌های خوانندگان رسیدگی می‌کرد. بااین‌حال، جز روز نخست همکاری‌شان، هرگز نویسنده‌ی رمان‌ها را ندیده بود.

همان روز، در حضور مردی که دوست مشترکشان و همسر سابق زن بود، در کوتاه‌ترین گفت‌وگوی ممکن، درباره‌ی دستمزد و وظایف، توافق کرده بودند و فردای آن روز، زن کارش را شروع کرده بود.

در تاریکی مطلق فضای آسانسور، صورتش را با کف دست‌هایش پوشانده بود؛ تو گویی نمی‌خواست دیده شود و می‌خواست نامرئی و ناپیدا باشد. چند ساعتی از هشدار تخلیه می‌گذشت و تنها چیزی که درونش از آن تهی شده بود، آرامش بود. هوایی درون آسانسور جریان نداشت و قطرات عرق پیوسته از جای‌جای پوست سر و بدنش پایین می‌لغزیدند. او به تنهایی عادت داشت، ولی در چنین وضعیت دشواری، تحمل حسی که تنهایی به او می‌داد، عملاً غیرممکن به‌نظر می‌رسید.

با اینکه در رابطه‌ی خود با دستیارش هیچ نقطه‌ی مبهمی نمی‌دید، به درخواست او فکر کرده بود. دیشب پیش از آنکه شام بخورد، پیغامی از زن دریافت کرده بود که از او می‌خواست تا برخلاف رسم چندساله بینشان او را حضوری ببیند. ازآنجایی‌که هیچ دلیلی نداشت که از قبول خواسته‌اش طفره رود و نیز به‌سبب حسی که در لحظه تجربه کرده بود، مکالمه‌شان به تنظیم قرار ملاقاتی برای ساعت هشت شب روز بعد، منتهی شد.

در چند ساعتی که در آسانسور گیر افتاده بود، تا جایی که می‌توانست سعی کرده بود که ذهنش را مشغول نگه دارد تا گذر زمان و استیصالی که هر لحظه شدت می‌گرفت را حس نکند. فکر می‌کرد شاید می‌خواهد درباره‌ی دستمزدش صحبت کند تا مقدارش را افزایش دهد. این فکر در مقایسه با ایده‌های دیگری که به ذهنش می‌رسید، از بقیه محتمل‌تر به‌نظر می‌رسید، چون زن فرزند پسری داشت و طبیعتاً هرچه سن پسر بالاتر می‌رفت و جثه‌اش بزرگ‌تر می‌شد، به همان اندازه نیز نیازهایش افزایش پیدا می‌کرد.

یادش آمد اولین کاری که می‌خواست پس از خروج از خانه و سوارشدن خودرویش انجام دهد، این بود که با زن تماس بگیرد، ولی داخل چاهی گیر افتاده بود که هرچه زمان می‌گذشت، بیشتر فرو می‌رفت.

کابین آسانسور میان طبقات پنجم و چهارم بود که برق قطع شد. بعد تکانی شدید حس کرد و به‌دنبالش صدای ضربه و سپس سکوتی غلیظ، و درنهایت تصویر چهره‌ای بهت‌زده در آینه‌ی کابین به جزئی از تاریکی بدل شد.

یادآوریِ مکرر آنچه اتفاق افتاده بود شدیداً او را تحت‌فشار قرار می‌داد و شبحی نامرئی ـ شاید همان نومیدی ـ روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد. وجب‌به‌وجب فضا را برای یافتن نقطه‌ای که تلفن همراهش در آن آنتن داشته باشد، گشته بود، اما بی‌نتیجه آن را به گوشه‌ای انداخته بود.

حالا که روی کف آسانسور چهارزانو نشسته بود، به این فکر می‌کرد که سرنوشتش به زندانی‌شدن در پشتِ دری بسته انجامیده و تنهایی هولناکِ بودنش در برجِ ۱۴ طبقه‌ی خالی از سکنه، آن‌هم در اضطرار چنین طوفانی، گریبانش را می‌فشارد. چند لحظه قبل از آنکه کوله‌به‌دوش از درِ خانه‌اش در طبقه‌ی هشتم بیرون بزند، ساعت، هفت و ۳۰ دقیقه را نشان می‌داد. برای آخرین بار از لابه‌لای در به پنجره‌ی آن‌سوی سالن پذیرایی نگاهی انداخته بود و در منظره‌ای که پیش چشمش بود، ابرها در آسمان پیچان و تابان در چنگ رعدوبرق‌های وحشی گرفتار شده بودند. سپس بدون حرکتی اضافه در را قفل کرده و پا به داخل آسانسور گذاشته بود.

عکس از سپند رضازاده
عکس از سپند رضازاده

کمی قبل‌تر، همان‌طور که مقابل پنجره‌ی بالکن با سیگار نیم‌سوخته در دستش ایستاده و در خاطرات کودکی‌اش غرق شده بود، ریسمان افکارش با صداهایی که از درِ باز راه‌پله‌ی کنار در آسانسور بیرون می‌آمدند، پاره شده بود. صداها حاکی از آن بود که ساکنان برج سراسیمه خانه‌هایشان را ترک می‌کنند.

بعد از مدتی که دیگر هیچ آوای متشنجی نشنید، اعلان سازمان هواشناسی بر روی صفحه‌ی تلفن همراهش نقش بست. ساعت‌ها برای او به‌کندی سپری می‌شد. سعی می‌کرد آرامشش را حفظ کند و به‌نرمی نفس بکشد، ولی بیش‌ازپیش در اضطراب و تشویش غرق می‌شد و تنفسش در تنگنا قرار می‌گرفت.

بیرون از درهای آسانسور و دیوارهای ساختمان، مسیرهای خروجیِ شهر در ترافیک سنگینی غوطه‌ور بودند. آسمان این شهر کوچک که با ابرهایی خاکستری و مملو از باران پوشیده شده بود، آکنده از اصوات کرکننده‌ی بوق خودروها شده بود. با گذشت هر ساعت، باد و باران شدت می‌گرفت. هرچه شب در غلظتی بیشتر فرو می‌رفت، از دمای هوا نیز کاسته می‌شد. گزارشگر سازمان هواشناسی و فیلم‌بردار همراهش سوار بر بالگرد ارتش، که نور از چراغ زیرین آن بیرون می‌ریخت، در امتداد رود جیحون پرواز می‌کردند.

تصاویر از چشم دوربین ضبط می‌شدند و گزارشگر براساس داده‌های هواشناسی خبر می‌داد که تا چند روز آینده، انتظار نمی‌رود که بارش باران قطع شود.

در همان حین، دستیار و پسر کوچکش لابه‌لای خودروهای پرتعدادی که هریک می‌خواستند اولین نفری باشند که از شهر خارج می‌شوند، در خودرویی آبی‌رنگ نشسته بودند. حرکت رفت‌وبرگشت برف‌پاک‌کن‌های خودرو در مسیری دایره‌ای‌شکل روی شیشه‌ی بخارگرفته‌ی جلو دیده می‌شد و پسرک کم‌کم داشت از آهستگی سرعت خودروها به ستوه می‌آمد. چندی قبل که ساعت، هشت شب را نشان می‌داد، زن تلاش کرده بود با نویسنده تماس بگیرد، اما موفق نشده بود. پس بی‌خبر از او، همراه پسر کوچکش به برج محل سکونتش رفته و چندین بار زنگ درِ طبقه‌ی هشتم را به صدا درآورده بود، ولی هیچ پاسخی نیامده بود.

برای اولین بار در ۱۰ سال اخیر، از اینکه تمام مدت به‌تنهایی زندگی کرده بود، احساس پشیمانی می‌کرد. در طول سال‌های زندگی‌اش، به‌دلیل کشته‌شدنِ پدر، مادر و برادر کوچک‌ترش در حادثه‌ی تصادف خودرویشان با یک تریلی ۱۸ چرخ در جاده‌ای باریک و دوطرفه، خود را ملامت می‌کرد. تصور می‌کرد که اگر اجازه نمی‌داد بدون او به سفر بروند، زنده می‌ماندند. معتقد بود اگر چنین مرگ دلخراشی همان تقدیری بوده که دنبالشان می‌کرده، پس او نیز نباید از آن جان سالم به‌در می‌برد.

پنج‌شش سالِ پس از حادثه را در خانه‌ی مادربزرگش گذرانده بود که او را مادر صدا می‌زد. در اوایل بیست‌واندی سالگی، وقتی او هم به‌سوی مرگ رفت، وقتش رسید که به خانه بازگردد؛ خانه‌ای که در آن به دنیا آمده بود. از همان روزهای اولی که پایش را در آنجا گذاشت، احساس کرد که می‌تواند ثباتی ملموس در اتاق‌های آن خانه تصور کند. آن فضا و مکان یادگار خانواده‌اش بود و گاهی پیش می‌آمد که در حین تماشای آلبوم عکس‌ها، حضور آن‌ها را حس کند. درواقع تماشای عکس‌های گرفته‌شده با دوربین آنالوگ قدیمی‌شان او را به زمانی می‌برد که عزیزانش زنده بودند؛ انگار که عکس‌ها بدلی از ماشین زمان باشند. درنتیجه، تصمیم گرفته بود بیکار ننشیند و نوشتن را از نو شروع کند.

وقتی که دانش‌آموزی دبیرستانی بود، رمان و داستان کوتاه می‌خواند و گاهی هم دست به نوشتن می‌زد. تلاش می‌کرد ایده‌هایی که برای شروع داستان کوتاه به ذهن ناپخته‌اش خطور می‌کرد را به چیزهایی شایسته‌ی نوشتن یا تصویر دربیاورد. در طول ماه‌های ابتدایی بازگشتش به خانه، شرکت در جلسات مشاوره و روان‌درمانی را نیز آغاز کرد، چراکه از افسردگی شدید رنج می‌برد. مشاور هر هفته، یک جلسه برگزار می‌کرد که تا همین چند ماه پیش هم ادامه داشت. اینکه چرا ناگهان از ادامه‌دادن جلسات مشاوره‌اش بعد از آن‌همه سال منصرف شده بود، برای خودش هم چندان مشخص نبود.

در یک دهه‌ی اخیر توانسته بود سه رمان و دو مجموعه‌داستان چاپ کند که نسبتاً از اقبال خوبی برخوردار شده بودند. البته شاید این نظر او بود، چون ذره‌ای اندیشه‌ی جاه‌طلبانه در سرش وجود نداشت. این بی‌میلی را از پدرش به ارث برده بود؛ کسی که جاه‌طلبی را خلاف اخلاق می‌دانست. برای همین، هیچ‌گاه نتوانسته بود درآمدی که از چاپ کتاب عایدش می‌شد را از آن خود بداند. فکر می‌کرد آن پول متعلق به کاراکترهای رمان‌های اوست. هر بار که نقطه‌ی پایان رمانش را می‌گذاشت، تصور می‌کرد که این داستان به‌احتمال زیاد در جهانی موازی اتفاق افتاده است و او صرفاً راوی آن داستان بوده، دست‌کم در ضمیرش چنین چیزی حضور داشت.

اکنون که در فضایی تنگ و انباشته از بوی ترس و وحشت گیر افتاده بود، می‌توانست درک کند که سرنوشت سرانجام پس از ۱۷ سال در کنجی گیرش انداخته است. درحالی‌که قطرات عرق از سروکولش پایین می‌ریختند، احساس کرد که پلک‌هایش سنگینی می‌کنند. پشت پلک‌های نیمه‌بسته‌ی خود، سرنوشتش را چون هیئتی ترسناک می‌دید که سال‌ها در رؤیاهایش ظاهر می‌شد.

ناگهان خود را پس کشید و در مرکز کابین قوز کرد؛ انگار که دیوارهای فلزی گداخته باشند. قرار ملاقات با دستیارش باری دیگر به‌تندی از ذهنش عبور کرد و سپس انبوه کاغذهای رمانی که هشت ماه اخیر رویش کار کرده بود را از کوله‌پشتی‌اش بیرون کشید. هیچ شعاع نوری نبود. بااین‌حال به‌گونه‌ای به کاغذها خیره شد که گویی کلمات، هریک با آوایی، به او معرفی می‌شدند. دستش را به کنجی از زندان دراز کرد که پیش‌تر تلفن همراهش را به آن‌طرف پرت کرده بود. پوشش پرزدار کف کابین نمناک و متعفن بود. پس از لمس چند نقطه از سطح آن، تلفن همراهش را پشت‌ورو یافت. با اینکه مقدار شارژ باتری تلفن همراهش زیاد نبود، چراغش را روشن کرد. انفجاری از نور روی صفحات رمان افتاد. شدت نور برای چشم‌هایی که نزدیک به هفت ساعت در ظلمت باز و بسته شده بودند، به‌قدری زیاد بود که حس کرد دارد کور می‌شود. به‌سرعت پلک‌هایش را بست و بعد، به‌آهستگی توانست آن‌ها را باز کند. به همین علت، تا کمی بعد، هاله‌ای با شکل متغیر در فاصله‌ی اندکی از صورتش پرپر می‌زد.

شروع به خواندن کرد و صفحه‌به‌صفحه پیش رفت. به‌مرور دقتش را در خواندن متن از دست داد. حتی جایی از متن احساس کرد داستان به‌حدی عاری از کشش شده که با کوچک‌ترین پیچ‌وتابِ روایت، از هم فرو می‌پاشد. بااین‌همه، باز مصرانه ادامه داد. با دست‌هایی لرزان و تنفری آشکار صفحات داستانش را ورق زد. با خواندن مقدار بیشتری از داستان، پی برد که رمانش هیچ ارزشی ندارد. از خواندن دست کشید.

 

عکس از سپند رضازاده
عکس از سپند رضازاده

دسته‌ای کم‌تعداد از انبوه برگه‌ها را جدا کرد و لحظه‌ای بی‌حرکت ماند. داشت زیر لب چیزی می‌گفت؛ انگار که با داستانش وداع می‌کرد. بعد با حرکتی تند و بی‌رحمانه، دسته‌ی کاغذ را دو نیم کرد و سپس با خشمی دیوانه‌وار آن را مچاله کرد و پشت سرش انداخت. به همین شکل، کل کاغذها را پاره کرد. هنگامی که تمام نوشته‌هایش را به کپه‌ای از کاغذ باطله تبدیل کرد، نفس‌نفس می‌زد. کف دست‌هایش خیس عرق شده بودند. تلفن همراهش در گوشه‌ای با چراغ روشن افتاده بود.

مدتی گذشت، شاید یک ساعت یا بیشتر. تلفن همراهش که خاموش شد، دوباره تاریکی او را در خود غرق کرد، با این تفاوت که حالا ذهنش سبک‌بال و رها شده بود.

ناگهان از خواب پرید. گمان کرد کابین تکان خورده است. بااین‌حال چیزی نمی‌دید، زیرا قیری متراکم چشمانش را پوشانده بود. چند بار به‌تندی پلک زد، ولی با خود گفت چه کار بیهوده‌ای! چون هیچ تفاوتی احساس نمی‌کرد. نمی‌دانست کی به خواب رفته و چند ساعت گذشته است. چشمانش را بست. به‌آهستگی احساس ناخوشایندی در بالاتنه‌اش شکل گرفت؛ انگار شکمش داشت از وسط شکافته می‌شد. باید خودش را خالی می‌کرد. فکری تیز در مغزش فرو رفت. با ناله‌ای خفه از جایش بلند شد، کوله‌پشتی‌اش را از گوشه‌ای برداشت و زیپش را باز کرد. به تاریکی درون آن خیره شد. گرچه دوست نداشت در کثافت خودش غلت بزند، اما از کاری که باید انجام می‌داد نیز به‌شدت بیزار بود و تصور واقعیتی که در آن، موجودی متمدن در شرایطی همانند شرایط او، می‌توانست تا مرزِ جانورشدن پیش برود، او را درهم می‌شکست. به‌ناچار کمربندش را باز کرد. چند دقیقه گذشت و سپس دستش در فضای کابین به‌سوی کپه‌ی کاغذیِ رمانش پیش رفت و تاریکی را کنار زد. چند تکه کاغذ برداشت. شاید قسمتی از فصل ششم رمانش بود. در آن لحظه، هیچ‌چیزی اهمیت نداشت.

بعد از اینکه خودش را تمیز کرد، بلند شد و کاغذهای کثیف را درون کوله‌پشتی انداخت، زیپش را بست و همان‌جا رهایش کرد. مدتی گذشت، شاید اندکی بیش از یک ربع ساعت. بعد درد شدیدی در نقطه‌ای از شکمش آغاز شد و تمامش را دربر گرفت. احساس می‌کرد می‌خواهد بالا بیاورد. قبل از اینکه فرصت چاره داشته باشد، انقباض شدید عضلات شکمش در چند مرحله، هرآنچه ساعت‌ها پیش خورده بود را بالا آورد. محتویات معده‌اش روی کف کابین پخش شدند. به خودش خندید، طولانی و از ته دل و خوشحال بود از اینکه منجلاب ساخته‌اش را جلوی چشمش نمی‌بیند.

از زمانی که تقدیر او را درون سیاه‌چال گیر انداخته و گذاشته بود تا در خود و لجن‌زارش دفن شود، برای اولین بار صدایی ضعیف به گوشش رسید. ابتدا خیال کرد توهم است، اما پس از اینکه گوشش را به تک‌تک دیوارهای اطرافش چسباند و سخت تمرکز کرد، متوجه شد صدایی که می‌شنود آوای برخورد دانه‌های تگرگ به دیوار ساختمان است؛ آوایی آهنگین و پیوسته از بیرون، طوفانی از سرما و یخ‌های ریز کروی‌شکل.

ساعت‌ها پیش آخرین جرعه‌های امید را از ذهنش پس انداخته بود و اکنون حس می‌کرد پیمانه‌ای از آن در کاسه‌ی سرش جاری شده. همیشه اعتقاد داشت که امید نیرویی است در فضا و نومیدی نیرویی که مانند املاحِ خاکِ تازه است و فکر می‌کرد که ریشه‌های ذهن هرکسی با فرورفتن در این خاک، می‌تواند جذبش کند.

صورتش را از دیوار دور کرد و وسط مکعب‌مستطیل ایستاد. دستش را بالا برد و دورتادور سقف را لمس کرد. بعد با تمام قوا، ضربه‌ای به سطح فلزی سقف وارد کرد. ورق فلزی بالای سرش با صدایی بم به ارتعاش درآمد. چند بار دیگر پی‌درپی مشت زد. بعد صدایی از درونش شنید که می‌گفت تقلایش سرانجامی نخواهد داشت. مأیوس‌تر از قبل جرعه‌ی نورسته‌ی امیدش را از دست داد. قند خونش پایین آمده بود و سرش گیج می‌رفت.

در طی سالیان دراز، قرص‌های ضدافسردگی از او هویتی معتاد به قند ساخته بودند. سیاهی بیش از هر زمانی بر بندبند استخوان‌های پشتش سنگینی می‌کرد. به‌تدریج دردمندی او جایش را به خشم داد و با ضربه‌ای، آینه‌ی متصل‌شده به دیوار کابین را شکست.

تکه‌های آینه روی پوشش کف کابین ریخت. فکر کرد که هیچ راه گریزی برایش باقی نمانده. اینکه که بود و چه‌کار می‌کرده، به‌اندازه‌ای از روانِ درحال فروپاشی‌اش دور افتاده بود که هیچ به یاد نمی‌آورد. بااین‌حال تمایلی به بازگشت به ابتدای داستانش نداشت. حال، واقعیتِ آنکه از چنین زندانی کثیف سر درآورده بود، اصلاً برایش مهم نبود، چراکه باور داشت پایان‌بندی اصل داستان است.

خم شد و در میان قطعه‌های آینه دستش را گرداند. دو تکه‌ی شبیه به تیغه‌ی چاقو پیدا کرد و قامتش را صاف نمود. با تیغه‌ای در دست، خود را ویرانه‌ای دید که باد به یغما می‌برد. ضربان قلبش را در گلو احساس کرد و کوشید لرز به تنش راه ندهد. تصویری از پدر، مادر و برادرش در کنار رودخانه، که پیش‌تر در آلبوم عکس‌ها دیده بود، ناخودآگاه در برابر چشمان تیره‌اش مجسم شدند و تردید جای خود را به یقین داد. تیغه‌ی شیشه‌ای را روی رگ گذاشت و بعد، مکثی کوتاه کرد.

برچسب‌ها
متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد