icon
icon
طرح از سپیده واعظ
shurum enlarge
طرح از سپیده واعظ

میوه‌های زنِ من

نویسنده
هان کانگ
زمان مطالعه
50 دقیقه
ترجمه از
سپیده واعظ
طرح از سپیده واعظ
shurum enlarge
طرح از سپیده واعظ
میوه‌های زنِ من
نویسنده
هان کانگ
زمان مطالعه
50 دقیقه
ترجمه از
سپیده واعظ

۱

 

اواخر ماه مه بود که اولین بار کبودی‌ها را روی بدن همسرم دیدم؛ روزی که گلبرگ‌های یاس‌های بنفش در باغچه‌ی کنار اتاق سرایدار مثل زبان‌های بریده‌ بر زمین پراکنده شده بودند و سنگ‌فرش‌های ورودی خانه‌ی سالمندان را شکوفه‌های سفیدی پوشانده بود که زیر پای رهگذران لگدمال می‌شدند و می‌پوسیدند.

خورشید تقریباً در اوج بود.

نور خورشید به رنگ گوشتِ هلوی رسیده روی زمین اتاق نشیمن آرام‌آرام جریان داشت و ذرات بی‌شماری از غبار و گرده را به اطراف می‌پراکند.

من و همسرم روزنامه‌ی صبح یکشنبه را ورق می‌زدیم. آفتاب کم‌رمق و دل‌زننده‌ای روی زیرپیراهنی سفیدم افتاده بود.

هفته‌ای که پشت سر گذاشته بودم، مبتلا به همان خستگی‌ای بود که ماه‌ها تجربه‌اش می‌کردم. آخر هفته‌ها به خودم اجازه می‌دادم بیشتر در رختخواب بمانم و تازه از خواب بیدار شده بودم. همان‌طور که به پهلو دراز کشیده بودم، دست و پاهای سست و بی‌حالم را تکان می‌دادم تا در حالت راحتی قرار بگیرند و در عین حال، روزنامه‌ را آرام‌آرام نگاهی می‌انداختم.

«می‌شه نگاهی به این بندازی؟ نمی‌دونم چرا این کبودی‌ها محو نمی‌شن.»

حرف همسرم برایم حکم پارازیتی را داشت که سکوت را بر هم زده بود؛ متوجه نشدم چه گفت. با حواس‌پرتی نگاه گذرایی به او کردم.

از جا پریدم. انگشتم را روی جایی که می‌خواندم گذاشتم و با کف دست چشم‌هایم را مالیدم. زیرپیراهنی‌اش را تا زیر سینه‌بند بالا زده بود؛ کبودی‌های ناجوری پشت و شکمش را لکه‌دار کرده بود.

«چه‌جوری این‌جوری شدی؟»

از کمر آن‌قدر چرخید که توانستم مهره‌های ستون فقراتش را که از زیپ دامن پلیسه‌اش بالا می‌رفت ببینم. کبودی‌هایی بودند به رنگ آبی روشن و به اندازه‌ی مشت یک نوزاد. آن‌قدر واضح بودند که انگار کسی با جوهر مهر به بدنش زده باشد.

«خب، نگفتی! چرا این‌طور کبود شدی؟» لحن تیز و تحکم‌آمیزم سکوت سنگین آپارتمان شصت‌متری‌مان را شکست.

«نمی‌دونم... فکر کردم شاید بی‌آنکه متوجه بشم خوردم یه جایی و خودشون خوب می‌شن... اما راستش دارن بزرگ‌تر می‌شن.»

همسرم مثل بچه‌ای که حین کار بدی مچش را گرفته باشند، از نگاه خیره‌ی من دوری می‌کرد. از اینکه به نظر آمده بود سرزنشش می‌کنم کمی پشیمان شدم و سعی کردم لحنم را نرم و آرام کنم.

«درد داره؟»

«نه، اصلا. اتفاقا جاهایی که کبود شده هیچ حسی نداره. اما خب، همین بیشتر نگرانم می‌کنه.»

حالت گناه‌آلودی که چند لحظه پیش در او دیده بودم محو شده بود، بی‌آنکه کوچک‌ترین اثری از آن بماند؛ و جایش را لبخند ملیح و ناجوری گرفته بود. با همان لبخند روی لب‌هایش پرسید آیا لازم است به بیمارستان برود یا نه.

به طرز عجیبی هیچ احساسی نسبت به آن وضعیت نداشتم؛ خونسرد و بی‌احساس به چهر‌ه‌ی همسرم زل زدم. چهار سال بود با هم زندگی می‌کردیم، اما چهره‌ای که روبرویم بود برایم ناآشنا به نظر می‌رسید؛ ناآشنا و تقریباً غیرواقعی. چطور چنین چیزی ممکن بود!

همسرم سه سال از من کوچک‌تر بود و آن سال بیست‌ونه‌ساله شده بود. قبل از ازدواج، چهره‌اش همیشه به‌طور شرم‌آوری بسیار کم‌سن می‌زد، طوری که او را مرتب با دختربچه‌ای مدرسه‌ای اشتباه می‌گرفتند. حالا دیگر نشانه‌های فرسودگی به وضوح در چهره‌اش دیده می‌شد؛ فرسودگی‌ای که با چشم‌های درشت و معصومش جور نبود و به آن‌ها نمی‌آمد. دیگر احتمال آن نمی‌رفت که کسی او را با دانش‌آموز یا حتی دانشجویی اشتباه بگیرد. در واقع، چهره‌اش بیشتر از سنش می‌زد. گونه‌های فرورفته‌اش به رنگ سیب نرسیده‌ای بود که قرمزی‌اش تازه داشت خودش را نشان می‌داد. انگار کسی توی گل رس انگشت فرو کند، گونه‌هایش چنین حالتی داشت. کمرگاهش که به نرمی و انعطاف‌پذیری نهال نورسته‌ی سیب‌زمینی شیرین بود و شکمش که روزگاری انحناهای زیبایی داشت، حالا به طرز رقت‌باری نحیف و لاغر شده بودند.

به سختی می‌توانستم آخرین باری را که همسرم را عریان دیده بودم به یاد بیاورم، هوا آن‌قدر روشن بود که او را به خوبی ببینم. نه، مطمئنم آن سال نبود؛ حتی اطمینان نداشتم سال قبل‌تر بود یا نه.

چطور متوجه چنان کبودی‌های بدی روی تن تنها کسی که با او زندگی می‌کردم نشده بودم؟ سعی کردم چروک‌های ریزی را که اطراف چشم همسرم پخش شده بود بشمارم. بعد به او گفتم همه‌ی لباس‌هایش را دربیاورد. خون دوید به استخوان‌های گونه‌‌هایش که از شدت لاغری بدجور بیرون زده بودند. سعی کرد سرزنش‌کنان مخالفت کند:

«یه موقع کسی ببینه!»

برخلاف واحدهای دیگر که رو به حیاط یا پارکینگ هستند، بالکن ما به سمت جاده‌ی شرقی اصلی است. از آنجایی که سه خیابان با نزدیک‌ترین مجتمع آپارتمانی فاصله داشتیم و بین‌مان جاده‌ی اصلی و نهر چانگ‌ناگ بود، غیرممکن بود کسی بتواند بدون تلسکوپی قوی به آپارتمان ما سرک بکشد. سرنشین‌های خودروهایی که با سرعت در جاده می‌گذشتند هم نمی‌توانستند ما را در اتاق نشیمن ببینند. پس پیش خودم فکر کردم اعتراض همسرم بیشتر از سر شرم بود. روزهای اول زندگی مشترک‌مان، آخر هفته‌ها، در همین اتاق نشیمن، در حالی‌که در شیشه‌ای رو به ایوان و پنجره‌ی سمت دیگر خانه برای کم‌کردن گرمای سوزان ماه آگوست کاملاً باز بودند، در طول روز بارها عشق‌ورزی می‌کردیم. آن‌قدر با ناشی‌گری این تجربه‌ی تازه را کاوش می‌کردیم که سرانجام از شدت خستگی از پا درمی‌آمدیم.

پس از یک سال و اندی که از زندگی مشترک‌مان می‌گذشت، دیگر آن‌قدرها با عشق‌مان نامأنوس نبودیم و تب‌واتاب روزهای اول‌مان آرام‌آرام فروکش کرد. همسرم خیلی زود به رختخواب می‌رفت و خواب سنگینی هم داشت. اگر دیر به خانه می‌آمدم، مطمئن بودم که او خواب است. وقتی کلید را در قفل می‌چرخاندم و وارد خانه می‌شدم، کسی نبود با من حال‌واحوالی کند؛ دوش می‌گرفتم و وارد اتاق‌خواب تاریک‌مان می‌شدم. ضرباهنگ یکنواخت نفس‌هایش به طرز غیرقابل‌توصیفی برایم غم‌انگیز بود. اگر به امید اینکه از تنهایی‌ام کم کنم بغلش می‌کردم، چشم‌های نیمه‌باز و خواب‌آلودش هیچ نشانه‌ای از این نداشت که آیا آغوشم را رد می‌کند یا به گرمی از آن استقبال می‌نماید. فقط انگشت‌های خاموشش آن‌قدر داخل موهایم می‌خزید تا بدنم از جنب‌وجوش بیفتد.

«همه‌شو؟ می‌خوای همه‌شو دربیارم؟»

چهره‌‌اش از تقلا برای مهار فوران اشک‌هایش مچاله شده بود؛ لباس زیرش را که درآورده ‌بود گلوله کرد و شرمگاهش را پوشاند.

تن عریانش را در آفتاب بهاری نگاه کردم. جداً که زمان زیادی گذشته بود.

همچنان هیچ حسی از تمنا را در من بیدار نمی‌کرد. با دیدن کبودی‌های زرد مایل به سبز نه‌تنها روی کپل‌هایش، که روی دنده‌ها و ساق پاهایش، و حتی روی سفیدی داخلی ران‌هایش، ابتدا خشم وجودم را گرفت، اما ناگهان فرو نشست و جایش را اندوه بی‌دلیلی گرفت. ذهن او به راحتی به هر جا سرک می‌کشید. آیا امکان داشت خواب، حتی خاطره‌ی قدم زدن در خیابان در اوایل شبی را از ذهنش زدوده باشد؟ شاید همین که پرده‌های خواب روی چشم‌هایش را گرفته بود، حواسش کُند شده و به خودرویی که سرعت کمی داشته برخورد کرده بود. یا شاید پایش سر خورده و از پله‌های اضطراری تاریک ساختمان‌مان سقوط کرده بود.

تصویر همسرم ایستاده در آنجا در حالی‌که شرمگاهش را پوشانده بود، آفتاب اواخر بهار روی پشتش افتاده بود و با حواس‌پرتی می‌پرسید که آیا باید به بیمارستان می‌رفت یا نه، آن‌قدر رقت‌انگیز، تأسف‌آور و غم‌انگیز بود که کلمات قادر به توصیفش نبودند. غم عمیقی وجودم را فرا گرفت. مدت‌ها بود آن‌طور غمگین نشده بودم. فقط توانستم تن نحیفش را در آغوش بگیرم.

 

۲

 

فکر می‌کردم همه چیز خوب خواهد شد. به همین خاطر بود که تن استخوانی همسرم را آن روز بهاری در آغوش گرفتم و گفتم: «اگه جای کبودی‌ها درد نمی‌کنه، حتما خیلی زود محو می‌شن. تو هیچ‌وقت خودت رو به همچین حال‌وروزی نمی‌انداختی، مگه نه؟» با خنده‌ی بلندی لحن سرزنش‌آمیزم را نرم کردم.

شبی در اوایل تابستان، باد به‌شدت گرمی گونه‌های چسبناکش را به برگ‌های چنارهای بلند می‌سایید و خیابان‌ها با چشمانی خون‌گرفته روشن و تاریک می‌شدند. همسرم، سر میز روبروی من نشسته بود و در شام دیرهنگام همراهی‌ام می‌کرد. قاشقش را روی میز گذاشت؛ صدای تقی از میز بلند شد.

«ببین، عجیبه... یه نگاه دیگه بنداز.»

دو بازوی لاغر و نحیفش را که از آستین‌های کوتاهش بیرون زده بود برانداز کرد و بعد تی‌شرت و سینه‌بندش را درآورد. قبل از آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم، از شدت حیرت ناله‌ی کوتاهی کردم.

کبودی‌هایی که بهار گذشته به اندازه‌ی مشت یک نوزاد بود، حالا بیشتر شبیه برگ‌های پهن تارو شده بودند. و از آن بدتر اینکه رنگ‌شان تیره شده بود. رنگ کدرشان به رنگ شاخه‌های بید مجنون می‌زد که در آغاز تابستان، سبز کم‌رنگ‌شان سایه‌ای از رنگ آبی به خود می‌گیرد.

دست لرزانم را پیش بردم و روی کبودی‌های شانه‌ی همسرم دست کشیدم؛ احساس می‌کردم بدن یک غریبه را لمس می‌کنم. چنین کبودی‌هایی چقدر دردناک می‌توانست باشد؟

حالا که بیشتر دقت می‌کنم می‌بینم آن روز متوجه کبودی صورت همسرم هم شده بودم؛ صورتش لایه‌ای از رنگ آبی داشت، انگار لایه‌ای از آب سرب‌دار روی پوستش را گرفته باشد. موهای سابقاً درخشانش، حالا شبیه برگ‌های خشک تربچه، شکننده شده بود. در سفیدی چشمانش هاله‌ای از آبی نیلی دیده می‌شد؛ مثل این بود که مرکب مردمک‌هایش که به طور غیرمعمولی سیاه بود، در سفیدی چشمانش پخش شده باشد. چشمان مرطوبش می‌درخشیدند.

«چرا همچین چیزی داره سر من میاد؟ همین‌طور دلم می‌خواد برم بیرون، بعد به محض اینکه می‌رم... به محض اینکه نور خورشید رو می‌بینم، چطور بگم، احساس می‌کنم باید لباس‌هام رو دربیارم. انگار بدنم تحمل لباس‌هامو نداره.» بلند شد ایستاد و نمای بسیار واضحی از چهارستون بدن نحیف و عریانش نشانم داد؛ واضح‌ترین تصویری بود که آن سال از بدنش داشتم. «پریروز رفتم توی بالکن. چیزی نپوشیده بودم. وایسادم کنار ماشین لباس‌شویی. نمی‌دونستم کسی می‌تونست منو ببینه یا نه... حتی سعی نکردم خودمو پنهان کنم... منظورم اینه که، انگار خل شده بودم!» هیچ کاری نکردم، فقط همان‌طور نشستم و به بالاتنه‌ی استخوانی همسرم که به سمتم می‌آمد زل زدم و انگشت‌هایم را عصبی به لبه‌های چوب‌های غذا که در دست داشتم می‌کشیدم. «اشتهام رو هم از دست داده‌ام. بیشتر از همیشه آب می‌خورم، اما... در کل روز حتی یه نصف کاسه برنج هم نمی‌تونم بخورم. چون غذا نمی‌خورم فکر ‌کنم اسید معده‌م هم خوب ترشح نمی‌شه، یا یه همچین چیزی. حتی اگه خودمو مجبور کنم به غذا خوردن، خوب هضم نمی‌شه و دوباره بالا میارمش.» مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی‌ای که نخ‌هایش بریده شده باشد، افتاد روی زانوهایش و سرش را روی پایم گذاشت. صورتش را نمی‌دیدم. گریه نمی‌کرد، می‌کرد؟ لکه‌ی گرم و مرطوبی روی شلوار ورزشی‌ام افتاد.

«می‌دونی چه حسی داره چند بار در روز بالا بیاری؟ انگار دریازده شدی در حالی که پاهات رو خشکیه. باید دولادولا راه بری، اصلا نمی‌شه صاف وایسی. سرت مثل چی درد می‌کنه... انگار که چشم راستت داره تو سرت فرو می‌ره. شونه‌هات مثل تخته سفت‌ می‌شن. دهنت آب می‌ندازه، اسید معده‌ت می‌ریزه روی سنگ‌فرش‌های خیابون، روی ریشه‌های درختای کنار جاده...»

صدای وزوز بلند حشره‌ای از لامپ فلورسنتی که رو به خاموشی بود به گوش می‌رسید. زیر نور زننده‌ی آن، کبودی‌ای به بزرگی برگ درخت جوالدوزک روی پشتش به چشم می‌خورد. در نهایت توانست صدای ناله‌ای را که آرام از او بیرون می‌خزید، در خود خفه کند.

به صورتش نگاه کردم و گفتم: «برو بیمارستان. فردا یه راست برو یه متخصص داخلی ببینتت.»

صورت خیس و پر از لک‌اش خوشایند نبود. انگشت‌هایم را در موهای شکننده‌اش فرو بردم، لبخند بزرگی زدم و گفتم: «و حواستم جمع کن. نمی‌خوای که باز خودتو زخمی کنی. تو که بچه نیستی که زمین بیفتی و به در و دیوار بخوری.»

صورت خیسش به لبخند لرزانی باز شد و اشکی که به لب‌هایش چسبیده بود، از لبش جدا شد و افتاد.

 

۳

 

آیا همسرم اهل گریه و زاری بود؟ نه، نبود. اولین باری که گریه‌اش را دیدم بیست‌وشش سالش بود.

جوان‌تر که بود، راحت‌تر به خنده می‌افتاد و صدای خنده‌اش همیشه پرطنین و روشن بود؛ خنده‌هایش رنگ داشت. صدایش معمولاً چنان آرامش و پختگی‌ای داشت که به چهره‌ی جوانش نمی‌خورد. برای اولین بار لرزش صدایش را وقتی شنیدم که گفت: «از زندگی تو آپارتمان‌های بلند سانگگه دونگ متنفرم. هفتصد هزار نفر بهم فشرده شدن، احساس می‌کنم دارم پژمرده می‌شم و می‌میرم. از این صدها و هزاران ساختمون یک‌شکل، آشپزخونه‌های یک‌شکل، سقف‌های یک‌شکل، توالت‌ها، وان‌ها، بالکن‌ها و آسانسورها متنفرم، و از پارک‌ها، استراحتگاه‌ها، فروشگاه‌ها، خطوط عابر پیاده هم متنفرم. از همه‌‌شون متنفرم.»

«جریان چیه؟ هان؟» لحنم شبیه کسی بود که می‌خواهد بچه‌ی بهانه‌گیری را آرام کند، چون بیشتر به لطافت صدای همسرم توجه کرده بودم تا به آنچه گفته بود. «چه بدی داره اینکه آدم‌های زیادی نزدیک به هم زندگی کنن؟»

با حالت نسبتاً جدی‌ای که به خودم گرفته بودم به چشم‌هایش نگاه کردم، چشم‌های زنده و پرشورش.

«من همیشه خونه‌ای رو اجاره می‌کردم که نزدیک مراکز تفریحی باشه. فقط جاهایی خونه می‌گرفتم که مملو از جمعیت باشه، که صدای بلند موسیقی خیابونا رو پر کنه و خودروها جاده رو بند آورده باشن و پشت سر هم بوق بزنن. وگرنه نمی‌تونستم دووم بیارم. نمی‌تونستم تنهایی رو تحمل کنم.» اشک‌هایش را با پشت دست از روی گونه‌هایش پاک می‌کرد، اما جریان اشک‌هایش روی صورتش متوقف نمی‌شد. «و حالا، انگار دارم می‌افتم تو دامن یه مریضی که ول‌کن نیست و می‌میرم. انگار دیگه نمی‌تونم از این طبقه‌ی سیزدهم پایین برم، انگار دیگه نمی‌تونم از اینجا بیرون برم.»

«چرا داری شلوغش می‌کنی؟ دیگه داری زیاده‌روی می‌کنی.»

سال اول سکونت‌مان در این برج‌های بلند، همسرم اغلب مریض بود. او به طبیعت اطرافِ اتاق اجاره‌ای‌اش در محله‌های روی تپه‌های سئول عادت کرده بود و به نظر می‌رسید بدنش نمی‌توانست با آپارتمانی با سیستم گرمایشی مرکزی و فضای به‌شدت بسته سازگار شود. سطح انرژی‌اش به قدری افت کرده بود که تنها می‌توانست یک بار در روز سربالایی تندی را برای رسیدن به انتشارات کوچکی که دستمزد ناچیزی به او می‌داد، سریع بالا رود.

اما به خاطر ازدواج‌مان نبود که شغلش را رها کرد. مدتی بعد از استعفایش، در واقع کمی بعد از آن بود که من به طور جدی درباره‌ی ازدواج صحبت کردم. او تمام پولش را از بانک برداشت کرده بود – هر چیزی که از حقوق ماهانه و کمک‌هزینه‌هایش کنار گذاشته بود، به علاوه پولی که از کار پاره‌وقت در آخر هفته‌ها به دست آورده بود – و قصد داشت کشور را ترک کند.

«می‌خوام برم تا خون تازه‌ای تو رگ‌هام جریان پیدا کنه.» این را عصر همان روزی گفت که بالاخره نامه‌ی استعفایش را به بالادستی‌اش تحویل داده بود. گفت که می‌خواهد خون ناسالمی را که مانند کیست در رگ‌هایش لخته شده بود از بدنش بیرون بکشد و ریه‌های خسته‌اش را با هوای تازه پر کند. گفت از کودکی رؤیایش این بود که آزادانه زندگی کند و آزادانه بمیرد؛ فقط زمانش مناسب نبوده و مدام این تصمیم را به تعویق انداخته بود. اما حالا احساس می‌کرد که به اندازه‌ی کافی پس‌انداز کرده تا رؤیایش را به واقعیت بدل کند. قصد داشت کشوری را انتخاب کند، شش ماه یا بیشتر در آنجا بماند و بعد به جایی دیگر برود، و همین‌طور ادامه دهد. «می‌دونی؟ می‌خوام قبل از اینکه بمیرم این کار رو انجام بدم.» این را گفت و خنده‌ی آرامی کرد. «می‌خوام آخر دنیا رو ببینم. کم‌کم، تا جایی که امکان داره از اینجا دور بشم.»

اما در نهایت، به‌جای اینکه راهیِ آخر دنیا شود، تمام پس‌انداز اندکش را صرف پول پیش این آپارتمان و هزینه‌های عروسی‌مان کرد. و دلیل همه‌ی آن کارها را با جمله‌ی کوتاهی توضیح داد: «چون نمی‌تونم از تو جدا شم.» آن رؤیا، رؤیای آزادی‌اش چقدر واقعی بود؟ از آنجایی‌که توانسته بود به‌راحتی از آن دست بکشد، فکر کردم که چندان هم واقعی نبود. تمام آن ماجرا نباید چیزی جز یک خیال‌پردازی رمانتیک و غیرواقع‌بینانه بوده باشد، و نقشه‌هایی که برای آن کشیده بود، به اندازه‌ی رؤیاهای یک بچه برای سفر به ماه واقعی بود. در نهایت، حتماً خودش هم به همان نتیجه رسیده بود، و من با حس مبهمی از تأثر و غرور، تصور کردم که شاید این من بودم که باعث این درک دیرهنگام در او شده بودم.

احتمالاً همه‌اش به خاطر دردها و ناخوشی‌های مکررش بود، اما وقتی دیدم همسرم گونه‌اش را به در شیشه‌ای بالکن چسبانده و آنجا ایستاده، در حالی‌که شانه‌های نحیفش مثل برگ‌های پژمرده‌ی کلم افتاده و به خودروهای در حال عبور خیره شده، دلم فروریخت. بی‌حرکت بود، فقط صدای بسیار ضعیف نفس‌هایش بود که نشان می‌داد هنوز زنده است؛ انگار دستانی نامرئی شانه‌هایش را به بدنش بسته بود، انگار یک گوی آهنی عظیم با زنجیری نامرئی طوری او را از حرکت بازمی‌داشت که حتی یک عضله‌اش را هم نمی‌توانست تکان دهد.

اواسط شب و ساعات اولیه‌ی صبح، آشفته از صدای گه‌گاه تاکسی یا موتورسیکلتی که در خیابان خالی غرش‌کنان می‌گذشت، با وحشت از خواب می‌پرید و می‌گفت: «انگار این جاده است که با سرعت می‌ره، نه ماشین‌ها. انگار این آپارتمان هم همراه جاده کشیده می‌شه.» حتی بعد از آنکه صدای موتور در دوردست محو می‌شد و خواب دوباره او را در بر می‌گرفت، چهره‌ی زیبایش به طرز مرگباری پریده‌رنگ می‌ماند.

یکی از همان شب‌ها، همسرم انگار که در خواب چیزی را زیر لب بگوید، با صدای خش‌داری که به زحمت شنیده می‌شد گفت: «اینا همه... از کجا اومدن... دارن کجا میرن این‌جوری؟»

 

۴

 

شب بعد، هنگامی که در ورودی را باز کردم و وارد آپارتمان‌مان شدم، همسرم به استقبالم آمد؛ احتمالاً صدای قدم‌هایم را در راهرو شنیده بود. پا برهنه بود و سفیدی گوشه‌های منحنی ناخن‌‌‌‌های پایش که مثل سابق کوتاه و مرتب‌شان نمی‌کرد، می‌درخشیدند.

«چی گفتن توی بیمارستان؟»

جواب نداد. وقتی کفش‌‌هایم را درمی‌آوردم، در سکوت با دقت براندازم می‌کرد، بعد از من رو برگرداند و رفت، و دسته‌ای از موهای کدرش را که روی گونه‌‌اش ریخته بود پشت گوشش زد.

پیش خودم فکر کردم، دوباره همان نیم‌رخ. روزی را به یاد آوردم که همکار ارشدم ما را به هم معرفی کرد. وقتی او برخاست و ما را تنها گذاشت، سکوت آرامی برقرار شد. چقدر از حالت مرموزی که در چهره‌ی همسر آینده‌ام بود معذب شده بودم. گویی او فرسنگ‌ها دورتر از من، در مکانی ناشناخته پرسه می‌زد. در آن چهره که در نگاه اول صرفاً سرزنده و دوست‌داشتنی به نظر می‌رسید، تنهایی غیرمنتظره‌ای را می‌توانستم بخوانم؛ تنهایی‌ای که انگار مربوط به شخصی کاملاً متفاوت بود، و همین بود که لحظه‌ای عمیقاً به این باور رسیدم که او مرا می‌فهمد. و بعد هم این باور و البته الکلی که نوشیده بودم باعث شد بی‌مقدمه اعتراف کنم که تمام زندگی‌ام تنها بوده‌ام. زن بیست‌وشش ساله‌ای که قرار بود همسرم شود، رو برگرداند و به دوردست نگاه کرد و من را با همان نیم‌رخ سرد و حزینی که آن شب هم می‌دیدم تنها گذاشت.

«رفتی بیمارستان، مگه نه؟» به نشانه‌ی تأیید سرش را به طور نامحسوسی خم کرد. رویش را برگردانده بود تا رنگ و ‌روی بیمارش را پنهان کند، یا من کاری کرده بودم و از من ناراحت بود؟ «بگو دیگه، لطفاً حرف بزن باهام. دکتر چی گفت؟»

«گفت چیزی نیست.» بیشتر شبیه این بود که نفسش را بیرون داده باشد تا اینکه چیزی گفته باشد. صدایش به طرز هولناکی بی‌روح بود.

در آن دیدار اول، صدایش بود که بیشتر از همه مرا به خود جذب کرده بود. مقایسه‌ای بی‌معنی بود، اما صدایش مرا به یاد یک میز چای که با ظرافت و هنرمندانه لعاب‌‌دار و جلا داده شده بود می‌انداخت؛ از آن میزهای شیک و زیبایی که آدم اکراه دارد از آن استفاده کند، مگر برای مهمان‌های ویژه‌اش. و به نظر می‌رسید فقط باید بهترین چای را در بهترین فنجان‌ها روی آن سرو کرد. آن شب، ظاهراً همسرم از اعترافی که ناخواسته از دهانم پریده بود اصلاً پریشان و دستپاچه نشد و با صدای معمولش که خوددار و متین بود پاسخ صریحی داد. گفت نمی‌خواهم تمام عمرم را در یک مکان بگذرانم.

بعد از آن، من درباره‌ی گیاهان حرف زدم. از این گفتم که همیشه رؤیای این را داشتم که بالکنی پر از گلدان‌های بزرگ داشته باشم، هر کدام از آن‌ها پر از کاهوی سبز و پریلا باشد. و تابستان‌ها، گل‌های ریزِ دانه برفیِ گیاه پریلا باز شوند. و اضافه کردم، جوانه‌های بقولات هم در آشپزخانه رشد کنند. بالاخره همسرم که نگاه پرتردیدش را به من دوخته بود و گویی به نظرش حرف‌های من در مورد گیاهان با تصورش از من أصلاً هم‌خوانی نداشت، خنده‌ی کوتاهی کرد. در تلاش برای نگه‌داشتن ته‌مانده‌ای از آن خنده‌ی معصوم و لطیف، دوباره آن جمله را گفتم: «همه‌ی عمرم تنها بودم.»

بعد از ازدواج‌مان، طبق صحبتی که داشتیم گلدان‌ها را در بالکن گذاشتم، اما در پرورش گیاه دست هیچ‌کدام‌مان خوب نبود. معلوم نبود چرا، حتی گیاهان سبزِ مقاومی هم که فکر می‌کردم فقط به آبیاری منظم نیاز دارند پژمرده ‌شدند و بدون آنکه کوچک‌ترین محصولی بدهند خشک شدند.

یک نفر می‌گفت آپارتمان ما در طبقه‌ی بالا بیش از حد از انرژی زمین دور است؛ دیگری می‌گفت که گیاهان‌مان به خاطر آب و هوای بد در حال نابودی‌اند. حتی یک نفر هم گفت که ایمان و باور لازم برای مراقبت از موجودات زنده را نداریم، اما این اصلاً حقیقت نداشت. میزان توجه و تلاشی که همسرم برای مراقبت از آن گیاهان به خرج می‌داد فراتر از انتظار بود. پژمردگی کاهو یا پریلایی کافی بود تا او را برای نصف روز افسرده کند، و اگر یکی از گیاهان همچنان سرسختانه به زندگی چسبیده بود، با خوشحالی در خانه راه می‌رفت و آهنگ شادی را زیر لب زمزمه می‌کرد.

معلوم نبود چرا در گلدان‌های مستطیلی بالکن دیگر چیزی جز خاک خشک باقی نمانده بود. مانده بودم همه‌ی آن گیاه‌های خشک‌شده کجا رفته‌ بودند؟ و آن روزهای اول، روزهایی که به وقت باران گلدان‌ها را روی لبه‌ی پنجره می‌گذاشتم تا دست‌های‌شان را در باران سرد فرو ببرند؟

همسرم رو به من کرده و گفته بود: «بیا یه جای دور بریم، فقط من و تو.» برخلاف گیاهان‌مان که با جذب آن باران نیروبخش دست‌کم کمی جان می‌گرفتند، او هر روز بیشتر در ورطه افسردگی فرو می‌رفت. گفته بود: «زندگی تو این آپارتمان خفه غیرممکنه.» دست نحیف و رنگ‌پریده‌اش را روی برگ‌های کاهو دراز کرد تا قطرات باران را بگیرد. بعد دستش را روی بالکن تکان داد و گفت: «این بارون کثیفه، سیاه از گند و کثافت.» نگاهش به دنبال تأییدی از جانب من بود. با عصبانیت، سریع گفت: «این زندگی نیست، فقط شبیهشه.» زیرِ صدایش بغض و کینه موج می‌زد، مثل مستی که با صدای مبهم و کش‌دارش فریاد بزند: این کشور از درون پوسیده! «نمی‌بینی؟ هیچ‌چی نمی‌تونه اینجا رشد کنه، نه وقتی که تو همچین… همچین جای خفه و کرکننده‌ای گیر افتادیم!»

صبرم سر آمد.

«چی خفه‌کننده است؟» نمی‌توانستم آن نیش‌های تیز و ریزش را تحمل کنم که بدون کوچک‌ترین ملاحظه‌ای شادی نوظهور و ناپایدارم را در هم می‌شکستند، یا آن عذاب سرکوب‌شده‌ای که کلماتش از تن فرسوده‌اش بیرون می‌کشیدند. «بگو.» آب بارانی را که در دست‌هایم جمع کرده بودم روی شانه‌هایش پاشیدم. «چی خفه‌کننده‌ست؟ چی کرکننده‌ست؟»

ناله‌ی ضعیفی کرد و دست‌های وحشت‌زده‌اش در تقلا برای پوشاندن صورتش از جا پریدند. باران سرد روی شیشه‌ی پنجره‌ی بالکن و صورتم پاشید. گلدانی که روی لبه‌ی پنجره بود، با صدایی بلند روی کف بالکن سقوط کرد و لبه‌ی تیزش پای همسرم را شکافت. تکه‌های زبر سفالِ شکسته و خاک گلدان به لباس‌های همسرم و پاهای برهنه‌اش چسبیدند. خم شد، با هر دو دست پای زخمی‌اش را گرفت و لب پایینش را گزید.

لب گزیدن از عادت‌های قدیمی‌اش بود؛ قبل از ازدواج هم هر وقت که عصبانی می‌شدم یا صدایم را بالا می‌بردم، این کار را می‌کرد. انگار با این کار می‌توانست افکارش را سامان دهد، و بعد از مدتی با بیان آرام و منطقیِ نظراتش به حرف‌ها یا رفتارم پاسخ می‌داد. اما بعد از آن اتفاق روی بالکن، گزیدن لبش تنها پاسخی بود که از او ‌دیدم. از آن روز به بعد، دیگر بحثی بین‌مان درنگرفت.

«دکتر گفت هیچ مشکلی نیست؟» موجی از فرسودگی و تنهایی عمیق وجودم را فرا گرفت. وقتی کتم را از تن درآوردم، آن را از من نگرفت.

در حالی که همچنان رویش را برگردانده بود، حرفم را تأیید کرد: «دکتر گفت هیچ مشکلی نمی‌بینه.»

 

۵

 

همسرم کم‌کم همان چند کلمه‌ای را هم که می‌گفت، دیگر نگفت. هیچ، مگر اینکه کسی با او حرف بزند؛ حتی آن موقع هم تنها پاسخش یک سر تکان دادن بود و بس. اگر صدایم را بلند می‌کردم و از او می‌خواستم که جوابم را بدهد، فقط با نگاه مبهم و تردیدآمیز به دوردست‌ها خیره می‌شد. حالا دیگر حتی زیر نور ضعیف لامپ فلورسنت هم می‌توانستم ببینم که رنگ و رویش هر روز بدتر و بدتر می‌شد.

با توجه به اینکه دکتر گفته بود نتوانسته بود هیچ مشکلی پیدا کند، شاید مسئله مشکلی در معده یا روده‌های همسرم نبود، بلکه صرفاً حسرتی بود که او را از درون می‌خورد. اما آخر او حسرت چه چیزی را می‌توانست داشته باشد؟

سه سال اول زندگی‌مان از گرم‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین سال‌های زندگی‌ام بودند. کارم آن‌قدرها پرزحمت نبود، خوش‌شانس بودم که صاحب‌خانه سعی نمی‌کرد رهن آپارتمان را افزایش دهد، تقریباً وام خرید آپارتمان جدید را تسویه کرده بودم و زنی داشتم که اگرچه می‌شد گفت فوق‌العاده جذاب نبود، اما هرآنچه از یک شریک زندگی می‌خواستم در خود داشت؛ رضایتم از زندگی مانند آب گرمی بود که آرام‌آرام به دیواره‌های داخلی وان پر از آب می‌خورد و بدن خسته‌ام را نوازش می‌کرد.

پس مشکل همسرم چه بود؟ اگر واقعاً دلش پی چیزی بود، ممکن بود خواسته‌اش آن‌قدر شدید بوده باشد که مریضش کند؟ هر بار که از خودم می‌پرسیدم که آیا این زن واقعاً حق دارد این‌طور باعث تنهایی من شود، احساس می‌کردم نفرت بی‌انتهایی تمام وجودم را گرفته است. مثل لایه‌ای از غبارِ کهنه، تنها و فراموش‌شده بودم.

صبح یکشنبه‌ی بعد، یعنی یک روز پیش از سفر کاری یک‌هفته‌ای‌ام به خارج از کشور، همسرم را نگاه می‌کردم که در بالکن مشغول تکاندن لباس‌های شسته‌شده بود. حالا دیگر بازوهایش چنان با کبودی‌ها پوشانده شده بود که انگار بخش‌های سفید پوستش لکه بودند نه کبودی‌ها؛ لکه‌های کوچک سفید میان آن همه آبی. نفسم بند آمد. وقتی داشت سبد خالی لباس‌ها را به داخل اتاق نشیمن می‌آورد، راهش را بستم و از او خواستم که لباس‌هایش را درآورد. مقاومت کرد، اما خودم تی‌شرتش را درآوردم؛ شانه‌اش به رنگ آبی تیره و کدری درآمده بود.

تلوتلوخوران عقب کشیدم و به بدنش خیره شدم. بیش از نیمی از موی ضخیم زیر بغلش ریخته بود و رنگ قهوه‌ای نوک پستان‌های سابقاً نرم و لطیفش پریده بود.

«دیگه نمی‌تونم این وضعیت رو تحمل کنم. من به مادرت زنگ می‌زنم.»

بلافاصله فریاد زد: «نه، زنگ نزن، خودم این کار رو می‌کنم.» کلمات را طوری نامفهوم ادا می‌کرد که انگار زبانش خوب در دهانش نمی‌چرخید.

«می‌ری بیمارستان، فهمیدی؟ برو پیش متخصص پوست. اما نه، برو به یک بیمارستان عمومی.» خاموش، سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد. «می‌دونی که من وقت ندارم که با تو بیام. خودت بدنت رو می‌شناسی، پس باید مراقبش باشی، نه؟» دوباره سرش را تکان داد. «به حرفم گوش کن. به مادرت زنگ بزن.» لب‌هایش را محکم به هم چسبانده و همچنان سر تکان می‌داد. آیا تکان دادن سرش یعنی گوشش با من بود؟ به احتمال زیاد، حرف‌هایم از یک گوش وارد و از دیگری خارج شده بود؛ می‌توانستم صدای‌شان را بشنوم که به کف اتاق نشیمن می‌افتادند و مثل بیسکویت‌های بی‌کیفیت خرد می‌شدند.

 

۶

 

درهای آسانسور با صدای خِرخِر باز شدند. با چمدان سنگینم از راهروی تاریک گذشتم و زنگ در را زدم. کسی جواب نداد.

گوشم را به فولاد سرد در چسباندم. دو بار، سه بار، چهار بار زنگ در را فشار دادم تا مطمئن شوم که هنوز کار می‌کند. کار می‌کرد، صدای زنگ را از داخل آپارتمان می‌شنیدم، اما در، صدا را می‌گرفت و باعث می‌شد به نظر برسد که صدای زنگ از جای بسیار دورتری می‌آید. چمدان را به در تکیه دادم و به ساعت نگاه کردم. هشت شب بود. درست است که خواب همسرم سنگین بود، اما نه در آن حد.

حسابی خسته بودم. چیزی هم نخورده بودم. دقیقاً همان یک بار بود که حوصله‌ی دردسرِ پیدا کردن کلیدم را نداشتم.

شاید همسرم به حرفم گوش داده بود، با مادرش تماس گرفته و به بیمارستان رفته بود، یا شاید هم رفته بود روستا پیش اقوامش. اما نه – همین که وارد خانه شدم، انبوه درهم دمپایی‌ها، کفش‌های ورزشی و کفش‌های مهمانی‌اش را دیدم.

خیلی آرام کفش‌هایم را درآوردم و دمپایی پوشیدم. خنکی معمول خانه را حس کردم. اما قبل از اینکه چند قدم بردارم، متوجه بوی زننده‌ای شدم. در یخچال را باز کردم؛ چند پیش‌غذا که حاوی کدوی سبز و خیار بود، گندیده و مایع متعفنی ازشان نشت کرده بود.

نصف کاسه برنج در پلوپز مانده بود؛ معلوم بود چند روزی از آن می‌گذشته، چون خشک شده و به ته ظرف چسبیده بود. وقتی در آن را باز کردم، بوی برنج کهنه و بخار برنج دماغم را پر کرد. ظرف‌های کثیف در سینک آشپزخانه تلنبار شده بودند و بوی شیرینی از گندیدگی، از لگن پلاستیکی‌ای که روی ماشین لباس‌شویی بود به مشام می‌رسید؛ داخل لگن چند لباس در کف‌آبه‌ای خاکستری‌رنگ مانده بود.

نه در اتاق خواب بود، نه در حمام و نه در اتاق مهمان که برای کارهای مختلف استفاده می‌کردیم. صدایش کردم. در اتاق نشیمن، فقط روزنامه‌ی صبح جمعه‌ای که هفته‌ی پیش خودم باز کرده و همان‌جا رها کرده بودم، یک پاکت خالی شیر ۵۰۰ میلی‌لیتری، یک فنجان بلوری با لکه‌های دلمه‌شده‌ی شیر، یکی از جوراب‌های سفید همسرم که وارونه شده بود و یک کیف قرمز از چرم مصنوعی به چشم می‌خورد؛ همه‌شان این‌جا و آن‌جا پخش و پلا شده بودند.

غرش موتور خودرو‌هایی که با سرعت از جاده اصلی می‌گذشتند، در انبوه فشرده‌ی خلأ آپارتمان شکاف تیزی ایجاد می‌کرد.

خسته و گرسنه بودم، ظرف‌ها در سینک قارچ زده بودند و حتی یک قاشق تمیز برای برداشتن برنج نداشتم. احساس تنهایی می‌کردم چون بعد از یک سفر طولانی به خانه‌ای خالی برگشته بودم، چون می‌خواستم در مورد همه‌ی آن چیزهای بی‌اهمیتی که در پروازهای طولانی اتفاق می‌افتد با کسی صحبت کنم، درباره مناظری که از پنجره‌ی قطارهای کشور دیگری دیده بودم، چون کسی نبود که بپرسد «خسته‌ای؟»، و این فرصت را از من بگیرد که با خویشتن‌داری بگویم «خوبم» و سرسختی‌ام را نشان دهم. و به خاطر همین احساس تنهایی، خشمگین شدم.

به خاطر اهمیتی که به جسمم داده نشده بود، احساس می‌کردم از اساس در دنیا جایی ندارم. سرما از لباس‌های ناگهان بی‌خودم گذشت و مورمورم شد. به این فکر می‌کردم که تمام آنچه در زندگی انجام داده بودم برای این بوده که خودم را به بهترین نحو دست بیندازم و فکر کنم تحسین‌برانگیز و مورد تأیید هستم؛ به خاطر همه‌ی این‌ها عصبانی بودم. تنها و بدون کسی که دوستم داشته باشد، گویی وجودم هم پیش از آن کاملاً نابود شده بود.

در همان لحظه، صدای نزاری شنیدم.

به سمت صدا چرخیدم. صدای همسرم بود. زمزمه‌ی ضعیف و غیرقابل‌تشخیصی بود از سمت بالکن.

آن تنهایی شدید درجا به آسودگی خاطر تبدیل شد. همین‌طور که به سمت بالکن می‌رفتم و پاهایم را روی زمین می‌کوبیدم، موجی از خشم و آزردگی از نوک زبانم فوران کرد. در بالکن را با خشم باز کردم و گفتم: «از اون موقع تا حالا اینجایی و جواب منو نمیدی؟ این چه وضع خونه ست؟ محض رضای خدا، بگو این همه مدت چی می‌خوردی تو؟»

بعد چشمم افتاد به تن عریان همسرم و ساکت شدم.

رو به نرده‌های مشبکی که سراسر پنجره‌ی بالکن را پوشانده بود، زانو زده بود. دستانش را بالا برده بود، انگار که در حال هورا کشیدن باشد. تمام بدنش به رنگ سبز تیره درآمده بود. چهره‌ی گرفته‌اش، حالا مانند برگ‌های سبز و براق درختان همیشه‌سبز شده بود. موهای خشکِ‌ برگ تربچه‌ای‌اش، حالا مثل ساقه‌های گیاهان وحشی می‌درخشید.

چشم‌هایش در صورت سبزش درخشش کم‌جان و خفیفی داشت. همین که از وحشت خودم را عقب کشیدم، به سمت من برگشت. طوری جابه‌جا شد انگار می‌خواست بلند شود. اما جز اینکه پاهایش از بالا تا پایین انقباضات غیرارادی پیدا کنند، اتفاق دیگری نیفتاد. به نظر می‌رسید نه می‌تواند بایستد و نه راه برود.

کمر منعطفش پیچ و تاب ‌دردناکی خورد. زبان خشکش مثل گیاه آبزی بین لب‌های آبی تیره‌اش بی‌حال تکان ‌خورد. دیگر هیچ نشانی از دندان‌هایش نبود.

تنها یک فریاد که آن هم چیزی بیش از یک ناله نبود، از میان لب‌های رنگ‌پریده‌اش بیرون آمد: «...آب.»

دویدم به سمت سینک آشپزخانه، شیر آب را تا آخر باز کردم و تشت پلاستیکی را آن‌قدر از آب پر کردم که سرریز کرد. همین‌طور که با عجله به سمت بالکن قدم برمی‌داشتم، آب در تشت لمبر می‌خورد، بیرون می‌پاشید و کف اتاق نشیمن را خیس می‌کرد. به محض اینکه آب را روی سینه‌ی همسرم پاشیدم، تمام بدنش مثل برگ یک گیاه عظیم شروع به لرزیدن کرد و تازه شد. برگشتم، تشت را دوباره پر کردم و آب را روی سرش ریختم. ناگهان موهایش بالا پرید، انگار که نیرویی نامرئی آن‌ها را تا آن لحظه فشرده و در خود جمع کرده بود. بدنِ سبز درخشانش را تماشا کردم؛ از غسلی که به او داده بودم دوباره باطراوت شده بود. سرگیجه گرفتم.

همسرم را هرگز به آن زیبایی ندیده بودم.

 

۷

 

مادر،

دیگر نمی‌توانم برایت نامه بنویسم. یا آن پلیورت را بپوشم. همان پلیور پشمی نارنجی‌رنگت را که زمستان گذشته وقتی به دیدنم آمدی جا گذاشتی.

فردای روزی که او به سفر کاری‌اش رفته بود، آن را پوشیدم. تو می‌دانی که من چقدر سرمایی هستم.

پلیورت را نشسته بودم؛ هنوز بوی مانده‌ی دورچینِ غذا و عطرِ تن تو را در خود داشت. اگر در شرایط دیگری بودم، احتمالاً آن را می‌شستم، اما هوا خیلی سرد بود. علاوه بر آن، می‌خواستم همچنان عطر تن تو را نفس بکشم، برای همین آن را از تن درنیاوردم و حتی با آن خوابیدم. صبح روز بعد، سرما هنوز نشکسته بود و شاید خیلی سردم بود و تشنه، که وقتی بالاخره نور آفتاب از پنجره‌ی اتاق خواب به درون تابید، آن فریاد خفه از من بیرون پرید: مادر. به بالکن رفتم و لباس‌هایم را درآوردم؛ دلم می‌خواست گرمای آفتاب من را در خود بپیچاند. پرتوهای خورشید که بر بدن برهنه‌ام نفوذ می‌کرد، چنان شبیه بوی تو بود که همان‌جا زانو زدم و فقط تو را صدا کردم: مادر، مادر. بی‌هیچ حرف دیگری.

نمی‌دانم چقدر زمان گذشته است. روزها، هفته‌ها، ماه‌ها؟ هوا چندان گرم نبود؛ تنها چیزی که بعد از آن متوجه شدم افزایش نامحسوس دما بود، که بعدش به همان اندازه کاهش یافت.

هر لحظه ممکن است پنجره‌های آپارتمان‌های دوردستِ آن سوی رود چانگ‌نانگ با نور نارنجی‌رنگی بدرخشند.

کسانی که در آنجا زندگی می‌کنند می‌توانند مرا ببینند؟ خودروهایی که با چراغ روشن در جاده‌ی اصلی با سرعت رد می‌شوند چطور؟ یعنی حالا چه شکلی هستم؟

*

او فوق‌العاده مهربان بوده است. یک گلدان بزرگ خرید و من را در آن کاشت. یکشنبه‌ها، تمام صبح را روی درگاه بالکن می‌نشیند و شته‌ها را جمع می‌کند. او، که همیشه حسابی خسته بود، حالا هر روز صبح، کوه پشت ساختمان‌مان را بالا می‌رود و با یک سطل آب معدنی برمی‌گردد تا پاهایم را آبیاری کند (یادش مانده که آب لوله‌کشی را دوست ندارم). مدتی پیش، گلدانم را خالی کرد و خاکم را با یک مشت خاک حاصلخیز جدید جایگزین کرد. باران شب قبل کمی از غبار هوای شهر را شسته است؛ در ورودی و پنجره‌ها را باز می‌کند تا هوای تازه در خانه جریان پیدا کند.

*

عجیب است، مادر. بدون دیدن، شنیدن، بوییدن و چشیدن، همه‌چیز زنده‌تر و تازه‌تر به نظر می‌رسد. صدای گوش‌خراش اصطکاک لاستیک‌های خودروها با آسفالت، هنگامی که با سرعت رد می‌شوند، تمام ارتعاشات قدم‌هایش را وقتی که در ورودی را باز می‌کند و به طرف من می‌آید، هوای اشباع‌شده از باران و بارور از رؤیاهای حاصلخیز، و گرگ‌ومیش خاکستری سپیده‌دم، همگی را حس می‌کنم.

جوانه‌هایی که در دور و نزدیک سبز می‌شوند و گلبرگ‌هایی که باز می‌شوند، لاروهایی که از شفیره‌ها بیرون می‌آیند، سگ‌ها و گربه‌هایی که بچه‌هایشان را به دنیا می‌آورند، تپش لرزان و بی‌وقفه‌ی پیرمرد ساختمان کناری، اسفناجی که در قابلمه‌ی آشپزخانه‌ی طبقه‌ی بالا نیم‌پز می‌شود، دسته‌ی گل‌های داوودی که با دست چیده شده و در گلدانی کنار گرامافون در آپارتمان طبقه‌ی پایین گذاشته می‌شوند، همه را حس می‌کنم. چه روز و چه شب، ستاره‌ها کمان ملایمی را نشان می‌دهند و با هر طلوع خورشید، درختان چنار کنار بزرگراه، تن‌های عطشناک‌شان را به سوی مشرق می‌کشند؛ تن من هم.

متوجهی چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ می‌دانم، می‌دانم که به زودی حتی افکارم را هم از دست خواهم داد، اما خوبم. مدت‌هاست که رؤیای چنین چیزی را داشته‌ام؛ رؤیای این‌که بتوانم تنها با باد، نور خورشید و آب زندگی کنم، مدت‌هاست.

*

یادی از بچگی‌ها: وقتی به آشپزخانه می‌دویدم و صورتم را در دامن تو فرو می‌کردم، آن بوی خوشمزه؛ بوی روغن کنجد، بوی کنجد تفت‌داده. می‌دانی، من همیشه خاک‌بازی می‌کردم. دست‌های خاکی‌ام پایین دامنت را کثیف می‌کرد.

درست به یاد نمی‌آورم چندساله بودم. همان روز بهاری که باران ریزی هوا را مه‌آلود کرده بود، پدر من را بلند کرد، روی تراکتور نشاند و با هم به سمت ساحل رفتیم. خنده‌های سرخوشانه‌ی بزرگ‌ترها در بارانی‌های‌شان، بچه‌هایی که موهای خیس‌شان به پیشانی‌شان چسبیده بود، این طرف و آن طرف می‌پریدند، دست‌های‌شان را در هوا تکان می‌دادند و سرهای‌شان را طوری می‌چرخاندند که صورت‌های‌شان دیده نمی‌شد.

آن روستای فقیر کنار دریا تمام دنیای تو بود. تو آنجا به دنیا آمدی و بزرگ شدی. آنجا زایمان کردی، کار کردی، پیر شدی.

زمانی می‌رسد که تو را در دامنه‌ی قبرستان خانوادگی‌مان، کنار پدر به خاک خواهند سپرد.

مادر، ترس از این‌که به سرنوشت تو دچار شوم، باعث شد بین خودم و خانه‌ام این همه فاصله بیندازم. خاطره‌ی یک ماه سرگردانی‌ام در مناطق شهری بوسان، دئگو، گانگ‌نئونگ، هنگامی که در هفده‌سالگی خانه را ترک کردم، هنوز در یادم زنده است. خودم را بزرگ‌تر جا زدم تا در یک رستوران ژاپنی کار بگیرم. کارهای روزمره‌ام را به تنهایی انجام می‌دادم و شب‌ها در آن اتاق مطالعه مثل یک جنین در خودم جمع می‌شدم– آن‌جا را دوست داشتم. نورهای خیره‌کننده‌ی مناطق شهری و زرق و برقِ افسون زندگی ساکنان‌شان را هم.

نمی‌دانم کی بود وقتی اولین بار متوجه شدم که سرگردان در آن خیابان‌های پر از غریبه، پیر و ویران می‌شوم. در خانه حالم خوب نبود، هیچ‌جای دیگر هم. پس بگو باید کجا می‌رفتم؟

هیچ‌وقت حالم خوب نبوده است. آیا روح عذاب‌کشیده‌ای هست که همیشه من را دنبال می‌کند، گلویم را می‌فشارد و به دست و پاهایم می‌چسبد؟ همیشه فقط خواسته‌ام فرار کنم، تکانه‌ای کاملاً ابتدایی، مثل دردی که باعث فریاد می‌شود و نیشگونی که باعث می‌شود آدم جیغ بزند. در انتهای اتوبوس نشسته بودم و زانوهایم را جمع کرده بودم. ظاهر کسی را داشتم که آزارش به مورچه‌ای هم نمی‌رسید و در تمام آن مدت دلم می‌خواست با یک مشت پنجره را خرد کنم. با تمام وجود دلم می‌خواست خونی را که از کف دستم جاری می‌شد با زبان لیس بزنم، درست مثل گربه‌ای که از ظرف شیر می‌خورد. از چه چیزی می‌خواستم فرار کنم؟ چه چیزی آن‌قدر آزارم می‌داد که آرزوی فرار به آن سوی دنیا را داشتم؟ و چه چیزی مانعم شد، دست و پایم را بست، فلجم کرد؟ چه غل و زنجیری بود که سنگینم کرده و مانع از پرشی می‌شد که آن خون فاسد را عوض کند؟

چه زنجیرهایی بودند که مرا سنگین کرده و مانع از جهشی می‌شدند که می‌توانست این خون بیمار را عوض کند؟

*

پزشک سالخورده چند بار با انگشتش روی گوشی پزشکی ضربه زد و زیر لب گفت که درون من مثل یک گورستان خاموش است، تنها صدایی که به گوش می‌رسید، صدای باد شدیدی بود که در دوردست زوزه می‌کشید. گوشی پزشکی را روی میز گذاشت و دستگاه سونوگرافی را جابه‌جا کرد. وقتی ژل سرد و چسبناک را روی شکمم مالید و یک ابزار سردِ میله‌ای‌شکل را با دقت از وسط قفسه‌ی سینه تا پایین شکم روی پوستم کشید، من بی‌حرکت دراز کشیده بودم. به‌نظر می‌رسید تصویری سیاه و سفید از درون بدنم از طریق آن ابزار به مانیتور منتقل می‌شد.

نچی کرد و زیر لب گفت: «طبیعیه. این‌جا روده‌های شماست... روده‌ها که مشکلی ندارند.»

همه‌چیز «طبیعی» بود.

«معده، کبد، رحم، کلیه‌ها، هم‌شون سالم‌ هستن.»

چطور نمی‌توانست ببیند که آن اندام‌ها به‌آرامی تحلیل می‌رفتند و به‌زودی ناپدید می‌شدند؟ با یک مشت دستمال بیشتر ژل را پاک کردم، اما وقتی خواستم بلند شوم، گفت دوباره دراز بکشم. چند جای شکمم را فشار داد؛ آن‌قدرها دردناک نبود. به صورت عینکی‌اش چپ‌چپ نگاه می‌کردم. او با بی‌ملاحظگی می‌پرسید: «این‌جا درد می‌کنه؟» و من فقط سرم را تکان می‌دادم.

«این‌جا خوبه؟»

«این‌جا درد نمی‌کنه؟»

«نه، درد نمی‌کنه.»

آمپولی زدم و در راه برگشت دوباره استفراغ کردم. در ایستگاه مترو، روی زمین چمباتمه زدم و پشتم را به دیوار کاشی‌کاری‌شده تکیه دادم. شروع کردم به شمردن تا درد آرام شود. دکتر گفته بود باید آرام باشم، به چیزهای خوشایند و آرامش‌بخش فکر کنم. مثل یک استاد بوداییِ در حال مناجات گفته بود همه‌چیز از ذهن شروع می‌شود. افکار آرامش‌بخش، افکار بی‌دغدغه، یک، دو، سه، چهار، صلح بی‌پایان... همین‌طور می‌شمردم و سعی می‌کردم بالا نیاورم.

درد به گریه‌ام انداخت، همین که خواستم اسید معده‌ام را بالا بیاورم، تشنج تمام بدنم را گرفت، دوباره، دوباره، تا این‌که بالاخره دیگر چیزی برای بالا آوردن باقی نماند و توانستم خودم را روی زمین رها کنم. منتظر ماندم تا لرزش زمین تمام شود، لعنتی، فقط تمام شو.

چقدر از آن روز گذشته؟

*

مادر، مدام یک خواب تکراری می‌بینم. خواب می‌بینم که دارم مثل یک صنوبر قد می‌کشم. از سقف بالکن و بعد از سقف طبقه‌ی بالایی، از طبقه‌ی پانزدهم و شانزدهم می‌گذرم و با سرعت از بتن و میل‌گردها عبور می‌کنم تا این‌که از سقف بالاترین طبقه بیرون می‌زنم. از مرتفع‌ترین نقاط بدنم، گل‌هایی شبیه به لاروهای سفید شکوفه می‌زنند. نای‌ام آب زلال را بالا می‌کشد، آن‌قدر که به نظر می‌رسد هر لحظه می‌خواهد بترکد، سینه‌ام به سمت آسمان کشیده می‌شود و من نهایت تلاشم را می‌کنم که دست و پاهای منشعبم را به اطراف باز کنم. و به این طریق از این آپارتمان فرار می‌کنم. هر شب، مادر، هر شب همین خواب را می‌بینم.

*

روزها رو به سردی می‌روند. امروز هم این دنیا برگ‌های بسیاری را خواهد دید که بر زمین افتاده‌اند، مارهای زیادی را که پوست انداخته‌اند، حشرات زیادی را که زندگی‌های کوچک‌شان را پشت سر گذاشته‌اند، و قورباغه‌های بسیاری را که کمی زودتر از موعد به خواب زمستانی فرو رفته‌اند.

مدام به پلیور تو فکر می‌کنم. خاطره‌ی عطر تن تو دیگر چندان واضح نیست. می‌خواهم از او بخواهم که آن را روی من بیندازد، اما حالا دیگر توان حرف زدن ندارم. چه کاری از دستم برمی‌آید؟ او با دیدن من که هر روز لاغرتر و نزارتر می‌شوم، گریه می‌کند، عصبانی هم می‌شود. می‌دانی که، من همه‌کس او بودم. می‌توانم اشک‌های گرمش را در آبی که به پایم می‌ریزد حس کنم. مشت‌های گره‌کرده‌اش بی‌هدف در هوا تکان می‌خورند و من آشوب مولکول‌های هوا را احساس می‌کنم.

*

می‌ترسم، مادر. دست و پاهایم باید فروبریزند. این گلدان خیلی تنگ است، دیواره‌هایش زیاد از حد سخت‌اند. سر ریشه‌هایم از شدت درد تیر می‌کشد. مادر، پیش از آمدن زمستان خواهم مُرد.

و شک دارم که در این دنیا دوباره شکوفه دهم.

 

۸

 

همان شبی که از سفر کاری‌ام برگشته بودم، بعد از آن‌که سه تشت آب روی همسرم ریختم، مقدار زیادی اسید معده‌ی زرد بالا آورد. درست جلوی چشم‌هایم، لب‌هایش سریع جمع و محکم به‌هم دوخته شدند. انگشتان لرزانم را آرام روی لب‌های رنگ‌پریده و لکه‌لکه‌شده‌اش کشیدم، بالاخره صدایی ضعیف شنیدم، آن‌قدر کم‌رمق بود که نمی‌توانستم بفهمم چه می‌گوید. آن روز آخرین باری بود که صدای همسرم را شنیدم. بعد از آن دیگر حتی صدای ناله‌ای هم نشنیدم.

انبوهی از ریشه‌های سفید و ضخیم از داخل ران‌هایش بیرون زد. گل‌های سرخ تیره‌ای از سینه‌اش شکوفه زدند. از سر پستان‌هایش دو پرچم گل بیرون زدند، سر پرچم‌ها سفید بود و ریشه‌هایش ضخیم و زرد‌رنگ. وقتی دست‌هایش هنوز می‌توانستند کمی فشار وارد کنند، سعی کرد گردنم را در آغوش بگیرد. به چشم‌هایش که هنوز نور کم‌رمقی در آن‌ها باقی مانده بود نگاه‌ کردم و به سمت آغوش دستانش که مثل گلبرگ‌های کاملیا بودند خم شدم. پرسیدم: «حالت خوبه؟» سطح براق چشم‌های همچون دو انگور رسیده‌اش درخشیدند و من رد لبخندی را دیدم.

با نزدیک شدن پاییز، برگ‌هایش کم‌کم دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا ریختند. بدنش به‌آرامی تغییر کرد و رنگ نارنجی‌اش به قهوه‌ای کدری تبدیل شد.

به آخرین باری که با او خوابیده بودم فکر کردم.

به جای بوی تند و ترش ترشحات بدن، عطری ناآشنا و کمی شیرین از نیمه‌ی پایین‌تنه‌اش به مشام می‌رسید. آن موقع، فکر کردم که شاید صابونش را عوض کرده باشد، یا شاید کمی وقت آزاد پیدا کرده و تصمیم گرفته باشد چند قطره عطر آن پایین بزند. چقدر از آن روز گذشته است؟

حالا دیگر، ظاهرش به سختی نشانی از یک موجود دوپا دارد. مردمک‌هایش، که به نظر می‌رسید به انگورهای گرد و درخشانی تبدیل شده‌ بودند، به‌تدریج در ساقه‌های قهوه‌ای دفن می‌شوند. همسرم دیگر نمی‌تواند ببیند. حتی نمی‌تواند سرشاخه‌هایش را تکان دهد. اما وقتی به بالکن می‌روم، حس مبهمی را تجربه می‌کنم، حسی که هیچ زبانی قادر به بیانش نیست، انگار که جریان الکتریکی خفیفی از بدن او به بدن من منتقل شود. وقتی برگ‌هایی که زمانی دست‌ها و موهای همسرم بودند ریختند و جایی که لب‌هایش به هم چفت شده بودند شکافت و چند میوه از آن بیرون زد، آن حس از بین رفت، گویی رشته‌ی نازکی بین ما پاره شده باشد.

میوه‌های ریزی، دسته‌ای‌شکل، مثل انار از دهانش بیرون جهیده بودند؛ در دست‌هایم جمع‌شان کردم و روی درگاهی دری که بالکن را به اتاق نشیمن وصل می‌کند نشستم. آن میوه‌ها را برای اولین بار می‌دیدم، سبز مایل به زرد بودند و سخت، مثل تخمه‌های آفتابگردانی که همراه با ذرت بو‌داده به عنوان مزه کنار آبجو سرو می‌کنند.

یکی را برداشتم و در دهانم گذاشتم. پوسته‌ی نرمش کاملاً بی‌طعم و بی‌بو بود. زیر دندان لهش کردم. میوه‌ی تنها زنی که در این دنیا داشته‌ام. اول طعم ترش و تقریباً تندی داشت، بعد ته زبانم تلخ شد.

روز بعد دوازده گلدان کوچک و گرد خریدم، از خاک مرغوب پرشان کردم و میوه‌ها را در آن‌ها کاشتم. گلدان‌های کوچک را کنار زن خشکیده‌ام مرتب چیدم و پنجره را باز کردم. روی نرده خم شدم، سیگاری روشن کردم و از بوی علفی که خیلی ناگهانی از پایین‌تنه‌ی همسرم روییده بود، لذت بردم. باد خنک اواخر پاییز دود سیگار و موهای بلندم را پریشان می‌کرد.

وقتی بهار برسد، آیا همسرم دوباره جوانه خواهد زد؟ آیا گل‌هایش غنچه‌های سرخ خواهد داد؟ نمی‌دانستم.

نسخه‌ی انگلیسی این داستان با ترجمه‌ی دُبورا اسمیث، در تاریخ ۱۹ ژانویه ۲۰۱۶ در نشریه‌ی گرنتا منتشر شده است.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد