
شاید جایی در زمان، زندگی بلوف خورده باشد.

شاید جایی در زمان، زندگی بلوف خورده باشد.
سازمان ثبت اسناد و املاک کشور
«سند مالکیت متعلق به کد ملی شما با شناسه فلان صادر گردید. برای مشاهده به سامانه کاتب قسمت اسناد الکترونیک مراجعه فرمایید.»
پیامک را که دیدم خشکم زد. ظهر دلچسب بهاریام شد غروب جمعهی پاییز. اسم همهی ما، من، خواهرم و تمام ۱۱ وارث دیگر همه توی سند نوشته بود. گوشی موبایل توی دستم سنگینی میکرد و تمام بدنم داشت مچاله میشد. در حال وصلشدن به چیزی بودم که متعلق به من نبود یا حداقل من اینطور خیال میکردم. نمیخواستمش. نه در ذهنم، نه در بدنم و نه حتی در خاطراتم. دستپاچه به خواهرم زنگ زدم. تنهایی توان روبهرو شدن دوباره با عمه حورا را نداشتم. من و خواهرم فرزندان برادر مردهی عمهام —عمه حورا— بودیم و وارث ۱۴ سانتیمتر از خانهی کلنگی ۱۰۳ متری دونبشش. عمه حورا ارث بیشتری هم برایمان گذاشته بود. شرم و احساس گناهی نیابتی. وزن مسئولیتی تمامنشدنی برای پاسخدادن به نگاههای کنجکاو و پرسشهای بیسروته و کشدار دربارهی عمه و دلیل دقیق خودکشیاش. روزی که سکینهخانم سر صبح با جیغوفریاد داشت لنگهی درِ خانه را از پا درمیآورد و خبر مردن که نه، مرگ خودخواسته یا همان خودکشی عمه را در محل جار میزد، خوب یادم هست. «خانم مهندس بدبخت شدیمان رفت. آبرومان رفت. بدبخت شدیم خانم مهندس جان. ویران شدیم...» شاید اگر دادوفریاد و ضجهمورههای سکینهخانم، زن نظافتچی خانهی عمه نبود و کل محله را خبردار نکرده بود، مرگ عمه، خودکشی عمه حورا اینطور مکرر و ماندگار نمیشد. چسبناک نمیشد و تا همین چند روز پیش که گوشی من زنگ بخورد، به دستوپا و پوست و روانم نمیچسبید. بعد از هشت سال اسم فاطری پسر مشممد افتاد روی صفحهی تاریک تلفنم و بعد از سه بار بالاخره جواب دادم. یکراست رفت سر اصل مطلب.
«سرکار خانم. بقیهی وراث که یا به رحمت خدا رفتن یا ایران نیستن یا جواب نمیدن. جواز تخریب گرفتیم واسه هفتهی دیگه. تشریف بیارین وسایل خدابیامرز عمهتون رو تخلیه کنید. زشته به خدا، وسایل شخصیاش هم هست لابهلای اینها. نامحرم نبینه بهتره. دستش از دنیا کوتاه است. خدا رحمت کرده بداخلاق و بددهن و دعواگیر بود، اما خدا آدمو بدوارث و بیوارث نکنه.»
امکان نداشت دلم بخواهد دوباره و بعد از هشت سال پا به آن خانه بگذارم. حسی در من بدنم را بهشدت عقب میکشید و هشدار میداد که نزدیک نشوم. اما چرا؟ واقعاً چه چیزی در آن خانه بود که مرا، نزدیکترین برادرزاده به عمه حورا را تا این حد در آستانهی دوری و انزجار و ترس قرار داده بود. داشتم از خودم در برابر چه چیزی مراقبت میکردم؟ چرا خودش، خانهاش، میراثش و حتی بردن نامش تا این حد وحشتزدهام میکرد.
در آهنی زنگزدهی خانهی کلنگی به رنگ آبیپیژامهای لج کرده بود، قهر کرده بود و تمایلی به چرخیدن روی پاشنهاش نداشت. در با صدای نالهی بلندی باز شد. همین که وارد شدم بوی تند نم و ماندگی خورد توی صورتم و بوی ترش و سنگین نگاههای خیره و منتظر داخل قابهای عکس مدفونشده زیر هشت سال خاک تنهایی عمه، شکل تف بیرون آمده از سرفهای مزمن و خلطدار، کنار لبم را لزج کرد. با گفتن جملهی «تو روحت» پا گذاشتم روی جنازهی تمام سوسکهای تلنبارشده داخل راهرو. از لابهلای تارعنکبوتها رد شدم و کنار لنگهی شکستهی در ورودی اتاق طبقهی اول با عمه چشمدرچشم شدم. پرترهی بزرگ عمه روی دیوار بود. دیوار شکم کرده بود، خانه قوز برداشته بود و به یک طرف خم شده بود. انگار او هم دیگر توان نگهداشتن تابلو روی شانهاش را نداشت.
حالا در آن خانه ایستاده بودم و از چیزی که داشت روی حضورم، وجودم، روانم سنگینی میکرد احساس تهوع داشتم. کاش میتوانستم بالا بیاورم. تلاش کردم از نقاشی پرترهی بزرگ عمه روی دیوار رو برگردانم. اما خشکم زده بود و بدنم از من دستور نمیگرفت. احساس کردم جسارت ماسیده در دل بوی خونی که بعد از سالها دیگر به مشام نمیرسید اما ابهت خود را حفظ کرده بود، قدرت این را داشت که همانجا بدون هیچ حرکتی میخکوبم کند. همزمان میلی از سرکشی و رهایی داشت در من دهن باز میکرد. پوستم نیشتر خورده بود و مایعی دلمهبسته در حال بیرون جهیدن از غلاف سرکوب و پسراندهشدن بود. شاید برای اینکه به قول عمه زنان خون را خوب میفهمند. مگر نه اینکه تمامشان به شهادت تاریخ به جنون دشتان دچارند. تلاش کردم باز هم نادیده بگیرمش اما آن میل موهوم سیاهرنگ دست انداخت توی تنم و دکمههای شومیز کتانی که تنم بود را باز کرد. مسخ شده بودم. تمام چندش و ترسم را همانجا توی راهرو ول کردم و رفتم روی همان صندلی که جنازهی عمه را پیدا کرده بودند، روی وزن مشخصی از غبار که حجم گرفته و نرم شده بود نشستم. نشستم و خون پاشیدهشده و دلمهبسته روی دیوار سفید شومینه، روی فرش کرمرنگ اتاق و آینهی قدیمی را تماشا کردم. دقیقاً از همان زاویهای که عمه روز قبل از مرگ خودخواستهاش، نشسته بود و خودش را، بدن در حال فروپاشیاش را توی آینهی قدی تماشا میکرد. کاش میدانستم دقیقاً با خودش چه فکری کرد که اینگونه بازتاب بودن و بدنش را با خط و خون و رنگ روی بوم مثلاً سفید روبهرویش نقاشی کرد. دم غروب بود و خانه پر از سایه شده بود. چشمهایم را تنگ کردم تا سایههای کشآمده را بفهمم. سایهای که در آفتاب رو به زوال عصر تا انتهای حیاط لبریز از برگ خشک کش آمده بود نظرم را جلب کرد. از روی حوض شکسته رد شده بود و کنار دیوار مستراح توی حیاط تمام میشد. دلم خواست خیال کنم سایهی عمه است که آمده و در آستانهی درِ همین اتاق ایستاده و میخواهد جهان سرخرنگی را که خلق کرده با لذت تماشا کند. بعد میآید وسط اتاق و در خلسهای موزون رانهای چاق و موهای جوگندمی و ژولیدهی همیشگیاش را جلوی تابلو میرقصاند و تکان میدهد. همزمان لذت دور و کمرنگی از بوی دود سیگار دستپیچ با توتون کاپیتان بلک و قهوهی عربیکای تازه آسیابشده روی حافظهام خنج میانداخت و شبیه تیغهای باریک از میان ذهنم رد میشد و خاطراتم را میبرید.
جرئت میکنم و به تابلو نزدیک میشوم. رد قلمموها روی تابلو طوری است که انگار از این همه بوی خون چندششان شده و معذب شده باشند. رد قلمموها مواج است و زمخت. گویی دارند بهسختی حضور خون تازه روی صورتشان را تاب میآورند. زنِ داخل تابلو به شکلی پنهانی عریان است، پاهای بلند و توپرش لابهلای ترکیبی از رنگ روغن و خون پنهان شده. سمت چپ تابلو به رنگ خاکستری بافتدار طراحی شده بود. نیمی از تن زن داخل تابلو پشت دری پنهان شده بود. اما شانهی چپش طوری است که میخواهد از تصویر بیرون بزند و پای چپش یک قدم به سمت جلو برداشته. بالای سرش پر است از رنگهای زرد خورشیدی و سبز و بژ. بعد خون روی همهچیز را پوشانده بود. به سمت تابلو حمله برده بود اما آنجا نمانده بود. برگشته بود سمت خود عمه، به سمت فضای خالی پشت سرش، فرش کرمرنگ پهنشده روی زمین و سنگهای روشن کف، و بعد همانجا ماسیده و برای همیشه خشک شده بود.

عمه حورا آدم خاصی بود. خاص نه به معنای خوب، بیشتر به معنای اینکه دقیقاً نمیدانستی دوستش داشته باشی یا از او متنفر باشی. از آن مدل زنهای مستقل و رکوراستی که ترجیح میدادی پرت به پرش گیر نکند و در تلهی چسبناک نگاه بالا به پایین و انتقادگرش گیر نیفتی. واژهها و گندهگوییهای خاص خودش را داشت. همهچیزدانی حرصدرآر و البته مثالزدنیاش او را فرد مناسبی برای گپوگفت میکرد. من اما او را طور دیگری میشناختم. از لابهلای چندین تقویم قطوری که دستنوشتههای قدیمیاش بود و میان ولوشوی آن سالهای اول مردنش از کتابخانهی بالای تختش کش رفته بودم. لابهلای همهی نوشتهها نامهای بود با عنوان: «سنورای عزیزم، این اولین... دومین... سومین... شاید آخرین نامهای باشد که برایت مینویسم...» نوشتههای عمه را یواشکی میخواندم و موقع خواندنشان شبیه کسی بودم که دارد مخدر مصرف میکند. میدانستم با هر کامی که میگیرم، یک قدم بلند به سمت قهقرایی خودساخته فرو میروم. لذتی مضر و ترسی مالیخولیایی را تجربه میکردم. کمکم متوجه شدم دارم جهان را دقیقاً به شکل حزن بیسرانجام عمه تجربه میکنم. از دردی که توی استخوانهایش بود و هرگز به کسی نگفت که سرطان حاد مغز استخوان دارد، سوگواریاش برای بلبل خرمای توی حیاط که تمام جوجههایش را گربه خورد و اینکه از تمام ماهیگلیهایی که عید میانداختیم داخل حوض، متنفر بود. صفحهبهصفحه را میخواندم، ساعتها بیدار میماندم و با آن جهان پراتفاق کلنجار میرفتم. وقتی هم که میخوابیدم جملهها را میدیدم که راه افتادهاند، جان گرفتهاند و شبیه شخصیتهای واقعی در پیچوخم داستانشان درگیرم میکنند.
هشت سال بود که هر بار میشنیدم «چقدر شبیه حورایی»، نفسم بند میآمد. انگار داشتم به بوق بلند هشدار گوش میدادم. جان و روانم واکنش نشان میداد و ترس و اضطرابی کشنده راه نفسم را بند میآورد. دستنوشتههای عمه پر بود از تجربههای پراکندهی نسبتاً هیجانانگیز که هیچکجای زندگی یک کارمند معمولی مثل او و من جایی نداشت. نه هنرمند موفقی شد و نه هرگز کارمندی نمونه بود. وقتی خودش را با ۲۰ روز حقوق بازنشست کرد، ۲۳۷۸ ساعت تأخیر و کسر کار داشت. دلم برای عمه حورا و شخصیت چندگانهاش میسوخت. انگار تکلیفش با خودش و زندگیاش مشخص نبود. بیخود استخوانهایش از پا درنیامدند. سالها بود که داشتند از جهات مختلف کشیده میشدند. شبیه عروسک پارچهای که چند بچهی علاقهمند و خودخواه در حال کشیدن دستوپایش در چند جهت باشند. بالاخره چندپاره خواهد شد. عمه میان خودش پاره شده بود؛ میان زنی که بود و زنی که میخواست باشد. عمه برای من بیشتر از اینکه جسور باشد دچار استیصالی بود که به جنون کشیده بود. در برابر زندگیای که نه قدرت و فرصت تغییر دادنش را داشت نه شجاعت یا حتی حماقت پذیرفتنش را. بعد از خواندن دستنوشتههای عمه دچار ترسی مالیخولیایی شدم. مبادا زندگی نزیستهی عمه حورا واگیر داشته باشد و من را، بدنم را به دلیل شباهت ظاهریام به او تسخیر کند.
تعدادی کتاب و بقیهی تقویمهای خاکگرفته را میگذارم توی کارتن. تابلو را میزنم زیر بغلم و بدون اینکه در را پشت سرم ببندم از خانه میزنم بیرون.
یادم میافتد که بدن بیجان و بیرنگش را بعد از گذشت یک روز و نه ساعت از مرگ خودخواستهاش پیدا کردند. ولوشده روی صندلی لهستانی محبوبش. روی زمین نیفتاده بود. جلوی بوم نقاشی به صندلی تکیه داده بود، پاهایش به سمت جلو دراز شده بود، کمرش با قوس کمی از پشتی صندلی فاصله گرفته بود و گردنش به سمت عقب خم شده بود، به شکلی که انگار سر را روی پشتی صندلی گذاشته بود که خستگی در کند. بدنش یخ کرده و بیرنگ بدون هیچ لباسی شبیه کسی که قرار است متولد شود. موهایش باز و ژولیده، از پشت سرش آویزان بود. دستهایش هم از دو طرف صندلی به سمت کف اتاق آویزان شده بود. حالت صورتش برای یک مرده زیادی بشاش بود. بیشتر شبیه کسی بود که از یک شعف دستپاچه بیرون آمده باشد. نگاه لجباز و خالی از پشیمانیاش را همین دیروز دیدم. گویی هنوز داخل آینه گیر افتاده بود.
«سنورا» اسم مستعار امضای عمه زیر تمام نوشتهها و نقاشیهایش بود. اما اگر سنورا نه فقط اسم یا امضا بلکه سرنوشتی در حال انتقال بود چه؟! بدنم جلوتر از ذهنم حرکت میکند و واکنش نشان میدهد. دستپاچه پرترهی کذایی عمه را پشتورو به کتابخانه تکیه دادم تا نبینمش. از تابلو، امضا و عمه فاصله میگیرم و روی تخت کنار دورترین دیوار اتاق پناه میگیرم. قلبم دارد از حرارت و التهاب ذوب میشود. آیا عمه میخواست دردش را به تابلو —اثری نهچندان هنری— تبدیل کند؟ یا میخواست روانپریشیاش را توجیه کند. بازندهای تمامعیار بود یا خوشخیالی دوستداشتنی؟ هرچه بود آن نوشتهها و حالا این تابلو برایم شبیه طاعون ویرانگر بود. چرا تقویمها و تابلو را نمیسوزاندم یا لااقل در همان خانهاش که قرار بود بهزودی ویران شود رها نکردم تا دفن شوند و بپوسند و برای همیشه از بین بروند. من ادامهی او بودم یا او گذشتهی من؟
نه. هیچ حرف مهمی میان این نوشتهها نیست. جز زمزمههای مبهم روحی سرکش و معترض که هیچکجا نمیتوانست آرام بگیرد. حتی به نظرم در مواجهه با مرگ هم عجول بود.
«۱۳ مهرماه است. میانهی پاییز. باران بارید. کمتر یادم میآید این وقت سال باران باریده باشد. باید بدهم انباری پشتبام را ایزوگام کنند. بومهای نقاشی خیس نشوند. عادت دارم کارها را تا لحظهی آخر به عقب بیندازم. هوا سرد شده. استخوانهایم تیر میکشد. میگویند پوک شدهام، شبیه درختی که موریانه به جانش افتاده باشد. چیزی که قرار است تو را روی زمین سرپا نگه دارد، چهار ستون بدنت، در حال فروریختن است. باید فکری به حال زندگیای که روی دستم ماسیده بکنم...»
دستانم زیادی عرق کرده بود و به سبک وقتهای امتحان ریاضی که زیادی مضطرب و مستأصل بودم از لای انگشتانم شُره میکرد. صدایی سرد و منقبض توی سرم به خودش میلرزید و دندانهایم را روی هم فشار میداد که اگر و فقط اگر زندگی نزیستهی او واگیر داشته باشد، من چقدر مصونم؟! بدن عمه برای از پا درآوردن این رنج شکست خورده و به بنبست رسیده بود. من هنوز زندهام. چرا احساس میکنم بدن من شبیه میزبانی قدرتمند پتانسیل این را دارد که درد او را در خودش حمل کند. وسوسهی میل تمامکردن چیزی که نیمهکاره مانده دارد زیر پوست تنم راه میرفت. نکند بدن تصمیمش را بدون من بگیرد. تقویم را گذاشتهام زیر بالش و تلاش میکنم خوابم ببرد. اما در هیچ پهلویی راحت نیستم و مدام جای دستوپا و گردن و زاویهی خوابیدن را عوض میکنم. شاید میخواهم به خودم ثابت کنم هنوز پیش از چیزی که مرا میترساند بر بدنم مسلطم.
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد