بنفشه بابایی
بعد از آن روز، همیشه از صدای در زدن میترسید؛ تقتق، تقتق، تقتق. صبح روز تولد مریم بود و او تکوتنها، مشغول تدارک دیدن سوروسات تولدش. در را باز کرد. دو مرد پشت در بودند. جوری از دیدنش خوشحال شدند که انگار یک سارق حرفهای را دستگیر کرده باشند. هر...
بعد از آن روز، همیشه از صدای در زدن میترسید؛ تقتق، تقتق، تقتق. صبح روز تولد مریم بود و او تکوتنها، مشغول تدارک دیدن سوروسات...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد