icon
icon

سسلی سوزلوک

استانبول، عکس از آرشیو
shurum enlarge
استانبول، عکس از آرشیو

سسلی سوزلوک

نویسنده
بنفشه بابایی
زمان مطالعه
19 دقیقه
استانبول، عکس از آرشیو
shurum enlarge
استانبول، عکس از آرشیو

سسلی سوزلوک

نویسنده
بنفشه بابایی
زمان مطالعه
19 دقیقه

بعد از آن روز، همیشه از صدای در زدن می‌ترسید؛ تق‌تق، تق‌تق، تق‌تق. صبح روز تولد مریم بود و او تک‌وتنها، مشغول تدارک دیدن سوروسات تولدش. در را باز کرد. دو مرد پشت در بودند. جوری از دیدنش خوشحال شدند که انگار یک سارق حرفه‌ای را دستگیر کرده باشند. هر دو شکم‌گنده بودند و سبیل‌های پت‌وپهنی داشتند که طاسی سرشان را بیشتر توی چشم می‌زد. ابروهایشان هم پرترین ابروهای جهان بود و طوری روی صورت و چشم‌هاشان سایه انداخته بود که اصلاً نمی‌شد فهمید چه‌کاره‌اند و چرا آن‌قدر محکم در می‌زنند. شروع کردند به ترکی صحبت کردن. برعکس مریم، او هنوز بعد از سه سال، ترکی نمی‌فهمید. پرید وسط حرفشان و به انگلیسی سلام کرد. دو مرد ساکت شدند و هاج‌وواج نگاهش کردند، ابروهاشان را دادند بالا و چشم‌های ریزشان پیدا شد. سکوتی افتاد توی راهرو که خیلی هم طول نکشید. یکی‌شان ابروهاش را برگرداند پایین، دست‌هاش را زد به کمرش و دوباره شروع کرد به صحبت، ولی این‌بار بلندتر و طلبکارانه‌تر.

با دست بهشان فهماند که متوجه حرف‌هاشان نمی‌شود و باید صبر کنند. هر دو مرد، ساکت، بهش زل زدند و منتظر حرکت بعدی‌اش ماندند. گوشی را از جیبش درآورد. سسلی سوزلوک را باز کرد و شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن با گوشی و به زن توی برنامه گفت ازشان بپرسد که چه می‌خواهند. بدون سسلی سوزلوک، زبان‌بسته‌ای بود که نمی‌توانست با مردم استانبول ارتباط برقرار کند. زن حرف‌هاش را ترجمه کرد. یکی از مردهای سیبیلو، با خشم به گوشی نگاه کرد و پوزخندزنان، شروع کرد به صحبت کردن با زن. صاحب‌خانه بود و برای گرفتن پول شارژ آمده بود. زن توی برنامه می‌گفت که اگر تا امشب پول را ندهد، به‌صورت قانونی علیه‌اش اقدام می‌کنند. مرد عصبانی حرفش که تمام شد، نگاهش را از گوشی برداشت و زل زد به او. بعد هم، با مشت کوبید به لولای در. خیره ماند به مردها. زبانش چسبید به سقف دهانش. لب‌هاش دوخته شد. لال شد. حالا این زبان‌بسته چطور باید به این‌ها می‌فهماند که کاره‌ای نیست؟ که فقط یک امشب را مهمان این خانه است؟

در را رویشان بست. مثل همیشه فرار کرد. آشوبی به پا شد. محکم می‌کوبیدند به در و به‌ ترکی بدوبیراه می‌گفتند. این‌ را دیگر خوب می‌فهمید. ترکی یاد نگرفته بود چون نیامده بود استانبول که اینجا ماندگار شود. آمده بود که برود آمریکا. اینجا یک توقفگاه بود برای رسیدن به رؤیایش، برای فیلم ساختن، برای بردن جایزه‌ی کن. همیشه کارهایی که نیاز به ارتباط با ترک‌ها داشت را می‌سپرد به مریم ولی هر بار که تنها بود، مثل حالا، ترکی حرف نزدنش، کار دستش می‌داد. اول یک سیگار روشن کرد و بعد زنگ زد به کسرا: «پول شارژ رو نداده خواهرت؟» کسرا وقتی ماجرا را شنید، ازش خواست که گوشی را بدهد بهشان تا خودش باهاشان صحبت کند و قضیه را فیصله دهد. هنوز مشت بود که به در کوبیده می‌شد. نفسش را حبس کرد و سریع در را باز کرد. مشت مردها توی هوا ماند ولی دهانشان همان‌طور می‌جنبید. با دست‌های لرزان، گوشی را داد دست یکی‌شان و یک قدم رفت عقب. پک محکمی به سیگارش زد و به دادوبیداد مردها با کسرا، پشت تلفن، گوش داد. بالاخره مرد گوشی را پس داد. پوف بلندی گفت و با انگشت اشاره به سینه‌اش زد و چیزهایی گفت که نفهمید. بعد هم، همراه دوستش از پله‌ها پایین رفتند. صدای کسرا را از توی گوشی می‌شنید که صحبت می‌کرد: «الو، الو، فرهاد؟ فرهاد؟ درست شد داداش. خیلی شرمنده‌تم.» هنوز زبانش بسته بود. هنوز دست‌هاش می‌لرزید. جای انگشت مرد روی سینه‌اش درد می‌کرد. در را بست و گوشی را روی کسرا قطع کرد.

پشت ویترین، صورت محو خودش را توی شیشه می‌دید؛ لاغر و استخوانی با موهایی مجعد و یک عینک گرد بزرگ دورطلایی، تصویر یک بچه‌انتلکت عشق سینما و فیلم ساختن. نگاهش را از عکسش توی شیشه‌ی ویترین قنادی برداشت و با دست به فروشنده گفت یک کیک بزرگ سفید را برایش وزن کند. کسرا یک‌بند زنگ می‌زد. جوابش را نمی‌داد. اصلاً نمی‌توانست باهاش حرف بزند و چیزی بارش نکند. گوشی را سایلنت کرد و گذاشت توی جیبش. زن فروشنده از پشت ویترین، شروع کرد باهاش به ترکی صحبت کردن. با دست بهش حالی کرد که نمی‌فهمد و فقط برای اینکه دست‌به‌سرش کند، زیر لب به انگلیسی بلغور کرد: «It’s my wife’s birthday.» زن فروشنده سری تکان داد و دو سه بسته شمع نشانش داد. بعد هم سه بسته بادکنک گذاشت کنارشان و یک استوانه‌ی بزرگ نیز هم. بی‌صدا همه را قبول کرد و فیش را گرفت. کنار دستگاه پرداخت بود که جیبش تکان سختی خورد. گوشی را درآورد و پیام کسرا را خواند: «این شماره‌ی خواهرمه. اگه این یاروها دوباره اومدن، زنگ بزن به خودش. حواست باشه اینا واحد بیستن. آن‌ور آفتابی نشی.» نفهمید چند دقیقه بود که خیره مانده به پیام که کسی زد روی شانه‌اش. مردی توی صف پرداخت، پشت سرش بود. جایش را داد به مرد. نمی‌دانست اصلاً با این وضع، باید کیک بخرد یا نه؟ اگر یاروها دوباره می‌آمدند، تولد به هم می‌خورد.

از مغازه رفت بیرون. زن فروشنده صدایش کرد. با دست پاکت سیگار را نشانش داد و حالی‌اش کرد که برمی‌گردد. سه سال بود که همین‌طوری با مردم این شهر ارتباط گرفته بود، با حرکات دست و سر و چند جمله‌ی ترکی و چندتایی هم انگلیسی. همیشه‌ی خدا هم، همه برایش قیافه می‌گرفتند. انگار می‌فهمیدند که خوشش نمی‌آید به زبانشان حرف بزند. مریم همیشه بهش می‌گفت: «حداقل یه لبخند بزن صورت‌سنگی.» و بعد هم بلندبلند می‌خندید تا یک لبخند نصفه‌نیمه روی صورتش بنشاند. با اینکه برایش سخت بود ولی می‌دید که زنش هم پذیرفته که او لایق لقب «صورت‌سنگی» است. فقط برای خاطر مریم می‌خندید تا همان جمله‌ی همیشگی را ازش بشنود: «آهان! ببین چقدر صورتت پر می‌شه. گوشت میاری اصلاً وقتی می‌خندی. خب همیشه بخند اخموجونم.» تا بعد سفت بغلش کند و در گوشش، بین انبوه موهای سیاه صاف و شبقش، بگوید: «تو قدر همه دنیا گوشت داری. بذار من همین‌جوری لاغرمردنی بمونم.»

پشت به مغازه ایستاد و سیگاری گیراند و زنگ زد به کسرا. بعد از یک بوق، بلافاصله گوشی را برداشت: «فرهاد ۱۰۰ بار زنگ زدم. چرا جواب نمی‌دی؟» بی‌حوصله و تلخ گفت: «دستم بند بود. توی این قنادی گنده‌هه، دم خونه‌ی خواهرتم. اومدم کیک بخرم. چی بود این پیامه؟ کیک بگیرم یا نه؟ کنسله؟» کسرا از پشت گوشی با عصبانیت جواب داد: «داداش چی کنسله؟ چرا برج زهرمار شدی تو دوباره؟ همه چی ردیفه. شماره خواهرمو دادم که اگه کاری پیش اومد به خودش بگی. بازم شرمنده.» از حرف‌های کسرا خوشش نیامد. گفت: «ببین اینا خیلی عصبی بودن. یهو نیان تولدو بریزن به هم؟» کسرا جواب داد: «نه بابا! ردیفش کردم جون فرهاد. گفتم بهشون که تو مسافری. یه امشب اونجایی. رفتن پی کارشون. انقدر آیه‌ی یأس نخون دیگه. بگیر کیکو. حیف من نیستم امشب بیام مجلسو برات گرم کنم.» به بقیه‌ی حرف‌های کسرا گوش نداد. سرسری خداحافظی کرد و یک سیگار دیگر روشن کرد. شروع کرد به قدم زدن پشت شیشه‌ی مغازه، مثل وقت‌هایی که باید فیلم‌نامه می‌نوشت ولی هیچ ایده‌ای نداشت. کاش قرار نبود مریم را سورپرایز کند. کاش می‌شد زنگ بزند بهش و ازش بپرسد باید چه غلطی بکند. کاش حداقل یک جوینت همراهش بود و فکرش را باز می‌کرد. همان‌طور که قدم می‌زد، زنی با بچه‌اش از کنارش رد شد. ساندویچی توی دست بچه بود که بوی گوشت کبابی می‌داد. بو را مثل دود توی ریه‌هاش کشید. شبیه بوی مریم بود وقتی بعد از هشت ساعت آشپزی در رستوران، به خانه برمی‌گشت. تصمیمش را گرفت. رفت توی مغازه و زیر نگاه چپ‌چپ زن فروشنده، پول را پرداخت. کیک و وسایل را برداشت و به سمت خانه‌ی خواهر کسرا راه افتاد.

همه چیز آماده شده بود. چند تا از بچه‌ها هم آمده بودند و مریم هم گفته بود تا دو ساعت دیگر می‌رسد. کم‌کم داشت به حال عادی برمی‌گشت که آیفون زنگ زد. همین که دکمه‌ی باز شدن در را زد، ناگهان برق رفت. آه بلندی از گلوی همه بیرون آمد. امروز روزش نبود. فقط همین یکی را کم داشت. دوباره دهانش خشک شد و زبانش به سقف چسبید. سعی کرد به روی خودش نیاورد. سیگاری روشن کرد و در ورودی خانه را برای مهمان‌ها باز کرد که ناگهان توی چارچوب در قفل شد. برق راهرو وصل بود. سمت آسانسور رفت و دکمه‌اش را زد. برق آن هم وصل بود. بچه‌ها شروع کردند به سؤال پرسیدن که چرا فقط برق واحد آنها رفته. جواب کسی را نداد. سیگارش را کشید و برگشت تو و به بچه‌ها گفت که باید تولد را کنسل کنند و بی‌خیالش شوند.

عکس از آرشیو
عکس از آرشیو

ولوله‌ای به پا شد. این همه تدارک دیده بود. مگر چه شده؟ حتماً مشکلی فنی است، زود حل می‌شود، باید با صاحب‌خانه یا مدیر ساختمان صحبت کند. یک «نه» جانانه تحویل بچه‌ها داد. همه ساکت شدند. کسی نمی‌دانست ماجرا چیست ولی از خشکی کلامش فهمیده بودند که قضیه جدی است. یکی از بچه‌ها یک جوینت داد دستش. سه کام کشید. توی سکوت، همه بی‌صدا زل زده بودند بهش. فندک زد که سیگار را روشن کند که قفل مغزش باز شد. چرا نپرسیده بود پول شارژ چقدر است؟ شاید خودش می‌توانست پول را بدهد. قفل زبانش هم باز شد. با دهانی که از خشکی شبیه شنزار شده بود، ماجرا را برای بچه‌ها تعریف کرد. همه گفتند باید هر طور شده پول را بدهد و تولد را کنسل نکند. حتی چند نفر هم حاضر شدند در پرداخت پول شارژ شریک شوند. باید سراغ واحد ۲۰ می‌رفت؛ همان‌جایی که قرار نبود آفتابی شود.

در زد. یکی از مردهای عصبانی در را باز کرد و شروع کرد غرولند کردن. سسلی سوزلوک را باز کرد و به انگلیسی بهش گفت که پول شارژ واحدشان چقدر است؟ مرد عصبانی عددی گفت که سسلی سوزلوک نتوانست ترجمه کند. دوباره از مرد خواهش کرد که عدد را بگوید. هر دو به گوشی خیره شدند و منتظر ماندند تا زن، با صدای آرام و شمرده، عدد را بگوید. ولی زن سکوت کرد و جوابی نداد. مرد عصبانی دوباره با انگشت زد به سینه‌اش. جلوی خودش را گرفت که مرد را به عقب هل ندهد. یک قدم از مرد فاصله گرفت و برنامه‌ی ماشین‌حساب را روی گوشی‌اش باز کرد. گوشی را داد دستش تا عدد را بزند. مرد پوزخندی زد و دوباره شروع کرد با صدای بلند حرف زدن. هر واژه‌ای که می‌گفت مثل پتک می‌خورد به سنگ‌های توی صورتش و اخم‌هاش را بیشتر می‌برد توی هم. مرد از دیدن قیافه‌اش فهمید که نباید بیشتر از این ادامه دهد. بالاخره عددی را داخل ماشین‌حساب زد و گوشی را پسش داد. شارژ عقب‌افتاده ۲۸ هزار لیر بود. سنگ شد. از کجا می‌توانست این همه پول گیر بیاورد؟ تازه حالا، مرد طلبکارانه‌تر از قبل هم نگاهش می‌کرد. از پله‌ها دوید بالا، باز هم فرار. صدای فریادهای مرد توی راهرو پیچید. رسید دم در واحد خودشان و پرید تو. در را بست که صدای مرد را نشنود. یک سیگار دیگر روشن کرد.

نشسته بود پشت در و از جایش تکان نمی‌خورد. بچه‌ها بدجور پیله کرده بودند که به خواهر کسرا زنگ بزند. مریم یک ساعت دیگر می‌رسید. یا باید تولد را کنسل می‌کرد یا به خواهر کسرا زنگ می‌زد. بهشان گفت: «زنگ بزنم بگم پول شارژتو بده چون من گول حرف‌های داداش الاغتو خوردم و تولد ۳۰ سالگی زنمو خونه‌ی تو گرفتم؟ چون خود آشغالم توی یه آلونک ۳۰‌متری زندگی می‌کنم؟ نمی‌گه تو گوه خوردی با کسرا؟» یکی از بچه‌ها جواب داد «فرهاد وا بده. اینجا پاتوق همه رفیقای کسراست. خواهرش می‌دونه بابا. ۱۰۰ دفعه اینجا مهمونی گرفتیم همه‌مون. یه زنگ بزن.» چشم‌هاش را بست و سرش را تکیه داد به در. بعد از سه سال، یک بار خواسته بود مریم را خوشحال کند و این شده بود نتیجه‌اش. این‌طوری تولد گرفتن برای این زن مایه‌ی آبروریزی بود. زنی که از همان روز اول که هم را دیدند، کنارش ایستاده بود. تا فهمیده بود دنبال کار می‌گردد، یک روز مرخصی گرفته بود و باهاش رفته بود به آن دفتر تبلیغاتی و آن‌قدر با صاحبش حرف زده بود و از استعدادهای فرهاد برایش گفته بود که کل کارهای ویدیویی را داده بودند بهش. آن روز نفهمیده بود یک زن، چطور می‌تواند بی‌دریغ و بی‌دلیل باهاش رفاقت کند. ترسیده بود ازش. خیال کرده بود برایش نقشه‌ای دارد. پرسیده بود ازش که چرا باهاش آمده و یک روزش را برای او هدر داده و مریم بهش گفته بود: «خب دوستیم با هم. مگه تو دیشب نمی‌گفتی واسه رفیقات تا ته می‌ری؟» راست گفته بود مریم و مانده بود کنارش مثل یک دوست واقعی و هلش داده بود جلو و زخم‌هاش را با تن گوشتی‌اش پوشانده بود و بوی زندگی ریخته بود توی جانش. آشپز سینه‌فیل قهاری بود که همیشه طوری غذاها را تزیین می‌کرد که شبیه پوستر یک فیلم باشد و بهش می‌گفت: «خیال نکن فقط خودت آرتیستی. ببین چه نقاشی کشیدم توی بشقاب.»

حق مریم این نبود. باید این تولد جهنمی را کنسل می‌کرد. به‌زور چشم‌هاش را باز کرد و نگاهی به پیام کسرا انداخت. چشمش خورد به ۹۸، پیش‌شماره‌ی ایران، پیش‌شماره‌ی مادرش. کاشکی به جای خواهر کسرا، می‌توانست زنگ بزند به مادرش. کاش می‌شد صدایش را بشنود و برایش بگوید توی چه هچلی افتاده. کاش اصلاً سربازی در کار نبود و برای رسیدن به رؤیایش قاچاقی از مرز رد نشده بود و می‌توانست برگردد و یک بار دیگر مادرش را در آغوش بگیرد و توی بغلش که همیشه بوی غذا می‌داد، گریه کند. از هر اجباری بیزار بود. اجباری که او را از مادرش دور کرده بود، اجباری که وامی‌داشتش به زبانی صحبت کند که دوستش نداشت، اجباری که کارش را کشانده بود به تولد گرفتن در یک خانه‌ی غریبه و التماس کردن به خواهر دوستی که تا حالا ندیده بودش برای پرداخت پولی که باید تا حالا پرداختش کرده بود. گوشی را چپاند در جیبش و گفت: «جمع کنید برید.»

دوباره صدای همه بلند شد. هیچ‌کس نمی‌فهمید چرا نمی‌خواهد از خواهر کسرا خواهش کند. فقط از مریم خواهش می‌کرد. مریم امن بود. جوابش را می‌داد؛ مثل تمام وقت‌هایی که توی این غربت به دادش رسیده بود. دلش آغوش مریم را می‌خواست که آن هم مثل آغوش مادرش، همیشه بوی غذا می‌داد و همیشه هم، مریم شرمنده بود که موهاش و تنش بوی روغن و ادویه می‌دهد و بهش می‌گفت: «باید وقتی داشتی منو می‌گرفتی، فکر اینو می‌کردی که زن سرآشپز داشتن این بدی‌ها رو داره دیگه.» چشم‌هاش را بست و بوی مریم را توی بینی‌اش کشید. صدای یکی از بچه‌ها، توی گوشش پیچید: «فرهاد، به کی لج کردی؟ بابا یه زنگ بزن، بگو برقو قطع کردن. اینجا کلی وسیله هست. یخچالشون پر از شیرخشکه. اینو که دیگه می‌تونی بهش بگی. اصلاً نمی‌خواد بگی پول شارژ رو بده. زنگ بزن فقط بگو برق رو قطع کردن و خلاص.» همه موافقت کردند ولی او سنگ شده بود. دوباره چشم‌هاش را بست.

بالاخره یکی از بچه‌ها جرئت کرد و آمد سمتش و گوشی‌ را از جیبش بیرون کشید. یک جوینت دیگر داد دستش. مقاومت نکرد. تا داشت شماره را می‌گرفت، سه کام دیگری کشید و با بی‌میلی، گوشی را گرفت. بعد از ۱۰۰ تا بوق، بالاخره خواهر کسرا جواب داد. اول خشک و به ترکی حرف زد ولی تا سلام را شنید، لحنش عوض شد. صمیمی شد. از پشت تلفن، فقط عذرخواهی می‌کرد. شرمندگی توی صدایش، مثل دست‌های مریم که ماساژش می‌داد، روی زبان و صورتش می‌رفت و برمی‌گشت و کمی اعصاب منقبضش را باز می‌کرد. زبان‌بسته‌اش جانی تازه می‌گرفت. بهش گفت که نگران است چیزهای توی یخچال خراب شود. نمی‌دانست تأثیر چیزی بود که کشیده بود یا لرزش صدای خواهر کسرا، ولی کمی احساس نزدیکی بیشتری باهاش کرد و بالاخره در تلاش آخر، گفت: «زنم نیم ساعت دیگه می‌رسه. قرار بود تولد سورپرایز بگیرم براش.» شنید: «من الان باهاشون صحبت می‌کنم. درستش می‌کنم. تو رو خدا ببخش که این‌طوری شد. از اول باید به خودم می‌گفتی. فقط حواست به گوشیت باشه. زود بهت زنگ می‌زنم.»

چیزی نمانده بود که مریم برسد ولی نه خواهر کسرا زنگ زده و نه برق وصل شده بود. جز سیگار کشیدن کاری از دستش برنمی‌آمد. بچه‌ها کل خانه را با شمع روشن کرده بودند. می‌گفتند رمانتیک و شاعرانه است. اصلاً بهتر که برق نیست. ولی او منتظر زنگ بود. یک ربعی گذشته بود که دوباره صدای تق‌تق در بلند شد. همه فکر کردند مریم زود رسیده است. یکی از بچه‌ها از چشمی نگاه کرد و با ترس، برگشت سمتش. صاحب‌خانه دوباره آمده بود پشت در. زبانش دوباره قفل شد. در را باز کرد. مرد شروع به صحبت کرد. هیچی نمی‌فهمید. دیگر حتی حوصله‌ی باز کردن سسلی سوزلوک را هم نداشت. فقط به مرد نگاه می‌کرد. صدایش شبیه همهمه‌ای دور توی گوشش می‌پیچید. صدای زنگ گوشی‌اش را هم نمی‌شنید. خودش را می‌دید که دارد مشتی روانه‌ی صورت مرد عصبانی می‌کند، همان‌طور که توی دانشگاه خوابانده بود توی گوش مسئول حراست و کارش کشیده بود به دادگاه و اخراج. یک نفر داشت تکانش می‌داد. فکر کرد خواب است و کسی دارد بیدارش می‌کند. صدای گوشی را شنید. تازه یادش آمد کجاست. بیدار شد. خواهر کسرا بود.

در اتاق خواب بچه را باز کرد. کمدی شبیه فیل انتهای اتاق بود. خواهر کسرا گفته بود، ۴۰۰ دلار توی کمد فیلی است. همان را به صاحب‌خانه بدهد و دهانش را ببندد. شکم فیل را باز کرد. دلارها را برداشت و دم در رفت. مرد پول‌ها را شمرد و دوباره شروع کرد به نق زدن. چرا این مرد زبان آدمیزاد نمی‌فهمید؟ مگر پول نمی‌خواست؟ خب پولش را که گرفته بود. دوباره وسوسه شد یک سیلی بخواباند توی گوشش ولی بوی غذایی که توی راهرو می‌آمد، پیچید توی بینی‌اش. به خودش مسلط شد. سسلی سوزلوک را باز کرد و از مرد خواست دوباره حرف بزند. زن توی برنامه گفت که پول شارژ خیلی بیشتر از این‌هاست. زبانش دیگر نمی‌چرخید. شبیه یک تکه سنگ سفت و تیز در دهانش مانده بود. دلش می‌خواست سرفه‌ای کند و سنگ را بیرون پرت کند و تا آخر عمرش دیگر با کسی یک کلمه هم حرف نزند. دستش را سفت مشت کرده بود. مرد منتظر بود. بوی غذا می‌آمد و چیزی نمانده بود که مریم برسد. اجبار همه جای دنیا اجبار است. فقط به خاطر مریم، سنگ را توی دهانش چرخاند. مشتش را باز کرد. آخرین توانش را جمع کرد و به سسلی سوزلوک گفت که از مرد خواهش کند برق را وصل کند چون تولد زنش است و تا چند دقیقه‌ی دیگر می‌رسد و او فقط همین یک شب مهمان این خانه است. مرد نگاه بی‌تفاوتی بهش کرد. چیزی گفت که نفهمید و از پله‌ها پایین رفت. تمام عضلاتش سنگ شدند. در را بست و مثل یک مجسمه، همان‌جا پشت در ماند.

بچه‌ها آوردندش و روی مبل نشاندنش. باز هم دلداری‌اش دادند و گفتند این‌طوری خانه خیلی هم زیباتر است. به خانه نگاه کرد. نور شمع همه جا را روشن کرده بود. صدای آهنگ را بلندتر کردند. دلش می‌خواست همه را بیرون کند و به این کابوس پایان دهد. ناگهان یکی از بچه‌ها گفت که مریم رسیده و دارد می‌آید. چه زود گذشته بود. شور و شوقی به پا شد. همه پشت در جمع شدند. او سر جایش نشسته بود. کسی آمد و زیر بغلش را گرفت و همان‌جا که بود، وسط هال، ایستاندش. صدای در زدن آمد. تنش لرزید. یکی در را باز کرد. صدای «تولدت مبارک» کل خانه را پر کرد. مریم در چارچوب در ایستاده بود و از خوشحالی اشک می‌ریخت. چشمانش دنبال او می‌گشت. تا پیداش کرد، دوید سمتش. همدیگر را در آغوش گرفتند و بوی غذا مشامش را پر کرد. آغوش مریم معجزه بود. زندگی بود. نگاهش کرد. تا مریم خندید، برق وصل شد. سنگ از دهانش بیرون افتاد. زبانش باز شد. صورت‌سنگی‌اش کش آمد و لبخندی روی لب‌هاش نشست. توی روشنایی کورکننده‌ی اتاق، به تنها کسی که زبانش را می‌فهمید، آرام و شمرده گفت: «مریم، خیلی دوستت دارم.»

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram