icon
icon

درخت‌ها درد ندارند

عکس از محمد جانبخش
shurum enlarge
عکس از محمد جانبخش

درخت‌ها درد ندارند

نویسنده
حمیده قمری
زمان مطالعه
8 دقیقه
عکس از محمد جانبخش
shurum enlarge
عکس از محمد جانبخش

درخت‌ها درد ندارند

نویسنده
حمیده قمری
زمان مطالعه
8 دقیقه

مُرد!

پشت میز ناهارخوری نشسته بود و دست‌ودلش به هیچ‌ کاری نمی‌رفت. شکرپاش را برداشت و کمی شکر روی میز ریخت. همه‌ی دانه‌ها را یک‌جا جمع کرد و بعد با حرکت مُدور انگشت، حفره‌ای وسط آن ایجاد کرد. به چشمْ حفره بود، اما پس‌ ذهنش حوض بود؛ حوضی آبی‌رنگ و لجن‌گرفته.

چیزی در مغزش جاری شد؛ مایه‌ای لزج و سمج که توی کاسه‌ی سرش لنگر انداخت. آن‌قدر حفره را بزرگ و بزرگ‌تر کرد که دانه‌های شکر از لبه‌ی میز سُر خوردند؛ درست مثل همان لحظه که پایش لغزید، از لبه‌ی حوض. تقلاکنان سرش بالا می‌آمد، با دهانی باز، نفسی نیمه‌کاره و باز فرو می‌رفت.

زیر میز خم شد. دانه‌های پراکنده‌ی شکر با تصویر آنچه در ذهن داشت درهم‌آمیخت و حس زمان را از دست داد. کجا بود؟ در حوض؟ زیر میز؟ تصویر ذهنش قوی‌تر بود و داشت خفه می‌شد. گریه کرد.

یعنی مُرد؟! به همین راحتی؟! چرا شهردار بی‌مسئولیت سر آن چهارراه لعنتی سرعت‌گیر نگذاشته بود؟

شکمش تیر کشید.

فرمان ماشین رفت توی شکمش! به همین راحتی!

از دیشب که خبر را شنیده بود، صد بار با پسر هفت‌ساله‌ی همسایه مرده بود و زنده شده بود.

ترس، چند نفس کوتاه و بعد همه‌چیز سفید شد... شاید هم سیاه.

خودش را جای همه گذاشته بود: پسربچه، مادرش، پدرش و خواهر دوقلویش. خودش را زده بود جای هزار نفری که همین دیشب مرده بودند و گریه کرده بود.

مسئله مرگ پسربچه بود یا بی‌مسئولیتی شهردار یا کلّ زندگی؟ ابلهانه به نظر می‌رسید، اما خودش هم دقیقاً نمی‌دانست چرا گریه می‌کند. مثل آدم‌هایی شده بود که نمی‌دانند کجا هستند و باید چه کار کنند. دوست داشت پشتش را بکند به همه‌چیز و روبه‌روی یک دیوار آن‌قدر زل بزند تا مغزش از کار بیفتد. فکر بدی هم نبود!

صندلی را زیر بغل زد، از میز فاصله گرفت و روبه‌روی یکی از دیوارهای آشپزخانه نشست و به کاشی‌ها خیره شد. چند دقیقه بعد، نه‌تنها مغزش از کار نیفتاد که همه‌ی آن غبارهای ذهنیِ ریزودرشت نمایشِ مسخره و لعنتی‌شان را شروع کردند؛ یک نمایش هجو و بیهوده. مثل دلقکی وسط یک سیرک گیر افتاده بود. چقدر دوست داشت همان لحظه همه‌چیز از حرکت باز می‌ایستاد و سکوتی سنگین، مثل وقتی که کسی را از بند عمومی به انفرادی می‌برند، دورش می‌پیچید؛ مثل پسر همسایه، همان لحظه که چشمش بسته شد.

ایمان داشت که می‌شود این صدا را خاموش کرد. در کتابی خوانده بود یک یوگی بعد از سال‌ها تمرین و مراقبه توانسته ذهنش را از کار بیندازد. از همان‌موقع بود که با جدیت کلاس‌های مراقبه را شروع کرده بود. مربی‌اش از همان ابتدا گفته بود، اجازه بده افکارت بیایند و بروند.

می‌آمدند، اما نمی‌رفتند. هر فکری فکر دیگری را دنبالش می‌کشید و زنجیری از افکار جرینگ‌جرینگ روی سرش کشیده می‌شد. نشده بود. چهار سال تمام نتوانسته بود صدای توی سرش را خفه کند.

با این احساس که دست‌ودلش به هیچ‌ کاری نمی‌رود، یک پله پایین آمد. از درگاهی کوچکی گذشت و وارد اتاق پذیرایی شد. نور خاکی‌رنگ و ملایمی که از هوای ابریِ بیرون تو می‌زد، چشمش را زد. همان‌جا روی صندلی ننویی، تاپ خورد.

جلو... عقب... جلو... عقب... جلو... .

پیراهن آبی تنش بود با یقه‌ی بِ‌بِ توری. شلوار پایش نبود و از این بابت حس خوبی داشت. با یک‌تکه شاخه داشت آب حوض را به‌هم می‌زد تا ماهی‌های قرمز این‌طرف و آن‌طرف بپرند. حق نداشت پایش را روی لبه‌ی حوض بگذارد؛ قانون خانه بود. اگر مامان می‌دید، از همان دور جیغ می‌کشید. اگر بابا نزدیک بود، پس‌گردنی می‌زد. یک ماهیِ ریزِ کوچک با لکه‌های سیاه وسط حوض بود. می‌خواست از نزدیک نگاهش کند. بدنش را کشید تا به ماهی برسد و از لبه‌ی حوض لیز خورد. زیر آب نمرد.

از خودش پرسید: «یعنی پسر همسایه هم همین حس رو داشت؟»

بیرون را نگاه کرد. گربه‌ی ابلقِ خانه‌زاد، از توی سطل آشغال دوید زیر خودروی عماد. چیزی را خورد و دست‌هایش را لیسید. دسته‌ای کلاغ شبیه توده‌ای سیاه و فشرده، پشت به پنجره می‌رفتند. فصل ضیافتشان بود.

مزارع را که شخم می‌زدند، کلاغ‌ها مثل آدم‌های گرسنه از پشت تراکتور، به زمین آماده و نرم یورش می‌بردند و نوک می‌زدند. به چه؟ فقط خودشان می‌دانستند.

عکس از محمد جانبخش
عکس از محمد جانبخش

درخواستش باید هرچه زودتر به امضای پزشک می‌رسید. باید در کمیسیون پزشکی تأیید می‌شد. باید. دیگر نه حوصله داشت و نه رمق. سه سال آزگار، هر روز، پنج ساعت مسیر رفت‌وبرگشت دانشگاه را طی کرده بود؛ در سرما و گرما، ترافیک سنگین. همین ترافیک مریضش کرده بود. اصلاً چرا باید آن‌همه سختی را به جان می‌خرید، درحالی‌که خوب می‌دانست هیچ‌کس برای درس اندیشه تره هم خُرد نمی‌کند؟ امسال هرطوری که بود باید در جلسه‌ی کمیته‌ی سازمان با انتقالی‌اش موافقت می‌شد، وگرنه قید همه‌چیز را می‌زد: حقوق، بیمه، کار، پول، حتی موهایش.

اولین کاری که می‌کرد با ماشین اصلاحِ عماد مویش را از ته می‌زد.

دستش را روی کاسه‌ی سرش کشید. فُرم خوبی داشت. گِرد بود. خوشحال شد؛ به اندازه‌ی وقتی که گالیله فهمید زمین گرد است. سرش تیر کشید. محکم روی شقیقه‌ها را فشار داد.

پرده را کامل کنار زد و پنجره را باز کرد. هجوم هوای تازه را بالا کشید و از پشت توری فلزی که دیدش را پیکسل‌پیکسل می‌کرد به درخت سپیدار، اولین درختی که با عماد کاشته بود، خیره شد.

چقدر برای این باغ ذوق داشتند! هر درختی که می‌کاشتند، عماد بسم‌الله می‌گفت که نکند آفت بزند درخت بیچاره را، اما بیشترشان را آفت زد.

به شب‌هایی فکر کرد که خواب برایش کابوس می‌شد و ترجیح می‌داد توی باغ راه برود. چشمانش را می‌بست و گوشش را می‌گذاشت روی تنه‌ی درختی و به صدای باد توی تنش گوش می‌داد.

همان شب‌ها بود که به همه‌ی پل‌ها فکر کرد، به خودروهایی که می‌توانستند خیلی سریع از رویش رد شوند، حتی به مرگ‌موش که گوشه‌ی انباری بود و کمی ترسناک‌تر، به فرو کردن چاقوی آشپزی در قلبش، اما به عماد هم فکر کرده بود. عماد تله بود، شیرین‌؛ تله‌ای که او را مجبور می‌کرد که به‌اجبار زندگی را تا آخر ادامه دهد.

حالا که به سپیدار، بزرگ‌ترین درخت باغ، نگاه می‌کرد، طرح خطوط تیز شاخه‌ها، به یادش انداخت که درخت‌ها هم به اندازه‌ی پُل‌ها خوب‌اند. همیشه احساس می‌کرد یک نفر توی آسمان لم داده و قاه‌قاه به او می‌خندد. حلقه‌آویز شدن جلوی آن یک نفر و قبلش قاه‌قاه خندیدن فکر بدی نبود!

تن سنگینش را با بی‌حوصلگی روی کاناپه انداخت. چشمانش را بست و فکر کرد چطوری بمیرد بهتر است؟ دوست داشت در یک چشم‌برهم‌زدن، آن‌قدر سریع بمیرد که خودش هم نفهمد و همان‌موقع عماد را صدا بزند و بگوید: «صبح شده. بلند شو تنبل. صبحونه آماده‌ست.» و وقتی عماد جوابش را ندهد، بفهمد که مرده.

سوزش معده مثل گدازه‌های آتشفشان فوران کرد. اگر تناسخ راست بود، بهتر نبود درخت باشد؟ اگر درخت‌ها هم درد می‌کشیدند، چه؟ نفسش را تو کشید. یک... دو... سه... و بیرون داد. باز هم؛ بلند و پرصدا.

همان‌جا روی کاناپه، کف دست‌هایش را جلوی سینه‌اش روی هم گذاشت، کف پای راستش را روی قسمت داخلی ران چپش قرار داد و در وضعیت وریکش آسانا باقی ماند. چشمانش را بسته بود. نبسته بود، خودشان بسته شده بودند. دلش می‌خواست بخوابد. اگر کسی او را می‌دید، احساس می‌کرد مرده.

در ملاجش فکرها مثل کرم وول می‌خوردند. ناگهان... یک‌چیزی، یک چیزی شبیه یک دست غول‌پیکر، انگار که وسط جمعیتشان فرود آمده باشد، همه را فراری داد. دیگر چیزی در تنش احساس نمی‌کرد. یک‌باره بی‌وزن شده بود. چشم، گوش و ملاجش حفره شده بودند؛ حفره‌های عمیق و ساکت. به افکارش نگاه کرد که می‌آمدند و... می‌آمدند... این بار می‌رفتند. داشتند می‌رفتند! شگفت‌انگیز بود!

حس کرد از همه‌جای تنش چیزی بیرون می‌زند و در زمین فرو می‌رود. دیگر پا نداشت، دست نداشت، عجیب‌تر آنکه درد هم نداشت. برای اولین‌بار، بعد از سال‌ها مراقبه، توانسته بود چند دقیقه درختی شود.

«درخت‌ها درد ندارند!»

این را با تعجب وقتی گفته بود که چشمش را باز کرده بود، دقیقاً وقتی که دوباره وزنش را احساس کرده بود و زمان را و بوی غذا را و زندگی را و... گریه کرده بود.

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram