

چشمهای خیسش را باز میکند. برای چند ثانیه فقط به هم نگاه میکنیم. بعد ناگهان جیغ میکشد. همهی صداهای خانه پایین میریزند. هوا را چنگ میزند. قلبم به استخوانهایم میکوبد. نفس در سینهام حبس میشود. از جا بلند میشوم. هرچه در آغوشش میگیرم، آرام نمیشود. دستهایم خشک شدهاند از بس این چند روز به نیشش کشیدهام. صدای کشیدن دستم به لباسش را میشنوم.
سهیل هنوز داخل نیامده، میگوید: «دکترا قبولشدنم پیشکش. تو این شرایط فقط زنده بمونیم!»
هُل میدهد و در باز میشود. بوی کتلتی که برای شام خوردیم، فضای اتاق را میگیرد. توی یکی از دستهایش لیوان چای نصفهای است که روی آن یک برگ چای میچرخد. انگشت شستش را دور لبهی لیوان میکشد.
«اگه شما و اسرائیل گذاشتید من یه چای سیر بخورم.»
چند روزی است درگیری بالا گرفته است. تهران را زده، اما اصفهان شرایطش بهتر است. نه که اینجا را نزده باشد، اصفهان را هم زده، اما نه به فجیعی تهران.
دستم را روی بدن بچه میکشم و نوازشش میکنم، شاید کمی آرام شود. گریهاش به ناله تبدیل میشود. زیرچشمی به سهیل نگاه میکنم. لابهلای سرفههای ریز رگباریاش، پوست کنار شست دست چپش را میجود. اینقدر انگشتش را جویده که ورم کرده است.
قطرههای زیر لیوان چای روی سرامیکهای کف اتاق چکه میکنند.
میگویم: «بیتابیش برای تب و صدای پدافنده.»
صبح واکسنش را زدم. من و موچی تنهایی رفته بودیم مرکز بهداشت کوجان که با خانهمان فاصله دارد. آنجا پر بود از اتباع و انگار برای همین پرستارهای ناشیتر را فرستاده بودند. البته با اوضاع پیشآمده، احتمالاً همهی اتباع را بیرون کنند؛ میگویند تمام خرابکاریهای داخلی و جاسوسی زیر سر افغانیها بوده.
صبح اینقدر از بیخوابی و خستگی گیج بودم، انگار دشمن بچهام باشم، منتظر ماندم تا همان پرستار ناشی واکسنش را بزند. دیگر نای اینکه فردا برگردم یا برای جابهجایی شعبه چانه بزنم، نداشتم. البته ترس هم داشتم. میترسیدم جنگ بالا بگیرد و دیگر واکسن گیر نیاید.
اسمش آرین است؛ همان موچی را میگویم. یعنی من به او موچی میگویم، چون خیلی نرم و خوشبوست. لپهای انجیری دارد و دست و پایش مثل نانشیرمال تازه از تنور درآمده است.
حالا که کمی آرام شده، سهیل لیوانش را روی میز میگذارد. دستمالکاغذی که نزدیک لیوان است، خیسی را در خودش میکشد و بیرمق میشود.
سهیل جلو میآید. من دوباره موچی را سر جایش میگذارم. منتظر است در مورد بچه حرف بزنیم. من هم یکی از بالشهای تختمان را که امشب موچی تصاحب کرده، زیر دستم میگذارم و روی تخت چهارزانو مینشینم و تا میتوانم از ناشی بودن تزریقاتی بهداشت میگویم و هزار چیز دیگر که تحتتاثیرش قرار دهم. انگار باورش شده باشد، مشتش را گره میکند و صورتش درهم کشیده میشود. به فکر فرو میرود. احتمالاً فردا اول وقت میرود بهداشت و پدر همهشان را درمیآورد.
صدای شلیک پدافندها را میشنویم. ترس تنم را مورمور میکند.
سهیل روی موچی خودش را گرد میکند و بعد از قطع شدن صداها دوباره کنارش دراز میکشد. سهیل نگاهم میکند و میگوید: «نکنه اشتباه کردیم موچی رو به این دنیا آوردیم؟ نکنه بعدها خودش از این زندگی ناراضی باشه؟»
چندباری توی ذهنم تصویر بچههای آسیبدیده و کشتهشده را مرور میکنم. با به هم فشردن چشمهایم انگار که سهیل فهمیده باشد چه کاری کردهام، دستم را میگیرد و محکم فشار میدهد و میگوید: «نترس. هیچ اتفاقی نمیافته.»
آرام دستم را روی سر موچی پهن میکنم. کف سرش داغ است. چیزی حس میکنم. دستم را دوباره همانجا میکشم. آب سرد روی تنم میریزند. یکهو مینشینم. حس میکنم هر لحظه چشمهایم بسته میشوند. پلکهایم سنگیناند و توی بدنم انگار مدام چیزی میریزد. دوباره دستم را روی سرش میکشم. اشتباه نمیکنم، گودی زیادی روی استخوان سرش حس میکنم. بیاینکه به سهیل چیزی بگویم، انگشت اشارهام را بارها روی همان نقطه میکشم. هر بار وحشتم بیشتر میشود، قلبم توی دهانم میکوبد. با لرز میگویم: «سهیل، سهیل... سرش تو رفته... گوده.»
سهیل چشمهایش گرد شده و ابروهایش درهم تنیده شدهاند. به سمت بچه خم میشود تا نگاه کند.
دست و پاهای من مال خودم نیستند. هرکدام به سمتی میدوند.
سهیل بچه را زیرورو میکند. به هم نگاه میکنیم و هر دو بلند میشویم.
من هرچه دم دستم میآید، میپوشم؛ شلوار جین و کت پاییزه وسط تابستان. بدنم از تو سرد شده و عرق روی پوستم نشسته.
موچی چشمهایش را بسته. نمیدانم به خاطر فرورفتگی سرش است یا از بیحالی واکسن.
همینطور که دور خودم میچرخم، حرفهای مامان یادم میآید: سر بچهها نرم است. اگر تو برود، دیگر خدا هم پایین بیاید، کاری نمیشود کرد. به بچههایی فکر میکنم که از اینطرف و آنطرف مثال زده بود؛ آنهایی که با تو رفتن سرشان دیوانه شدهاند... . دیوانه! همین یک کلمه کافی است تا جنون تمام وجودم را بگیرد.
درِ اتاق باز است. بیجهت از راهرو توی آشپزخانه میدوم. فقط خودم میدانم چه گندی زدهام؛ گندی که نمیشود جمعش کرد. حتی به سهیل هم نمیتوانم بگویم. وای خدای من! این چه غلطی بود کردم. کاش من هم جزو کشتهشدههایی باشم که فردا توی اینستاگرام عکسشان دستبهدست میشود.
میروم اتاق بغلی. شالم را از روی صندلی برمیدارم و دوباره به اتاقخواب برمیگردم. لعنتی! کف پاهایم خیس عرق است.
موچی را از دست سهیل میکشم. سهیل ماتومبهوت نگاهم میکند؛ انگار اصلاً نمیفهمد چه کار میکنم.
میدوم به سمت سالن. پایم به فرش سالن که لبهاش برگشته، میگیرد. نزدیک است با کله پخش زمین شوم، اما خودم را کنترل میکنم. دستگیرهی درِ خانه را میتابانم و از پلهها پایین میدوم.
صدای سهیل را میشنوم که دادوبیداد میکند: «کجا میری؟ بچه رو کجا میبری توی این وضع؟»
به خاطر ترس از ریزپرندههای اسرائیلی و موشکهایشان شبها کسی از خانه بیرون نمیرود. همه اخبار را از گوشی چک میکنند و از همدیگر خبر میگیرند. من اما نمیتوانم بایستم. سهیل خودش را به من میرساند.
کمتر شده موچی را تنهایی بیرون ببرم. همیشه از بغلکردنش برای بیرون میترسم. کوچک است و مثل ماهی، لغزنده. دیروز هم اگر ترس از قحطی واکسن نبود، چنین کاری نمیکردم.
آرام تکانش میدهم، اما چشمهایش را باز نمیکند. آب دهانم را قورت میدهم. شانههایش را نگاه میکنم. بالا و پایین میشود. نفس کوتاهی میکشم. دوباره تورفتگی را لمس میکنم، به امید اینکه اشتباه کرده باشم و اصلاً نباشد، اما حس میکنم عمیقتر شده. سر انگشتانم گر میگیرد. چیزی توی گودی حس میکنم؛ مثل یک مایع ترکیده. رنگ موچی رو به سفیدی رفته است.
سهیل خودش را به ما رسانده و لابهلای سرفههایش دکمههای لباسش را میبندد. میگوید: «از صبح تا شب دستبهدستش کردیم، کسی چیزی نفهمید. حالا یهدفعه وسط این ماجرا تو یادت افتاده بچه رو چک کنی؟ سالمه، نترس! صد تا دکتر زیر و روش کردند! بیرونبردنش توی این اوضاع از همهچی خطرناکتره!»
بعد دوباره صدای انفجار میآید. بچه جیغ میکشد. هر دو میترسیم، اما به روی خودمان نمیآوریم. سهیل با یک حرکت، گوشت کنار انگشت اشارهاش را با دندان میکند. خون میآید. خون را با پشت شلوارش پاک میکند.
زبانم مثل سنگ شده و وسط تابستان بدنم از سرما میلرزد. از نیمهشب گذشته. صداهای بلند و نورهای درخشان توی آسمان ترسم را بیشتر میکنند.
کنار اولین کلینیک شبانهروزی ترمز میکنیم. موچی تکان ریزی توی بغلم میخورد. سهیل تنها پیاده میشود.
پاهایم خشک شدهاند. دستم به پای خشکم چنگ میزند و شلوارم از عرق کف دستم نمدار میشود. انگار دو نفر در دلم همدیگر را لگدکش میکنند.
کسی توی خیابان نیست؛ انگار همه از ترس مردهاند.
حرفهای مامان دوباره در ذهنم میچرخد. موچی دوباره جیغ بلندی میکشد. پستانکش را توی دهانش میگذارم و شــــیشـــی میکنم تا آرام شود. نکند مثل بچهی آقای سعیدی که از پشتبام افتاد، بشود؟ الان سالهاست توی آسایشگاه است. اگر این تو رفتگی لالش کند یا معلول، چی؟ از این فکر میترسم و دست راستم را با سختی از زیر بدن موچی بیرون میآورم و بین انگشت شست و اشارهام را چندباری اینرو و آنرو گاز میگیرم، چون نمیدانم مادرهایمان همزمان با این کار چه میگویند و بلد هم نیستم. چندتا صلوات میفرستم. فقط با یک فشار... آدمیزاد به چیِ خودش اینقدر مینازد؟ به آیندهای فکر میکنم که شاید همین امشب تباهش کردم... به اینکه چطور بگویم به خاطر من اینجور شده؟ صد بار خودم را لعنت میکنم. به صداها گوش میکنم؛ مثل رعدوبرق هستند. شاید همین امشب یکیشان روی سرم بیفتد و بمیرم و راحت شوم. همینطور که لبهایم را میچسبانم به پیشانی موچی تا تبش را اندازه بگیرم، چشمم میافتد به پاهایم. با صندلهای چرمی میثم و بیجوراب زدهام بیرون. یک لحظه دلم برای آدم مرتب قبل از تولد موچی تنگ میشود. تا این موضوع از ذهنم عبور میکند، عذابوجدان مثل خوره به جانم میافتد. مثلاً مامان صدایم میکنند! هی برای خدا توضیح میدهم که راضیام از اینکه مادرم. سعی میکنم حواس خدا را از چیزی که گفتم، پرت کنم.

توی این فکرها هستم که دست کوچک موچی یکی از انگشتهایم را بغل میکند. مادریکردنم مثل ریسمان پوسیدهای است که هرچه چنگش میزنم، بیشتر پاره میشود. کاش سهیل کمی اهمیت میداد. امسال سال آخری است که برای دکترا تلاش میکند. برای همین کمکی ازش نمیگیرم؛ یعنی کمکی نمیکند.
ماشین روبهروی یک خانهی قدیمی در خیابان جابر پارک شده. تابلوی نیمهسوخته چشمک میزند. خانهی دوطبقهای و قدیمی است که دیوارهایش به فوتی بند است. اگر امشب نبود، حتی فکرش را هم نمیکردم چنین جایی کلینیک باشد.
توی دلم ولوله است؛ میترسم بچهبهبغل زمین بخورم یا موشک بخورد وسط کلینیک. هزار مدل سناریو با پایانهای بد توی ذهنم میسازم و با جزئیات تصورشان میکنم.
سهیل با آقای قدبلندی دم ماشین است. میترسم به چشمهایش نگاه کنم. در را محکم باز میکند؛ انگار بخواهد در را از جا بکند. درحالیکه سهیل هی به آسمان نگاه میکند که لحظهبهلحظه نقطههایی در آن روشن میشود، مرد به دمپاییهایم نگاهی میاندازد. پاهایم را پشت هم قایم میکنم. خون توی صورتم جریان پیدا میکند و داغ میشود. احساس میکنم مرد نگاهش را میدزدد و سر بچه را لمس میکند. میگوید خود پزشک باید ببیند.
انگار صد کیلویی اضافهوزن داشته باشم، نمیتوانم خودم را تا کلینیک بکشانم. سهیل دستش را دور کمرم میاندازد و کمکم میکند. جانی در بدنم نیست.
پرستار در میزند و وارد اتاق پزشک میشود. مردم با پلاستیکهای پرِ سرم و آمپول وارد اتاق تزریقات که روبهروی اتاق پزشک است، میشوند و بی پلاستیک بیرون میآیند. بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده دماغم را میسوزاند. صداها درهم قاطیپاتی میشوند. نمیفهمم چه میگویند، اما کلمههای اسرائیل، جنگ، موشک، کنسرو و نانخشک و... را پررنگ میشنوم؛ انگار گوشهایم روی این کلمات قفل کرده باشند.
پذیرش سمت راست در ورودی است. پسر جوان دراز و بدقوارهای با موهای مشکی مجعد پشت پیشخوان است. جلوتر که میروم، شیشههای عینکش را میبینم که جای انگشت رویش مانده. سرش را بالا میآورد. عجب ابروهای کلفت و بههمریختهای دارد. میایستد و نگاهمان میکند. چشمش به دمپاییهایم میافتد و نیشخندی میزند.
پرستار از اتاق بیرون میآید. میخواهد موچی را بدهم تا بینوبت ببرد داخل اتاق پزشک. میگویم که باید خودم هم باشم. به جمعیت نگاهی میاندازد که راضی بشوم. موچی را محکم در بغلم میگیرم که بفهمد بدون مادرش هیچجا قرار نیست برود. موچی هم شالم را توی مشتش گرفته و چشمهایش را باز کرده، اما نایی ندارد. لبهایش را تکان میدهد و دست دیگرش توی هوا میچرخد. صداهای آسمان هنوز هم قطع نشدهاند. پسر پذیرشی سرش را تکان میدهد.
سهیل میگوید کمی صبر میکنیم. میگوید دکتر اطفال را پیدا کنیم، زودتر داخل میرویم.
دورتادور سالن انتظار را نگاه میکنم. همهی بچههایی که آوردهاند، بزرگتر از موچی هستند. یکی از بچهها دستش را تا انتها در دماغش کرده و گاهی از ته حلق سرفه میکند. یکیدیگر اشکهایش را تندتند پاک میکند و گریه میکند و لابهلای گریههایش با زبان گرفته هی میگوید: «بمب... موشک...» و هی بیشتر میترسد. بیشتر گریه میکند و جیغ میکشد. دستش پر از تاول است؛ انگار دستش را مثل مرغ سوخاری توی روغن داغ گذاشتهاند. بویش میآید. مادرش کنارش نشسته و گهگاهی نیشگونی از ران بچه میگیرد که کمتر حرف بزند.
سهیل دنبال منشی میگردد. میگویند توی یکی از اتاقهاست.
درِ هرکدام را که میزنم و باز میکنم، بچهای روی تخت با رنگوروی پریده خوابیده و مامانی کنارش نشسته.
درِ یکی مانده به آخری را باز میکند. آقایی کنار بچهای نشسته. کنجکاو میشوم و به بهانهی منشی سرک میکشم. نور اتاق کم است، اما انعکاس نور تلویزیون روی صورت بچه مثل پلک زدن شده است. تصویر را قطع و وصل میبینم. بچه مو ندارد و لولهای توی گردنش است. موچی را محکمتر بغل میکنم. بچه بیجان افتاده و تکان نمیخورد؛ انگار دستگاه به جایش نفس بکشد. مرد تپلی که کنار بچهاش نشسته، حتی سرش را هم بلند نمیکند.
سهیل عصبانی میگوید: «منشی رو ندیدید؟ کاش یه موشک وسط این خرابشده میزدند.»
سهیل از این اتاق به آن اتاق دنبال منشی میگردد.
من مینشینم روی یک صندلی و خدا را شکر میکنم که موچی خودش نفس میکشد و راحت شیر میخورد. همهی اینها توی دلم نور میشوند و به بدنم میتابند، اما یادم میافتد تا قبل از امشب سرش گودی نداشت. با این فکر یکباره همهچیز توی روحم خاموش میشود. کف پاهایم خواب میرود تا نصف صورتم.
سهیل مثل مرغ پرکنده سالن کوچک را میرود و میآید. صورتش قرمز است. لرزش دستهایش را میبینم.
کمی که میگذرد، منشی از دستشویی بیرون میآید. خانم چاق و پیری است. خال گوشتی بزرگی کنار لبش دارد و مدام دست خیسش را به مانتویش میکشد تا خشک شود. به سهیل لبخند میزند. دندانهای زردش را میبینم که با تکههای سبزی تزیین شده. با سهیل حرف میزند. دست خشکشدهاش را به موهای نمدارش میکشد و کمی فکر میکند و میخواهد صبر کنیم. دستگیرهی زنگزدهی اتاق دکتر را پایین میدهد و وارد میشود. در نیمهباز است.
میشنوم که دکتر میگوید خطرناک است و باید عکس گرفته شود. بعد صدای دکتر لابهلای گریهی بچهای در اتاق تزریق گم میشود. منشی بیرون میآید.
موچی تکانی میخورد و دوباره خواب میرود. تکانش میدهم که صدای حرف زدن منشی بیدارش نکند. دکتر معاینهنکرده، ردمان میکند برای بیمارستان فوقتخصصی کودکان امام حسین. موچی را روی صندلی میخوابانم تا پوشکش را عوض کنم. سهیل اینپا و آنپا میکند.
نگهبان که تازه داخل میآید، نگاهی میاندازد به موچی و بعد با منشی چشمدرچشم میشوند. ایماواشاره میکنند. منشی به سرش اشاره میکند و نگهبان رو به سهیل میکند و میگوید: «کی زده تو سرش؟»
لبهایم سفت میشوند و توی دهانم مزهی آهن میآید. قطرههای روی پیشانیام روی مژههایم میافتند و بقیهاش میچکند روی لباس موچی.
سهیل سرش را تکان میدهد و سرفههایش شدت میگیرند. میگوید: «کسی نزده. این زن امشب دیوونه شده!»
حرفی نمیزنم. انگار دهانم را گِل گرفتهاند. برای بار چندم به گوشیام سرک میکشم. برای بار هزارم نینی سایت را بالا و پایین میکنم. دیروز هرچه گشتم، کسی خبط من را نکرده بود. آدم در این لحظات دنبال کسی میگردد که مثل خودش اشتباه کرده باشد؛ درست مثل وقتهایی که نمرهی کمی میگرفتیم و دنبال کسی میگشتیم که او هم نمرهی پایینی داشته باشد. صدای پدافندها لحظهای قطع نمیشود. همه ترسیدهاند، اما کارهایشان را پیش میبرند.
سهیل به من چشم دوخته است. من نگاهم را میدزدم. توی ماشین با هم حرف نمیزنیم.
صداهایی که میشنویم، مثل صدای فیلمهای جنگی است. موچی توی بغلم عین گوشت قربانی شل و ول افتاده است. سهیل دستی توی موهایش میکشد و صدای رادیو را زیاد میکند. اخبار جنگ است. عوضش میکند. گزارشگری بلند فریاد میزند: «رودریگز و بعد گــــل!»
سهیل صدای رادیو را کم میکند. میدانم مثل من یاد خبری افتاده که همین چند وقت پیش با هم خواندیم. خبر در مورد مرد جنایتکاری بود که با نصف سر تورفتهاش هنوز جنایت میکند. فکر میکنم اگر کسی با نصف سر تورفته، هنوز مغز یک جنایتکار را دارد، موچی نمیتواند سالم زندگی کند؟
سهیل تمام نفسهای حبسشده در سینهاش را با فشار بیرون میدهد. میگوید: «امشب هم نشد که بشه!»
خودم را به نخ آویزان از شلوار سفید بچه مشغول میکنم. چند ساعتی از دادن استامینوفن گذشته. گوشی را میبندم و با یک دست شیشهی استامینوفن را از توی کیفم درمیآورم. از گوشهی لبهایش قطرههای استامینوفن را میریزم توی دهانش. بوی توتفرنگی میپیچد.
سهیل منتظر است حرفی بزنم. کمی ناز و نوازشم میکند. جواب نمیگیرد. در را محکم به هم میکوبد و پیاده میشود.
یک لحظه چشمهایم را میبندم. پلکهایم گرم میشوند. صدای پدافندها را میشنوم. موچی با صداهای مهیب جیغ میکشد و از جا میپرد. تکانش میدهم تا دوباره بخوابد. ترسم هر لحظه بیشتر میشود. گوشیام را درمیآورم و اخبار را چک میکنم. غیر از اصفهان و تهران بقیهی شهرها هم درگیرند.
با زدن سپیده صداها کمتر میشود. از دیشب توی ماشین روبهروی بیمارستان امام حسین هستیم. کمی خوابم برده.
سهیل بالش بزرگی را که قرار بود ببرد اتوشویی، از پشت ماشین آورده و بین دست و پای من و داشبورد گذاشته تا موچی نیفتد. زیرچشمی نگاهش میکنم. خودش هم ظاهراً تا صبح بیدار مانده. کتاب آمادگی آزمون هنوز توی دستش است. با هر خطی که میخواند، چیزی کنار کتاب یادداشت میکند. تا متوجه بیدارشدنم میشود، کتابش را که دیگر تمام شده، کنار میگذارد. من هنوز به سهیل حرفی نزدهام. امیدوارم مجبور نشوم بگویم چه بلایی سر بچهام آوردهام. عذابوجدان دارم. ترس بر جانم نشسته.
موچی توی بغلم لول میخورد. شیرش میدهم و آرام دست کوچکش را به لبم نزدیک میکنم، اما دلم نمیآید ببوسمش. صداهای دیشب نگذاشت درست بخوابد. با هر صدای بلندی بالا میپرید و طول میکشید تا دوباره خوابش ببرد. دم صبح تبش پایین آمد و کمی شیر خورد و حالا خوابیده، اما خوابش مثل همیشه نیست. پشت پلکهایش رو به کبودی میرود و زیر چشمهایش تو رفته است. سرش را لمس میکنم؛ انگار فرورفتگی خیلی گودتر شده و مایع زیرش سفت شده است. با اینکه ماهها از تولد موچی گذشته، اما بخیههای شکمم تیر میکشند.
سهیل دستهمویی را که آویزان است، پشت گوشم میگذارد و میگوید: «میگن دیشب نطنز و فردو رو زدند. حرفشه بیمارستانها رو هم بزنند...»
دلم نمیخواهد بمیرم. دوست دارم بیشتر مادر موچی باشم.
سهیل برای خریدن صبحانه پیاده میشود؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. موچی را که بیدار است و تبش قطع شده و صدای «گگگ» از خودش درمیآورد، با خودش میبرد تا بگرداند.
درِ ماشین را باز میکنم و یکی از پاهایم را آویزان میکنم. نسیم خنکی توی صورتم دست میکشد. حرکت درختهای کاج زندهام میکند.
زیر درختها گربهی خاکستری کنار بچههایش نشسته. ناگهان میومیوهای بلندی میکند. سهیل و موچی دور شدهاند. گربهی سیاهی به آنها نزدیک میشود و با هم درگیر میشوند. چند ثانیه بعد گربهی خاکستری یکی از بچهگربهها را با دندانهایش بلند میکند و میبرد. بقیهی گربهها سر جایشان کنار گربهی سیاه میمانند.
محو دیدن گربهی مادر هستم که ماشین دیگری کنار ماشین ما میایستد و مادری از آن پیاده میشود. بدون اینکه من را بشناسد، سلام میکند. بچهی کوچکی توی آغوش زن جیغ میکشد. کمی کوچکتر از موچی به نظر میرسد. زن با لبهی روسری نخکششدهاش دور دهانش را پاک میکند و لابهلای جیغهای بچه، در را برای بچهی بزرگتر باز میکند تا پیاده شود. بعد از توی جیبش کیکی درمیآورد و به او میدهد. بند کفشهایش باز است.
قبل از اینکه خم شود، میپرم و دستهایم را به سمت بچه دراز میکنم. بچه را میدهد دستم تا نگه دارم. دستی روی سرش میکشم. هنوز جیغ میکشد. سرش صاف است، اما زیر انگشتهایم گودی سر موچی را حس میکنم. صحنهی برخورد تبسنج را روی سرش به یاد میآورم. صدای جیغهایش لحظهای که تبسنج روی سرش افتاد، هنوز توی سرم میچرخد. نفس عمیقی میکشم.
مادر بچه را میگیرد و از جیبش یک بیسکوییت درمیآورد و به من تعارف میکند. نمیخواهم، اما با اصرارهایش میگیرم.
شوهرش حالا که وسایلش را برداشته، از ماشین پیاده میشود و دست دختر بزرگتر را که تویش النگوهای پلاستیکی رنگارنگ لق میزند، میگیرد و به سمت بیمارستان میروند.
نوار قرمز دور بیسکوییت را میکشم، نصفه پاره میشود. انگشتم را در پارگی فرو میبرم و بازش میکنم. بیسکوییتی برمیدارم و اولین گاز را میزنم. شیرینیاش تمام تنم را گرم میکند. سهیل را میبینم که به سمت من میآید و موچی توی بغلش گریه میکند.
آسمان را نگاه میکنم. آبی است و هیچ صدایی نمیآید.
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد