icon
icon

زمستان ۱۹۸۴

تصویری از کتاب۱۹۸۴، تصویرگر: جاناتان برتون
shurum enlarge
تصویری از کتاب۱۹۸۴، تصویرگر: جاناتان برتون

زمستان ۱۹۸۴

نویسنده
پریسا وارسته
زمان مطالعه
9 دقیقه
تصویری از کتاب۱۹۸۴، تصویرگر: جاناتان برتون
shurum enlarge
تصویری از کتاب۱۹۸۴، تصویرگر: جاناتان برتون

زمستان ۱۹۸۴

نویسنده
پریسا وارسته
زمان مطالعه
9 دقیقه

می‌توانم صدای چکش خوردن میخ و دستگاه برش نجاری که کوچه‌ی باریکی با اتاق‌خوابم فاصله دارد، برخوردهای پشت‌سرهم توپ چهل‌تکه و صدای شوت بچه‌ها به دیوار سیمانی پشت خانه، صدای دیگ و قابلمه‌ی آشپزخانه و خراشیدن قاشق ته آن‌ها را فیلتر کنم. همه، به شرطی که سرم فقط یک صدا بدهد؛ صدای داستان. آن‌وقت دنباله‌اش را می‌گیرم و زمان و مکان اهمیت ندارند. ولی امروز صداها بلندند؛ رنج‌های پنهان، سکوت‌های آگاه و انگشت‌های به هم فشرده‌ای که ناخن‌هایش روی پوست جا می‌اندازند. صداهایی که موجودیت انسانی دارند، نقطه‌ضعفم هستند؛ نمی‌توانم با آن‌ها بنویسم.

جایی خواندم: «... در ۱۹۸۴ زندگی می‌کنیم.»

عدد آشنایی بود، قلعه‌ی حیواناتش را سال‌ها قبل خوانده بودم. تردید داشتم؛ می‌ترسیدم از تاریکی‌ام به تاریکی عمیق‌تری بروم، جایی که مرز واقعیت و خیال را گم کنم. نیازم به سکوتی آگاهانه، تردیدم را شکست و خواندمش.

روزی ده صفحه، ۱۰ بهمن تا ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، چالش #زندگی_خواندن.

زودتر از انتظار به پیوست آخر کتاب رسیدم. صدایی درون سرم با ضرباهنگ سینوسیِ یکنواخت بالا و پایین می‌رفت. صبح روز نهم اسفند شبیه باقی روزها بود؛ خنک، کمی تا قسمتی آفتابی، یک استکان چای داغ و انفجار.

«زدن...»

روزهای بعد برایم شبیه مرگ مغزی‌ها گذشت؛ با نمودار خطیِ ثابت و صدای ممتد و تکراری در سرم. انفجارها — جز شبی که انزلی را زدند و لرزش خفیف چارچوبِ پنجره — از من دور بودند. در عوض سرم سنگین بود از صداهایی که زیر پست‌های خبری چند سایت محدود، نجوا می‌کردند.

نمودار خطی، مقاوم بود و سوت تکراری‌اش، کلافه‌کننده. می‌دانستم بازخوانی کار دستم می‌دهد، قبولش کردم، راهی را که برای زنده ماندن پیدا کرده بودم.

 

مبدأ: شروع اجباری

سه‌شنبه ۷ آوریل ۲۰۲۶ است، سه ساعت مانده به هشت شب به وقت شرق آمریکا، من باور دارم: «بی‌زخم، فریاد زدن شرم‌آور است.»

روی تخت دراز می‌کشم، پتو را تا زیر چانه بالا می‌برم و سعی می‌کنم با تنظیم سرعت نفس‌هایم، تصویر نابودی زیرساخت‌های انرژی را دور کنم.

چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ ساعت پنج صبح، جنازه‌ی محتضرم را سمت کلید چراغ‌خواب بالای سرم می‌کشم. نور پشت پلک‌هایم می‌ماند و سایه‌ای روی مردمک‌هایم می‌افتد. سرم را روی بالش رها می‌کنم و به سقف خیره می‌شوم.

صبح‌به‌صبح، موها را بالای سرم جمع می‌کنم. نفس‌های عمیق می‌کشم. تکان می‌خورم و با وزنه‌ای سبک، دست‌ها را از آرنج خم و راست می‌کنم. روی زمین دراز می‌کشم، زانوها را در محاصره‌ی تحت فشارِ کِش مینی‌لوپ باز و بسته می‌کنم. می‌ایستم، زانوها را در دو سِت نامتقارن هفت و هشت‌تایی بالا می‌آورم. دستم را به دیوار می‌گیرم و شانه‌ها را عقب می‌دهم تا سنگینی سرم تعادلم را به هم نریزد. صبحانه حاضر می‌کنم. استکان چای بهارنارنج را در کمال آسایش فوت می‌کنم. چند سایت کم‌جانِ درست و نادرست را پایین و بالا می‌کنم و از تخیلم کمک می‌گیرم برای پیدا کردن کمی صداقت...

نه؛ «صداقت» کلمه‌ی درستی نیست. دنبال حقیقتم، هرچند واقعیتی حقیقت‌زده و لهیده، آرزوست و در حسرتش یک فصل از تقویم ورق می‌خورد.

 

مانع اول: پشت کردن به آیینه

با سپیده‌ی صبح رقابت می‌کنم برای ادامه دادن. خوب بلدم تا نیمه، روز را بازی دهم؛ خورشید که می‌بازد، دست شب را به‌زور می‌کشم و می‌آورم خانه و سفره‌ی شام می‌اندازم. جمع‌وجور می‌کنم، هر کارِ کرده و نکرده را به صف می‌کنم تا عقربه‌ی کوچک برود روی ۱۰ و بزرگ‌تر از آن عبور کند — یک دور مانده تا ساعت صفر به وقت خاورمیانه — عقربه‌ها هفت‌ونیم دور به عقب می‌چرخند — سه‌ونیم بامداد به وقت شرق آمریکا — و زمان با اسم رَمز «سوخت‌رسان» و «پرتابه» ریست می‌شود.

کسی می‌گوید: «پوتینی... که جاودانه چهره‌ی انسان را لگدمال می‌کند.»

جبر جغرافیایی...! هر چه جغرافیای جهانی، چنگ و دندان نشانم می‌دهد، جغرافیای کشوری برایم سینه سپر کرده. با مدالی طلایی به گردن روی سکوی اول طوری جا خوش کرده که می‌توانم ۲۸ دندانش را با جای خالی چهار دندان عقل نداشته‌اش بشمارم.

نخ دندان می‌کشم، با دهان‌شویه خرده‌های راست و دروغ خوانده و ناخوانده را تف می‌کنم. کِش موی زردم را باز می‌کنم، تارهای تابیده را می‌خوابانم، آن‌ها را ساده می‌بافم و دوباره پاهایشان را می‌بندم؛ همه، پشت به آیینه.

چند باری که گذری نگاهمان به هم افتاد، یک جفت دایره‌ی کم‌فروغ، دو پاره‌خطِ افقی و موازی و ستون عمودی بینشان آنجا بودند.

«چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن یه گردو.»

ابروها را ندیدم؛ دوباره هم نگاه نکردم. سفیدیِ دایره‌ها روی پاره‌خط‌های موازی تابیده بود که سفت به هم چسبیده بودند؛ بدون قوس، بی‌رنگ و لعاب. سعی کردم لبخند بزنم، انگار سرشان را از دو طرف طناب بسته، بالای دار می‌بردند. سایه‌ای شیطانی از سیاهی مرکزِ دایره‌ها نگاهم می‌کرد؛ صحنه‌ی ترسناکی بود.

 

مانع دوم: دست‌وپا زدن زیر باور

صفحه‌ی مرورگر را بالا و پایین می‌کنم. فرق جنگنده، پدافند و بمب‌افکن... فایل صوتی را باز می‌کنم، می‌شنوم تا یادم بماند. سرگیجه دارم، مگر تحمل درد و رنج، مقصدی منطقی برای ایستادگی نبود!

«ما دشمنان را علاوه بر تغییر دادن، نابود می‌کنیم.» دنبال صاحب‌صدا می‌گردم.

سایه می‌گوید: «خوش به حال وینستون، حداقل زخم داشت. هر بار اوبراین صورتش را مثل دیوانه‌ساز1ها به تخت شکنجه نزدیک می‌کرد و اهرم صفحه‌ی عقربک‌دار را می‌کشید، درد به جانش می‌ریخت، زخم می‌زد.»

زیر بار حرفش نمی‌روم، می‌خواهم فریاد بزنم: «ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما.» ساکت می‌شوم؛ لعنتی، این حتی عشق نیست... دَرد است، دَرد.

سایه یقه‌ام را می‌گیرد و دنبال خودش می‌کشد. سِکندری می‌خورم، رهایم می‌کند؛ ایستادم جای وینستون در وزارت عشق. کسی می‌گوید: «در برابر درد آیا می‌خواهم مضاعف شود؟»

نفس کم می‌آورم و به تقلا می‌افتم. با او تکرار می‌کنم: «در برابر دَرد — از هر نوعش — قهرمان بی‌قهرمان.»

تصویری از کتاب۱۹۸۴، تصویرگر: جاناتان برتون
تصویری از کتاب۱۹۸۴، تصویرگر: جاناتان برتون

 

مانع سوم: فقط ماندن

روزشماری را کنار گذاشتم. نمی‌دانم ماهگَردشان است یا جشن صدروزگی؛ ولی چرخه‌ی آتش‌بس، پشت چشم نازک کردن، مذاکره و لگدپرانی ادامه دارد. با چشم‌های سِرشده صفحه‌ی گوشی را اسکرول می‌کنم. هرازگاهی پلک می‌زنم تا مطمئن شوم چشم‌هایم سر جایشان هستند. بی‌حسی به عمق مردمک‌هایم رفته؛ تِم بنفش یاسیِ تلگرامم هم اثری ندارد.

از وقتی اینترنت برگشته، زندگی روی دور تندِ سراشیبی است. باورها شب می‌خوابند و صبح دست و رو نشسته لباس نو می‌پوشند. ذهن‌ها را انگار کسی با پاک‌کن جوهری پاک کرده، سوراخ شدند و زبان‌ها در عفونت، دست‌وپا می‌زنند.

به امید هوای تازه، دروازه را پشت سرم می‌بندم. بین آدم‌ها و خیابان، دنیا فرق دارد، دَرد چهره‌ی زمختش را با نقاب زندگی پوشانده. هرازگاهی در شهر، قلبی از حرکت می‌ایستد و با شوک قیمتی زنده می‌شود. کسی از کمبود اکسیژن در لحظه‌ی کوتاه اتصال به زندگی حرف نمی‌زند، فقط ادامه دادن مهم است.

کلید را در قفل می‌چرخانم و دو لنگه‌ی دروازه را جُفت می‌کنم؛ درخت گلابی روی سرم سایه می‌اندازد. سرم را بالا می‌گیرم، گنجشک‌ها در آسمان آبی پرواز می‌کنند. جهانِ بیرونی آن‌طور که در سَر دارم، سست نیست. سایه می‌گوید: «تحمل کردن، بهای انسانیته.»

می‌پرسم: انسان‌هایی که تکه‌های کشور را بَند زدند تا کجا دوام می‌آورند؟

صدایی می‌پیچد: «انسان عریان — برهنگی در تفکر، زبان و جسم — دشمن است. برای آن جرم می‌تراشند و گروهی برای انهدامش علم می‌کنند... شرط نانوشته‌ی بقا، “احمق بودن”... با حماقت قات‌قات کردن... انسان بدون فکر، انسان واقعی نیست... نوشتن برای انسان ماندن.»

کلمه‌هایش را عقب می‌زنم و برمی‌گردم روی نوشتن؛ دست‌کم راه را درست آمدم.

گوشی زنگ می‌زند، دوستم است. حرف می‌زنیم؛ بیشتر با پسرکش که اشتیاق زبان باز کردن را با فریاد زدن قاطی کرده. می‌پرسد: «هرگوش چه چوره؟» حال خرگوش دوست دیگرمان را از من می‌پرسد. ندیده جوابش را می‌دهم: «پشمالو حالش خوبه، خونشونه. تو چطوری خاله...» باقی حرف‌های سه‌نفره‌مان با پاهای پسرک دور اتاق می‌دوند تا کلمه‌ها به نفس‌نفس می‌افتند.

 

یک‌قدمی پایان: در آغوش سایه

کتاب را دو بار پشت هم خواندم. در اتاق ۱۰۱، زیر بمب، انزجار و خشم؛ وقتی که همه‌ی سرخوردگی‌ها و آشفتگی‌ها، به وسعت یک سرزمین — ایران ما — با صدای اکثریت، خاموش بود. انسانیت مثل تصویری پوسیده در آیینه، فروریخته و انبانی از کثافت بود و در برابرش تاریک‌ترین ترس — سقوط زندگی — ایستاده بود.

از انکارِ آیینه و جنگ با باور نخستینم2، سرانجام من باز مانده‌ام؛ ته‌مانده‌ای از زندگی، انسان بودن یا شاید کمی از هر دو. باریکه‌ی نوری در سرِ تب‌دارم سوسو می‌زند؛ سایه می‌پرسد: «تو کجای آشفتگی‌ها هستی؟»

با هر متر و معیاری مرکزش نیستم؛ آشفتگی هستم و نیستم. او در سرم است، نبض‌دار و سینوسی بالا و پایین می‌رود. این‌بار ضرباهنگش را فیلتر کرده‌ام، مثل مغازه‌ی نجاری که تخلیه کرد، توپی که دیگر شوت نشد و اجاقی که خاموش ماند. فقط صدای قاشق — وجه اشتراک فصل‌هایمان — سر جایش مانده. قاشق را با تمام قدرت ته قابلمه‌ی سوخته می‌کشم و جای صدای داستان، داستان می‌شوم.

برای هضم فصل‌هایی که بی‌اراده ورق خوردند به زمان نیاز دارم. چالش جدیدم را از روی اشتیاق پسرک و صدای بلندش ساخته‌ام؛ روزی یک بار فریاد می‌زنم. با لب‌های به هم دوخته و چشم‌هایی که روی صفحه‌ی مانیتور دودو می‌زنند، بین کلمه‌ها فریاد می‌زنم. با رنج سکوت، در تنی بی‌زخم فریاد می‌زنم. حالا به سایه‌ی شیطانی ایستاده در آیینه افتخار می‌کنم. شجاعت شاید همین باشد؛ حتی با ترس — بی‌زخم — فریاد بزنی و دوباره بخندی.

امروز باور دارم: «دَرد رَدی دارد؛ زخمی بر تن، رنجی بر روح و نقشی در ذهن.»

بی‌زخم تن هم می‌توان فریاد زد، اگر و تنها اگر لبخند آن‌سوی آیینه منتظرمان بماند.

1.

موجوداتی تخیلی که برای نابودی آدم، آرواره‌شان را جلوی دهان قربانی قرار می‌دهند و روحش را می‌مکند. حرکتی که در کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان، اثر جی‌کی رولینگ، به بوسه‌ی دیوانه‌ساز (Dementor) شهرت دارد.

2.

«بی‌زخم، فریاد زدن شرم‌آور است.»

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram