بر بالای اولین صفحه ی داستان با مداد علامت زده و یادداشت کرده بودم تا این سه شنبه که می آید، شش عصر سه شنبه که می رسد و پشت میز، مقابل گوشی که می نشینم تا درباره ی یکی از داستان های آلیس مونرو که نامش غرور است، برای...

بازخوانی قصر را در شبی گرم و کلافه آغاز کردم. شبِ یکی از همان روزهای تابستانی که همگی از گرما، بی برقی، اینترنت محدود، تنگنای اقتصادی و آزادیِ له شده به ستوه آمده بودیم و هیچ کاری از ما بر نمی آمد. در پی داستانی زمستانی، کُند و برف گیر...

«دیشب تا صبح با میخاییل جنگ ودعوا داشتیم که دو خط متقاطع که به هم نزدیک و نزدیک تر می شوند، از کجا دیگر به هم رسیده اند. بولگاکف می گفت غیر از ضخامت خطوط، ابعاد بدن خودمان هم مهم است.» این خواب را، زمستان دو سال پیش، شبی دیدم...

بر همگان واضح و مبرهن است که با پایان امتحانات؛ حالا در هر مقطعی و از هر نوعی که می خواهد باشد؛ شعفی به آدمی دست می دهد بس دیرپا و دل انگیز. دیرپا که یعنی فقط تا دو هفته قبل از شروع سال تحصیلی یا دوره و مقطع بعدی....

معمولاً ظهرها اوضاع جالب نیست. منظورم این است که بعضی ها آدم سر سحرند، خودم از این دسته ام. هوای سر سحر انگار سبک تر است. طلوع خورشید را هم می شود دید، اگر بشود از میان آپارتمان های زمخت و ناهمخوان راهی به افق پیدا کرد. طلوع را هم...

نخستین مواجهه ی من با «ارنست همینگوی» همچون ملاقاتی عاشقانه بود. رابطه ای پر از سوءتفاهم، شیفتگی، و حتی گاه خشم. مثل وقتی که نمی دانی چرا کسی که خیلی دوست داری تو را عصبانی می کند. نخستین بار که نام او را دیدم اواخر دهه ی شصت بود. زمانی...
