لیلا کاظمی فراهانی
کم مانده دوره بیفتم یکی یکی از آدمها بپرسم: «خانوم! آقا! شما میتوانید من را دوست داشته باشید؟» بپرسم ذبیح و ارغوان را میشناسند؟ چیزی از ماه-نهال و آن مریدش که به تقلای دوست داشتن و دوست داشته شدن خون میریخت شنیدهاند؟ بگویم من در خودم آن جنون را نمیبینم...

زهرا اختری
در صفحهی چت «زندگی سالم» با چتجیپیتی مینویسم: صبحانه همان تخممرغ آبپز همیشگی، ناهار شش قاشق لوبیاپلو با سالاد و... شام را هنوز نمیدانم. مطابق با دستورالعملی که به او دادهام، میزان پروتئین، فیبر و کالری را حساب میکند و میگوید امروز روز ورزش است و میزان پروتئین هنوز ناکافیست؛...

حافظ خیاوی
بر بالای اولین صفحهی داستان با مداد علامت زده و یادداشت کرده بودم تا این سهشنبه که میآید، شش عصر سهشنبه که میرسد و پشت میز، مقابل گوشی که مینشینم تا دربارهی یکی از داستانهای آلیس مونرو که نامش غرور است، برای مخاطبهای مجازی حرف بزنم با این شروع کنم...

مسعود بُربُر
بازخوانی قصر را در شبی گرم و کلافه آغاز کردم. شبِ یکی از همان روزهای تابستانی که همگی از گرما، بیبرقی، اینترنت محدود، تنگنای اقتصادی و آزادیِ لهشده به ستوه آمده بودیم و هیچ کاری از ما بر نمیآمد. در پی داستانی زمستانی، کُند و برفگیر بودم که به یاد...

مسعود بُربُر
«دیشب تا صبح با میخاییل جنگودعوا داشتیم که دو خط متقاطع که به هم نزدیک و نزدیکتر میشوند، از کجا دیگر به هم رسیدهاند. بولگاکف میگفت غیر از ضخامت خطوط، ابعاد بدن خودمان هم مهم است.» این خواب را، زمستان دو سال پیش، شبی دیدم که تا صبح لرزیده بودم...

نیلوفر صادقی
بر همگان واضح و مبرهن است که با پایان امتحانات؛ حالا در هر مقطعی و از هر نوعی که میخواهد باشد؛ شعفی به آدمی دست میدهد بس دیرپا و دلانگیز. دیرپا که یعنی فقط تا دو هفته قبل از شروع سال تحصیلی یا دوره و مقطع بعدی. آنچه روزهای تابستان...

بهزاد قدیمی
معمولاً ظهرها اوضاع جالب نیست. منظورم این است که بعضیها آدم سر سحرند، خودم از این دستهام. هوای سر سحر انگار سبکتر است. طلوع خورشید را هم میشود دید، اگر بشود از میان آپارتمانهای زمخت و ناهمخوان راهی به افق پیدا کرد. طلوع را هم نبینی، بالاخره میبینی سیاهی شکسته...

علیرضا محمودی ایرانمهر
نخستین مواجههی من با «ارنست همینگوی» همچون ملاقاتی عاشقانه بود. رابطهای پر از سوءتفاهم، شیفتگی، و حتی گاه خشم. مثل وقتی که نمیدانی چرا کسی که خیلی دوست داری تو را عصبانی میکند. نخستینبار که نام او را دیدم اواخر دههی شصت بود. زمانی که رؤیای نویسندگی برایم بهشتی بزرگ...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد