icon
icon
طرح از احسان ابرقویی
طرح از احسان ابرقویی
مواجهه
اعجازِ عشقِ شکست‌خورده
مواجهه با رمان «وداع با اسلحه» اثر ارنست همینگوی
نویسنده
علیرضا محمودی ایرانمهر
24 بهمن 1403
طرح از احسان ابرقویی
طرح از احسان ابرقویی
مواجهه
اعجازِ عشقِ شکست‌خورده
مواجهه با رمان «وداع با اسلحه» اثر ارنست همینگوی
نویسنده
علیرضا محمودی ایرانمهر
24 بهمن 1403

نخستین مواجهه‌ی من با «ارنست همینگوی» همچون ملاقاتی عاشقانه بود. رابطه‌ای پر از سوءتفاهم، شیفتگی، و حتی گاه خشم. مثل وقتی که نمی‌دانی چرا کسی که خیلی دوست داری تو را عصبانی می‌کند. نخستین‌بار که نام او را دیدم اواخر دهه‌ی شصت بود. زمانی که رؤیای نویسندگی برایم بهشتی بزرگ و پر از لذات هیجان‌انگیز می‌نمود. خیالبافی‌های کودکانه‌ام به‌ حدی بود که تصور می‌کردم هر کلمه‌ای که می‌نویسم نه چیزی روی کاغذکاهی‌های زرد، بلکه ثبت سندی در تاریخ ادبیات جهان است. اولین داستان‌های کوتاهم در مجله‌ی اطلاعات هفتگی منتشر می‌شد، که هر چهارشنبه شماره‌ی تازه‌ی آن را چون هدیه‌ای آسمانی از دکه‌ی روزنامه‌فروشی سر خیابان می‌خریدم و باولع می‌خواندم.

در یکی از همین شماره‌ها، که داستان کوتاهی از من منتشر شده بود، درست در صفحه‌ی مقابل داستانم یادداشتی با عنوان «ارنست همینگوی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم» قرار داشت. همراه با عکس پیرمردی که گربه‌ای را بغل کرده و زیرش نوشته شده بود: «برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات». غروری خودپسندانه دلم را پر کرد. انگار بخشی از شهرت این برنده‌ی نوبل فقط به دلیل اینکه داستانم روبه‌روی نام او چاپ شده بود مربوط به من می‌شد.

چند قصه‌ی کوتاه از او خواندم، و بدون آنکه چیزی از آن بفهمم شیفته‌اش شدم. مثل تماشای منظره‌ای کوهستانی که نمی‌دانی به چه دلیل زیباست، ولی تو را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. مثل هر شیفتگی دیگری، کم‌کم، رگه‌هایی از حسادت در این حسِ سرسپردگی آشکار شد. در بخشِ پنهانی از ذهنم، انتظار داشتم که به من هم جایزه‌ی نوبل بدهند و میلیون‌ها نفر داستان‌هایم را بخوانند. با وجود این حسادت پنهان، می‌کوشیدم شعله‌ی عشق را در قلبم زنده نگه دارم. یک سال بعد، کتاب پیرمرد و دریا را از او خریدم که چاپ و ترجمه‌ی بسیار بدی داشت. چند صفحه‌ی اول را خواندم و تقریباً هیچ‌چیزی از آن نفهمیدم و حوصله‌ام را سر بُرد و به‌ناگزیر کتاب را کنار گذاشتم. در دوره‌ای از زندگی بودم که آدم سَری پرشور و تحملی اندک دارد. بلافاصله، به این نتیجه‌ی قطعی رسیدم که رابطه‌ی من و همینگوی به پایان رسیده است.

یک سال در جدایی گذشت تا اینکه دوباره کتابی از او را پشت ویترین کتابفروشی بزرگی دیدم که عنوان آن وسوسه‌ام کرد: مردان بدون زنان حسی حماسی و کمی تلخ در این عنوان وجود داشت که با احساسات آن روزگارم بسیار همخوان بود. دل به دریا زدم و کتاب را خریدم و یک بار دیگر بااشتیاق مشغول خواندن شدم. ولی این تلاش دوم نیز به‌زودی شکست خورد، چون اصلاً نمی‌توانستم بفهمم مشکل این آدم‌ها چیست، چرا تا این حد غمگین و عصبانی هستند و هیچ اتفاق مهم و هیجان‌انگیزی هم در داستان‌ها رخ نمی‌داد. در نهایت، به این نتیجه رسیدم که همینگوی فرد بسیار محترمی است، ولی رابطه‌ی ما از یک حدی بیشتر نزدیک‌تر نخواهد شد. اما درست مثل همه‌ی عشق‌های شکست‌خورده که در زمانی نامنتظره خاطره‌ی آنها غافلگیرت می‌کند، ارنست همینگوی نیز در زمانی که انتظارش را نداشتم به زندگی‌ام بازگشت.

رمان دیگری از او را که فریفته‌ی نامش شده بودم به قیمتی ارزان از دست‌دوم‌فروشی خریدم. نام کتاب، وداع با اسلحه، در ذهنم زنگ خوش‌آوایی داشت، ولی انگیزه و شاید شجاعت خواندن آن را نداشتم. می‌ترسیدم خواندنش به ناکامی تازه‌ای ختم شود. و البته همه‌ی این عشق و جدایی‌ها در زمانی رخ می‌داد که هنوز نوجوانی خام بودم.

در صبحی زمستانی، هنگام بازی فوتبال، در حیاط مدرسه، پایم پیچ خورد و استخوان آن تَرک برداشت. یک هفته مرخصی از مدرسه هدیه‌ی دلچسب این اتفاق بود. بار دیگر، باتردید و نیازی مبهم سراغ ارنست همینگوی رفتم. کتاب وداع با اسلحه با ترجمه‌ی «نجف دریابندری» در دستانم بود و باتردید شروع به خواندن کردم. اولین جمله‌های کتاب همچون ضربه‌ای به صورتم خورد. تصویر آن کلبه‌ی روستایی کنار رودخانه و درخشش شلیک توپخانه در شب که به رعدوبرقی بی‌باران می‌ماند و سربازان که از راه خاکی می‌روند و دیگر هرگز برنمی‌گردند... همه‌چیز به‌شکلِ افسون‌کننده‌ای زیبا و عریان بود و این زیبایی هرچه در داستان پیش می‌رفتم عمیق‌تر می‌شد. البته هنوز هم از معنای درونی رمان چیز زیادی درک نمی‌کردم، ولی احساس می‌کردم واقعیتی تکان‌دهنده در این صحنه‌ها و کلمه‌ها وجود دارد. مخصوصاً، وقتی ‌که بدن قهرمان اصلی داستان، که به‌ندرت نام خود را به زبان می‌آورد، بر اثر انفجار گلوله‌ی توپ سوراخ‌سوراخ شد و در بیمارستان افتاد، خود را به‌شکل مقاومت‌ناپذیری شبیه او احساس می‌کردم.

در حال بارگذاری...
«جلد اصلی اولین نسخه‌ی کتاب «وداع با اسلحه

من با پای گچ‌گرفته روی تخت کوچکِ خود افتاده بودم و از خواندن تک‌تک کلمات کتاب لذتی جسمانی و عاشقانه می‌بردم و ستوان فردریک هنری، قهرمان وداع با اسلحه، با بدنی مجروح در طبقه‌ی بالای بیمارستان از عشق‌بازی با کاترین، دختر پرستاری که عاشقش بود، لذت می‌برد.

برخلاف داستان‌هایی که تا آن روز خوانده بودم، در این عشق و شجاعت هیچ‌چیز استثنایی و والایی وجود نداشت، ولی به‌شکلِ ستایش‌برانگیزی انسانی و ملموس و واقعی بود. همه‌چیز در دنیای وداع با اسلحه خالی و بی‌وزن بود، ولی قلب تهی مرا پُر می‌کرد و به حس سرگردانی و بیگانگی‌ام با خود پایان می‌داد. وقتی دوباره به مدرسه برگشتم، آدم دیگری شده بودم. احساس می‌کردم، در تمام این مدت، در دنیایی منحصربه‌فرد زندگی کرده‌ام و چیزهای بی‌نظیری دیده‌ام که هیچ‌کس جز من شاهدش نبوده است: در عقب‌نشینی مصیبت‌بارِ ارتش ایتالیا شرکت کرده بودم، بی‌گناه محکوم به تیرباران شده و برای نجات جانم خود را درون رودخانه‌ای خروشان و سرد پرت کرده بودم. زیر پارچه‌ی برزنتِ واگن حمل‌ توپ توپخانه پنهان شده بودم. هوای سرد را نفس کشیده بودم. با بدن مجروح کنیاک گرم نوشیده بودم و هر بار پس از عشق‌بازی‌های لذت‌بخش کنار کاترین روی ملافه‌های سفیدِ تخت بیمارستان دراز کشیده و از پنجره نورهای شب را تماشا کرده بودم.

همان موقع هم می‌دانستم یکی از مهم‌ترین کتاب‌های زندگی‌ام را خوانده‌ام، ولی هنوز درک نمی‌کردم مواجهه با رمان وداع با اسلحه چگونه در سرنوشت من تأثیر خواهد گذاشت. از آن به بعد، هر سال، وداع با اسلحه را یکی دو بار می‌خواندم و این کتاب، چون موجودی زنده، بارها در لحظه‌های حساس زندگی به کمک من آمد. در تصادفی شدید، در حومه‌ی مشهد، تاکسی‌ای که سوار آن بودم واژگون شد. چند نفر مُردند و مرا به‌زحمت از میان شیشه‌های خردشده و بدنه‌ی مچاله‌ی ماشین بیرون کشیدند. تمام آن لحظه‌ها و بعد، وقتی روی تخت بخش سوانح بیمارستان امام‌رضا زخم‌های بدنم را بخیه می‌زدند، به صحنه‌های وداع با اسلحه فکر می‌کردم. خود را بیش از هر زمانی شبیه آن ستوان مجروح می‌دیدم و از خونریزی زانو و درد بدنم لذت می‌بردم.

چند سال بعد، در یک انجمن ادبی، گروهی از منتقدان و خوانندگان تازه‌کار به داستانی که آنجا خوانده بودم حمله کردند و با الفاظی تند به احساس عریانم تازیانه زدند. وقتی از سالن انجمن بیرون آمدم، تهی و خون‌آلود و ناامید بودم. دلم می‌خواست در جای تنگ و دنجی پناه بگیرم تا از چشم تمام آدم‌ها پنهان باشم. همان‌طور که در خیابان قدم می‌زدم، احساس کردم زیر برزنتِ خیس و سنگین واگنِ حمل‌ توپخانه خزیده‌ و کنار چرخ‌های بزرگ و فولادی عَرّاده‌ی توپ دراز کشیده‌ام و دست هیچ‌کدام از افسران بی‌رحم دادگاه نظامی به من نمی‌رسد. خود را به حرکت آرام قطار سپردم تا مرا از صحنه‌ی تیرباران دور کند. در آن لحظه، حتی می‌توانستم بوی فولاد خیسِ چرخ‌ها و پیچ و لولاهای گریس‌خورده را احساس کنم و وداع با اسلحه یک بار دیگر به من پناه داده بود. از آن مهم‌تر به کمک آن کشف می‌کردم چطور باید بنویسم و دنیای شخصی و یگانه‌ی خود را بسازم، دنیایی که شاید شباهتی به فضای وداع با اسلحه نداشت، اما چیزی بسیار نیرومند را از آن دریافت می‌کرد؛ یعنی آن قدرت مواجهه‌ی تمام عیار با واقعیت!

البته هنوز جوان‌تر از آن بودم که اهمیت این مواجهه را درک کنم. فقط احساس می‌کردم درون حباب شیشه‌ایِ بزرگی قرار گرفته‌ام که ضدگلوله است. روشنایی از جدار شفاف آن می‌گذرد، ولی رگبار خرده‌گیری‌های احمقانه، نظرهای خودخواهانه، و خشک‌مغزی‌های منتقدانه بر آن اثری نمی‌کند. حبابِ محکم و مطمئنِ وداع با اسلحه به من کمک کرد تا فرصت گرانبهای رشد و تجربه‌ی شخصی بیابم. چون گیاهی نوپا، آرام‌آرام، ریشه‌های خود را در خاک ادبیات گسترش دهم و از آن خوراک گیرم و در درون خود ببالم تا سرانجام شجاعت بی‌پرده‌ی نوشتن و فروانداختن خود را در رودخانه‌ی خروشانِ واقعیت بیابم.

ولی هنوز به گذر سال‌های زیادی نیاز داشتم تا بفهمم تأثیری که وداع با اسلحه در سرنوشت من گذاشته حتی بیش از این‌ها بوده است. این رمان مرز باریک و ناپیدایی بود که دو سوی آن تفاوتی اساسی با هم داشت. در یک سو، تکلف‌های بیهوده‌ی ادیبانه و خودنمایانه‌ی زبانی قرار داشت. در سوی دیگر، قدرت صراحت و سادگی زبان روایی. در یک سوی این مرز، خیالبافی‌های تکرار اذهان مفنگی قرار داشت، و در سوی دیگر، مواجهه‌ی صریح با واقعیت یا خیال‌انگیزدیدنِ واقعیت. رمان وداع با اسلحه، در همان روزگار نوجوانی، در حالی‌ که با پای گچ‌گرفته در تخت خود خوابیده بودم، باعث شد لحظاتی به آن سوی مرز واقعیت سرک بکشم. این فرصت دیدن چیزهایی بود که هرگز فراموششان نخواهم کرد.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد