آخرین کارتنهای وسایلم را میبستم که صدای قیژ درِ آپارتمان پشت سرم بلند شد. امین توپبهدست توی هال ایستاده بود و دلخور به جعبهی بستهبندیشده نگاه میکرد. میخواستم بگویم در را پشت سرش ببندد. چیزی نگفتم و گذاشتم به حال خودش باشد. هنوز کنارآمدن با این اسبابکشیهای هرساله برایش سخت بود.
به سمت در رفتم و آن را بستم. سعی کردم نگاهم را از چهار حفرهی ترسناک، که روی چوب در فرو رفته بود، بدزدم. ولی نتوانستم و باز نگاهم به آنها افتاد. مشخص بود جای مشتی است که محکم به در کوبیده شده است. هربار که چشمم به در میافتاد مردی را میدیدم که صورتش از خشم سرخ شده است. چشمهایش حالت انسانی خود را از دست داده و عرق از روی شقیقههایش لیز میخورد. مشتش را بالا برده و به سمت کسی که خود را کنار درِ آپارتمان کشیده میآید. به نظرم کسی که به سمت درِ آپارتمان فرار میکرده یک زن بوده است. گاهی حتی به نظرم میآمد من جلوی در پناه گرفتهام و آن مرد دستش را بالا برده که توی صورتم بکوبد. بعد خود را کنار میکشیدم و مشت به در کوبیده میشد. صدای ترسناک آن را میشنیدم و تمام تنم سرد میشد. دلم میخواست درِ آپارتمان را عوض کنم، ولی برای این خانههای ارزانقیمت اجارهای، که هر روز تکهای از آن خراب میشد، این کار ولخرجی بود.
امین، بی آنکه به من نگاه کند، با صورت اخمآلود و لبهایی که پایین کشیده شده بودند، از میان کارتنها گذشت. میفهمیدم از غرورش است که گریه نمیکند. تازه چند هفته بود که بالاخره توانسته بود عضو تیم فوتبال مدرسه شود. همکلاسهایش برای تابستان کلی برنامه ریخته بودند. ولی حالا باید همهچیز را رها میکرد و به مدرسهای تازه میرفت.
فکر کردم بهتر است فعلاً به حال خود رهایش کنم؛ شب، اگر فرصتی باشد، برایش پیتزا میخرم و از دلش درمیآورم. سراغ وسایلم رفتم. سرویس هیجدهنفرۀ آرکوپال را دانهدانه لای روزنامه پیچیدم. از زمانی که این سرویس را خریدم، هیچوقت هیجده مهمان با هم نداشتم، خانهای هم نداشتم که هیجده نفر کنار هم توی آن جا شوند. باید اینها را میفروختم و سرویس ششنفرۀ سبک و نشکن میخریدم.
یک ساعت دیگر کارگرها برای جابهجایی میرسیدند. گلدان کریستال را از روی میز برداشتم؛ گلهایش را، که هنوز کاملاً خشک نشده بود، دور ریختم و لای روزنامه پیچیدم. بقیهی وسایل را بستهبندی کرده بودم. اینها آخرین اسبابم بودند. نگاهی به همهجای آپارتمان چهلمتری انداختم که دیگر لخت شده بود. تنگتر از وقتی به نظر میرسید که وسایل را چیده بودم. کابینتهای فلزی و قدیمی درهایشان کج شده بود. لولهکشی ساختمان از روی دیوارها رد شده بود. همهجا پر از لکههایی بود که در طول سالها از زندگی آدمهای مختلف بر جا مانده بود. مشخص بود هرگز کسی که صاحبخانه باشد در این آپارتمان زندگی نکرده است. همهچیز در اطرافم بیثباتی و ملال و شاید نفرت از زندگی را نشان میداد. انگار هیچوقت کسی که خانهاش را دوست داشته باشد در این آپارتمان زندگی نکرده است.
«امین، لطفاً اون توپ رو هم بنداز توی کیسهی اسباببازیها. کارگرها الآن میرسن.»
امین باعصبانیت کاری را که گفته بودم انجام داد. بعد سراغ کاناپه رفت و با فشار آن را به جلو هل داد و پشتش روی زمین نشست. قبلاً هم دیده بودم که گاهی ساعتها پشت کاناپه مینشیند. آنجا پناهگاه محبوبش بود. کمی که گذشت، به نظرم آمد صدای حرفزدنش را میشنوم. آرام به سمتش رفتم تا ببینم با کی حرف میزند. بعد چند لحظهای خشکم زد. پسرم با چند آدمک نقاشیشده روی دیوار حرف میزد. هرکدام با رنگ متفاوتی کشیده شده بودند. مشخص بود هرکدام را کودکی با احساس و تخیل متفاوت کشیده است. یکی با ماژیک آبی، یکی با مدادشمعی قرمز، یکی با خودکار سبز و چند تای دیگر با مدادرنگیهای گوناگون کشیده شده بودند. امین وقتی مرا بالاسَرش دید نگران خود را عقب کشید. سعی کردم خود را آرام کنم. پرسیدم: «چهکار میکنی عزیزم؟»
امین، در حالی که چشمانش توی صورتم میدوید، نگران گفت: «به خدا، من دیوار رو خراب نکردم. من فقط این یه دونه رو کشیدم؛ بقیهشون وقتی اومدیم اینجا بودن.»
منتظر بود من چیزی بگویم، ولی نتوانستم. دلم میخواست محکم بغلش کنم، ولی میدانستم اگر این کار را بکنم، نمیتوانم بعدش جلوی اشکهایم را بگیرم و الآن زمانی برای گریستن نداشتم. پسرم گفت: «تازه برای این کشیدمش که تنها نباشه. میخواستم با بقیهی نقاشیها دوست بشه.»
آدمکها روی دیوار بهشکل عجیب و نامتقارنی دست هم را گرفته بودند. آرام موهای امین را نوازش کردم و گفتم: «بهت قول میدم توی مدرسهی جدید هم دوست پیدا میکنی. شاید هم اولش عضو تیم فوتبال بشی.»
صدای زنگ در بلند شد. از پشت نمایشگر دربازکن چهرهی کارگرانی را که برای بردن اسبابم آمده بودند میدیدم. در را باز کردم. آفتاب از میان پنجرهی بیپرده میان آپارتمان تابیده بود. ذرات معلق غبار در نور میدرخشیدند. امین مثل موجودی از عالمی دیگر میان نور ایستاده و خیره مانده بود. منتظر کارگرها بود که بیایند و همهی وسایلی را که با آنها زندگی میکردیم، همراه کیسهی اسباببازیهایش، ببرند.