
علیرضا محمودی ایرانمهر
نخستین مواجههی من با «ارنست همینگوی» همچون ملاقاتی عاشقانه بود. رابطهای پر از سوءتفاهم، شیفتگی، و حتی گاه خشم. مثل وقتی که نمیدانی چرا کسی که خیلی دوست داری تو را عصبانی میکند. نخستینبار که نام او را دیدم اواخر دههی شصت بود. زمانی که رؤیای نویسندگی برایم بهشتی بزرگ...

داود شادلو
«مگر زمين خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنيد؟» نساء، ۹۷ در شب دلگشای فروردینی شاه والاقدر بار داده و به جهتِ دیدار با رعیت و جهانبانیِ ربع مسکون به بیرونیِ کوشک مشرف شده بود. هیاهوی شحنه، هیزمشکن، ملا و بقال مانع نبود که شاه از کمی آنسوتر نوای دلچسبِ عود...


اولین تصویر زندگی من از یک قطعهی کوچک خونآلود، روی آسفالتی که تبدارِ یک روزِ طولانی تابستانی است، شروع میشود. شبی از شبهای شهریورماه سال ١٣٦٤ است، بیستوپنجم شهریور. جنگ کشدار ایران و عراق از نفس افتاده، اما هنوز هست و زهرش را میریزد. من جنینی هستم که آخرین ماههای...
سارا تاجدینی

اولین تصویر زندگی من از یک قطعهی کوچک خونآلود، روی آسفالتی که تبدارِ یک روزِ طولانی تابستانی است، شروع میشود. شبی از شبهای شهریورماه سال ١٣٦٤ است، بیستوپنجم شهریور. جنگ کشدار ایران و عراق از نفس افتاده، اما هنوز هست و زهرش را میریزد. من جنینی هستم که آخرین ماههای...
سارا تاجدینی
جاشوئا راثمن
در مغز ما عصبها در شبکههای بزرگ و کوچک نظم مییابند. با هر عمل و هر فکری که میکنیم این شبکهها تغییر میکنند: عصبهایی به شبکهها وارد میشوند و عصبهایی از آنها کنار گذاشته میشوند، و ارتباط بینشان قویتر یا ضعیفتر میشود. این فرایندها تماممدت در جریاناند—همین حالا که دارید...

نرگس حکیمپناه
«تنها چیزی که او گفت این بود که در میان رذائل انسانی بزدلی را یکی از اولین رذائل میدانست.» مرشد و مارگاریتا میخائیل بولگاکف با سر مدادنوکی روی دستت حروف بی و جی را مینویسی. بعد از چند لحظه، دو حرف متورم و قرمز میشوند. به من نگاه میکنی و...

سحر بکائی
تیغِ تیزِ سرنوشت طوری گردن خوشبختی را درید که هیچ نالهای از آن شنیده نشد. چون فرصت نکرد. خون از شاهرگش پاشید به همهچیز و همهکس. آنان که مشاهدهگر بودند دست از تماشاکردن برداشتند. نه دیواری بود نه درگاهی. و دنجگاهی نبود. تنها پسلهی آنجا پشت همانجایی بود که مادر...

نادیا زحمتکش
«ما ما، که روی کلمات مکث میکنیم، هرگز نمیفهمیم چه گفتهایم...» محمدباقر کلاهی اهری 1 این را گفته و من با مداد مشکی زغالی روی دیوار نوشتهام. روی دیوار رفتن ساده نیست، نستعلیقشدن هم، آن هم برای ما، مایی که گاهی مکث کردهایم روی کلمات و تا عمقشان رفتهایم. جایگاه...

الهام برزین
گیلاسی از توی بشقاب برمیدارم و میگذارم توی دهانم، لبهایم را روی هم قفل میکنم و دم گیلاس را میکشم بیرون. هنوز دندانهایم به هم نرسیدهاند که گیلاس له میشود و طعمی تلخ دهانم را پر میکند. لابد کرم هم داشت. با این حال، گیلاس بعدی را برمیدارم و سُر...

راحلهالسادات مصطفوی
آخرین کارتنهای وسایلم را میبستم که صدای قیژ درِ آپارتمان پشت سرم بلند شد. امین توپبهدست توی هال ایستاده بود و دلخور به جعبهی بستهبندیشده نگاه میکرد. میخواستم بگویم در را پشت سرش ببندد. چیزی نگفتم و گذاشتم به حال خودش باشد. هنوز کنارآمدن با این اسبابکشیهای هرساله برایش...


اولین تصویر زندگی من از یک قطعهی کوچک خونآلود، روی آسفالتی که تبدارِ یک روزِ طولانی تابستانی است، شروع میشود. شبی از شبهای شهریورماه سال ١٣٦٤ است، بیستوپنجم شهریور. جنگ کشدار ایران و عراق از نفس افتاده، اما هنوز هست و زهرش را میریزد. من جنینی هستم که آخرین ماههای...
سارا تاجدینی

اولین تصویر زندگی من از یک قطعهی کوچک خونآلود، روی آسفالتی که تبدارِ یک روزِ طولانی تابستانی است، شروع میشود. شبی از شبهای شهریورماه سال ١٣٦٤ است، بیستوپنجم شهریور. جنگ کشدار ایران و عراق از نفس افتاده، اما هنوز هست و زهرش را میریزد. من جنینی هستم که آخرین ماههای...
سارا تاجدینی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد