«مگر زمين خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنيد؟»
نساء، ۹۷
در شب دلگشای فروردینی شاه والاقدر بار داده و به جهتِ دیدار با رعیت و جهانبانیِ ربع مسکون به بیرونیِ کوشک مشرف شده بود. هیاهوی شحنه، هیزمشکن، ملا و بقال مانع نبود که شاه از کمی آنسوتر نوای دلچسبِ عود را نشنود که لحنی از عبدالقادر مینواخت و با ریزخندهی دخترانی میآمیخت که خوش بر بام رفته بودند و زمزمهشان در عمارت کلاهفرنگی میپیچید و شاهِ جوان را با خود میبرد تا باغ شاهیِ تبریز در روزهایی که هنوز شاهزادهای نوجوان بود شیفتهی نقاشی؛ بس نازکقلم که با کلک خویش تمثالِ گلهای گلستان میگشاد زیر نظر نادرهکار دوران، استاد بهزاد.
نگاه شاه جوان بر شکوفههای گیلاس گردید تا به قمریِ تنها نشسته بر شاخهای برسد که دور از هنگامهی شب برای خود میخواند: «به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می...» و شاه مصرع دوم را با خود نجوا کرد: «علاج کی کنمت آخرالدواء الکی». نخواستن این تخت و رهایی از دست قزلباشانی که او را به بازی گرفته بودند چه دمِدست اما دور از دست بود برای جوانکی که هنوز دل در گرو قلم، کاغذ و رنگ داشت. او را خوشتر آن بود که جفتِ همین قمری نشسته بر شاخهی گیلاس باشد تا شاهی در علاج شورش قزلباشان و تاختوتاز ازبکان؛ اما شاهْ تنها در قابِ خود نشسته و چه دور بود از شاخهی معلق گیلاس و آن قمری که اکنون پر کشیده و رفته بود. پس گفت: «بیاورند جام نخست را.» ملازم از قَرابهای که خود پیشتر از آن نوشیده بود جام شاه را پر کرد: «پیشمرگتان شوم، نوش!» شاه جام را گرفته و نگرفته دایرهزن ضرب گرفت و کمانچهکش راهی نو زد و رامشگر پای بر زمین کوبید و خواند: «آن کس که به دست جام دارد/سلطانی جم مدام دارد.»
آن کس که به دست جام دارد منم؛ این جوانکِ نقاشْ میرسیدعلی مرا در کانون نگاره، تکوتنها، بر قالیِ افشانْ زیرِ طاقِ بلند عمارت کلاهفرنگی نشانده است و جز این بیگلرخانِ چاپلوسِ مُخنث کسی نزدیک و همسخنم نیست. چه بداقبالم که باید از چون اویی جام بگیرم که میدانم گاهی داخل قرابه تُف میاندازد و با دیگر غلامان به ریشم میخندند که «پیشمرگتان شوم، نوش!». این نقاشِ کممایه از آن پدر ارجمند هیچ نیاموخته است؛ پایش به کارگاه دربار باز نمیشد اگر پدری زبدةالنوادر چون میرمصور نداشت. در کجای ربع مسکون، هنگامهی شکوفهی گیلاس، برگ چنار زرد میشود؟ چه بوالعجبجهانی است که در آن انار و گلابی و هلو همزمان میرسند؟ آن ملای خندانِ ابرو بالاانداخته را با آن پسرک تسبیحبهدست چه سَروسِّری است که چراغ را پُف میکند و او را به داخل تاریکی مسجد میکشاند؟ آیا این جوانکِ نقاش از ملای مکتب نشنیده است که «اگر زن و مردی یکجا خلوت کنند، نفر سوم شیطان است؟» پس چرا شیطنت کرده و زن و مردی را در خلوت کنار هم نشانده است؟ یا که در شبْ چرا مشعل شحنهی شهر خاموش است؟ غیر از این است که به مملکتداری شاهنشاه طعنه زند که در ظلمت ضخیمِ حکومت ما بقال کم میفروشد و ترازوی عدالت نامیزان است؟ بماند که شکم فرّاشباشی دربار هم که سر در مطبخ شاهی دارد باید فربهتر مصور میشد و این جوان را لابد با فرّاش الفتی است که محاسن او را خوشترکیب و چشمهایش را نجیب کشیده؛ الله اعلم! اگر من پدری چون او داشتم، در این سنوسال مانیِ ثانی بودم، شیرینکارِ اعصار؛ و چه بداقبالم که پدرم جنگاور بود و من نه نزد او مشق جنگ کردم نه مشق هنر. قزلباشان مرا از دامن مولانا بهزاد گرفتند و بر زانوی خود نشاندند تا شاهکی باشم موافق امر ایشان؛ مرا بر تخت شاهی نشاندند تا خود به هرات و ارمنیه و شیراز پردازند.
گرچه اکنون میانسالم، اما صورتم بر کاغذ هنوز جوان است. جوانکِ نقاش که این روزها با همایون هندی آمدوشدی دارد گرچه قلمش چون میرمصور شیرین نیست و به خامهی نازک من در نوجوانی هم نمیرسد، اما بدچهرهگشایی هم نیست. چشمهایم را نافذ و خاوری کشیده و تاب ابروان را ملیح درآورده. ملاکْ حال فعلی اوست؛ آن نقاشیِ سالهای پیش هرچه بود گذشت. گرچه من آنجا در قابی تنها با بیگلرخان محبوسم و جام در دستم معلق مانده، اما ارادهی شاه بر این است که میرسیدعلی در خیل مصوران کارگاه شاهی بماند؛ اما زینپس باید طابقالنعلبالنعل کار کند. هرآنچه بخواهد اینجا فراهم است از کاغذ اعلای دمشقی تا لاجورد بدخشان و شنگرف هندی. عنادی با اهل هنر نداریم که خود روزگاری صورتگر بودیم. اکنون شاکرم که ایام جاهلیت شباب گذشت، اما اهل هنر هنوز زیر سایهی ما آسایش خاطر دارند. به شکرانهی این امنیت و فراغت باید تاریخِ درخشانِ نهالی را تصویر کنند که پدرم غَرس کرد و امروز چنین تناور گشته به همت ما. گذشت روزگار خامی که رواق منظر چشمم آشیانهی فرّاشان شکمگنده و خانهی بیگلرخانهای مخنث بود. امروز سلطانی هستم با محاسنی خوشترکیب که فتنهی امرای قزلباش را فرونشاندم، ازبکان را از خراسان بیرون راندم و عثمانیان را در دشت سلطانیه برفگیر کردم. همایون مفلوک هندی از کید برادرانش به دربار ما پناه آورده و دستدرآستین روبهرویمان نشسته تا که شاید تاب ابرویم به میل او باز شود. حسرتی ندارم برای روزگار ازدسترفته. چنین رفت و این بودنی کار بود.
«میِ خام بیاور، بیآب، خالص.»
«السّاعه میرزا.»
این سالهای واپسین پیش از روز واقعه، شاه مجنون و به همه بدگمان گشته بود. گماشتهی بختبرگشتهاش را داده بود به جرم خبرچینی زبان از دهان بیرون کشند و به مصوران دربار دستور داده بود هرچه جام و پیاله را که پیشتر در دستش کشیده بودند پاک کنند. کاغذ تُرد است، میشکند، پاره میشود؛ چه نسخهها که آب خورد، لک برداشت و پوسید. به میرسیدعلی و عبدالصمد هم چند نسخه سپرده بودند برای اصلاح... اصلاحِ چه؟ چه ممارستی داشتند این دو جوان رعنا در انجام کار.
شبی بود فروردینی و شگفتا که درخت گیلاس حیاط کارگاه شاهی شکوفه داده بود و آنسوتر برگهای چنار زرد میشدند. به این احوال خندیدم و با خود گفتم: «صعبروزی بوالعجبکاری پریشانعالمی است.» از کنار درِ کارگاه میگذشتم که میرسیدعلی و عبدالصمد را سخت مشغول دیدم. جایِ جامی که در دست شاه بود خیس شده و شنگرف تا مغز کاغذ فرو رفته بود؛ صورت شاه هم مخدوش؛ سرخِ سرخ. شنگرف با آبْ روان گشته و دویده بود بر چهرهی شاه... انگار خون میچکید از چشم و دهانش. میرعلی گفته بود: «مگر دوباره کاغذ روی کاغذ بگذاریم و مُهره بکشیم.» گفتم: «شاه را با این نسخه دیگر سروکاری نمیافتد. بگذارید لابهلای دیگر نسخ بماند و در سیاهی تاریخ فرورود.» عبدالصمد گفته بود: «استاد! اصلاحش میکنیم.» خندید و با دو دست اشاره کرد به صورت شاه که «ما عملهی تطهیریم.» پس تکهکاغذی روی کاغذ نگاره چسباندند و آنقدر با عقیقِ سرخ مهره کشیدند تا چهرهی شاه و جامی که به دست داشت پاک شد.
«پرش کن، شرابِ خام... بیآب».
همایونشاه، که به دربار ایران پناهنده شد، شاه دستور داده بود وسایل راحتی او را از هر حیث فراهم کنند. قاسم قانونی و محمد سرنایی را گمارده بود بیتوقف به نغمه و ترنم پردازند و حضرت را خوشوقت سازند که از یاد هندوستان فارغ شود؛ و این گذشت تا اندکاندک همایونْ پادشاهی از سرش افتاد و گرم نقاشی، شعر و خطاطی شد. کار نقاشان باریکبین، که در بدایعِ صنعت نقاشی ید بیضا داشتند، چون میرسیدعلی و عبدالصمد، بسی پسندش آمد. شیفتهی شاهنامه شد و حافظ و همهی آنچه دیگر شاه ما را پسند نبود. همایون به میرعلی گفته بود: «با من به هند بیا تا تو را از مرمت بیهودهی نسخ برهانم و با مراعات اعزاز و اکرام بر صدر کارگاه شاهی نشانم.» میرعلی و عبدالصمد بارها با من رایزنی کرده بودند که دیگر نه کاری هست اینجا نه جایگاهی، همین وصلهپینهی نسخههای پیشین هم که به انجام رسد دیگر نه سفارشی است نه خمسهای نه شاهنامهای. عبدالصمد گفته بود: «چگونه از خانههایی چشم بپوشم که از پشتِ درِ هرکدام که میگذری صدای آب روان میشنوی و فواره؛ چطور از کوچهباغهای این شهر دل بکنم؟ اما چه کنم با بخت گمراه که رهزن اهل هنر است.» جوانکم میرسیدعلی هم ناشیانه دوبیتی سروده بود برای رامکردن دل من که رضا دهم برود: «جانب هند میروم کانجا/کار اهل هنر نکو رفته//که سخا و کرم ز اهل زمان/به زمین سیه فرو رفته.» در جوابش خوانده بودم: «گُلی که خود بدادُم پیچوتابش/به اشک دیدگانم دادُم آبش//در این گلشن خدایا کی روا بی؟/گل از مو دیگری گیره گلابش؟».
و این گذشت تا روزی که همایون از منجمان خواسته بود ساعت مسعود را به قصد مراجعت به هند درآورند و در هنگامهی تودیع از شاه خواست: «تقاضا دارم شماری از نادرهکاران را که در حد خود به کمال هنر رسیدهاند برای اشاعهی هنر و ایجاد مودت و قربت بیشتر به هند گسیل دارید و اگر ممکن باشد، این رخصت را جنبهی فوری داده تا هنرمندان علاقهمند به همراه من رخت سفر بندند یا در اولین فرصت به هند رهسپار شوند». خود آنجا بودم و دیدم که چهرهی شاه متغیر گشت؛ سرخ شد؛ انگار شنگرف زیر پوستش دویده باشد. دستی بر محاسنش کشید و ابرو تاب داد و گلو صاف کرد. چشم گرداند و به من نگاهی انداخت و بی آنکه مستقیم به همایون بنگرد گفت: «خاطر شما عزیز است. ما هم مایلیم برای الفت بیشتر میان دو مملکت هنرمندان پیشگام باشند.»؛ و چند تن از مصوران و مُذهبان و خطاطان و معماران و نقشهکشان قالی را نام برد که بروند اما سخنی از میرسیدعلی و عبدالصمد نگفت. همایون گفت: «اگر سلطان میرمصور و فرزندش میرسیدعلی را به من دهند هزار تومان پیشکش از هندوستان قبول دارم و میفرستم.» شاه پاسخ داد: «مولانا میرمصور بدخشانی که مختار است گرچه فراق او برای ما آسان نیست، اما میرسیدعلی... او اینجا کارهایی دارد ناتمام. باید بیگلرخان را که دادیم زبانش را ببرند از نقاشی سالیان گذشته بزداید و مشعل شحنهی شهر را روشن کند و به جای شکوفههای گیلاس بر درختان برگ زرد بنگارد. پس از آن برود هر کجا که خواست.»
من پیرم و توان سفر ندارم. چشمهایم دیگر نمیبینند و اگر سفری برای من باشد سفر آخرت است. شاه هم این را خوب میدانست که رخصت داد بروم. اما فرزندم را دیگر جای ماندن نبود. دشمنی شاه روزافزون بود و بازندهی این بازی میرسیدعلی. پس خودم مخفیانه به همراه عبدالصمد راهیشان کردم؛ آذوقه در توبرهی اسبشان گذاشتم و تا دروازهی شهر همراهشان رفتم؛ در تاریکی شب وداع کردیم. قرار بر این شد که از بیراهه دور از چشم قزلباشان تا ری بتازند و از آنجا منزلبهمنزل تا خراسان و تُخارستان و هندوستان؛ و بیدرنگ چون رسیدند و آسایش یافتند نامهای بنویسند و مرا از نگرانی برهانند. چند ماهی گذشته است لیکن امروز نامه رسید. مرقوم عبدالصمد است:
«عرضهداشت شاگرد دیرینه عبدالصمد شیرازی،
مدت مدیدی شد که بنده در معیت یار شاطرم میرسیدعلی به جانب هندوستان روانه شدیم. از بیراهه تا ری تاختیم. مانعی نبود. یک روز در ری ماندیم که کاش نمیماندیم. گویا از همان منزل اول شاه بر ما قزلباشانی را به نگهبانی گمارده و سایهبهسایه تا ری با ما آمده بودند و چون بر ایشان آشکار شد که عزم شرفیابی نزد والاحضرت همایونشاه را داریم سحرگاه که از ری خارج میشدیم بر ما تاختند و گریختیم. ما نقاشیم! مجلس جنگ بسیار رقم زدهایم. بس سر بریده و بدن شرحهشرحه و خونی که میپاشد بر تیغهی شمشیر نگاردهایم، اما کسی به ما مشق جنگ نیاموخته. نمیدانیم اگر ناوکی از راست آید به کدام سو بچرخیم که زخم برنداریم. صدای رِپرِپهی سم اسبان جنگی را نشنیدهایم که بر زمین میکوبند و چه هراسی میافکنند در دل... استادِ من! شرمسارم اما ترسیده بودم. اسب را هی کردم تا جایی که توان اسب بود و حلقوم من. میرسیدعلی هم تا جایی که میدانم و نمیدانم پابهپایم بود. گرگومیش بود، دشت فراخِ ری بود و تپهای در پیشِ رو. خودم را به دامن تپه رساندم و پشت سنگی یا بوتهی گَوَنی یا نمیدانم درختچهای پنهان شدم. میرعلی جا ماند. سر بلند کردم و از دور دیدمش که اسب سفیدش در تاریکی میدرخشد و به هر سو که میدود قزلباشان پشت سرش اسب میدواندند. چون به او رسیدند، شمشیر کشیده و گردن اسبش را بهآنی زدند. سر بر خاک افتاد و زیر سمها غلتید. اسبِ بیسر چهارنعل میتاخت و از گردنش فوارهی خون سر زده بود. میرعلی گردن اسب را چسبیده و نمیدانم در آن لحظات چه بر او میرفت... جان که از تن اسب بیرون جَست و سخت بر زمین افتاد، برگههای زرین و لاجوردی نسخ، که در توبره بودند، از مجلس مرگ سهراب تا بار عام شبانهی شاهی جامبهدست، همه در سیاهی قیرگون شب در هوا پراکنده شدند. پیکر نحیف یار گلستانم زیر اسب مانده و شاید همانجا مرده بود، اما قزلباشان تیری انداختند که گلوی سید را به زمین دوخت و خون چون شنگرف پاشید بر دشت بیحاصل ری. گویا برای من فرمان نداشتند؛ برگشتند و من پیکر فرزندتان را همانجا به خاک سپردم. اکنون که در محضر همایونشاهم داغی دارم که آن را کَی و علاجی نیست.
نیمبسمل صیدم و افتاده دور از کوی دوست
میروم افتانوخیزان تا ببینم روی دوست»
در شب محزون زمستانی شاهْ تنها در قاب خود در گوشهای از ربع مسکون نشسته بود. هیاهوی شحنه، هیزمشکن، بقال و زمزمهی ملای خندانِ ابرو بالا انداخته با پسرکی تسبیحبهدست و نجوای عاشقانهی زن و مردی که دور از چشم همگان خلوت کرده بودند و صوت قمری که از جایی ناپیدا در فراق یارش میخواند، هیچکدام مانع نبود که شاه خروش میرمصور را از دوردستها نشنود که «آه! رواق منظر چشم من آشیانهی تو بود و اکنون آشیانهی اشک... جان پدر...».