

مرا بگیر و به هرجایی که میخواهی پرتاب کن؛ زیرا باز هم روحم شاد و راضی خواهد بود—مادامی که وجود و اعمالش موافق طبیعتش باشد. آیا دلیلی دارد که روحم رنجور، خوار، درمانده، نگران و هراسان باشد؟ آیا چیزی را میشناسی که به این بها بیرزد؟
تأملات مارکوس اورلیوس
امروز دیدم که دارم مثل او، با آنچه در یخچال هست و در خانه داریم، آشپزی میکنم.
یکی از بزرگترین ترسهای نوجوانی و اوایل جوانیام، شبیه او شدن بود. حتی یک بار توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم: «ترس من اینه که شبیه تو بشم!» سالها تلاش کردم، از آن شهر و خانواده در اوایل جوانی رفتم و شاید فرار کردم. زور زدم که شبیه مادرم نشوم.
مادرم ۶۹ ساله است. قد کوتاهی دارد؛ حدود ۱۵۰ سانتیمتر. با استخوانبندی ریز و شکمی برآمده و بزرگ که این روزها به خاطر درد کمر و زانوهایش، خیلی از آن گله میکند. صورتش چین و چروک دارد اما گونههای برجستهاش هنوز سرجایشان است. موهایش که تا همین چند سال پیش، آرزوی من و خواهرهایم بودند، در پرپشتی و خوشحالتی، کمپشت شدند و آنقدر سفید شدهاند که در این سالها هر بار که میبینمش، میگوید تازه چند روز است که موهایش را رنگ کرده اما فرق سرش سفید دیده میشود. میگوید: «رنگهای الان به درد نمیخورن، سریع موهای سفیدم درمیاد.»
دندانهایش را اواسط میانسالی تماماً از دست داد و سالهاست که دندان مصنوعی دارد. وقتی دندانهایش در دهانش نیستند، حرف که میزند و به خندیدن میرسد، تمام صورتش با خنده به سمت حفرهی دهانش مچاله میشود و ما با دیدن این تصویر به آنچه او به آن میخندد، بیشتر میخندیم.
چشمانش درشت نیست یا بهتر است بگویم، در برابر چشمهای گشاد و گرد من و خواهرها و برادرم، ریز است. اما مژههای بلندی داشت.
چند سال پیش برای تولدش چند قلم لوازم آرایش خریدم و یک فرمژه. دیده بودم که در آمادهشدنهای قبل عروسی و مهمانیها، وقتی قرار بود زیر دست خواهرهایم یا من آرایش شود، همیشه میگفت: «زیاد نمالین!» و همیشه میپرسید: «فرمژه ندارین؟» و فرمژه را میگرفت و به درستی روی مژههایش میگذاشت و به آنها حالت میداد. چشمانش را که حالا حفرهی بیضی کوچکی با مرزهایی نامنظم بودند و بیشتر در حدقهها فرو رفته بودند، در آینهای که به دستش داده بودیم نگاه میکرد، چند بار پلک میزد و لبخندی میزد مثلاً به خودش در آینه، اما آن لبخند برای ما بود. هر بار که با مژههایش مواجه میشد این را میگفت: «مژههام خیلی بلند بود. یه عالم مژه داشتم. جوون بودم شبیه حمیرا بودم.» اینجا ما را نگاه میکند. به دنبال تعجب یا خندهای، با چشمانش توی صورتهایمان میدود. بعد دوباره خودش را در آینه نگاه میکند و خاطرهای یادش میآید: «همهاش یک بار که مهمون داشتیم، توی حیاط پای گاز تکشعله که بودم، سوخت. ابروهام هم سوخت.» چند بار پلک میزند و خودش را در آینه نگاه میکند. پرسیدم: «بعدش چیکار کردی؟» گفت: «هیچی. مهمون داشتیم، بابات گفت زشته، مهمونها گشنهان. منم به غذا پختن ادامه دادم.» من چشمانم گرد میشود و او میخندد و میگوید: «ولی خیلی قورمهسبزی خوشمزهای شد.» در آینه به چشمانش نگاه میکند و چند بار پلک میزند و باز هم میخندد. اکثر مواقع به خاطرههای بدش میخندد. انگار که دیگر برایش بد نیستند.
خاطرهای از کودکیاش دارد که هر بار که تعریف میکند، آنقدر میخندد که اشکش دربیاید. آنقدر میخندد که دلش را میگیرد، به خود میپیچد و تمام صورتش از خنده در چروکهایش چین میخورد. روزهایی که مادرشان تازه مرده بود—مادرم هشت ساله بوده که مادرش را از دست میدهد و این کلانروایت زندگی اوست—روی بدن برادر کوچک یکسالهاش که حالا خواهرش، مادرش بود، کهیرهایی پیدا میشود. مادرم رفته و از زن همسایه پرسیده که چه باید بکند و زن همسایه به او گفته: «به تنش شیره بمال!» اینجا چشمانش خیره میشود به گوشهای و ابروهایش بالا میروند و بعد قفسهی سینهاش. نفسی میگیرد و نگاهش را به تو که شنوندهای میاندازد و ادامه میدهد. او شیره را به تن برادرش مالیده و قنداقپیچش کرده و کنار خودش زیر کرسی خوابانده بود. اینجا کمکم ردپاهای خنده در صورتش پیدا میشوند. چشمانش برقی پیدا میکند که از اشکیست که تا این لحظه، از حیرت و مرور گذشته در چشمش حلقه زده. حرکات دست و بدنش بیشتر میشود، لحنش شبیه کسی میشود که دارد یک جوک خندهدار را تعریف میکند و تلاش مذبوحانهای میکند که خودش زودتر خندهاش نگیرد. برادرش از شدت سوزش، آنقدر به خودش پیچیده که پایش به چراغ زیر کرسی خورده و چراغ چپ شده و لحاف کرسی آتش گرفته بود! اینجا دیگر بلندبلند میخندد. به تصویر ویرانی بارآمده، به سادگی کودکیاش. به حماقت پیرزنهای همسایهشان. و حیرتی در چشمان پر اشک خندانش بود. شاید حیرت این که چطور زنده مانده بودند و تا امروز هم زندهاند.
مادرم سواد ندارد. داستانش از کودکیاش همیشه اینطور شروع میشود: «مادرم که مرد، پدرم دیگه اجازه نداد برم مدرسه.» همیشه از این که سواد ندارد ناراحت است. یادم میآید که چندین بار به نهضت سوادآموزی رفت، اما هر بار نصفهونیمه. حالا هم به سختی و با سرعت کم، میتواند کلمات را بخواند. انگار که در همان کلاس اول و دوم ابتدایی گیر کرده باشد. نمیتواند بنویسد. یک الفبای ریاضی مخصوص به خود دارد؛ یک سری اعداد را با یک سری اعمال ریاضی که تنها خود ازشان سر درمیآورد، روی یک تکه کاغذ مینویسد که حساب و کتاب قسط و قرضهایش را داشته باشد. یک بار که کاغذش را داد دستم و گفت: «ببین چقدر بدهکارم؟»—منظورش آن بود که برایش جمع بزنم—متوجه آن زبان ریاضی جدید شدم که اختراع خودش بود. همینطور که من با تعجب به او نگاه میکردم، کاغذ را با خنده از دستم گرفت و گفت: «پس من میگم، تو حساب کن.»
من آن زندگی را نمیخواستم، میدانستم که میروم، پس در جوانی از آنجا رفتم. در تهران دانشجوی رشتهی سینما شدم. رفتم که برنگردم. در این سالها به تصویر خودم و بدنم که نگاه میکردم، مادرم را میدیدم. رگ پشت دستانم، قد کوتاهم، حرف زدنم با گربههایم وقتی توی آشپزخانه مشغول کاری بودم، حالا که بیشتر زندگی کرده بودم، شباهتم با او بیشتر میشد. شباهتم به او همیشه من را میترساند اما حالا میخواستم ترسم را ببینم. پس خواستم مادرم را دوباره نگاه کنم. اما فهمیدم تمام آنچه از او دارم لحظات تکهوپارهی برگشتنهایم به خانهی پدری است و تماسهای تلفنی این سالها و اتصال این تکهها به تکههای شبیهشان در گذشته.
یک بار در یکی از همین سفرهایی که به خانهی پدریام داشتم، با خواهرم و بچههایش و مادر و پدرم، تصمیم گرفتیم که برویم بیرون و قدمی بزنیم. عصر یک روز تابستان بود. مادرم به خاطر زانودرد میخواست خانه بماند و نیاید، اصرارش کردیم. قبول کرد. قرار شد بیاید و روی نیمکتی در همانجا بنشیند تا ما قدمی بزنیم و برگردیم.
در شهر شمالیای که من در آن به دنیا آمده و بزرگ شده بودم، جایی هست که مثل همهی جنگلهای شمال سرسبز است و پیادهرویی سنگفرششده دارد و میشود روی سطح سیمانیاش، نزدیک به درختان جنگل راه رفت.
از ماشین که پیاده شدیم مادرم گفت که تا جایی که بتواند با ما راه میآید و هر جا خسته شد مینشیند. نمیدانستیم خوشحال باشیم یا نگران زانوهایش. او اما تمام مسیر را با ما آمد و حتی تندتر از ما راه میرفت.
شب شده بود و شلوغ. تابستان بود و شرجی. مردم روی پیادهرو فرش و حصیر پهن کرده بودند و چای و تخمه و هندوانه میخوردند و قلیان و منقل هم بود. به خاطر شلوغی و کمعرض بودن مسیر، همهمان نمیتوانستیم کنار هم راه برویم و در طول پیادهروی، همراهمان مدام تغییر میکرد.

لحظاتی من با مادرم جلوتر میرفتیم. صورتش که در روسریای پیچیده و زیر چانهاش با گیرهای چفت شده بود، از عرق زیر نور چراغ دکهی نزدیک، برق میزد. ایستاد که کمی استراحت کند. چند متری جلوتر زن کولیای دید با اسپنددودکنی دستش. من به صورتش نگاه میکردم که نشانههای درد زانو را تشخیص بدهم و بروم به بقیه بگویم که راه رفتن بس است و برگردیم. دیدم که لبخند زد و گونههای برجستهاش چشمان ریزش را ریزتر کردند. همینطور که هنوز زن کولی را نگاه میکرد گفت: «یه کولی وقتی بچه بودم، میاومد تو کوچهمون، یه بار فالم رو گرفت، گفت توی غریبی شوهر میکنی و پنج تا دختر میاری.» و بعد هنوز میخندید و بیحرکت سرجایش ایستاده بود و چشمانش روبهرو را نگاه میکرد. طوری خیره ایستاده بود که انگار هیچکس اطرافش نیست. اما من میتوانستم ببینم که روبهرو را نمیدید. او داشت زن کولی کوچهی بچگیهایش را میدید و لبخندش از روی صورت بچگیاش تا آنجایی که بودیم کش آمده بود.
برای روایت قصهی امروز زندگیام، برای روایت و دیدن خودم، به دیدن او نیاز دارم. نه به این خاطر که باید برگردم به کودکیام و ریشههایش. نه چون ژنتیکمان یکیست. چرا که او از ترسهای همیشگیام بوده است.
چیزی در او هست که همیشه من را میترساند. این که کنار میآمد و قواعد بازی را میپذیرفت و بازی میکرد. انگار در همهی بالا و پایینها شناور بود. با حیرت و حتی شوخی از هرآنچه گذشته و پیش میآمد یاد میکرد و غم در چشمان و صدایش خیلی دوام نمیآورد.
مادرم تصویر مجبور بودن بود برای من و من تمام همّ و غمم آن بود که از آن تصویر هرچقدر که میتوانم دورتر شوم. که از مجبور بودن دورتر شوم. به خیالم هر کاری که او کرده بود و میکرد را اگر نمیکردم آن ور دیگر و مقابل اجبار، یعنی آزاد بودم. تصویری که از او و مجبور بودنش میدیدم برایم معادل سادهلوحی و حتی حماقت بود. معادل انفعال و بیعملی.
صدای جوانیام میگفت: از اجبار متنفرم؛ چه کسی از مجبور بودن خوشش میآید؟ صدای امروزم میگوید: چه کسی میداند که مجبور است و چه کسی نمیداند؟
در جوانی یا در زمانی که آدم آنقدرها زندگی نکرده است، مصادیق اجبار برایش بسیار بیشتر و سادهترند انگار. همین که چیزی مرا از خواستهام دور کند، اجبار به حساب میآمد.
روزی در بیستوسهچهار سالگی، از دانشگاه به خانه برمیگشتم که در خیابان کرمان، انتهای کوچهی رضایی بود. حوالی خرداد بود و گرم. از سر کرمان که از تاکسی پیاده شدم، تا انتهای کوچهی رضایی خیلی راه بود و باید پیاده میرفتم. تصویر هندوانههای روی هم چیده شدهی میوهفروشی محل، در سرم تصویر خنکی و آسایش شدند. رفتم و یک هندوانه برداشتم و کمی هم از میوههای دیگر و راه افتادم سمت خانه. بارها توی مسیر مجبور بودم بایستم، چون بارم سنگین بود. دستهی نایلونها که از وزن میوههای داخلش متراکم و جمع شده بودند، کف دستهایم خطهای عمیق و سرخرنگی انداختند.
یک بار که ایستادم، تصویر مادرم که با چادر مشکی به دندان گرفته، میرفت از بازاری دورتر از خانهمان خرید میکرد و با خودش میکشید و میآورد، آمد جلوی چشمم. میخواستم هندوانه را در جوی آب بیندازم و بروم. اما با خشم و خفگی تا خانه حملش کردم. من شیرینی آن هندوانه را میخواستم اما حمل کردنش برایم اجبار بود.
یک بار باز هم در اوایل جوانی و زندگی مشترک، با آنکه قرار نبود، اما مجبور شدم خودم پردهی آشپزخانه را وصل کنم. وقتی روی چهارپایه بودم، مادرم را دیدم که دارد سعی میکند لباسشویی و آبگرمکن را تعمیر کند چون پدرم که کار فنی نکرده، میترسد به آنها دست بزند که مبادا خراب شوند.
میخواستم پرده را پاره کنم و میلهپره را از پنجره به پایین پرتاب کنم. اما با خشم و خفگی، پردهها را وصل کردم. ذوق داشتن پردهی جدید را میخواستم، اما وصل کردنش برایم اجبار بود.
وقتی جوانتر بودم، مجبور بودن برایم هر چیزی بود که جلوی خواستهام قرار میگرفت. اما حالا بیشتر به خواستههایم زل میزنم تا سنگهای در مسیر رسیدن بهشان.
هفتهی پیش که مادرم تلفن کرد که حال خودم و گربهام که مریض شده بود را بپرسد، گفتم که چقدر نگران و مضطربم از انتظار کشیدن برای جواب آزمایشش. مادرم با لبخندی که از تمسخر نبود و با لحن محکمی گفت: «بس که ضعیفین. ایمان ندارین. توکل کن. انشاءالله چیزی نیست.»
اگر چند سال پیش بود، این مکالمه چنان دعوایی راه میانداخت که آن سرش ناپیدا! و معلوم نبود که چقدر طول میکشید تا دلمان دوباره با هم صاف شود! اما آن روز شنیدم که چه گفت. راست میگفت. مادرم انگار همیشه میدانست برای چه رنج میکشد یا اگر هم اسمش دانستن نبود، توجیحات قابل قبولی برای خودش بودند. در جهان مجبورها هرآنچه بود همانی بود که میتوانسته است باشد. انگار فاصلهی خوشی و ناخوشی آنقدر زیاد و شدید نباشد. انگار خواستن بعد از آنچه هست میآمد نه پیش از آن.
مادرم مجبور بود اما، مجبوری مجنون و یا شاید هم شادمان بود، نمیدانم. من اما هر چه بودم شادمان نبودم، اما حالا آرام بودم. بالاخره احساس میکردم که باری که سالها روی شانهام بوده، زمین گذاشته شده؛ بار شبیه مادرم نشدن.
امروز با هر چه در خانه داشتم، آشپزی کردم. کتابی را شروع کردم که در کتابخانهام وجود داشت. در خانهی صد متری مستطیلیمان ده هزار قدم راه رفتم. خسوف سرخ را ایستاده در بالکن یکمتری تماشا کردم. در کیک آلو، شلیل ریختم.
مجبور بودن دیگر آنقدر درد ندارد که قبلاً داشت. شبیه مادرم شدن هم دیگر آنقدر ترسناک نیست که قبلاً بود. مادرم در دایرهی قسمتش «نقطه تسلیم» بود، من اما میخواستم «نقطه پرگار» باشم. اما آنطور که میگویند «نقطه تسلیم»، معتبرتر و اصیلتر و بامعناتر است.
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد