icon
icon

در رثای حروف مرده

عکس از آرشیو
shurum enlarge
عکس از آرشیو

در رثای حروف مرده

نویسنده
عماد عبادی
زمان مطالعه
8 دقیقه
عکس از آرشیو
shurum enlarge
عکس از آرشیو

در رثای حروف مرده

نویسنده
عماد عبادی
زمان مطالعه
8 دقیقه

به نظرم در ادبیات ما در حق بعضی حروف، اجحاف فراوان شده است چون کمتر اثری از آن‌ها در محاوره‌های روزمره و متون نوشتاری دیده می‌شود. چند وقتی است در مورد یک حرف به صرافت افتادم که آخر مگر می‌شود این حرف این‌قدر مظلوم باشد که در طول روز حتی یک بار هم آن را به کار نبریم یا در نوشته‌هایمان اثری از آن نیابیم؟! چطور می‌شود بعضی چیزها در ذهن و زندگی‌مان این‌قدر کم‌رنگ بشوند و به مرور از یاد بروند؟!

به حرف «ژ» توجه کنید. من از قدیم «ژاله» را در کتاب‌های مدرسه می‌شناختم و «ژاکت» که مادرم برای من و خواهرم می‌بافت و امیرمهدی «ژوله» که طنز تلویزیونی می‌نویسد و این اواخر هم «ژان پیاژه» و «ژاک» لاکان، روان‌شناسان معروف فرانسوی. در همین موارد هم انگار «ژ»، یه‌جورایی بیگانه و نامأنوس می‌نماید. کمی که دقت می‌کنم می‌بینم در زبان فارسی و نه سایر زبان‌ها، حرف «ژ» دیگر دارد از حافظه‌ها پاک می‌شود و نقش یک مرده را در ادبیات ما بازی می‌کند که اتفاقاً ماتَرَکی هم ندارد! بعضی کلمات مثل «مژده»، «مژه»، «ایدئولوژی»

گهگاه به چشم می‌خورند اما برای بقا، کافی نیستند!

در راستای بحث مورد نظر به‌طور تصادفی چند صفحه از کتاب‌های مختلفِ دم‌دستی را تورق کردم تا به ذهنیت خود، مبنای پژوهشی داده باشم:

- صفحات ۱۰۰ تا ۱۰۴ کتاب بهانه‌های مأنوس بیژن الهی دریغ از یک «ژ». البته زهی سعادت که نام نویسنده در آغاز این تحقیق، نوری هرچند اندک بر دلم تاباند!

- در صفحات ۶۶ تا ۷۲ کتاب اشکانه ابراهیم حسن‌بیگی حتی یک «ژ» هم به چشم نمی‌خورد!

- در کاوش صفحات ۱۵۲ تا ۱۵۸ کتاب آه استانبول رضا فرخ‌فال، حرف «ژ» یافت نشد!

- در اوراق ۱۱ تا ۱۹ کتاب گنبد حلبی شاپور قریب، خبری از «ژ» نبود!

- در خوانش داستان ۱۲صفحه‌ای مه دره و گرد راهِ مهشید امیرشاهی، یک عدد «ژِ» غریب و چشم‌نواز در عبارت «تو مژه‌هاش» رؤیت شد! خدا را شکر، باز هم غنیمت است!

به نظر با همین پایش اندک می‌توان به مظلومیت و محرومیت این حرف پی برد. با خود می‌اندیشم اگر برای سانحه‌دیدگان و آسیب‌دیدگان و یا بیماران قلبی‌عروقی و ریوی می‌توان سی‌پی‌آر انجام داد و آن‌ها را به فراخور حال، احیا کرد، لابد برای «ژ» هم می‌توان کاری کرد. مثلاً از همین لحظه با دست‌کاری در ساختار کلمات، «ژ» را جزئی از آن نمود:

سلامژ. خیژی خوژحالم که ژُما را اینژا می‌بینمژ. حژور ژما واقعنژ ماژه‌ی دلژرمی ماسژ. (سلام. خیلی خوشحالم که شما را اینجا می‌بینم. حضور شما واقعاً مایه‌ی دلگرمی ماست) یا مثلاً از اشعار و عبارات افراد مشهور در این ژِژائیسم بهره ببریم:

ژنی آژم اعژای یکژ پیکرنژ / ژه در آفرینژ ژ یک گوهرنژ (بنی‌آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند)

اگر کمی از لحن مبتلایان به بلای اعتیاد بگذریم انگار، خیلی هم بد از آب درنیامد! فقط مصطلح کردن این شیوه‌ی گفتار و نوشتار ممکن است با مقاومت‌هایی از طرف صاحب‌نظران و ادیبان و روشنفکران مواجه بشود، شبیه مقاومت‌هایی که در برابر مک‌دونالدیزه کردن سایر امورات زندگی می‌شود؛ احتمالاً!

کار دیگری که به ذهنم می‌رسد این است که می‌شود برای خودمان مقرر کنیم تا در گفت‌وگوهای روزمره و نوشته‌های گاه‌وبیگاهمان، از «ژ» بیشتر بگوییم و بنویسیم. مثلاً به‌جای عبارتِ «کلمه»، از عبارتِ «واژه» استفاده کنیم اما احتمالاً قریب به معنا نخواهد بود مثلاً به‌جای حرف‌هایمان اگر بگوییم واژگانمان، معنای درستی را انتقال نداده‌اییم. آن وقت‌ها حضور بعضی چیزها غنیمت بود چون لااقل باعث می‌شد تا «ژ» این‌قدر محروم نماند مثل کتاب‌های «ژول ورن» یا چرخ خیاطی «ژانومه» یا اتومبیل «ژیان» اما این روزها کمتر از آن‌ها استفاده می‌شود. بعضی کلمات هنوز اندک مقاومتی از خود نشان می‌دهند مثل «پیژامه»، «کولاژ» و «ژله» اما برای احیا و رونق آن کافی نیستند. با خود فکر می‌کنم آیا اصلاً ضرورتی دارد که این حرف در ادبیات ما باشد و از آن استفاده کنیم؟ بدون «ژ»، دنیای نوشتن چه تغییری خواهد کرد؟ با کمی دقت می‌بینم کلمات فارسی متداول کمی، «ژ» را در خود جای داده‌اند که به‌کار بردن آن‌ها شاید «ژاژ خاییدن» باشد! به هر رو، شاید بتوان به انحای مختلف، برای «ژ»یِ از دست رفته در ادبیات گفتاری و نوشتاری‌مان مرهمی پیدا کرد و کمی رنج فقدان آن را التیام داد اما برای سایر حروف و عبارات مرده چطور؟! برای زبان مادری‌مان، برای عشق‌هایمان، برای انسانیت! مراقب نگاه و رفتار کیچی‌مان باشیم

بازنمایی ممنوع، اثری از رنه ماگریت
بازنمایی ممنوع، اثری از رنه ماگریت

«کیچ» به آلمانی «Kitsch» به معنی آبکی، چشم‌پُرکن و پرطمطراق است. «کیچ» به آن دسته از آثار هنری اطلاق می‌شود که به‌علت تکرار و استفاده فراوان، زیبایی و تخیل هنری‌شان را از دست داده‌اند و به کالاهای معمولی و همگانی و بی‌ارزش تبدیل شده‌اند یا به‌عبارتی، اثر از هنر به صنعت فرو کاسته شده است. در مصداق، تابلوی لبخند ژکوند هنر و هزاران تابلوی تکثیر شده از روی آن، صنعت معنی پیدا می‌کند.

«کیچ» اما مختص هنر نیست. تقویم‌های مناسبتی، احساسات ما را تحریک می‌کنند، عواطف ما را به خروش می‌آورند و ما هیجان‌زده و بی‌اختیار دچار تفکر و رفتار «کیچی» می‌شویم. «کیچ» همان آیینه‌ی زیبانمای دروغین است که باعث می‌شود فقط قلب و احساساتمان، سُکان تصمیمات و رفتارهای ما را به‌دست گیرند، فرمان برانند و عقل و درایت و تأمل را به یک سو وانهند. از پشت لنز «کیچ» ما صور دیگر را نمی‌بینیم و یا نخواهیم دید. «کیچ» امر واقع را کنار می‌زند و ظاهر را پررنگ و برجسته می‌سازد. «کیچ» با لحظه‌های زندگی عجین شده، حقایق زشتِ آن را می‌پوشاند و ضعف بشر را کتمان می‌کند.

متن‌های تبریک و شادباش روز پدر نیز از قاعده‌ی نگاه «کیچی» مستثنا نیستند. پدر از این نگاه، مهربان، فداکار، ستون و چراغ خانه است. بدون او، ما موجودیت خارجی نداشتیم و همه‌ی آنچه امروز هستیم، مرهون الطاف و ازخودگذشتگی‌های شبانه‌روزی پدر است. پدر البته در نگاه و رفتار «کیچی» تنها سوژه نیست؛ مناسبت‌های روز مادر، معلم، مهندس، کارگر، جوان، استاد، معمار، پرستار، پزشک و صدها اسم دیگر، ما را سر شوق می‌آورند و اشک‌ها و بوسه‌ها و بهترین‌ها را نثار وجود نازنین‌شان می‌کنیم.

در قلمروهای دیگر زندگی «کیچ» ما را وامی‌دارد تا مهربان باشیم، تا خطاها و اشتباهات را نبینیم، تا کینه‌ها را بگذاریم و بگذریم، تا تظاهر کنیم که همه‌چیز ایده‌آل و وفق مراد است. «کیچ» در سیاست و فرهنگ و اقتصاد هم کارکردهای ویژه دارد؛ تعریف و تمجیدهای غلوآمیز نسبت به یک مسئول، به‌به و چه‌چه‌های اغراق‌آمیز نسبت به یک اثر هنری یا شخصیت یک هنرمند، تحمل تورم و بیکاری و فسادهای مالی و غیره در قالب عبارات (مهم نیست، خدا سلامتی بدهد، این نیز بگذرد و...).

«کیچ» اما موقت و نوبه‌ای است، مربوط به حال است، زودگذر است. وقتش که برسد به یکباره فوران می‌کند و آتشفشان... پوووف. وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد، و وقتی تقویم ورق خورد، دیگر از آن تملق‌ها و چاپلوسی‌ها اثری باقی نمی‌ماند. دیگر ظاهر قضایا ما را نمی‌تواند فریب بدهد. امر واقع مثل خورشید واقعیت خودنمایی می‌کند و پرده‌ها را کنار می‌زند؛ پدر سخت‌گیر است، مادر وسواسی است، استاد رحم ندارد، پزشک پول‌پرست است، مسئولین نالایق‌اند، هنرمند، هنربند است و تورم و بیکاری و فساد، خانه‌برانداز.

چرا نگاه و رفتارهای ما «کیچ» را می‌پسندند و تقویت می‌کنند؟

میلان کوندرا نویسنده سرشناس چک معتقد است در جوامع پلورالیسم یا کثرت‌گرا به‌علت فعالیت گروه‌های مختلف در جامعه، امکان بروز نگرش و رفتار «کیچ‌خواهانه» به حداقل می‌رسد چون گروه‌ها، احزاب و افراد با حضور و ابراز نظرات دایم خود در مسائل گوناگون، تأثیر و نفوذپذیری یکدیگر را خنثی یا محدود کرده و امکان جولان احساسات کور و افسارگسیخته را به یکدیگر نمی‌دهند. کوندرا اما معتقد است در سایر جوامع غیرپلورالیست امکان بروز نگاه و رفتارهای «کیچ‌خواهانه» قوت می‌یابد. در این جوامع امکان بروز عقاید و اظهارنظرهای گوناگون وجود ندارد، به مرور تازگی فکر و باروری اندیشه رو به اضمحلال و نابودی می‌گذارد و افراد به تقلید و تمجید از الگوهای تأییدشده و موجه می‌پردازند. نگاه حداکثری و عمیق به مسائل و رخدادها به اظهارنظرهای کلیشه‌ای و سطحی میل پیدا می‌کند و افراد در همان چارچوبی می‌اندیشند و سخن می‌گویند که مجاز شمرده شده است.

«کیچ» ظاهرپسند و توده‌پسند است، توصیف است تا تحلیل و نقد، خبرسازی است تا خبرنگاری، شارلاتان‌پرور است تا متفکر و منتقدساز. «کیچ» عاشق عکس‌های سلفی و موج‌سواری است تا تربیت متخصص.

باید مراقب بود دست‌زدن‌ها و هوراکشیدن‌های دیگران، لباس «کیچ» را به قامتمان اندازه نگیرد و به زور تنمان نکند، جناب دکتر و مهندس گفتن‌های این و آن ما را از مسیر و اهداف متعالی‌مان دور نسازد. باید مراقب بود نگاه ظاهرپسند و فرهنگ توده‌پرور، اصالت و شرافتمان را نشانه نرود. ما در آیینه باید با خودمان مواجه شویم، با همانی که هستیم؛ زشت یا زیبا، چاق یا لاغر، کوتاه یا بلند. خوب و بد ما در موقعیت‌هایمان معنی پیدا می‌کنند.

«آیینه‌ی حقیقت» به ما می‌گوید که ما که هستیم و چگونه زندگی می‌کنیم نه «تصویر کج‌ومعوج “کیچ”».

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram