icon
icon

سکوت‌های آزاردهنده

عکس از الکس وب، آژانس مگنوم
shurum enlarge
عکس از الکس وب، آژانس مگنوم

سکوت‌های آزاردهنده

چه چیزی در وقفه‌های بین گفت‌وگوهاست که این‌قدر آدم را معذب می‌کند؟ به نحوه‌ی ارتباط ما با یکدیگر ربط دارد.

نویسنده
ربکا روچ
زمان مطالعه
21 دقیقه
ترجمه از
مریم فراهانی
عکس از الکس وب، آژانس مگنوم
shurum enlarge
عکس از الکس وب، آژانس مگنوم

سکوت‌های آزاردهنده

چه چیزی در وقفه‌های بین گفت‌وگوهاست که این‌قدر آدم را معذب می‌کند؟ به نحوه‌ی ارتباط ما با یکدیگر ربط دارد.

نویسنده
ربکا روچ
زمان مطالعه
21 دقیقه
ترجمه از
مریم فراهانی

فیلسوف آمریکایی دیوید لوئیس را به دفاعش از نظریه‌ی واقع‌گرایی وجهی می‌شناسند: دیدگاهی مبنی بر اینکه جهان‌های ممکن غیرواقعی به همان اندازه واقعی هستند که جهان واقعی. اما در بین کسانی که او را می‌شناختند او به سکوت‌هایش نیز به همین اندازه معروف بود. دی اچ ملور (استاد راهنمای رساله‌ی ارشدم و از دوستان صمیمی لوئیس) یک بار برایم تعریف کرد که «اگه کسی وسط صحبت از دیوید چیزی بپرسه و او همون موقع جوابش رو ندونه، تا هر مدت زمانی که نیاز داشته باشه در موردش فکر کنه، ساکت می‌شینه.»

فیلسوف دیگری که لوئیس با او دوستی نزدیکی داشت، بری تیلور، نیز خاطره‌ای می‌دانست از توانایی لوئیس در تحمل آن قِسم سکوت‌هایی که بیشتر آدم‌ها را بی‌قرار می‌کند. تیلور در سخنرانی خود در جشنواره‌ی نویسندگان ملبورن در سال ۲۰۰۶ اولین باری که لوئیس را دیده بود توصیف کرد—او که «مطلقاً با کسی گپ‌وگفت خودمانی نمی‌کرد» و «این عادت اعصاب‌خردکن فکرکردن قبل از حرف‌زدن را داشت»—دیداری که دهه‌ی ۱۹۷۰ در آکسفورد رقم خورده بود:

من گفتم: «بری تیلور، ملبورن.»

او پاسخ داد: «دیوید لوئیس، پرینستون.»

بعد سکوت حکم‌فرما شد، مثل اغلب اوقات گفت‌وگوها با دیوید. من که درمانده دنبال موضوعی برای صحبت می‌گشتم گفتم: «ریچارد مونتاگیو [همکار لوئیس] این روزها در چه حاله؟»

دیوید مکث کرد تا به حرفی که زدم فکر کند و بعد گفت: «هفته‌ی پیش شنیدم که اون رو کشته‌ن.»

گفتم: «خدای من!» یا چیزی شبیه این. «خدای من! آخه کی باید بخواد یه فیلسوف رو بکشه؟» دیوید مکثی کرد تا به این سؤال فکر کند و بعد پاسخ داد: «او علاوه بر زندگی فلسفی زندگی شخصی هم داشته.»

و این پایان گفت‌وگو بود.

در مدتی که تیلور این قصه را تعریف می‌کرد صدای خنده در میان حضار شنیده می‌شد. احتمالاً آنها داشتند تصور می‌کردند که چقدر آزاردهنده است تلاش برای گفت‌وگو با کسی که چنان میانه‌ی «اعصاب‌خردکنی» با سکوت دارد و اظهارنظرهایش بین بازه‌های سکوت کمکی به برطرف‌شدن اضطراب نمی‌کند. (متأسفانه گفته‌ی لوئیس درباره‌ی مونتاگیو شوخی نبود—قاتل او در سال ۱۹۷۱ پیدا نشد.) بیشتر ما در مواجهه با سکوتی کش‌دار حین گفت‌وگو—مثل تیلور—«درمانده دنبال حرفی برای گفتن می‌گردیم.» سکوت ما را درمانده می‌کند. اما چرا؟

بیایید با ذکر این نکته شروع کنیم که، خدا را شکر، همه‌ی سکوت‌ها آزارنده نیستند. بیشتر وقت‌ها، حتی سکوت در میان جمع هم آزارنده نیست. خودم الآن در کافی‌شاپ شلوغی نشسته‌ام. اطرافم گفت‌وگوهای سرزنده‌ای در جریان است و با این حال من اینجا در سکوت، و آسوده‌خاطر نشسته‌ام به تایپ‌کردن. من به سپر فوق‌ایمن لوئیس‌مآبانه در برابر سکوت مسلح نیستم، فقط اینکه سکوتِ الآنم از آن قِسم سکوت‌هایی نیست که به نظر کسی آزارنده بیاید. فقط سکوت‌هایی آزارنده‌اند که معیارهای خاصی داشته باشند.

سکوت‌های آزارنده سکوت‌های گفت‌وگومحورند: این سکوت‌ها حین گفت‌وگو رخ می‌دهند و اگر وقتی شخص باید حرف بزند، سکوت کند قابلیت آزارندگی را دارند. من سکوتِ الآنم را آزارنده نمی‌دانم، چون مشغول گفت‌وگو نیستم. اگر بودم، احتمالاً سکوتم آزارنده می‌شد. برای فهم علت، می‌توانیم به این نکته توجه کنیم که سکوت‌های آزارنده وقتی رخ می‌دهند که شخص باید حرف بزند؛ این «باید» به قواعد گفت‌وگو برمی‌گردد. ما حین صحبت (معمولاً ناخودآگاه) از هنجارهایی مثل مدت مجاز مکث‌هایمان، نوبت صحبت و انتخاب موضوعات مناسب تبعیت می‌کنیم. این قواعد در فرهنگ‌های مختلف متفاوت است. زبان‌شناس ژاپنی‌الاصل ساکن لندن، هارو یامادا، که تحقیقات زیادی در مورد تفاوت‌های ارتباطی میان متکلمان ژاپنی و انگلیسی دارد مشاهده کرده که سکوت‌هایی که برای متکلمان ژاپنی آرامش‌بخش است از نظر متکلمان آمریکایی «به‌طرزی تحمل‌ناشدنی» طولانی است.

یکی از کارکردهای مهم قواعد گفت‌وگو (و دیگر قواعد) این است که امکان پیش‌بینی تعاملاتمان با یکدیگر را فراهم می‌کند. مخصوصاً اگر طرف مقابل را خوب نشناسیم و او قواعد را رعایت نکند، ممکن است مضطرب شویم؛ فرقی هم نمی‌کند وسط حرفمان بپرد، زیادی نزدیکمان بایستد، مدت زیادی سکوت کند یا هرچیز دیگری. در این صورت، اگر بخواهم گفته‌ی جوئل فینبرگ در کتاب توهین به دیگران (۱۹۸۵) را نقل به مضمون کنم، به این فکر می‌کنیم که حرکت بعدی‌اش چه کوفتی است و در نتیجه احساس اضطراب یا چه‌بسا ترس ما را فرامی‌گیرد.

البته این‌طور نیست که هرکسی قواعد گفت‌وگو را نقض کند ترسناک شود. بعضی‌ها دلایل موجهی برای بی‌اعتنایی به قواعد دارند. مثلاً، بسیاری از افراد مبتلا به اوتیسم از گفت‌وگوهای بی‌هدف کلافه می‌شوند و ترجیح می‌دهند برای تبادل اطلاعات زبان را به کار ببرند. طبیعت‌شناس و مجری تلویزیون انگلیسی، کریس پکم، که علناً اعلام کرده در چهل‌وخورده‌ای‌سالگی معلوم شده اوتیسم دارد، در مصاحبه‌ای این نکته را شرح داد. وقتی از نحوه‌ی معاشرت‌کردن او سؤال شد، پکم ماجرای گیج‌شدنش را تعریف کرد موقعی که دوست‌دخترش پیشنهاد کرده بود بروند دوستانشان را ببینند چون «دیدنشان خوب است». پکم جواب داده بود: «خب که چی بشه؟ چرا باید وقت بذارم اونها رو ببینم بدون اینکه بخوان حرف جالبی به من بزنن یا اینکه کاری با هم داشته باشیم. فایده‌ش چیه؟»

ما هیچ‌کدام نمی‌دانیم سبک ارتباطی لوئیس ممکن است ریشه در چه اختلالی داشته باشد—البته اگر اصلاً اختلالی در کار باشد—اما اولویت‌های او به‌وضوح با مال بیشتر آدم‌ها فرق داشت. لوئیس به در میان‌گذاشتن اطلاعات اهمیت می‌داد، نه به پرحرفی‌کردن. شاید ارتباط با چنین کسی آزاردهنده باشد، اما اگر او رفتار محترمانه و باملاحظه‌ای داشته باشد، بالاخره با او کنار می‌آییم. احتمالاً تیلور هم بعد از چند سال راحت‌تر با سکوت‌های لوئیس کنار آمده بود. مصاحبه‌گر پکم نیز صمیمیت نهفته در نگاه او به معاشرت را حس کرده بود که گفت: «کلماتش خشک و حتی بی‌احساسن، ولی لحنش ملایمه.»

پس اگر سکوت قواعد را زیر پا بگذارد، آزارنده می‌شود. اما جالب اینکه ناراحتی ناشی از سکوتی طولانی با ناراحتی حاصل از دیگر اقسام نقض قواعد فرق دارد. یک وجه جالبِ ناراحتی از سکوت کش‌دار فشار برای حرف‌زدن است. سکوت لوئیس باعث شده بود تیلور «درمانده، دنبال حرفی برای گفتن بگردد». یکی از اعضای پژوهش یامادا گفته که در مواجهه با سکوت طولانی «سکوت را با حرف‌زدن پر می‌کند». از آنجا که این فشار برای حرف‌زدن به‌شدت گریزناپذیر است، گروه‌های مختلف آن را به نفع خود استفاده کرده‌اند. به مذاکره‌کنندگان چینی آموزش می‌دهند تا جایی سکوت را کش بدهند که همتای غربی بی‌قرارشان را تحریک کنند به توافق‌کردن. همچنین، دانشکده‌ی نیروی انتظامی انگلیس توصیه می‌کند که مأموران پلیس هنگام بازجویی «در طول مکث‌های شاهد ساکت بمانند... تا او به ادامه‌دادن صحبت ترغیب شود».

اینجا چه نوع «فشاری» در میان است؟ شاید تا حدی مربوط به همان قواعد باشد: وقتی سکوتی زیاده‌ازحد طول می‌کشد، احساس می‌کنیم باید حرف بزنیم تا نظم کلام را از نو برقرار کنیم. شاید علتش این است که گفت‌وگو تلاشی مشترک است. گفت‌وگو چیزی است که ما با طرف صحبتمان خلقش می‌کنیم و اگر یکی از ما یا هر دو مدت زیادی ساکت باشیم لطمه می‌بیند. در پژوهشی در سال ۲۰۱۱ درباره‌ی سکوت‌های گفت‌وگومحور، روان‌شناسان، نَمکی کودنبرگ، تام پوستمس و ارنستاین اچ خوردین گفت‌وگو را با رقص مقایسه کردند: «تبادل هماهنگ اطلاعات به‌وسیله‌ی نوبت‌گیری‌های ظریف» در گفت‌وگویی روان دلچسب است و این به طریقی به هماهنگ‌کردن حرکاتمان با حرکات همراهمان در رقص شباهت دارد. رقصیدن، مثل گفت‌وگو، وقتی درست هماهنگ نشود آزارنده می‌شود. کودنبرگ و همکارانش دریافتند که وقتی سکوت جریان گفت‌وگو را مختل کند، آدم‌ها طردشدگی را تجربه می‌کنند. آنان این‌طور توضیح می‌دهند: «انسان‌ها به‌دلیل اهمیت وافر عضویت در گروه به‌شدت به درک طردشدگی حساس‌اند.» به عبارت دیگر، سکوت وقتی ما را معذب می‌کند که می‌ترسیم نکند به آن فرد یا گروه تعلق نداشته باشیم.

این توضیح به نظر منطقی می‌آید. وقتی سکوتی زیادی کش می‌آید، احساس می‌کنیم نتوانسته‌ایم با طرف مقابل ارتباط برقرار کنیم. با سکوت، برایمان مسجل می‌شود که ما داریم برای حفظ تعاملی تقلا می‌کنیم که اگر هر دو طرف به قدر کافی اشتراک داشته باشند، باید بی‌ضرب‌وزور پیش برود. (جالب است اشاره کنم که وقتی انتظار نداریم تعاملی بدون تلاش پیش برود، کمتر احتمال دارد سکوت آزارنده باشد، مثل وقتی که سعی می‌کنیم در تماس تلفنی قطع‌وصلی‌داری با طرف پشت خط حرف بزنیم.) وقتی گفت‌وگو جریان نداشته باشد، فکر می‌کنیم شاید آن شخصی که داریم تلاش می‌کنیم با او تعامل داشته باشیم اصلاً آدم مناسب ما نیست. مخصوصاً اگر حسابی از خودمان مایه گذاشته باشیم که عضوی از گروه او باشیم—مثل تیلور که بسیار علاقه‌مند بود از جمله فیلسوفان دانشگاهی هم‌قطار با لوئیس باشد—تقلا برای برقراری ارتباطی روان نگرانمان می‌کند که نکند قرار نیست ما را بپذیرند.

با این حال، این توضیح که قواعد ما را تحت فشار می‌گذارند تا صحبت کنیم و به سکوت پایان بدهیم توضیح عمیقی نیست. جالب آنکه ما معمولاً در مواجهه با نقض قواعد دیگر چنین فشاری را احساس نمی‌کنیم. کسانی که دائم حرفمان را قطع می‌کنند یا با یک‌ریز حرف‌زدن در مورد خودشان نمی‌گذارند طرف مقابل صحبت کند نیز قواعد گفت‌وگو را نقض و جریان دلچسب گفت‌وگو را مختل می‌کنند. اما در این مواقع ما احساس نمی‌کنیم که باید دستمان را جلوی دهانشان بگیریم یا خواهش کنیم که این‌قدر در مورد خودشان حرف نزنند (هرچند که شاید خیلی دلمان بخواهد این کار را کنیم). پس چرا سکوت فرق دارد؟

یک علتش این است که سکوت... بالاخره بی‌صدایی است. هیچ‌چیز دیگری نیست که از یادمان ببرد یک نفر باید حرف بزند و همین است که سکوت را این‌قدر به چشم می‌آورد. ضرب‌المثلی هست که می‌گوید سکوت سرشار از ناگفته‌هاست. از آن طرف، با نقض سایر قواعد گفت‌وگو، که شامل سکوت نیستند، چیز دیگری برای تمرکزکردن وجود دارد: یعنی گفته‌ها. به‌علاوه، خاتمه‌دادن به سکوتی آزارنده بسیار ساده‌تر است از ممانعت از نقض سایر قواعد. فقط با زبان بازکردن می‌شود به سکوتی آزارنده پایان داد. اما تلاش برای جلوگیری از عادت طرف مقابل به قطع صحبت یا مطرح‌کردن سؤال‌های نابجا—مثلاً با گفتن اینکه «لطفاً دیگه وسط حرف من نپر» یا «این سؤال به شما مربوط نمی‌شود»—احتمال خراب‌شدن رابطه‌مان با او وجود دارد. در بسیاری (یا حتی در بیشتر) موارد، ترجیح می‌دهیم تخطی از قواعد را در سکوت تحمل کنیم تا اینکه با به چالش کشیدن آن اوضاع را خراب کنیم.

جنبه‌ی دیگر سکوت‌های آزارنده به ارتباط مربوط می‌شود. سکوت ممکن است گویای چیزی باشد و ما گاهی سکوت می‌کنیم تا چیزی بگوییم. من در مقاله‌ام که در مجله‌ی ایان منتشر شد، یعنی «لذت قهرکردن» (۲۰۲۳)، توضیح داده‌ام که قهرکردن مصداقی از همین امر است: یک دلیلی که آدم‌ها قهر می‌کنند این است که بگویند ناراحت‌اند. آنا کلایبرِ فیلسوف استدلال کرده که سکوت «می‌تواند موافقت، مخالفت، نارضایتی، رضایت و خیلی چیزهای دیگر را انتقال بدهد.» کلایبر تعریف می‌کند که سال ۲۰۲۰ وقتی نظر نخست‌وزیر کانادا جاستین ترودو را در مورد درخواست دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، به اقدام نظامی علیه طرفداران جنبش جان سیاهپوستان مهم است پرسیدند، او ۲۱ ثانیه سکوت کرد. کلایبر دقت کرده که پس از این درگیری نظامی توجه رسانه‌ای زیادی بر این سکوت معطوف شد و روزنامه‌نگاران در مورد منظور نهفته در آن حدس و گمان‌هایی زدند.

فقط ترودو نیست که از سکوت‌های گویا استفاده‌ی سیاسی می‌کند. سال ۲۰۱۶، مجله‌ی ایان ویدئوی «باخت» اثر هنرمند هنرهای تجسمی آمریکایی داون کیم را در مقاله‌ای معرفی کرد تحت عنوان «وقتی باراک اوباما پس از کشتار عمومی سخنرانی می‌کند، سکوت‌ها بیشترین گفته‌ها را بازگو می‌کنند»: نسخه‌ی تدوین‌شده‌ی یک دقیقه و سه ثانیه‌ای از سکوت‌های دردناک و تأمل‌آمیز اوباما در اظهارات عمومی او پس از اقدامات خشونت‌آمیزی که به‌طرز هولناکی عادی شده بودند.

سکوت ممکن است راهکار ارتباطی اثربخشی باشد، اما اغلب اوقات معلوم نیست بعضی سکوت‌ها قرار است چه چیزی را انتقال بدهند (اگر اصلاً چیزی در کار باشد) و این می‌تواند ما را معذب کند. نکته‌ای که از پسِ خاطرات تیلور و ملور درباره‌ی سکوت‌های معروف لوئیس بروز می‌کند این است که آنها معمولاً گویای مطلبی نبودند. تنها دلیل سکوت‌ها این بود که او هنوز آماده‌ی صحبت‌کردن نبود. اما قابل درک است که آن سکوت‌ها از نظر تیلور «اعصاب‌خردکن» بودند، مخصوصاً قبل از اینکه او خوب لوئیس را بشناسد. گاهی تفسیر سکوت یک نفر برایمان آسان است، اما برای این کار لازم است بافتار کلام را بدانیم. این بافتار می‌تواند شامل چیزهایی باشد مثل آشنایی با شخص ساکت، نحوه‌ی متداول ارتباط برقرارکردن او و برداشت احتمالی‌اش از موقعیتی که در آن هستند. اگر تابه‌حال برایتان پیش آمده که نگاهتان با کسی گره بخورد و حتم داشته باشید که هر دو نفرتان دقیقاً می‌دانید طرف مقابل به چه چیزی فکر می‌کند، به لطف دانش بافتار است که ارتباطتان در سکوت این چنین بدون تلاش پیش می‌رود. اما وقتی این بافتار را در اختیار نداشته باشیم، برای تفسیر سکوت‌ها به تقلا می‌افتیم. آن روزنامه‌نگارانی که در مورد سکوت ترودو حدس می‌زدند احتمالاً تفسیر سکوت برایشان ساده‌تر می‌شد اگر شاهد واکنش خودمانی ترودو به نظرهای ترامپ در تنهایی‌اش یا در جمع معتمدانش بودند. به همین سیاق، احتمالاً مدتی طول کشیده تا تیلور متوجه شود که سکوت‌های لوئیس به این دلیل است که او «قبل از حرف‌زدن فکر می‌کند». احتمالاً تیلور در اولین دیدارش با لوئیس، در طول سکوت‌های کش‌دار او، پیش خودش فکرهایی می‌کرده مثل اینکه «او نمی‌خواد با من حرف بزنه؟» مسئله همین نبودِ بافتار است که آن سکوت را این‌قدر آزاردهنده می‌کرده است—مخصوصاً آشنا نبودن تیلور با سبک ارتباطی لوئیس.

در مثال‌های بالا احساس آزارندگی ناشی از سکوت در مواقعی که آدم‌ها، برعکس انتظار، حرف نمی‌زنند وجود داشت. اما البته بعضی سکوت‌های آزارنده حاصلِ ناکامی ما در صحبت‌کردن هستند. این اتفاق ممکن است وقتی بیفتد که ما تقلا می‌کنیم با کسی گپ‌وگفتی خودمانی داشته باشیم، وقتی خجالتی یا مجذوب آدمی مهم هستیم، وقتی احساسی بر ما غالب شده است یا وقتی از چیزی جا می‌خوریم. در چنین مواقعی، اغلب نگران می‌شویم که دیگران چه برداشتی از سکوتمان خواهند داشت. بالاخص، نگران یکی از این دو چیز یا هر دویشان می‌شویم: اینکه دیگران سکوتمان را اشتباه تفسیر کنند و اینکه دیگران سکوتمان را درست تفسیر کنند. بیایید به‌ترتیب این دو را بررسی کنیم.

راحت می‌توان دریافت که چرا می‌ترسیم دیگران سکوتمان را اشتباه تفسیر کنند. شاید کسی که تقلا می‌کنید با او گپ بزنید فکر کند شما آدم حوصله‌سربری هستید، در صورتی که شما فقط خجالتی هستید. شاید رئیستان که همین الآن شما را به اختلاس متهم کرده سکوتتان را به‌اشتباه نشانه‌ی تأیید خطاکار بودنتان تفسیر کند، در صورتی که شما فقط حیرت کرده‌اید. نگرانی بابت بدفهمیده‌شدن آزاردهنده است. ما دلمان می‌خواهد خودمان را به دیگران خوب نشان بدهیم، ولی بدفهمیده‌شدن این کار را سخت می‌کند.

این مسئله‌ی خوب‌جلوه‌کردن در نظر دیگران مهم است. اروینگ گافمنِ جامعه‌شناس استدلال کرده که وقتی ما با دیگران در حال تعاملیم مثل این است که داریم نقشی را در نمایشی ایفا می‌کنیم. پس سرِ کار—خودآگاه یا ناخودآگاه—حواسمان هست که نقش کارمند را بازی کنیم؛ شاید حتی کارمندی باهوش، کارمندی پاک‌دست و امثالهم. به همین ترتیب، وقتی سر قراری عاشقانه می‌رویم، حواسمان هست که نقش همراهی جذاب یا خوش‌صحبت را بازی کنیم. وقتی نمی‌توانیم نقشمان را درست دربیاوریم، جایگاه اجتماعی‌مان به خطر می‌افتد، که این باعث می‌شود به دلیل بدفهمیده‌شدن مضطرب شویم. اگر سرِ کار نقش کارمندی پاک‌دست را بازی کنیم و رئیسمان ما را به اختلاس متهم کند، برایمان مهم است که اطرافیانمان سکوت ناشی از بهت ما را نشانه‌ی تأیید خطاکاری‌مان تعبیر نکنند، زیرا در این صورت نقشمان کم‌رنگ می‌شود.

نگرانی بابت اینکه دیگران سکوتمان را درست تعبیر کنند چه توضیحی دارد؟ ممکن است این نکته به نظرتان عجیب بیاید. مدل نقش‌آفرینی گافمن کمکمان می‌کند بفهمیم قضیه از چه قرار است. درست همان‌طور که گافمن معتقد است ما هنگام تعامل با دیگران شخصیتی «جلوی صحنه» داریم، شخصیت «پشت‌صحنه» هم داریم. این وقتی است که از نقش بیرون می‌آییم و نفسی می‌کشیم؛ مثل هنرپیشه‌ای که از روی صحنه پایین می‌آید و لباس‌هایش را می‌اندازد کنار. مواقعی که با لباس خانه در خانه استراحت می‌کنیم پشت‌صحنه‌ایم، خلاص از نگرانی بابت اینکه چه کسی ممکن است ما را ببیند و چه فکری کند. آشکارشدن شخصیت پشت‌صحنه‌مان اضطراب‌آور است، مثل وقتی که یواش می‌رویم بیرون تا زباله‌ها را بگذاریم دم در و می‌بینیم ازقضا کسی که دیشب با او سر قرار بودیم دارد از آن کوچه رد می‌شود و ما را با لباس خانه‌مان و موهای نشسته می‌بیند. شخصیت پشت‌صحنه‌ی ما لزوماً چیزی نیست که بابتش خجالت بکشیم، اما قرار هم نیست در ملأعام به نمایش دربیاید.

وقتی سکوت خطرِ آشکارشدنِ شخصیت پشت‌صحنه‌مان را در پی دارد می‌تواند آزاردهنده باشد. فرض کنید با کسی رفته‌اید سر قرار. دلتان می‌خواهد طرف مقابل از مصاحبت با شما لذت ببرد. اما دلشوره دارید و تقلا می‌کنید حرفی برای گفتن پیدا کنید. در نتیجه، سکوت برقرار می‌شود و طرف مقابل—به‌درستی—اضطراب شما را می‌بیند. این اتفاق آزاردهنده است، چون دلتان نمی‌خواهد او این بخش از وجودتان را ببیند. دلشوره‌ی شما بخشی از شخصیت پشت‌صحنه‌ی شماست.

حالا که به هر زحمتی بود پرده‌ی ابهام را از مقابل سکوت‌های آزارنده کنار زدیم، سکوت‌های آرامش‌بخش چه توضیحی دارند؟ این سکوت‌ها مختص مواقع هم‌نشینیِ آدم‌هایی است که چون خوب یکدیگر را می‌شناسند با هم حرف دارند، و اگر دوست داشته باشند با هم حرف بزنند، چیزی نیست که مانعشان شود (یعنی جای پرسروصدا یا سینما یا هر جای دیگری که گفت‌وگو را سخت یا نامناسب کند نمی‌روند)، اما ساکت‌اند بی‌آنکه از آن سکوت اذیت شوند. سکوت‌های آرامش‌بخش اغلب بین کسانی اتفاق می‌افتد که یکدیگر را خوب می‌شناسند؛ البته شرایطی نیز مهیا می‌شود تا سکوت‌های آرامش‌بخش را شدنی کند. مثلاً ممکن است روانکاوی هنگام مکث‌های مراجع خود ساکت بماند تا به او اجازه‌ی فکرکردن بدهد. کوئیکرها نیز از دیرباز عبادت خاموش داشتند که در آن دور هم جمع می‌شدند و می‌دانستند اگر کسی بخواهد از چیزی حرف بزند باقی سراپا گوش‌اند وگرنه همه ساکت می‌نشینند.

نکات ما در مورد سکوت‌های آزارنده کمکمان می‌کند دریابیم چرا بعضی سکوت‌ها آرامش‌بخش می‌شوند. دیدیم که سکوت‌ها وقتی قابلیت آزارندگی را دارند که طبق قواعد گفت‌وگو انتظار می‌رود کسی حرف بزند. در بعضی سکوت‌ها این جنبه از نقض قواعد وجود ندارد. قواعد حاکم بر جلسات روانکاوی و عبادت خاموش سکوت‌های غیرعادی بلند را مجاز می‌کنند. ممکن است سکوت‌های طولانی بین دوستان نیز با قواعد بجایی مجاز باشد. دوستی‌ها—معمولاً به صورت غیررسمی و بدون ذکر علنی—قواعد خاص خودشان را برای چیزهایی مثل تعداد دفعات دیدار، موضوعات مناسب گفت‌وگو و تقاضاهای مجاز از طرف مقابل دارند. با شکل‌گیری این قواعد، برخی قواعد کلی‌تر در مورد تعاملات اجتماعی کم‌رنگ‌تر می‌شوند. مثلاً شاید دوست‌ها بدون نقض قواعد حاکم بر دوستی‌شان درباره‌ی موضوعاتی حرف بزنند که در جمعی ناآشناتر مناسب نباشد. به همین سیاق، انتظارات معمول در مورد پرکردن سکوت‌ها هم کمتر معنادار می‌شوند و به دوست‌ها امکان می‌دهند بدون فشار برای حرف‌زدن سکوت را تجربه کنند.

دیدیم که سکوت وقتی آزارنده می‌شود که جریان دلچسب گفت‌وگو را مختل کند، مثل قدم‌های ناشیانه‌ی دو نفری که با هم می‌رقصند. اما سکوت همیشه مزاحم نیست. شاید علتش این است که—با پیله‌کردن به همان قیاس کودنبرگ و همکاران—خود رقصیدن کاری آرامش‌بخش است که امکان لحظاتی از سکون را فراهم می‌کند. تعامل بین دوستان چیزی شبیه به جلسه‌ی روان‌درمانی است که در آن دوستی در سکوت به دیگری اجازه می‌دهد بین بازه‌های صحبت افکارش را جمع کند. همچنین، اغلب در جمع دوستان، این سؤال که «آیا هم‌اکنون گفت‌وگویی در جریان است؟» پاسخ روشنی ندارد. اوقاتی که دوستان با هم می‌گذرانند می‌تواند به عبادت خاموش کوئیکرها تشبیه شود: هروقت کسی حرفی برای گفتن داشته باشد صحبت می‌کند، ولی فشاری روی کسی نیست. در چنین مواقعی، سکوت مزاحم نیست، چون چیزی نیست که مزاحمش شود.

مسئله‌ی بعدی اینکه گاهی اوقات معذبیم چون داریم سعی می‌کنیم بفهمیم سکوتِ کسی چه معنایی دارد—البته اگر واقعاً معنایی داشته باشد. بدون این تقلا، سکوت لزوماً آزارنده نیست. احتمالاً سعی برای پی‌بردن به معنای سکوت در جلسه‌ی روان‌درمانی یا عبادت خاموش رخ نمی‌دهد، زیرا تمام کسانی که آنجا هستند—با فرض اینکه شرایط را می‌فهمند—بر علت سکوت واقف‌اند. ما گاهی تقلا می‌کنیم بفهمیم سکوت یک دوست چه معنایی دارد، اما معمولاً این تلاش کمتر از مواقعی که در حال معاشرت با کسانی ناآشناتر هستیم پیش می‌آید. وقتی دوستی ساکت است، آشنایی ما با او برایمان بافتاری فراهم می‌کند که بتوانیم سکوتش را تفسیر کنیم. چیزهایی به فکرمان می‌رسد مثل اینکه «دختره عصبانیه چون دوست‌پسرش دوباره دیر کرده» یا «اون داره زور می‌زنه جلوی خنده‌ش رو بگیره». همچنین، بعید است فکرمان برود سمت این احتمال که آن دوستِ ساکت با ما سر جنگ دارد. پس، با اینکه شاید تیلور در ابتدا نگران بوده نکند سکوت‌های لوئیس به معنای ناراحت‌بودن او باشد، وقتی تیلور خیالش راحت شده که لوئیس از مصاحبت با او لذت می‌برد، این نگرانی برطرف شده.

در نهایت، دیدیم که وقتی سکوت حاصلِ ناکامیِ ما در صحبت‌کردن باشد، می‌ترسیم نکند دیگران آن سکوت را اشتباه تفسیر کنند یا خویشتنِ پشت‌صحنه‌ی ما را ببینند، و این می‌تواند آزاردهنده باشد. مواقعی که این نگرانی‌ها پیش نمی‌آید سکوت آرامش‌بخش‌تر است. ما انتظار نداریم دوستانمان به هیچ طریقِ قابل‌ملاحظه‌ای اشتباه درکمان کنند، آنها آن‌قدر خوب ما را می‌شناسند که چنین اتفاقی نیفتد. همچنین، در جمع کسانی که آنها را خوب می‌شناسیم کمتر احتمال دارد نگران آشکارشدن خویشتنِ پشت‌صحنه‌ی خود باشیم. در کنار آنها، تضاد بین خویشتنِ جلوی صحنه و پشت‌صحنه‌مان کم‌رنگ‌تر از وقتی است که هم‌نشین افرادی ناآشناتریم. با اینکه اگر کسی که دیشب با او سر قرار بوده‌اید شما را با لباس خانه‌تان ببیند شوکه می‌شوید، احتمالاً از نظرتان ایرادی ندارد که بهترین دوستتان این وجه از وجودتان را ببیند.

ماحصل همه‌ی این حرف‌ها این است که مسئله خودِ سکوت نیست که آزارنده است (یا آزارنده نیست). قابلیت سکوت با آزارنده یا آرامش‌بخش بودن با تلاش‌های ما به ارتباط با دیگران و درک آنها، به خوب جلوه‌کردن در نظر آنها و پذیرفته‌شدن مغایرت دارد. در تمام جوانبِ سکوتِ آزارنده که اینجا بررسی کرده‌ایم احساس مشترک اضطراب درباره‌ی کیفیت ارتباطمان با دیگران و درک آنها موج می‌زند. در سکوتی آرامش‌بخش، مثل آن سکوت‌هایی که کنار نزدیکان و عزیزانمان تجربه می‌کنیم، این اضطراب وجود ندارد. در کنار آنها برای برقراری ارتباط و درک‌کردن تقلا نمی‌کنیم، چون از قبل اینها را به دست آورده‌ایم.

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram