ذکیه شهاب
میبینی؟ در این اتاق کوچک که قرار بود یکی شویم، نشستهام. هر روز چقدر به عکس آویختهشدهی عروسیمان به دیوار نگاه میکردم، مثل حالا. تو نمیدانی چقدر به گذشته که هر روز در اینجا از مقابل چشمانم رژه میرود، تنبهتن میآویزم. هر بار که به ولایات سفر میکردی، دلم میخواست...
رویا سالاروند
آن استاد بزرگوار نادیدهام لابد بر من میبخشاید که نام روایت کوتاهم را از کتابی که او در باب غزالی نوشته است، وام گرفتهام. 1 غزالی و نظامیهی بغداد کجا و مدرسههای بینامونشانی که من عمری را در آنها فرسوده بودم کجا! اما ناگزیر به انتخاب این نامم؛ که گریختن،...
میبینی؟ در این اتاق کوچک که قرار بود یکی شویم، نشستهام. هر روز چقدر به عکس آویختهشدهی عروسیمان به دیوار نگاه میکردم، مثل حالا. تو...
آن استاد بزرگوار نادیدهام لابد بر من میبخشاید که نام روایت کوتاهم را از کتابی که او در باب غزالی نوشته است، وام گرفتهام. 1...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد