ذکیه شهاب
میبینی؟ در این اتاق کوچک که قرار بود یکی شویم، نشستهام. هر روز چقدر به عکس آویختهشدهی عروسیمان به دیوار نگاه میکردم، مثل حالا. تو نمیدانی چقدر به گذشته که هر روز در اینجا از مقابل چشمانم رژه میرود، تنبهتن میآویزم. هر بار که به ولایات سفر میکردی، دلم میخواست...
میبینی؟ در این اتاق کوچک که قرار بود یکی شویم، نشستهام. هر روز چقدر به عکس آویختهشدهی عروسیمان به دیوار نگاه میکردم، مثل حالا. تو...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد