ذکیه شهاب
چشمانش مثل میخ به سقف سفید اتاق دوخته شده بود. سقفی بیطرح، بیچراغ، بیخاک. سوزن را، بیهیچ تلاشی برای پیدا کردن رگ، در دست لاغر و تتوشدهاش فرو کردند. پوستش سرد بود، مثل دیوارهای این کشور. تصویر تتو انگار در دود محو میشد؛ نه شیر بود، نه پلنگ، فقط خطی...
منصورهسادات میرآقاجانی
مأمور به برگهی تردد نگاهی میاندازد. «حافظِ دوستمحمد؟» سری تکان میدهم. میگوید: «بهسلامت.» دو روز است که همه با اشک یا لبخند همین را میگویند. بهسلامت. دو روز پیش، توی مراسم فارغالتحصیلی به همکلاسها گفتم دارم برمیگردم. چند تایشان ذوق کردند. توی چشم بعضیها اما نم اشکی نشست و بغضی...
جمیل جان کوچای
دقیقاً نمیدانی چرا برای این خانوادهی خاص، در این خانهی خاص، در وِست ساکرامِنتوی کالیفرنیا مأمور شدهای. این وظیفهی تو نیست که به دلیل آن فکر کنی. با وجود این، پس از چند روز، حدس میزنی که مظنون اصلی مأموریتِ تو پدر خانواده با اسمِ رمز حاجی است، حتی اگر...
چشمانش مثل میخ به سقف سفید اتاق دوخته شده بود. سقفی بیطرح، بیچراغ، بیخاک. سوزن را، بیهیچ تلاشی برای پیدا کردن رگ، در دست لاغر...
مأمور به برگهی تردد نگاهی میاندازد. «حافظِ دوستمحمد؟» سری تکان میدهم. میگوید: «بهسلامت.» دو روز است که همه با اشک یا لبخند همین را میگویند....
دقیقاً نمیدانی چرا برای این خانوادهی خاص، در این خانهی خاص، در وِست ساکرامِنتوی کالیفرنیا مأمور شدهای. این وظیفهی تو نیست که به دلیل آن...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد