icon
icon

سوگی بی‌نام

خانواده‌ی نویسنده در نزدیكى زنیتسا، بوسنى در اواخر دھه‌ی ٨٠ میلادی
shurum enlarge
خانواده‌ی نویسنده در نزدیكى زنیتسا، بوسنى در اواخر دھه‌ی ٨٠ میلادی

سوگی بی‌نام

در کودکی از فرهنگی رانده شدم که هرگز به آن راه نیافتم؛

فقدانی که هویتم را شکل می‌دهد، درحالی‌که خود هنوز در تلاشم تا معنایی برای آن بیابم.

نویسنده
یلنا مارکوویچ
زمان مطالعه
20 دقیقه
ترجمه از
فرناز کامیار
خانواده‌ی نویسنده در نزدیكى زنیتسا، بوسنى در اواخر دھه‌ی ٨٠ میلادی
shurum enlarge
خانواده‌ی نویسنده در نزدیكى زنیتسا، بوسنى در اواخر دھه‌ی ٨٠ میلادی

سوگی بی‌نام

در کودکی از فرهنگی رانده شدم که هرگز به آن راه نیافتم؛

فقدانی که هویتم را شکل می‌دهد، درحالی‌که خود هنوز در تلاشم تا معنایی برای آن بیابم.

نویسنده
یلنا مارکوویچ
زمان مطالعه
20 دقیقه
ترجمه از
فرناز کامیار

در خانه‌ام شمایل‌های مذهبی ‌دارم؛ از همان‌هایی که مربوط به کلیسای ارتدکس است و چشمان عیسی را تاریک و متفکرانه نشان می‌دهند. وقتی دوستانم به خانه‌ام می‌آیند، گاهی دلیلش را می‌پرسند، چراکه به‌نظرشان با شخصیت من جور نیست. می‌گویم: «پدر و مادرم مذهبی‌اند.» اما این حرف بی‌ربط است، چون خودم این شمایل‌ها را به دیوار زده‌ام. دوستم دنیل هم که شمایل‌هایی در خانه دارد، می‌گوید: «نمی‌دونم واقعاً باایمانم یا نه، ولی اگه قرار بود یه دین درست وجود داشته باشه، فکر می‌کنم همینه.»

من و دنیل هر دو در کودکی به کانادا آمدیم؛ به‌عنوان پناهندگان صربی که از جنگ یوگسلاوی گریختیم. غمی که از این تجربه در دل دارم، از آوارگی، جنگ، تاریخی پر از آشوب، درگیری و اشغال‌گری سنگین و ناگفتنی است. این غم در من ریشه دوانده، همچون حفاری باستان‌شناسی ناتمام؛ و شمایل‌های مذهبی نشانه‌ای از این اندوهند و روایت‌های خانوادگی دروازه‌های ورود به آن. مثل داستان عمه‌ام که هنگام درست‌کردن قهوه در آشپزخانه، ترکش گلوله‌ای به گردنش اصابت کرد؛ مادربزرگم که مدام از پشت پرده‌های سفید به بیرون نگاه می‌کرد و فشار این مراقبت دائمی باعث چند سکته‌ی مغزی در او شد. یا داستان پدرم که وقتی سربازان همه‌ی مردان را از اتوبوس پیاده کردند، حاضر نشد از من و مادرم جدا شود؛ همان زمانی که از بوسنی خارج می‌شدیم.

برای من این رویدادها، فقدان‌هایی جدا از هم نیستند و بیشتر شبیه آشفتگی‌هایی‌اند بر سطح غمی آن‌چنان منحصربه‌فرد و عجیب که نمی‌دانم چگونه باید به آن بنگرم. اندوه، تجربه‌ای همگانی در سرشت انسان است، اما در ادبیات معاصر در حوزه‌ی سوگ، معمولاً به جنبه‌های فرهنگی آن توجهی نشده است. خود من هم در بیان فقدان‌هایی که با جدا شدن از سرزمین مادری و دورماندن از فرهنگی که هرگز فرصت شناختش را نداشتم، همراهند، با دشواری روبه‌رو هستم.

شاید یکی از دلایلش این باشد که احساساتِ ناشی از دست‌دادن وطن، در بیشتر سبک‌های فلسفی و روان‌شناختی به‌خوبی بازتاب نمی‌یابد. برای مثال، بسیاری از فیلسوفان معتقدند که احساسات باید محتوای ارادی داشته باشند؛ یعنی باید درباره‌ی چیزی باشند. مثلاً دلیل عصبانیتم از صدای آژیر یک ماشین، سروصدا یا بی‌تفاوتی همسایه‌ها است. غم فرهنگی من هم مربوط به چیزی است، اما مبهم‌تر و نامشخص‌تر. دلیل این غم یک رویداد یا وضعیت مشخص نیست و برایم روشن نیست. به‌نظر می‌رسد اندوه من و موضوع آن، ارتباطی سست و ناپایدار دارند؛ انگار این اندوه، فضایی ایجاد می‌کند که در آن، افکار و احساساتم سرگردان‌اند.

سوگ فرهنگی غالباً نوعی «فقدان مبهم1» است؛ فقدانی با مرزهایی نامشخص یا ناقص که نمی‌توان به‌روشنی گفت چه چیزی، کجا و کی از دست رفته است. به‌گفته‌ی روان‌شناس پائولین باس، «فقدان مبهم» اغلب شامل تعامل میان حضور و غیاب است. برای مثال، والدینی که دچار زوال عقل شده‌اند، ممکن است از نظر جسمی حضور داشته باشند، اما از نظر عاطفی غایب‌اند؛ یا مادری که تجربه‌ی سقط یا مرده‌زایی داشته، ممکن است فرزندش را از نظر فیزیکی غایب ولی از نظر عاطفی حاضر احساس کند. فقدان فرهنگی نیز می‌تواند به‌همین‌صورت مبهم و پراکنده باشد، و ممکن است به رویدادهای متعددی در طول زمان و در مکان‌های مختلف مربوط شود؛ رویدادهایی که جهان مشترک یک جامعه را شکل داده یا نابود کرده‌اند. هیچ فردی تمامِ بار این فقدان را به دوش نمی‌کشد، و همین مسئله، تشخیص کانون اصلی فقدان را برای فرد سوگوار دشوار می‌سازد. به‌همین‌ترتیب، به‌نظر می‌رسد فقدان فرهنگی در دسته‌ی «فقدان‌های به‌رسمیت‌نشناخته2» نیز جای می‌گیرد: وضعیتی که از سوی محیط اجتماعی فرد به‌عنوان فقدان شناخته نمی‌شود و هیچ آیین یا مراسم پذیرفته‌شده‌ای برای مواجهه با آن وجود ندارد. فقدان‌های مبهم و به‌رسمیت‌نشناخته، روند گذار از سوگ را دشوار می‌کنند؛ چراکه تشخیص آن‌چه واقعاً از دست رفته، برای فرد سوگوار آسان نیست.

 

او احساس می‌کرد بخشی از وجودش را آنجا گذاشته و دیگر هرگز نمی‌تواند آن را بازیابد.

تجربه‌ی سوگ فقدان فرهنگی با بیشتر مدل‌های رایج سوگ تفاوت دارد. در روان‌شناسی و فلسفه، سوگ معمولاً به‌عنوان واکنشی به یک رویداد مشخص، معمولاً مرگ عزیزان نمایش داده می‌شود. مرور خاطرات آن فرد و تأمل درباره‌ی زندگی و میراث او، همه به‌عنوان بخش‌های مهمی از فرآیند پذیرش فقدان وی، در نظر گرفته می‌شوند. جنبه‌ی دیگری از فرآیند سوگواری، سازگار شدن با شرایط جدید است. دیگران به روش‌های پیچیده‌ای در زندگی ما تنیده شده‌اند و تا زمانی که حضور دارند، متوجه این موضوع نیستیم. بنابراین در هنگام سوگواری باید با آرزوها، برنامه‌ها و فعالیت‌هایی که به آن‌ها گره خورده‌اند، روبه‌رو شویم و زندگی‌مان را بازبینی کنیم. این‌که دیگر نمی‌توانیم با آن‌ها تماس بگیریم و از روزمان برایشان بگوییم، منتظر بازگشتشان از محل کارشان باشیم یا برای دیدارشان برنامه بچینیم. پس باید راهی تازه بیاموزیم تا در جهانی که از جای خالی‌شان آگاه است، زیست کنیم.

بااین‌حال، این تصویر با تجربه‌ی شخصی من از سوگ فرهنگی، چندان همخوان نیست. در یک سفر خانوادگی در نوجوانی، با دخترخاله‌ام در لاس‌وگاس ملاقات کردم. او می‌گفت کودکی‌اش در بوسنی را به‌وضوح به یاد دارد و برای آن سوگواری می‌کرد؛ چراکه احساس می‌کرد بخشی از وجودش را آنجا گذاشته و دیگر هرگز نمی‌تواند آن را پس بگیرد. آن بخش، همان وجود کامل و واقعی او بود که حالا دیگر نیست. اما من چنین احساسی را به یاد ندارم. هیچ‌گاه برای رویدادهای مهاجرتم سوگواری نکردم. البته خاطرم هست بارها حس بیگانگی را تجربه کرده‌ام؛ مثلاً نخستین روز کلاس دوم، که به معلمم خیره شده بودم و هیچ کلمه‌ای از حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. امیدوار بودم صدا و حرکاتش را در ذهنم حک کنم تا بتوانم منظورش را بفهمم. اما این تجربیات چندان مهم به‌نظر نمی‌رسیدند. اگر با این فقدان کنار آمده باشم، لابد باید همه‌چیز تمام شده باشد؛ پس چرا هنوز غمگینم؟

به‌جای آن‌که به فقدان در قالب چیزی، خواه ملموس یا مبهم نگاه کنیم، شاید بهتر باشد که به خود فردی که تجربه می‌کند بنگریم. ترک سرزمین مادری و بازسازی زندگی، از دیدگاه فیلسوف ال.ای. پال، تجربه‌ای دگرگون‌کننده است، که فرد را از اساس دگرگون می‌کند. برخلاف تغییرات سطحی‌تری مانند رنگ‌کردن مو یا (در بسیاری از موارد) تغییر شغل، تجربه‌های دگرگون‌کننده دیدگاه‌ها و ارزش‌های فردی را برای همیشه تغییر می‌دهند. تصور کنید برای نخستین‌بار عاشق می‌شوید یا صاحب فرزند می‌شوید؛ این‌ها تجربه‌های عمیقی هستند که دیدگاه و زندگی شما را دگرگون می‌کنند. شاید به‌عنوان یک مهاجر از خودتان بپرسید آیا باید نقش‌ها و روابط خانوادگی و اجتماعی‌تان را حفظ کنید، یا این‌که به دین و دیدگاه سیاسی‌ای که خاستگاهتان را تعریف می‌کند پایبند بمانید. در این فرآیند، صرفاً بینش‌ها و ادراکات تازه‌ای به دست نمی‌آورید، بلکه باید بنیان‌های وجودی‌تان را بازتعریف کنید؛ این‌که به چه چیزهایی اهمیت می‌دهید، چه چیزهایی را ارزشمند می‌شمارید، و بر چه مبنایی تصمیم می‌گیرید.

وقتی در یک جامعه‌ی مهاجر بزرگ می‌شوید، جنبه‌های اخلاقیِ هویت فرهنگی‌تان به‌روشنی به شما القا می‌شود. یکی از مثال‌ها، مفهوم «رد» (ред) در فرهنگ بالکان است؛ واژه‌ای صربی به‌معنای «نظم» که به مجموعه‌ای نانوشته ولی مشخص از قواعد رفتار در موقعیت‌های اجتماعی اشاره دارد؛ مثلاً چه زمانی باید مهمان دعوت کرد یا در چه مناسبت‌هایی چه نوع هدایایی باید برده شود. علاوه‌براین، ما همواره درباره‌ی بهترین روش‌ها برای تطبیق هنجارهای فرهنگی و مذهبی با شرایطمان بحث می‌کردیم؛ این‌که آیا می‌توانستیم با کسی که دوست داریم ازدواج کنیم؟ اسم دلخواهمان را برای فرزندانمان انتخاب کنیم؟ یا حتی روز بزرگداشت قدیس خانوادگی‌مان را به آخرهفته منتقل کنیم؟ (که در اغلب موارد، پاسخ منفی بود.)

 

از آنجا که در سنین بسیار پایین یوگسلاوی را ترک کردم، هرگز فرصتی نیافتم هویت اخلاقی‌ام را به‌طور کامل شکل دهم.

به چالش کشیدن هنجارهایی که بر مبنای آن‌ها زندگی می‌کنید، می‌تواند اندوه‌بار باشد. مایکل چولبی در کتاب سوگ استدلال می‌کند که ما برای چیزهایی سوگواری می‌کنیم که به تعبیر کریستین کورسگارد، پایه‌های آن‌چه حس ارزشمندی به زندگی‌ و اعمالمان می‌بخشد را از بین می‌برد. وقتی عزیزی را از دست می‌دهیم، تنها یک فرد را از دست نمی‌دهیم، بلکه تکیه‌گاه برخی تعهدات نیز از میان می‌رود؛ مثل شام‌های خانوادگی، حفظ خانه‌ای مشترک یا حتی ادامه‌دادن حرفه‌ی پزشکی. چراکه شاید هویت ما به‌شکلی عمیق با وجود او درآمیخته بوده، و از دست دادنش، یعنی از دست‌دادن بخشی از خودمان. می‌توان این ایده را به دیگر شکل‌های فقدان نیز تعمیم داد، مثل از دست‌دادن فرهنگ زادگاه.

اما اگر هویتت از همان ابتدا در حال تغییر باشد، آن‌وقت چه؟ شاید چون در سن خیلی پایین یوگسلاوی را ترک کردم، هیچ‌وقت فرصت نیافتم خودم را به‌عنوان فردی با هویت اخلاقیِ مشخص شکل بدهم تا بفهمم چه چیزهایی از دست داده‌ام. ارزش‌ها و تعهدات فرهنگی‌ام به من آموزش داده شد و مدام تأکید می‌شد، اما هیچ‌وقت نمی‌دانستم با آن‌ها چه کنم. آن‌چه ما به‌عنوان فرهنگ یا هویت مشترکمان می‌شناختیم، اغلب برای هدایت رفتارها به کار می‌رفت، اما رفتارهای واقعی ما گاهی فراتر از این چارچوب‌ها و به شکل‌های متنوع و حتی دلخواه شکل می‌گرفت؛ از نپوشیدن برخی زیورآلات گرفته تا برگزار نکردن جشن روز شکرگزاری (که تقریباً مطمئنم والدینم فکر می‌کردند یک عید مذهبی است). هیچ‌وقت نتوانستم آن را به‌صورت مجموعه‌ای روشن و قابل‌پیش‌بینی از هنجارها در ذهنم بگنجانم. در نتیجه، به‌جای آن‌که رفتارم را با آن‌ها تطبیق دهم، کم‌کم این سؤال را مطرح کردم که اصلاً آیا من جزو این «ما» هستم یا خیر؟ اگر هویت ما از راه مشارکت در یک‌سری آیین‌های مذهبی، اجتماعی و زیبایی‌شناختی تعریف می‌شود، از چه نقطه‌ای به بعد دیگر نمی‌شود من را در آن گروه جای داد؟ هرچه بزرگ‌تر می‌شدم، نمی‌دانستم آیا چیزی را از دست داده‌ام یا این‌که تبدیل به کسی شده‌ام که حتی نمی‌تواند آن فقدان را درک کند.

اسنیژانا3، روان‌درمانگر و فعال عدالت اجتماعی، می‌گوید: «فشار عجیبی هست که باید هم خودت را کشف کنی و هم به بقیه بگویی که دقیقاً چه کسی هستی.» او در دوازده‌سالگی همراه والدینش به کانادا مهاجرت کرد و حالا تمام تمرکزش را روی سلامت روان و عدالت اجتماعی گذاشته است. او درباره‌ی فشارهای بیرونی و درونی که مهاجران برای تعریف هویت فرهنگی‌شان با آن مواجه‌اند، صحبت می‌کند. وقتی تازه مهاجرت کرده بود، غیربالکانی‌ها می‌خواستند بدانند او کیست و از کجا آمده است و وقتی می‌فهمیدند او یوگسلاویایی است، می‌گفتند: «یوگسلاوی که دیگر وجود ندارد، پس تو چی هستی؟» او می‌گفت صربی است، اما مردم این را نمی‌فهمیدند، چون او اهل کرواسی بود، نه صربستان.

اسنیژانا همچنین به شرایط خاص پراکندگی مردم بالکان اشاره می‌کند، که هنوز هم تحت‌تأثیر جنگ یوگسلاوی و تاریخی است که به پیش از آن بازمی‌گردد. بسیاری از افراد تمایلی به مواجهه با تروماهای خود ندارند، یا می‌خواهند تنها با گروه قومی خود هویت خود را تعریف کنند و روایت‌ها و رنج‌های دیگران را نادیده بگیرند. به من می‌گوید: «احساس می‌کنم اینجا داریم کشورهای خودمان را بازتولید می‌کنیم، و نمی‌دانم آیا این رفتارها ناشی از فرهنگ و ذهنیتی است که مردم هنگام ترک کشورشان داشتند، یا به‌خاطر تأثیر بازگشت آن‌ها به آن کشورها و تجربه‌ی دوباره‌ی فضای آنجا است. مقاومت زیادی در برابر پذیرش فرهنگ کانادایی وجود دارد؛ حتی خودم هم این مقاومت را دارم.»

 

نویسنده به ھمراه مادر و پسرعمویش در مرکز خریدی در تورنتو، حدود سال ١٩٩۶ میلادی
نویسنده به ھمراه مادر و پسرعمویش در مرکز خریدی در تورنتو، حدود سال ١٩٩۶ میلادی

کلیشه‌ی رایج درباره‌ی تجربه‌ی مهاجرت این است که فرد نه کاملاً به هیچ‌کدام از دو فرهنگ تعلق دارد، و نه کاملاً خارج از آن‌هاست؛ بلکه همیشه حس می‌کند کنار جریان اصلی زندگی قرار دارد. دوستم دنیل می‌گوید: «من بازیکن ذخیره‌ام، خیلی کم پیش می‌آید بازی کنم و بیشتر وقت‌ها روی نیمکتم. اما هنوز عضوی از تیمم.»

بااین‌حال، فکر نمی‌کنم درد و رنج از این حالت «میان‌فرهنگی» ناشی شود، بلکه از این واقعیت سرچشمه می‌گیرد که تجربه‌ی مهاجرت، به‌ویژه در کودکی، تو را مجبور می‌کند خیلی زودتر از دیگران با ماهیت گذرا و وابسته به شرایط هویت روبه‌رو شوی؛ زودتر از زمانی که واقعاً باید این مسئله را تجربه کنی. احساس می‌کردم تحت فشار مشخصی هستم تا هویتم را بسازم، آن را سازمان‌دهی کنم و انتخاب کنم که از هر دنیایی که با آن روبه‌رو می‌شوم چه چیزی را برمی‌دارم (که خود این، رویکردی مشخصاً غربی برای شکل‌گیری هویت است). هویت من پیوسته مورد مناقشه بود، و انگار همه‌چیز به تصمیم‌هایی که می‌گرفتم بستگی داشت. گویی روی سکوی تعویض قطار ایستاده‌ام و نمی‌دانم باید به کدام سمت بروم. این تأمل دائمی و نسبی‌سازی مدام هنجارهای فرهنگی، باعث می‌شد همیشه حس کنم ناظری بیرون از میدانم؛ نه حتی بازیکن ذخیره، بلکه فقط تماشاگری در سکوها.

 

اسنیژانا می‌گوید برای آینده‌ای که هرگز به آن نرسیده، اندوهگین است.

رویارویی با پایه‌های شکننده و مشروطِ وجود خود، از ویژگی‌های اصلی اندوه است. ما زندگی خود را بر اساس افراد و مکان‌هایی بنا می‌کنیم که جاودانه نیستند، و بیشتر عمرمان این حقیقت را نادیده می‌گیریم. وقتی آن آدم‌ها و مکان‌ها ناپدید می‌شوند، چاره‌ای نداریم جز آن‌که با شکنندگیِ هویت خود روبه‌رو شویم. باید دریابیم که ارزش‌هایمان تا چه اندازه به اشخاص و اشیاء پیوند خورده‌اند، و آن رشته‌ی نازکی که همه‌چیز را کنار هم نگه می‌دارد تا چه حد سست و ناپایدار است.

دردِ ناشی از وابستگی‌های شرایطی، به‌ویژه برای آنان که سوگوار فرهنگی‌اند، گیج‌کننده است. واقعیت این است که بسیاری از رسوم فرهنگی سرشار از تصادف و بی‌قاعدگی‌اند: پس از فوت عزیزان لباس مشکی به تن می‌کنید؛ چون روز قدیستان به چهارشنبه افتاده است، ماهی سرو می‌کنید؛ با همسایه‌تان روی ایوان می‌نشینید و قهوه‌ی تلخی می‌نوشید که با حبه‌قند شیرین شده است. اما این مراسم بر توهمی از ضرورت استوارند. در کودکی به من آموختند که این آیین‌ها (پذیرایی از همسایه، پوشیدن لباس مشکی) که بر پایه‌ی مفاهیمی چون خانه و رفتارهای اجتماعی ساخته شده‌اند، تجلی ارزش‌هایی چون مهمان‌نوازی، سخاوت و دین‌داری‌اند و وقتی دیگر نتوانی این پیوندها را بدیهی فرض کنی، زمانی که آشکار می‌شود چنین ارتباط‌هایی نه طبیعی‌اند و نه ضروری، زمین زیر پایت می‌لرزد؛ زمینی که بر آن باید خود را به‌مثابه‌ی یک فرد اخلاق‌مدار می‌ساختی.

مواجهه با شکنندگی در ابعاد یک کشور، گیج‌کننده‌تر از همیشه است. سال ۱۹۸۹، دوست خانوادگی‌مان، زوریسا، که او هم پناهنده‌ای یوگسلاو بود، به پدرشوهرش گفت پولش را از بانک بیرون بکشد. اما پاسخ پدرشوهرش این بود: «نگران نباش، نیازی به این کار نیست.» اما همین آدم بعدتر به او گفت: «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کشور فروبپاشد.» یک سال پس از شروع پاندمی کووید-۱۹، دوستم بوریس به پدرم یادآوری می‌کرد که چقدر ساده‌دل بودند، چون فکر می‌کردند چند هفته‌ای همه‌چیز تمام می‌شود، و پدرم گفت: «آره، زمان جنگ هم همین فکر را می‌کردیم.»

اسنیژانا می‌گوید برای آینده‌ای که هرگز به آن نرسیده اندوهگین است؛ آینده‌ای که در آن نیازی نبود این‌همه پرسش و درمان را پشت‌سر بگذارد تا هویتش را بفهمد. اما آن‌چه این امکان را از او گرفت، مهاجرت نبود. او می‌گوید: «به‌خاطر تمام آن وقایع تاریخی که در سرزمین‌های ما رخ داده، هیچ‌وقت این فرصت به ما داده نشد که درون یک هویت زندگی کنیم، بی‌آن‌که مدام مجبور باشیم آن را بررسی کنیم، زیر سؤال ببریم، و بفهمیم که اصلاً کجای ماجرا ایستاده‌ایم. این همان زمینه‌ی تاریخی است و دردِ تکرار این چرخه هم هست. آیا صد سال دیگر هم همین داستان در بالکان تکرار خواهد داشت؟»

چنین اندوهی شاید هرگز کاملاً درمان نشود، اما ممکن است بتوان راهی برای معنا دادن به آن یافت. کتاب امید رادیکال اثر جاناتان لیر به بررسی ویرانی فرهنگی می‌پردازد که دامن‌گیر قوم بومی کرو («Crow») در آمریکای شمالی شد. در آغاز قرن نوزدهم، این قبیله هم‌زمان توسط مهاجران سفیدپوست که به سرزمین‌هایشان تجاوز می‌کردند و همچنین دشمنی چند ملت دیگر تهدید می‌شد. استعمارگران جنگ‌های قبیله‌ای را ممنوع کرده بودند و بیشتر شکارهایی که افراد قبیله‌ی کرو تا آن زمان برای بقا به آن‌ها وابسته بودند، از بین رفته بود. آن‌گونه که لیر توصیف می‌کند، آن‌چه قوم کرو با آن مواجه شدند، صرفاً نابودی فرهنگ، آیین‌ها و مناسک نبود، بلکه از دست رفتن جهانشان بود؛ از میان رفتن فضاهایی که در چارچوب آن، زندگی معنا داشت. فضیلت و شایستگی در نزد یک عضو قبیله‌ی کرو، به مهارت در جنگیدن و انجام فعالیت‌هایی که سبک زندگی جنگ‌جویانه را حفظ می‌کرد، به‌طور جدایی‌ناپذیری گره خورده بود. عضو این قبیله به‌راحتی می‌توانست پیروزی یا شکست در نبرد را تصور کند؛ اما نمی‌توانست دنیایی را مجسم کند که در آن نه پیروزی بود و نه شکست؛ بلکه اساساً نبرد برای قلمرو و همراهی با بوفالوها پایان یافته بود.

پلنتی کوپس رئیس قبیله‌ی کرو، در مواجهه با آزمونی که قومش با آن روبه‌رو بود، پاسخی داد که جاناتان لیر آن را «امید رادیکال» می‌نامد. در نگرش رایج یا کلاسیک فلسفه، امید احساسی است که به یک هدف یا نتیجه‌ی مشخص در آینده معطوف است؛ نتیجه‌ای که فرد خواهان تحقق آن است و آن را ممکن می‌داند. اما این تعریف، واکنش قوم کرو نسبت به خسارت‌های وارده را به‌درستی بازتاب نمی‌دهد. لیر باور پلنتی کوپس را چنین نقل می‌کند: «اگر از خرد چیکدی4 (هر معنایی که بعدها پیدا کند) پیروی کنند، زنده خواهند ماند (هر معنایی که آن داشته باشد) و سرزمین‌هایشان را حفظ خواهند کرد (هر معنایی که این عبارت به خود بگیرد).» امید پلنتی کوپس، امیدی است به آینده‌ای که هنوز قابل‌تصور نیست. در «امید رادیکال»، فرد حتی مفاهیم لازم برای درک آن‌چه به آن امیدوار است را هنوز در اختیار ندارد. زندگی ممکن است آن‌قدر تغییر کند که فقط بعد از آن تغییر، بتوان مفهوم و پیامدهایش را درک کرد.

امروزه، کمتر مهاجری با نسل‌کشی و ویرانی فرهنگی‌ای در ابعاد آن‌چه قوم کرو تجربه کرد، روبه‌رو می‌شود. اما مفهوم «امید رادیکال» همچنان می‌تواند ساختار اندوه ناشی از سوگ فرهنگی را روشن کند. در سوگ فرهنگی، همچون «امید رادیکال»، احساسات انسان معطوف به چیزی می‌شود که نمی‌تواند کاملاً درک کند. من برای از دست‌دادن‌هایی سوگوارم که با مهاجرت، با فرهنگم و با خانواده‌ام پیوند خورده‌اند. اما احساساتم مستقیماً به این فقدان‌های مشخص ختم نمی‌شود؛ چراکه مانند پنجره‌ای نیست که به‌روشنی به سوی آن فقدان‌ها گشوده شود. در سوگ، فقدان‌ها در بستر زندگی اکنون من معنا پیدا می‌کنند؛ به‌ویژه در ارتباط با آن‌چه برایم اهمیت دارد، مرا تعریف می‌کنند و آن‌چه را برایم ارزشمند است، شکل می‌دهند. از آنجا که این عناصر مدام در حال شکل‌گیری و تغییرند، در واقع معنای کامل آن فقدان را نمی‌دانم. بااین‌حال، همچنان سوگوارم، چراکه از اهمیت آن فقدان آگاهم.

 

چون شبیه بیشتر مردم جامعه‌ام نبودم، نمی‌توانستم واقعاً صرب باشم.

امیدِ دیگری نیز در مواجهه با فقدان فرهنگی می‌تواند مطرح باشد؛ امیدی که گابریل مارسل در انسان سالک آن را «امید مطلق» می‌نامد. این امید معطوف به هیچ نتیجه‌ی خاصی نیست. بلکه گونه‌ای انتظار گشوده و صبورانه برای خیری است که تنها در خلال تجربه می‌توان آن را شناخت. به‌گفته‌ی مارسل، وقتی نسبت به دیگری صبر پیشه می‌کنیم، به آهنگ درونی او احترام گذاشته‌ایم. نه می‌کوشیم او را با خودمان همگام کنیم، و نه او را به حال خودش رها می‌کنیم. ما به دیگری اعتماد می‌کنیم، اعتمادی آمیخته به احترامی برای آهنگ و مسیر درونی‌اش. همین شکیبایی و پرهیز از شتاب، در روند دگرگونی هویت در سوگ فرهنگی، اهمیت اساسی دارد.

پیش‌تر فکر می‌کردم صرب بودن یعنی شباهت به بیشتر مردم جامعه‌ام. چون شبیه آن‌ها نبودم، نمی‌توانستم خودم را واقعاً یک صرب بدانم. اما در بزرگسالی، رابطه‌ام با دخترخاله‌ام، میلیتسا، نزدیک‌تر شد. او در صربستان بزرگ شده بود و پس از پایان تحصیل در رشته‌ی روان‌شناسی، به آلمان مهاجرت کرد. این روزها در بخش روان‌پزشکی یک بیمارستان کار می‌کند؛ عکس‌هایش را برایم می‌فرستد، همراه موسیقی الکترونیکی‌ای که خودش می‌سازد. با هم تماس می‌گیریم، گله می‌کنیم، و تلاش می‌کنیم خودمان، خانواده‌مان، صرب‌ها، آلمانی‌ها، کانادایی‌ها، همه را روان‌کاوی کنیم. میان ما نوعی درک متقابل برقرار است. پیش‌تر گمان می‌کردم بیگانگی من از فرهنگم نشانه‌ی شکست یا گسیختگی در هویتم است؛ اما وقتی با میلیتسا رابطه‌ی نزدیکی پیدا کردم، دریافتم که بیگانگی می‌تواند راهی برای درونی‌ترین شکل ارتباط با فرهنگ نیز باشد.

اسنیژانا می‌گوید: «فکر می‌کنم در دل این آوارگی، آدم‌ها مدام شکل می‌گیرند. خودشان را با چیزها تطبیق می‌دهند، به‌جای این‌که آزاد باشند تا همان‌طور که هستند، ظاهر شوند.» سوگ فرهنگی به امید وابسته است؛ چراکه درست مانند «امید رادیکال» یا «امید مطلق»، معطوف به چیزی است که تنها با گذشت زمان و دگرگونی تدریجی دیدگاهمان، آرام‌آرام وضوح می‌یابد.

قبلاً احساس می‌کردم «خود» من، هرچه که بود، آن‌قدر کوچک و شکننده است که نمی‌تواند در برابر نیروهای فرهنگ و تاریخ تاب بیاورد؛ نیروهایی که در کشاکش تصاحب من بودند. اما آن‌چه با آن درگیر بودم، تجربه‌ای است که بیشتر ما دیر یا زود با آن روبه‌رو می‌شویم: شکاف‌ها، تفاوت‌ها، و ساختار تصادفی‌مان. این فرآیند ممکن است دردناک باشد، اما در سوی دیگر این پرسشگری‌ها، به‌نوعی رضایت‌مندی است؛ رضایت از «خودی» که حقیقتاً از آنِ تو است؛ خودی که با دقت، آگاهی و کنشگری پدید آمده است.

یکی از دوستانم که به علوم ماورایی علاقه‌مند است، می‌گوید زیبایی نمادهای ارتدکس را تحسین می‌کند. به‌گفته‌ی او، نمادهای ارتدکس در مقایسه با نمادهای کاتولیک، تندتر و خشن‌ترند؛ مثل تفاوت یک گروه متال با یک گروه پاپ. چند سال پیش، چنین نگاهی ناراحتم می‌کرد؛ این‌که آن‌ها را فقط از جنبه‌ی زیبایی‌شان ببینند، یا کل مذهب ارتدکس را با برچسب‌هایی مثل «سنتی»، «آیین‌محور» یا «پدرسالارانه» خلاصه کنند. رابطه‌‌ام با دین پیچیده بود و این ساده‌سازی‌های دیگران آزارم می‌داد. برایم دردناک بود که این افراد نمی‌توانند تمام درد، زیبایی و خشونتی را که در دل آن، در بالکان، نهفته است، ببینند. اما حالا وقتی کسی از نمادهایم تعریف می‌کند، با خونسردی می‌گویم: «آره، قشنگن.» هویت همه‌ی آدم‌ها در پی جنگ، انشعاب، یا فقدانی مبهم شکل نگرفته است. هر یک از ما، به‌شکلی ناشیانه و اتفاقی، در دل تاریخ شکل گرفته‌ایم. وظیفه‌ی ما این است که این را بپذیریم و با همه‌ی این احوال، به خود واقعی‌مان تبدیل شویم.

1.

Ambiguous Loss

2.

Disenfranchised Loss

3.

اسنیژانا پروگینیچ  (Snjezana Pruginic)   روان‌درمانگر فعال عدالت اجتماعی و بنیان‌گذار مرکز«Circle Point Wellness» در تورنتو است. او بیش از ۲۴ سال تجربه در زمینه‌ی تروما، عدالت ترمیمی، و توانمندسازی مهاجران، زندانیان و جوامع آسیب‌دیده دارد.

 

4.

نوعی پرنده کوچک گنجشک‌سان بومی آمریکای شمالی، که در فرهنگ بومی برخی قبایل به عنوان نماد خرد و هوشیاری شناخته می‌شود.

مقاله‌ای از یلنا مارکوویچ، پژوهشگر در مقطع پست‌دکترا در دانشگاه گرنوبل آلپ فرانسه. او پژوهشگری است در «خانه‌ی آفرینش و نوآوری» که وابسته به «مرکز فلسفه‌ی حافظه» و «لابراتوار اجرا» می‌باشد.

متن‌های دیگر

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram