icon
icon
 نمایی از سریال خرس
shurum enlarge
نمایی از سریال خرس

اسلحه را بگذار، کانولی را بردار

نویسنده
آزاده کفاشی
زمان مطالعه
9 دقیقه
 نمایی از سریال خرس
shurum enlarge
نمایی از سریال خرس
اسلحه را بگذار، کانولی را بردار
نویسنده
آزاده کفاشی
زمان مطالعه
9 دقیقه

دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروسامان‌دادن به کارهای عقب‌مانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمه‌ی اول را نخورده بودیم که بووم؛ صدای انفجار هیچ شباهتی به تمام صداهایی که در جنگ دوازده‌روزه و آن دوسه روز که شیشه‌ها لرزیده بودند و از خواب پریده بودیم نداشت. بمب افتاده بود پشت خانه و بعد چیزی آن پشت با صدای مهیبی فروریخت. صدای بمب دوم نزدیک‌تر و مهیب‌تر شد. آن لحظه به این فکر می‌کردم که بمب سوم صاف می‌افتد وسط خانه‌ی ما. نیفتاد و ما از سر سفره بلند شدیم. شیشه‌های نورگیر و پنجره‌ی اتاق‌خواب‌ها خرد شده بودند. رفتیم بیرون. مردم ریخته بودند توی کوچه و شیشه‌خرده‌ها را جارو می‌کردند. نمی‌دانم تا چند ساعت داشتیم بالاپایین‌ می‌کردیم، شیشه‌ها را جمع می‌کردیم و پشت پنجره‌ها را می‌پوشاندیم و جواب تلفن‌ دوست و آشنا را می‌دادیم که نگران شده بودند. میز ناهار همان‌طور ناتمام و دست‌نخورده مانده بود. دوباره نتوانستیم بنشینیم و چیزی بخوریم. در خودِ آن غذای رهاشده خشونتی عیان بود که هیچ‌جوره نمی‌شد از آن مصون ماند. در این چند ماهی که گذشته بارها و بارها به آن لحظه برگشته‌ام و آن روز را و آن میز ناهار ناتمام را در ذهنم مرور کرده‌ام. گاهی به این فکر می‌کنم که اگر مثلاً نشسته بودیم جلوِ تلویزیون یا خوابیده بودیم، از هولناکی تجربه‌ای که از سر گذراندیم کم می‌شد؟ هرچه بود چیزی به میز غذایی ربط داشت که به‌ناچار از پشتش بلند شده بودیم.

 

***

 

این روزها دارم سریال خرس را می‌بینم. ماجرای خانواده‌ای ایتالیایی-آمریکایی به نام بِرِزاتو که سروکارشان با غذا است و در شیکاگو رستوران خانوادگی دارند. نمی‌شود این سریال را ببینی و موقع تماشایش یاد بقیه‌ی ایتالیایی-آمریکایی‌هایی نیفتی که می‌نشستند سرِ میز غذا و با این‌که عضو مافیا بودند و پیشه‌شان قتل و باج‌گیری و قاچاق و خشونت بود، اصرار داشتند حرف کار را نیاورند سر میز. دارم مشخصاً به صحنه‌ای از پدرخوانده اشاره می‌کنم؛ آن وقتی که ویتو کورلئونه دوران نقاهتش را می‌گذرانَد و مایکل را هم فرستاده‌اند سیسیل. خانواده نشسته‌اند پشت میز. سانی سر میز نشسته و ماماکورلئونه هم این سمت پشت به دوربین. مردها مشغول صحبت‌اند که کانی، دختر خانواده، یادآوری می‌کند پدر هیچ‌وقت موقع غذاخوردن حرف کار را نمی‌زده. ویتو کورلئونه نمی‌خواسته میز غذا و حریم امن خانواده را با کار خانوادگی – یا بهتر بگوییم خشونت- آلوده کند. میز غذا قلمرو خانواده را تعیین می‌کند و با هیچ بهانه‌ای نباید تهدیدش کرد. شاید هیچ خوشبختی در دنیا بالاتر از نشستن کنار خانواده و خوردن غذایی نباشد که فقط قرار است در آن حرف‌های معمولی بزنی- تازه حرف سیاسی هم اگر پیش بیاید بهتر است بحثی برنیانگیزد و خاطر کسی را نیالاید- همه قرار است در آرامش از غذای‌شان لذت ببرند و احساس کنند که خانواده‌اند.

خانواده‌ی برزاتو مافیایی نیستند و آنچه میز غذای خانوادگی‌شان را تهدید کرده البته که خشونت مافیایی نیست. خشونتی از نوع دیگر است که از دل زخم‌های گذشته سربرآورده و به این سادگی‌ها هم ترمیم نمی‌شود. قسمتی در فصل دوم این سریال هست با عنوان «ماهی‌ها» که از نظر آشفتگی و آشوب و سروصدایی که می‌‌توانید در مدت‌زمان یک ساعت تجربه کنید هولناک است. خلاصه‌اش این است: مهمانی شب کریسمس است. مادر کل روز را زحمت کشیده که میز شام را آماده کند و درست همان هنگام که همه می‌نشینند پشت میز، تمام دل‌خوری‌ها، زخم‌ها، سرخوردگی‌ها، شکست‌ها و ناکامی‌های اعضای خانواده سر برمی‌آورند و مثل بمبی ساعتی که کار گذاشته شده باشد زیر میز غذاخوری، تیک‌تیک به شماره می‌افتد و منفجر می‌شود: خشونتی که از درون خودِ خانواده زاییده می‌شود تا همه‌چیز را نابود کند. چیزی را به اصطلاح اسپویل نمی‌کنم که نتیجه مورد انتظار است؛ شام کریسمس ناتمام می‌ماند و آدم‌های دور میز تا مدت‌ها از هم دور می‌شوند. شاید اصلاً بشود گفت نقطه‌ی شروع تمام ماجراهای سریال خرس از همین میز شامی است که به هم خورده، البته اگر بتوان برای داستان فیلم‌ها و سریال‌هایی که می‌بینیم نقطه‌ی شروعی پیدا کرد.

 

 نمایی از سریال خرس
بخشی از غذاھای سرو شده در سریال خرس

حالا که به اینجا رسیده‌ام باید بگویم که برای من هیچ‌چیز تلخ‌تر از ترک‌کردن میز غذا و ناتمام‌گذاشتن آن نیست. خودِ فروپاشی است. این‌طور فکر می‌کنم که هر خانواده‌ای، در کامل‌ترین شکل خودش، سر میز غذا است که جلوه‌گر می‌شود. ممکن است یکی خانواده را در عکس دسته‌جمعی ببیند که به مناسبتی گرفته می‌شود. آن عکسی را به خاطر می‌آورم که در فیلم «اوایل تابستانِ» اوزو پیش از ازدواج دختر خانواده گرفته شد؛ عکسی از کامل‌ترین شکل خانواده‌ای که بعد از آن کوچک‌تر می‌شد. ممکن است یکی تصورش از خانواده وقتی باشد که همه، از پدر و مادر و بچه‌ها، نشسته‌اند توی ماشین و دارند می‌روند مسافرت یا وقتی از درِ خانه‌ای وارد می‌شوند و با اهل خانه خوش‌وبش می‌کنند. اینجا سفر تراویس و پسرش در پاریس تگزاس را به یاد می‌آورم که می‌روند دنبال مادر که اگرچه غایب است اما همان غیابش هم بخشی از میزانسن شده. اینجا خانواده‌ کامل نیست و هیچ‌وقت هم کامل نمی‌شود. یا حتی ممکن است زمانی را به خاطر آورد که اعضای خانواده نشسته‌اند جلوِ تلویزیون و فیلمی تماشا می‌کنند.

نمی‌دانم در این مواقع چطور می‌شود فهمید که یک خانواده به‌خصوص چطور کار می‌کند. به نظرم کامل‌ترین تصویری که می‌شود از خانواده داد موقعی است که همه نشسته‌اند سر میز شام یا ناهار. راستش حسابی هم از دست عزیزان ورزشکاری که به بهانه‌ی رژیم غذایی سفره‌شان را از بقیه جدا کرده‌اند حرص می‌خورم. شخصاً به هیچ قیمتی حاضر نیستم حضور بر سر میز غذا را مخصوصاً در مهمانی‌ها که سفره رنگین‌تر هم هست از دست بدهم. گفتم میز شام یا ناهار چون در مورد میز صبحانه شک دارم. در خیلی از خانه‌ها اصلاً میز صبحانه با میز ناهارخوری فرق دارد؛ میز کوچکی است توی آشپزخانه که اعضای خانه هول‌هولکی می‌آیند سر میز که لقمه‌ای بخورند و بروند سر کاروبارشان. کم پیش می‌آید که همه‌ی خانواده با آرام‌وقرار کامل با هم صبحانه بخورند؛ مگر در روز تعطیل که آن هم اما و اگر دارد. حتماً در هر خانه پدر سحرخیزی هست که حریف بچه‌ای که تا لنگ ظهر می‌خوابد نمی‌شود.

جالب است که این تصویر خانواده‌ی کاملِ نشسته پشت میز غذا را در سینما بیشتر از هرجا در فیلم‌هایی می‌توان دید که با مافیای ایتالیایی-آمریکایی گره خورده. آن دیالوگ معروفی که در پدرخوانده کلمنزو بعد از قتل پالی گتو می‌گوید فراموش‌نشدنی است: اسلحه را بگذار، کانولی را بردار؛ کلمنزو خط مشخصی بین خشونت آن بیرون و فضای خانوادگی می‌کشد؛ همان‌طور که کانی هم همین کار را می‌کند. برای خانواده‌های ایتالیایی-آمریکایی در سینما غذا فقط ابزار روایت نیست. خیلی کارها می‌کند. از همه مهم‌تر اینکه هویت خانواده را می‌سازد.

داشتم می‌گفتم که هیچ‌چیز تلخ‌تر از ناتمام‌ماندن میز غذا نیست. شاید بگویید مسلماً مرگ از همه‌چیز تلخ‌تر است. اما مرگ یکی از اعضای خانواده هم بیشتر از هرجای دیگر خودش را سر میزی نشان می‌دهد که محل جمع‌شدن خانواده بوده. صندلی‌ای که تا ابد در میزانسن خانواده خالی می‌ماند. اما الان مسئله‌ام مرگ نیست. همه‌ی این‌ها را نوشتم تا بلکه بفهمم چرا تجربه‌ی دوشنبه ۱۱ اسفند برایم از همه‌ی روزها و شب‌های دیگری که موج انفجار خانه را می‌لرزاند هولناک‌تر بود. درست یک هفته بعد از اینکه انفجار خانه‌مان را تکان داد و شیشه‌های‌مان شکست، پشت فرمان بودم و تازه از امام علی پیچیده بودم توی رسالت که جنگنده‌ها از بالای سرم رد شدند و خیابان بروجردی را زدند. وحشت کرده بودم و نمی‌دانستم باید بزنم کنار یا به راهم ادامه دهم. جلوتر چند ماشین زده بودند به هم و مردم از داخل خانه‌‌ها می‌ریختند بیرون و آن‌ها هم که بیرون بودند جایی پناه می‌گرفتند. در ادامه‌ی مسیر، بمب بود که دو طرف بزرگراه می‌افتاد و دود قارچی‌شکل به هوا برمی‌خاست. قطعاً هم آن روز ترسیدم و هم تمام روز و شب‌هایی که جنگنده‌ها روی شهر ارتفاع کم می‌کردند و صدای انفجارها از دور و نزدیک به خانه‌ی ما می‌رسید. با هر انفجاری خانه‌ای را تصور می‌کردم که ویران شده و آدم‌هایی که زیر آوار مانده‌اند. بااین‌همه، وحشت جنگ را بیش از همه با بلندشدن از پشت میز غذا تجربه کردم. وحشتی که هنوز هم، هر بار که می‌نشینیم برای غذاخوردن، به یاد می‌آورم.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد