آزاده کفاشی
دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروساماندادن به کارهای عقبمانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمهی اول را نخورده بودیم که بووم؛ صدای انفجار هیچ...
نازیلا دلیرنیا
اولین بار که دوست نابغهی من 1 را دیدم، نمیدانستم به تماشای یک داستان آمدهام یا اعترافنامهای از خودم در لباسی دیگر. سریال از همان قابهای نخست—با آن نور سرد، دیوارهای ترکخورده و کوچههای تنگ و خاکی، و بیش از همه آرزوهای دختری که میخواهد نویسنده شود—مرا به سفری برد...
دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروساماندادن به کارهای عقبمانده...
اولین بار که دوست نابغهی من 1 را دیدم، نمیدانستم به تماشای یک داستان آمدهام یا اعترافنامهای از خودم در لباسی دیگر. سریال از همان...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد