کدوحلوایی در جنگ ۴۰ روزه به مرور زمان روی بالکن کپک زد و از بین رفت . هر روز سعی می کردم صداها، اخبار و گاهی سکوت را کنار بزنم، از جای خود بلند شوم و یک عکس از میان تهی شدن و سبک شدنش بگیرم . کم کم عذاب...

دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروسامان دادن به کارهای عقب مانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمه ی اول را نخورده بودیم که بووم؛...

مامان پدرام شبیه هدیه تهرانی بود. شاید نبوده و حالا وقتی دارم درباره اش می نویسم، دوست دارم فکر کنم که بوده. اما نه، واقعاً شبیهش بود. هدیه تهرانی را از بچگی دوست داشتم، اما نوع دوست داشتنم فرق می کرد. از درون این زن، پسِ پرده ی نقره ای...

می گویند نویسنده کسی است که به یاد می آورد و من برای کم نیاوردن در برابر وحشت صفحه ی سفید و برای نوشتن درباره ی فیلمی که بسیار دوست می دارم، روزی را به خاطر می آورم که برای اولین بار نشستم به تماشای درخت زندگی ، به این...

«دیشب تا صبح با میخاییل جنگ ودعوا داشتیم که دو خط متقاطع که به هم نزدیک و نزدیک تر می شوند، از کجا دیگر به هم رسیده اند. بولگاکف می گفت غیر از ضخامت خطوط، ابعاد بدن خودمان هم مهم است.» این خواب را، زمستان دو سال پیش، شبی دیدم...

مهم ترین چیزی که بلافاصله بعد از تولد ۶۵سالگی فهمیدم، این است که نمی خواهم وقتم را تلفِ کارهایی کنم که دوست ندارم. این را گوشه ای یادداشت می کنم. بعد از خودم می پرسم: «چه کارهایی را دوست ندارم؟» برای من سؤال ساده ای نیست، بنابراین از خودم می...

دیشب به تماشای پالپ فیکشن 1 نشستم؛ شاید برای یازدهمین یا دوازدهمین بار. حسابش دیگر از دستم در رفته. به یاد ندارم فیلمی را به این تکرار دیده باشم (شاید فقط اجاره نشین های مهرجویی). بار اول نسخه ی دوبله شده به فارسی را دیدم. در روزهای دل زدگی سال...

در حال وهوای عشق فقط یک فیلم نیست؛ یک نجواست؛ یک قصه است که در کلمه ها پیدا نیست، اما در سکوت جریان دارد؛ یک زمزمه است که در حافظه و قلب جا می گیرد و حافظه و قلب را با هم می خراشد. هر نگاهی در این فیلم یک...
